Saturday, Oct 10, 2026

صفحه نخست » حقوق بشر، دموکراسی و سایر اجناس بُنجل؛ از جمهوری اسلامی و اصغر فرهادی تا رضا پهلوی

darkoob.jpgاز درس حقوق بشر جمهوری اسلامی تا نقد دموکراسی آمریکا از سوی اصغر فرهادی؛ هنر ما در مبتذل کردن مفاهیم بزرگ

دارکوب - خبرنامه گویا

ایرنا خبر داده وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی سفیر فرانسه را به دلیل «نقض فاحش حقوق بشر» و برخورد خشونت‌آمیز با اعتراض‌های دانش‌آموزی احضار کرده است.

اگر خبر را جدا از گوینده بخوانیم، حرف عجیبی نیست. پلیس فرانسه نباید دانش‌آموز را بی‌دلیل بزند، معترض را ناقص کند یا از نیروی نامتناسب استفاده کند. حقوق بشر اگر معنایی داشته باشد، باید همان‌جا هم رعایت شود؛ مستقل از اینکه ناقض آن جمهوری اسلامی باشد یا دولت فرانسه.

اما وقتی سرمان را برمی‌گردانیم و قیافه گوینده را می‌بینیم، دچار «خنده عصبی» می‌شویم. حکومتی که فقط چند ماه پیش، در فاصله‌ای کوتاه، چند ده هزار نفر از مردم خود را در خیابان‌ها به طرزی وحشیانه کشته؛ عمداً به سر و سینه معترض شلیک کرده، اینترنت را بسته و بازداشت و سرکوب را ادامه داده و هنوز هم ادامه می‌دهد، اکنون سفیر یک کشور دیگر را احضار کرده تا درباره «حق تجمع مسالمت‌آمیز» و «استفاده بیش از اندازه از زور» به او درس بدهد.

جل‌الخالق! این دیگر فقط ریاکاری نیست؛ ابتذال یک مفهوم است.

فرانسه، همین «ناقض حقوق بشری» که بناست از جمهوری اسلامی درس مدارا بیاموزد، در اعتراض‌هایی که بخش‌هایی از آن به خشونت و تخریب کشیده شد، بیش از هفتصد پلیس و ژاندارم زخمی داده است؛ در برابر حدود دویست دانش‌آموز مجروح. با این همه، دولت باید در برابر افکار عمومی، رسانه‌ها و نهادهای نظارتی درباره رفتار پلیس پاسخ بدهد و حتی استفاده از یکی از ابزارهای پلیس پس از جراحت شدید یک نوجوان متوقف می‌شود. در ایران اما نیروهای حکومتی ده‌ها هزار نفر را با قساوت و وحشیگری، از خیابان تا بیمارستان و حتی درون خانه‌ها، می‌کشند؛ و بعد همین حکومت سفیر فرانسه را برای تدریس «مدارا با معترضان» فرامی‌خواند.

اینجا اگر قرار بود کسی به وزارت امور خارجه احضار شود، نه سفیر فرانسه، که خودِ «وقاحت» و «بی‌شرمی» بود.

گاهی فکر می‌کنم جمهوری اسلامی تعمداً چنین بلایی بر سر واژه‌ها می‌آورد؛ آن‌قدر آنها را در وارونه‌ترین موقعیت‌ها مصرف می‌کند تا معنا و وزنشان را از بین ببرد. «حقوق بشر» وقتی از دهان یکی از خونبارترین ناقضان حقوق بشر دوران معاصر بیرون می‌آید، کم‌کم از یک مفهوم به عبارتی بی‌خاصیت تبدیل می‌شود. جمهوری اسلامی از اول همین بوده و همین است دیگر...

و اما بدا به حال ما نویسندگان و صاحبان تریبون اگر خواسته یا ناخواسته همان الگو را تکرار کنیم.

اصغر فرهادی در جشنواره ریو می‌گوید اینکه آمریکا را دموکراسی بنامیم «دروغ» است و برای توضیح آمریکای واقعی به زندان‌ها، سیاه‌پوستان و مهاجران اشاره می‌کند.

فرهادی مثل هرکس دیگری می‌تواند آمریکا را نقد کند؛ از نژادپرستی، زندان‌ها، ترامپ یا سیاست خارجی‌اش. آزادی دقیقاً یعنی همین. اما نقد نقص نباید به بهای نابود کردن خود مفهوم تمام شود. چون واقعیت با تصویر آرمانی ما فاصله دارد، باید اصل آن را انکار کرد؟ بگوییم دموکراسیِ ناقص دیگر دموکراسی نیست، آزادی ناکامل آزادی نیست و جامعه‌ای که هنوز تبعیض در آن وجود دارد یکسره دروغ و تباهی است.

بذر بسیاری از جنگ‌ها، انقلاب‌های ویرانگر و نفرت‌های سیاسی درست در همین خاک کاشته شده است: آرمان‌گرایی و کمال‌گرایی در سیاست. انسان به جای آنکه بپرسد چگونه می‌توان این جهان واقعی را، حتی به اندازه یک آجر، بهتر کرد، جهانی کامل در ذهن می‌سازد و هرچه با آن سازگار نیست مستحق ویرانی می‌شود.

اگر وجود تبعیض، زندان، بی‌عدالتی یا خشونت پلیس به این معناست که آمریکا «دموکراسی نیست»، پس برای جامعه‌ای که انتخابات آزاد ندارد، رسانه آزاد تحمل نمی‌شود، مخالف سیاسی زندانی و اعدام می‌شود و میلیون‌ها شهروند معترض در خیابان با گلوله پاسخ می‌گیرند چه واژه‌ای باید به کار برد؟

اگر هر نقصی در دموکراسی «نبود دموکراسی» است، دیگر دموکراسی و حتی سیر تکامل جوامع بشری چه معنایی خواهد داشت؟

و درست همین‌جا باید از جمهوری اسلامی و اصغر فرهادی عبور کرد و مسئله‌ای بزرگ‌تر را دید.

ما استعداد عجیبی در بی‌مقدار کردن مفاهیم داریم. واژه‌های بزرگ را آن‌قدر بی‌محابا مصرف می‌کنیم که قدرت تمایزگذاری خود را از دست می‌دهند. هر آدم مستبدی «فاشیست» می‌شود، هر درگیری «جنگ»، کشتار دی‌ماه «دفاع مشروع حکومت»، هر نقصی در یک دموکراسی دلیل «دروغ بودن دموکراسی» و هر ادعای حکومتی هم ناگهان «حقوق بشر» یا نقض آن.

اما وقتی با فاشیسم واقعی، استبداد واقعی یا کشتار واقعی روبه‌رو می‌شویم، زبان دیگر توان بیان تفاوت را ندارد؛ چون همه کلمات بزرگمان را قبلاً خرج کرده‌ایم.

اما این بیماری فقط در سیاست و روشنفکری نیست.

به تولید کالا و خدمات ایرانی بنگرید. ساختمانی را «لوکس» می‌نامیم چون چند متر سنگ براق و قطعه طلایی‌رنگ در لابی دارد؛ رستورانی با چند صندلی متفاوت «VIP» می‌شود؛ وسیله‌ای با چند چراغ «حرفه‌ای» و کالایی با ظاهر تقلیدی «برند». مجموعه‌ای آموزشی هم «دانشگاه» نام دارد، حتی اگر کمترین ارتباطی با تولید دانش نداشته باشد.

ابتدا نام را وارد می‌کنیم و بعد کاریکاتوری از مفهوم پشت آن می‌سازیم: بی‌سوادی به نام آموزش، بی‌کیفیتی به نام تولید، خسارت به نام خدمت و گاه صدمه و مرگ به نام تخصص.

در تولید فکر هم همین اتفاق می‌افتد. فکر دیگر الزاماً برای کشف واقعیت تولید نمی‌شود؛ برای اعلام موضع تولید می‌شود. مهم نیست گزاره چقدر دقیق است؛ مهم این است که نشان دهد گوینده در کدام سوی میدان ایستاده. «نظر داشتن» جای «فکر کردن» را می‌گیرد.

فکر کردن دشوار است: باید مفهوم را دقیق تعریف کرد، واقعیت مخالف میل خود را دید، نظر مخالف را خواند، شواهد را سنجید و امکان اشتباه خود را پذیرفت. تولید کردن هم دشوار است؛ باید حقوق مالکیت فکری، استاندارد و مسئولیت در برابر جان و مال مصرف‌کننده را جدی گرفت. اما وقتی سازوکارهای حقوقی ضعیف‌اند یا اجرای مؤثری ندارند، تقلید جای خلاقیت را می‌گیرد، ظاهر جای کیفیت را، و «بُنجلیسم» از بازار کالا به اقتصاد، فرهنگ و سیاست سرایت می‌کند.

وقتی خطا برای خطاکار هزینه نداشته باشد، دقت و کیفیت هم به ضرورت تبدیل نمی‌شود؛ چه در ساختن کالا، چه در ارائه خدمت و چه در تولید اندیشه.

کسی ممکن است سال‌ها یک تحلیل یا نسخه سیاسی را تبلیغ کند، نتیجه کاملاً خلاف پیش‌بینی او از آب درآید و فردای آن روز با همان اعتمادبه‌نفس حکم دیگری صادر کند. کمتر کسی می‌پرسد: آنچه دیروز گفتی چه شد؟

ایران ما بازاری است که در آن محصول معیوب به‌ندرت باعث ورشکستگی تولیدکننده می‌شود؛ خواه آن محصول کالا باشد، خواه خدمت و خواه اندیشه.

ابتذال فقط سطح پایین نیست؛ فاصله میان «نام» و «معنا»ست.

و شاید تناقض بزرگ‌تر همین باشد: در سیاست، جایی که باید واقع‌گرا، تدریجی و اهل مصالحه باشیم، آرمان‌گرا و کمال‌طلبیم؛ اما در تولید کالا و خدمت، جایی که باید به آرمان نزدیک شویم و خود را به سخت‌ترین استانداردها مقید کنیم، حیرت‌انگیز آزاد و رها رفتار می‌کنیم. در سیاست دنبال جامعه، نظام و رهبر بی‌نقص می‌گردیم؛ اما در تولید حتی آن آرمان بدیهی را هم جدی نمی‌گیریم که محصول و خدمت نباید به جان و مال شهروند لطمه بزند.

این آرمان‌گرایی سیاسی، به باور من، بیش از یک قرن است که به نوعی مسمومیت مزمن ایرانی تبدیل شده است. نسل جدید، به‌ویژه جوان‌ترها، تا حد زیادی از آن فاصله گرفته‌اند؛ و در میان مخالفان جمهوری اسلامی، معتقدم رضا پهلوی تنها چهره سیاسی ایرانی است که اساساً هرگز به این ویروس مهلک آلوده نشد. شاید چون فرزند پادشاه بود و از ابتدا نیازی نداشت برای سیاست آرمان‌شهر، منجی یا بهشت موعود اختراع کند؛ به یک معنا در برابر این بیماری ایمنی ذاتی داشت. از همین رو زبان سیاسی او نه زبان ساختن بهشت، که زبان ساختن یک کشور عادی است؛ کشوری که در آن سیاست وسیله زندگی بهتر باشد، نه جایگزین زندگی.

حکومتی که آدم می‌کشد و از حقوق بشر سخن می‌گوید؛ فیلمساز و روشنفکری که برای نقد نقص‌های یک دموکراسی، خود دموکراسی را نشانه می‌گیرد؛ سازنده‌ای که ساختمان معمولی را لوکس می‌نامد؛ و ارائه‌دهنده خدمتی که واژه VIP را بر خدمتی معمولی می‌چسباند، همه در یک نقطه به هم می‌رسند:

ابتذال در مفهوم، و سرانجام ابتذال در سطح زندگی.

چه زمانی قرار است بفهمیم مسئله ما کمبود مفاهیم بزرگ نیست؛ اتفاقاً بیش از اندازه از آنها داریم. مسئله این است که آن‌قدر مبتذل و ارزان مصرفشان کرده‌ایم که یادمان رفته این واژه‌ها نام برخی از گران‌بهاترین دستاوردهای زندگی انسانی‌اند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy