
جناب ابوالفضل محققی طی مقالات¹ متعدد با حمایت از رضا پهلوی، او را گزینه مطلوب رهبری دوران گذار معرفی کرده و از دیگر نیروهای مخالف جمهوری اسلامی خواسته است حول محور او گرد آیند. در تازهترین نوشته نیز مخالفان این نظر را «اپوزیسیون سنتی و متوهم»، گرفتار «خودمحوری» و عملاً عاملی در تضعیف مبارزه با جمهوری اسلامی توصیف میکند.
در این نگاه، یک فرض اساسی وجود دارد: جامعه ایران برای گذار از این وضعیت به یک محور و رهبر نیاز دارد و رضا پهلوی شناختهشدهترین فردی است که میتواند این نقش را ایفا کند؛ بنابراین دیگر نیروهای خواهان گذار از وضعیت کنونی باید حول او جمع شوند.
دقیقاً همین «بنابراین» محل مناقشه است.
نیاز به رهبری یا هماهنگی، بهخودیخود حق رهبری یک فرد معین را اثبات نمیکند. حتی اگر پذیرفته شود که دوران گذار نیازمند یک چهره یا نهاد هماهنگکننده است، هنوز پرسش اصلی باقی است: چه کسی، با چه سازوکاری و بر پایه کدام مشروعیت؟
یکم ـ «شاهزاده» و اصل برابری شهروندان
در نوشتههای آقای محققی، رضا پهلوی تقریباً همواره با عنوان «شاهزاده» معرفی میشود. اما همین عنوان پرسشی بنیادی ایجاد میکند.
صرف استفاده از این عنوان اثبات نمیکند که رضا پهلوی مدعی حق موروثی حکومت است؛ بحث من نیز چنین ادعایی نیست. پرسش این است که اگر مبنای ایران آینده برابری سیاسی شهروندان است، جایگاه یک عنوان موروثی در این چارچوب چیست؟ شاهزاده بودن مقامی نیست که از رأی مردم به دست آمده باشد؛ عنوانی موروثی و ناشی از تولد است. دموکراسی اما از اصل برابری سیاسی شهروندان آغاز میشود. اگر همه شهروندان از حقوق سیاسی برابر برخوردارند، هیچکس نباید صرفاً به دلیل خانوادهای که در آن متولد شده است، از پیش صاحب عنوان یا جایگاه سیاسی ویژهای باشد.
اگر رضا پهلوی خواهان ائتلافی دموکراتیک و فراگیر است، یکی از گامهای اعتمادساز میتواند این باشد که صریحاً از هواداران خود بخواهد او را نه با عنوان موروثی «شاهزاده»، بلکه بهعنوان رضا پهلوی، یک شهروند و فعال سیاسی، خطاب کنند.
دوم ـ سوگند قاهره و دو منشأ متفاوت مشروعیت
مسئله دیگری که نمیتوان نادیده گرفت، سوگند رضا پهلوی در قاهره است. او در سال ۱۹۸۰، با استناد به قانون اساسی مشروطه، آمادگی خود را برای پذیرش مسئولیت بهعنوان پادشاه قانونی ایران اعلام کرد. امروز اما تأکید میکند که نوع حکومت آینده، جمهوری یا پادشاهی، باید با رأی مردم تعیین شود.
انسان حق دارد موضع سیاسی خود را تغییر دهد. بحث نیز بر سر نسبت دادن قصد بازگرداندن سلطنت به رضا پهلوی نیست. پرسش درباره نسبت دو مبناست: مشروعیت ناشی از وراثت و مشروعیت ناشی از حاکمیت مردم.
اگر امروز تنها رأی مردم منشأ مشروعیت سیاسی است، میتوان انتظار داشت رضا پهلوی صریحاً اعلام کند که سوگند قاهره و هرگونه ادعای حق سیاسی ناشی از وراثت سلطنت را دیگر منشأ هیچ حق سیاسی برای خود نمیداند.
چنین اعلامی اهمیت نمادین و سیاسی دارد. زیرا ابهام میان دو منشأ مشروعیت را برطرف میکند و روشن میسازد که او نیز مانند هر شهروند دیگری، جایگاه سیاسی خود را فقط از حمایت آزادانه مردم و سازوکارهای دموکراتیک طلب میکند.
سوم ـ شروط همکاری؛ حق یک فرد یا قواعد یک ائتلاف؟
رضا پهلوی اصولی را مبنای همکاری سیاسی اعلام کرده است. او مانند هر فعال سیاسی دیگری کاملاً حق دارد بگوید: «من فقط با کسانی همکاری میکنم که این اصول را قبول دارند.» صرف تعیین شروط همکاری نیز به این معنا نیست که او مدعی اختیار بر همه مخالفان است.
اما اگر سخن از ائتلافی فراگیر و ملی باشد، موضوع متفاوت میشود. در یک ائتلاف دموکراتیک، قواعد و اصول مشترک باید محصول توافق نیروهای تشکیلدهنده ائتلاف باشد، نه شروطی که یک فرد یا جریان از پیش تعیین کند و سپس دیگران را به پذیرش آن دعوت نماید. باید میان دو چیز تمایز گذاشت: شرایط همکاری با رضا پهلوی، که حق اوست، و قواعد یک ائتلاف ملی، که باید حاصل توافق جمعی باشد.
چهارم ـ آیا شعار «پهلوی برمیگرده» به معنای انتخاب رهبر است؟
یکی از استدلالهای مهم هواداران رضا پهلوی، شعارهای خیزش دیماه است؛ از جمله شعار «این آخرین نبرده / پهلوی برمیگرده». از دیدگاه آنها، بر اساس این استدلال، مردم در خیابان عملاً رضا پهلوی را بهعنوان رهبر دوران گذار انتخاب کردهاند.
وجود و اهمیت این شعارها را نباید انکار یا کوچک کرد. آنها نشان میدهند رضا پهلوی در بخشی از جامعه ایران از پایگاه اجتماعی واقعی و قابل توجهی برخوردار است. اما حمایت با انتخاب یکی نیست.
شعار خیابانی مشخص نمیکند یک رهبر چه اختیاراتی دارد، برای چه مدتی مسئولیت میگیرد و در برابر چه نهادی پاسخگوست. از این رو، میان شناختهشدگی و توان بسیج سیاسی از یک سو و مشروعیت برای اعمال قدرت در دوران گذار از سوی دیگر تفاوت وجود دارد.
در پاسخ به این ایراد گاه گفته میشود که خمینی نیز در سال ۵۷ از طریق انتخابات رهبر انقلاب نشد. مردم در خیابان نام او را فریاد زدند و او عملاً رهبر انقلاب شد. پس چرا همین منطق درباره رضا پهلوی پذیرفته نشود؟ به گمان من این قیاس بیش از آنکه استدلالی به سود این دیدگاه باشد، باید هشداری تاریخی تلقی شود.
بله، خمینی پیش از برگزاری هر انتخابات آزادی به رهبر بالفعل انقلاب تبدیل شده بود و از حمایت خیابانی عظیمی برخوردار بود. او حتی استدلال میکرد که مردم با حضور در خیابان و تظاهرات خود، جمهوری اسلامی را تأیید کردهاند و بر پایه همین اقتدار انقلابی، پیش از استقرار نهادهای انتخابی، دولت موقت تعیین کرد.
آیا قرار است پس از تجربه ۵۷، بار دیگر همان سازوکار را معیار مشروعیت سیاسی قرار دهیم؟
اگر از انقلاب ۵۷ درسی گرفته باشیم، یکی از مهمترین درسها باید این باشد که دیگر به هیچ فردی ــ هر اندازه محبوب ــ چک سفید امضا ندهیم.
پنجم ـ اگر انتخابات ممکن نیست، مشروعیت از کجا میآید؟
گفته میشود در شرایط حاکمیت جمهوری اسلامی اساساً امکان برگزاری انتخابات آزاد برای تعیین مسئولان دوران گذار وجود ندارد. این سخن درست است. اما از آن نمیتوان نتیجه گرفت که نبود انتخابات، برای فرد معینی حق خودکار رهبری ایجاد میکند.
حتی در شرایط استبدادی نیز جامعه فاقد سرچشمههای مشروعیت اجتماعی نیست. در دل جامعه مدنی، طی سالها افرادی و نهادهایی شکل میگیرند که اعتبارشان را نه از انتصاب حکومتی، وراثت یا ادعای شخصی، بلکه از اعتماد بخشی از جامعه و نقشی که در دفاع از مطالبات آن بخش ایفا کردهاند به دست میآورند. میتوان از آنان بهعنوان مراجع اجتماعی یاد کرد.
مرجعیت اجتماعی لزوماً به معنای محبوبیت سراسری نیست. یک فعال کارگری ممکن است برای بخشی از کارگران مرجع باشد؛ یک معلم برای جامعه صنفی خود؛ یک وکیل برای مدافعان حقوق بشر؛ یک استاد دانشگاه برای بخشی از دانشگاهیان و دانشجویان؛ و یک ورزشکار یا هنرمند به دلیل ایستادن در کنار مطالبات مردم، صاحب سرمایه اجتماعی گستردهتری شود.
نمونههای چنین هستههایی در جامعه ایران کم نیستند. اسماعیل بخشی در جنبش کارگری؛ نسرین ستوده در میان وکلا و مدافعان حقوق بشر؛ محمد حبیبی، جعفر ابراهیمی و رسول بداقی در جنبش صنفی معلمان؛ علی شریفیزارچی، حاتم قادری، مصطفی مهرآیین و سعید مدنی در محیط دانشگاهی و روشنفکری؛ احمد زیدآبادی بهعنوان نمونهای از فعالان سیاسی و مطبوعاتی داخل کشور؛ ترانه علیدوستی در میان هنرمندان؛ ناهید شیرپیشه و منوچهر بختیاری در میان خانوادههای دادخواه؛ و علی دایی در میان چهرههای ورزشی دارای سرمایه اجتماعی هستند. پر واضح است که این فهرست تعداد بیشتری را در بر میگیرد، این اسامی فقط برای نمونه ذکر شدند.
در کنار این اشخاص، شبکهها و تشکلهای مستقل دانشجویی، پزشکان و کادر درمان، کسبه و بازاریان، روزنامهنگاران، فعالان جنبش زنان، نمایندگان اقوام و اقلیتهای دینی و دیگر بخشهای جامعه مدنی نیز میتوانند از میان خود افرادی مورد اعتماد را برای مشارکت در چنین فرایندی معرفی کنند.
این افراد در داخل ایران زندگی میکنند و تحت فشار امنیتی نمیتوان انتظار داشت شخصاً و علناً در جلسات یک شورای رهبری گذار شرکت کنند. اما این مانع لزوماً به معنای حذف آنان نیست. هر فرد، تشکل یا شبکه مدنی میتواند، در صورت تمایل، نمایندهای مورد اعتماد برای حضور در شورا معرفی کند یا از طریق سازوکارهای امن در تصمیمگیری مشارکت داشته باشد. اصل اساسی این است که فعالان خارج از کشور خود را از جانب کارگران، معلمان، دانشجویان، پزشکان یا بازاریان نماینده اعلام نکنند؛ تا حد امکان خود این هستههای اجتماعی باید بگویند چه کسی صدای آنان در این فرایند است.
اینجاست که پاسخ به پرسش مکرر هواداران رضا پهلوی «شما چه کسی را دارید؟» نیز روشنتر میشود. جامعه ایران یک «چه کسی» ندارد؛ «چه کسانی» دارد. این «چه کسانی» در بخشهای مختلف جامعه حضور دارند و هر یک بخشی از سرمایه اجتماعی ایران را نمایندگی میکنند. مسئله اصلی آن است که چگونه این سرمایههای پراکنده در یک ساختار مشترک، متکثر و پاسخگو به یکدیگر متصل شوند.
ممکن است بسیاری از این چهرهها و جریانها حاضر نباشند وارد ائتلافی شوند که ورود به آن در عمل به معنای پذیرش رهبری از پیش تعیینشده رضا پهلوی یا هر فرد دیگری تلقی شود. اما اگر بدانند قرار نیست زیر پرچم رضا پهلوی یا هیچ شخصیت دیگری قرار گیرند، بلکه خود یا نمایندگانشان با حقوق برابر در کنار رضا پهلوی و نمایندگان دیگر جریانها عضو یک شورای رهبری جمعی و موقت خواهند بود، ممکن است آمادگی بیشتری برای مشارکت پیدا کنند.
میدانم که شکلدادن به چنین رهبری جمعی ساده نیست. بخشی از دشواری آن نیز به سنت سیاسی ما بازمیگردد. ما ایرانیان غالباً از یک سو سیاست و مسئله قدرت را آنگونه که باید جدی نگرفتهایم و از سوی دیگر، برای مسئلهای به این پیچیدگی در جستوجوی راهحلهای ساده بودهایم. سادهترین راه برای انتقال قدرت جانشین کردن پسر سلطان بهجای پدر بوده است، بیآنکه به ماهیت قدرت اندیشه شود.
بخش مهمی از میراث اندیشه سیاسی ما در قالب سیاستنامهها، اندرزنامهها و شریعتنامهها شکل گرفته است. از باب نخست گلستان سعدی درباره «سیرت پادشاهان» تا سیاستنامه خواجه نظامالملک و نصیحتالملوک، مسئله غالباً این بوده است که صاحب قدرت چگونه عادلتر، خردمندتر و دادگرتر حکومت کند؛ نه اینکه خود قدرت چگونه باید میان نهادها توزیع و مهار شود، منشأ مشروعیت آن چیست و حاکم با چه سازوکاری باید در برابر جامعه پاسخگو باشد.
جوهر سیاست قدرت است. در سنت سیاسی ما آثاری که مسئله قدرت را با دامنه و تأثیری قابل مقایسه با «شهریار» ماکیاولی، «لویاتان» هابز، اندیشه سیاسی جان لاک یا «روحالقوانین» مونتسکیو موضوع پژوهش منظم قرار داده باشند، کمتر دیده میشود.
درویش رنجبر
دیپلمات پیشین و دانشآموخته فلسفه سیاسی از دانشگاه کالیفرنیا ـ سندیگو
پانوشت
¹ ـ برای نمونه نگاه کنید به نوشتههای زیر از ابوالفضل محققی در خبرنامه گویا:
الف) «نگاه من به نقش شاهزاده رضا پهلوی در گذار از این مرحله سخت تاریخ ایران» ـ ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶.
https://news.gooya.com/2026/09/post-113676.php
ب) «چرا چپ قادر به حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیست؟» ـ ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۶.
https://news.gooya.com/2026/09/post-113439.php
ج) «چرا بطور روشن از شاهزاده رضا پهلوی حمایت میکنم» ـ ۲۴ ژوئن ۲۰۲۵.
https://news.gooya.com/2025/06/post-99226.php
د) «سوال یک جمهوریخواه که در صف حامیان شاهزاده رضا پهلوی برای سرنگونی رژیم حکومت اسلامی مبارزه میکند» ـ ۲ فوریه ۲۰۲۶.
https://news.gooya.com/2026/02/post-106138.php

















