Tuesday, Sep 8, 2026

صفحه نخست » تداوم جنگ مجاهدین از خمینی تا شاهزاده رضا پهلوی، هوشنگ رشدیه

rashdieh.jpgاحقاق کدام حق غصب‌شده؟!

جمهوری اسلامی نزدیک به نیم‌قرن است که ایران را گروگان گرفته است؛ با اعدام و شکنجه، زندان و سرکوب، فساد و فقر، تبعیض و تحمیل مذهب بر جامعه. خمینی بنیان این نظام را گذاشت و خامنه‌ای آن را به ماشین سازمان‌یافته سرکوب و ویرانی تبدیل کرد.

این رژیم نه نماینده مردم است و نه شایسته یک روز دیگر حکومت بر ایران.

اما در کنار این جنایت تاریخی، یک پرسش قدیمی همچنان باقی است:

آیا جنگ مجاهدین با خمینی جنگ مردم برای آزادی بود، یا جنگی برای پس گرفتن «حق رهبری»؟

اگر روایت رهبر عقیدتی را بپذیریم، ظاهراً در بهمن ۱۳۵۷ یک حق بسیار مهم از ایشان ربوده شد: حق رهبری انقلاب!

چه سرقت تاریخی عجیبی! صندلی رهبری!

و چون خمینی زودتر آن را تصاحب کرده بود، جنگ برای پس گرفتنش آغاز شد.

البته برای اینکه این دعوای سیاسی خیلی شخصی به نظر نرسد، یک زرورق بسیار زیبا هم روی آن کشیده شد:

دموکراسی، آزادی، رهایی، انقلاب، حقوق بشر و حاکمیت مردم!

و اینجاست که هنر تبلیغات وارد صحنه می‌شود:

حق رهبریِ یک فرد را چنان در زرورق «حق مردم» می‌پیچند که تشخیص صاحب واقعی حق دشوار می‌شود!

سه نسل هم هزینه این بسته‌بندی سیاسی را پرداختند؛ نسل‌هایی که زندان رفتند، شکنجه شدند، اعدام شدند و جان باختند؛ گویی هر نسل باید قسطی از آن «حق غصب‌شده» را بپردازد تا روزی سند مالکیت به صاحب اصلی بازگردد!

اما یک سؤال ساده همه این زرورق‌ها را کنار می‌زند:

اگر حق، حق مردم بود، چرا روی آن نام رهبر عقیدتی نوشته شده بود؟

خمینی؛ جنایت را با نام دین مشروع کرد

در این میان نباید حتی یک لحظه فراموش کرد که جمهوری اسلامی دشمن اصلی آزادی ایران است.

خمینی با وعده‌های فریبنده آمد و خیلی زود نشان داد که «اسلام سیاسی» برای او نه یک انتخاب شخصی، بلکه ابزاری برای تصاحب دولت و جامعه است. پس از آن، اعدام و شکنجه و زندان و سرکوب به ستون‌های نظام تبدیل شدند و خامنه‌ای این میراث را ادامه داد.

جوانان ایران در خیابان کشته شدند، مخالفان به زندان افتادند، زنان با اجبار و سرکوب مواجه شدند و نسل‌های متوالی زیر سایه حکومتی زندگی کردند که حتی حق اندیشیدن متفاوت را برنمی‌تابد.

خمینی و خامنه‌ای و هم دست اندرکاران سرکوب مردم باید بابت این جنایت تاریخی پاسخگو باشند.

اما جنایت جمهوری اسلامی یک نتیجه عجیب ندارد:

اینکه هرکس با خمینی جنگیده، خودبه‌خود صاحب حق حکومت بر مردم شده باشد.

بی‌حقی خمینی، سند حقانیت هیچ رهبر دیگری نیست.

دیروز خمینی؛ امروز شاهزاده رضا پهلوی

خمینی دیگر نیست؛ اما ظاهراً جنگ هنوز تمام نشده است.

امروز حریف تازه‌ای پیدا شده: شاهزاده رضا پهلوی.

چهره‌ای که بخش قابل توجهی از مخالفان جمهوری اسلامی او را یکی از گزینه‌های مهم دوران گذار می‌دانند و خود نیز برای گذار از جمهوری اسلامی برنامه سیاسی ارائه کرده است.

و ناگهان همان منازعه قدیمی با لباس تازه ظاهر می‌شود:

دیروز جنگ با خمینی؛ امروز جنگ با پهلوی!

درست در زمانی که جمهوری اسلامی هنوز اعدام می‌کند، سرکوب می‌کند، زندان می‌سازد و معترضان را به گلوله می‌بندد!

ظاهراً خامنه‌ای هنوز فرصت کافی برای ماندن دارد، چون اپوزیسیون جنگ با پهلوی را به جنگ با او ترجیح می دهد!

این همان طنز تلخ سیاست ایران است:

رژیم هنوز سرنگون نشده، اما دعوا بر سر اینکه چه کسی میراث‌دار دوران پس از سرنگونی باشد، گاهی از خود سرنگونی جدی‌تر شده است!

اگر هدف آزادی مردم است، چرا باید جنگ با رقیب سیاسی بر مبارزه با جمهوری اسلامی سایه بیندازد؟

اگر هدف دموکراسی است، چرا از انتخاب مردم باید ترسید؟

اگر هدف حاکمیت مردم است، چرا مردم نمی‌توانند میان گزینه‌های مختلف انتخاب کنند؟

زرورق را کنار بزنیم

مشکل دقیقاً همین‌جاست.

در تبلیغات سیاسی، «حق رهبری» می‌تواند با صدها واژه زیبا پوشانده شود.

می‌توان گفت:

رهایی خلق؛
انقلاب دموکراتیک؛
آزادی؛
حقوق بشر؛
سکولاریسم؛
حاکمیت مردم.

همه اینها ارزش‌های بزرگی هستند.

اما اگر در نهایت معنایش این باشد که:

«من باید رهبر باشم و شما برای تحقق این حق بجنگید»، آن‌گاه باید پرسید:

این دیگر حق مردم است یا حق رهبری که با زرورق حق مردم بسته‌بندی شده است؟

مسئله همین تفاوت کوچک اما سرنوشت‌ساز است.

مردم ایران برای آزادی نیازی ندارند کسی مالک آزادی آنان باشد.

دموکراسی نیز رهبر مادام‌العمر نمی‌خواهد؛ انتخاب‌کننده می‌خواهد.

سه نسل و یک سؤال بی‌رحمانه

رهبر عقیدتی می‌تواند باور داشته باشد که خمینی حق او را غصب کرده است. این باور را می‌تواند تا ابد حفظ کند.

اما مردم نیز حق دارند بپرسند: چه کسی این حق را به تو داده بود؟

چه کسی حق رهبری تو را با حق آزادی ما یکی کرد؟

چه کسی به تو اجازه داد نسل‌های پی‌درپی جوانان ایرانی را برای تحقق این رؤیا به قربانگاه بفرستی؟

و چرا خون آنان باید سند مالکیت سیاسی کسی باشد؟

شهید، سند مالکیت نیست.

کسی که برای آزادی جان داده، به هیچ رهبر و سازمانی وکالت دائمی برای تعیین آینده ایران نداده است.

اگر سه نسل برای آزادی قربانی شدند، نسل چهارم حق دارد بپرسد:

آزادی از چه کسی و برای چه کسی؟

ایران نباید از یک «ولایت» به ولایت دیگری بغلطد.

خمینی گفت ولایت فقیه.

دیگری گفت رهبری عقیدتی.

یکی حقیقت را در انحصار فقیه قرار داد؛ دیگری حقیقت مبارزه را در انحصار رهبر.

نام‌ها فرق دارد. اما خطر، یکی است: جایگزین کردن اراده رهبر به جای اراده مردم.

مردم ایران دیگر یک «منجی» نمی‌خواهند که بعداً معلوم شود برای نجات آنان، اول باید خودشان را از دست او نجات دهند!

پایان کار باید دست مردم باشد

جمهوری اسلامی باید برود؛ نه فقط به دلیل ناکارآمدی، بلکه به دلیل جنایت، سرکوب و سلب حق حاکمیت از مردم.

اما سقوط جمهوری اسلامی نباید آغاز جنگ تازه‌ای برای تصاحب ایران باشد.

نه مجاهدین مالک آینده ایران‌اند؛
نه شاهزاده رضا پهلوی؛
نه هیچ حزب و سازمان و رهبر دیگری.

آینده ایران متعلق به ایرانیان است.

اگر مردم رضا پهلوی را انتخاب کردند، انتخابشان محترم است.

اگر انتخابش نکردند، باز هم محترم است.

اگر جمهوری خواستند، جمهوری.

اگر پادشاهی خواستند، پادشاهی.

و اگر گزینه دیگری خواستند، همان.

این یعنی احقاق واقعی حقوق مردم.

نه اینکه «حق رهبری» یک نفر را با زرورق دموکراسی بپیچیم و به ملت بفروشیم!

نزدیک به نیم‌قرن است که مردم ایران هزینه رهبرانی را پرداخته‌اند که هرکدام مدعی بودند راه نجات را بهتر از خود مردم می‌دانند.

دیگر بس است.

این بار قرار نیست کسی حق مردم را به نام مردم مصادره کند. این بار مردم خودشان باید حقشان را پس بگیرند:

با انتخاب، با رأی، با آگاهی و با ایستادگی.

و امید واقعی ایران همین‌جاست؛

در مردمی که سرانجام تصمیم گرفته‌اند صاحب سرنوشت خود باشند.

آن روز، شاید بزرگ‌ترین حق غصب‌شده تاریخ معاصر ایران احقاق شود:

حق مردم برای اینکه خودشان بگویند ایران را چگونه می‌خواهند.

سپتامبر ۲۰۲۶



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy