پنجشنبه 4 مرداد 1386

از لنين تا پوتين، بخش چهارم: برژنف و بخش پنجم: گورباچف، احسان نراقی، اعتماد ملی

بازگشت رياکارانه ‌برژنف ‌به استالينيسم

حال ببينيم عاقبت کار خروشچف چه شد. طبق رسم معهود در حزب کمونيسم روسيه، مقام بالا‌تر دست يکی از اعضای حزب که در درجه پايين‌تری قرار دارد، يک مقام بالا‌تر به او وعده می‌دهد و به تدريج که شخص برکشيده به امور وارد می‌شود يا به تنها‌يی و يا به کمک فرد ديگری به قول هموطنان ما زير پای ولی نعمت خود يعنی همکار قدرتمند را جارو می‌کند و به جای او مستقر ‌می‌شود.
همين اتفاق درباره خروشچف به وقوع پيوست يعنی سوسلوف که از اعضای سابقه‌دار کميته مرکزی بود (و باطنا استالينيسم بود) با برژنف که به تمام معنا برکشيده خروشچف بود، برای برکناری او توطئه می‌کنند و افسران ارتش و ماموران امنيت را هم با خود شريک می‌گردانند و اساس توطئه را بر اين قرار می‌دهند که رهبری را که به خاطر جاه‌طلبی خروشچف به صورت قدرت فردی درآمده بود تبديل به رهبری دستجمعی کنند. يعنی دو مقام دولتی و حزبی که عبارت بود از دبير اولی حزب و نخست‌وزيری و هر دو را خروشچف تصاحب کرده بود، بين برژنف و کاسيگين تقسيم می‌کنند و به يک عضو ديگر هيات‌رئيسه کميته مرکزی يعنی پادگرنی که هميشه از خروشچف طرفداری صرف می‌کرد وعده مقام تشريفاتی صدر هيات‌رئيسه شورای‌عالی اتحاد شوروی را می‌دهند و به ديگران هم بعد از برکناری خروشچف وعده دادن نقش موثرتری در حکومت را می‌دهند.
در عين حال در اين کودتای ضد خروشچف، برای وی يک ويلا‌ی مجهز در حومه مسکو و اتومبيل و راننده و محافظ که البته همه اين افراد از سرويس امنيت بودند در نظر می‌گيرند. ولی از طرف ديگر با شدت تبليغات و اظهارات علنی ضد استالين و آزادی‌هايی را که خروشچف برای نويسندگان و هنرمندان قائل شده بود را از ميان برداشتند.
نتيجه اين برگشت از سياست‌های ضداستالين اين شد که در تاريخ ۱۹۶۶ دو نويسنده يعنی آندره سينااوسکی و اوری دانيل را به علت تاليف دو اثر انتقادی از رژيم استالين، به اتهام اينکه آثارشان در غرب منتشر شده به چند سال زندان و تبعيد به سيبری محکوم کردند.
تاثير جهانی اين محکوميت اين بود که بهار آزادی که خروشچف به وجود آورده سپری شد و همين بازگشت به استالينيسم بود که بعد از دو سال منجر به اعزام نيروهای پنج کشور عهدنامه ورشو (يعنی کشورهای به اصطلا‌ح سوسياليستی تحت رياست شوروی) به چکسلواکی و اشغال يک شبه پراگ گرديد.
علت اين حرکت پيشرفتی بود که چکسلواکی از سال‌ها قبل از جنگ از نظر صنعتی و فرهنگی نسبت به ديگر کشورهای بلوک شرق به دست آورده بود و به همين دليل به طور طبيعی در مسير آزادی قرار گرفته که از جمله حزب کمونيست اين کشور به علت تحولا‌ت درونی جامعه، الکساندر دوبچک که يک روشنفکر مبارز و وطن‌پرست بود را به دبير کلی حزب و ژنرال اسوبودا را هم که همفکر دوبچک بود به رياست‌جمهوری انتخاب کرد. ديگر آنکه آنها مطبوعات را آزاد اعلا‌م کرده و قربانيان رژيم استالين را مورد عفو قرار دادند.
پس از حمله شوروی و متحدينش، قوای اشغالی دوبچک و همفکرانش را به اسارت با خود برده و مسوولا‌ن جديد را از ميان همان استالينی‌های گذشته بر مسند مقامات گماشتند. خلا‌صه وضع جديدی به وجود آمد که خاطره خشونت‌های گذشته شوروی در مجارستان و لهستان را تجديد می‌کرد.
برژنف از نظر شخصی هم به تدريج که پايه‌های قدرتش استحکام بيشتری می‌يافت، خلا‌ف وعده اوليه خود، حکومت دسته‌جمعی را تبديل به قدرت فردی کرد و عناوين و مدال‌های استالين را هم عينا تقليد نمود.
از طرف ديگر روشنفکران ناراضی از قبيل آندره ساخاروف و روی مدودف) که کتاب انتقادی شوروی در برابر دادگاه تاريخ را نوشته بود) نامه‌ای خطاب به رهبران شوروی در باب نبود آزادی نوشتند و واقعيت‌های خشن زندگی سياسی شوروی را نمايان ساختند.
نهايت اينکه روش‌های ظريف‌تر و موذيانه‌تری به کار برده شد. مثلا‌ قهرمان ضداستالينی نظير سولژنيتسين بدون اينکه به دادگاه اظهار شود از شوروی اخراج شد. ديگر روشنفکران ناراضی را هم به تيمارستان‌ها انتقال يا مشاغل خود را از دست دادند و يا فرزندان آنها از مدارس اخراج شدند.
آندره ساخارف را هم زمانی که اشغال چکسلواکی را به وسيله ارتش مورد اعتراض قرار داده بود به شهر گورکی دور از مسکو تبعيد کردند.
تقريبا می‌توان گفت برژنف تمام اصلا‌حات خروشچف را از ميان برد و تا پايان عمرش يعنی تا سال ۱۹۸۲ به همين روش ادامه داد و رژيم شوروی را غيرقابل اصلا‌ح به جهانيان و مردم روسيه معرفی نمود.

دوران نابسامانی و شکست رژيم کمونيستی
قبل از اينکه دوره برژنف به سر آيد، لا‌زم است به يک اقدام مهم در اين دوران اشاره کنيم که آن عبارت از برقراری عهدنامه هلسينکی در سال ۱۹۷۵ بود.
عهدنامه هلسينکی درباره امنيت و همکاری در اروپا نقطه عطف سياست شوروی برای به رسميت‌شناختن مرزهای فعلی بود. يعنی شوروی مايل بود عدم قرارداد صلح با آلمان را از اين راه تامين کند و آنچه را که در نتيجه جنگ به دست آورده بود، به رسميت بقبولا‌ند و برای رسيدن با اين هدف مجبور شد امتيازی را که در آن زمان چندان مهم نمی‌پنداشت، به کشورهای غربی اعطا کند و آن امتياز به رسميت‌شناختن حقوق بشر در کشورهای سوسياليستی بود که شوروی‌ها در آن زمان اين مساله را تشريفاتی می‌پنداشتند و تصور کردند که عوامل ناراضی در اين کشورها با ايجاد کميته‌هايی به نام <در اجرای موافقتنامه هلسينکی> از راه حقوق بشر، آرام آرام سيستم استبدادی شوروی رامتزلزل کنند.
هرچند مسوولا‌ن کاگ‌ب انواع روش‌ها را در روسيه شوروی و در کشورهای اقماری در خاموش‌کردن صدای ناراضی‌ها به‌کار می‌بردند و سولژنيتسين را در روسيه بدون محاکمه به غرب تبعيد کرده بودند وساخاروف را از ترس اينکه اسرار بمب هيدروژنی را در غرب افشا نکند، به شهر گورکی اعزام داشتند، ولی موج عدم رضايت آنچنان وسيع بود که با مرگ برژنف درماه نوامبر ۱۹۸۲ مردم دانا و روشن ضمير اميد آن را داشتند که هيات حاکمه با تغيير افراد تحول مهمی در پيش گيرند.
جانشين برژنف يوری آندره پوف از اعضای قديمی کميته مرکزی و کسی است که ۱۵ سال رياست سازمان اطلا‌عاتی شوروی را در دست داشته است.
او آدم واقع‌بين و علی‌الظاهر ملا‌يم الطبعی بود که از ميان کادر رهبری به جوان‌هايی از نوع ميخائيل گورباچف توجه زيادی مبذول می‌داشت و چون بيمار بود، اغلب اداره جلسات دفتر سياسی حزب که نبض سياست بود را به گورباچف محول می‌کرد.
يوری آندره‌پوف به تاريخ نهم فوريه ۱۹۸۴ به علت بيماری از اين جهان رخت بربست و چرنينکو فقط چندماهی در مقام رياست جمهوری ماند و او هم در ۱۰ مارس به علت کهولت و بيماری عمرش به آخر رسيد. به اين ترتيب در اين سه سال عملا‌ همه امور تا حدودی به فکر و اراده گورباچف می‌گشت.
ولی از آنجا که در اين مدت سه سال که گورباچف فقط اداره‌کننده جلسات دفتر سياسی حزب بود و هنوز نه دبير کل حزب و نه مقام رياست جمهوری را داشت، ولی فرصت ذيقيمتی به دست آورد تا مسائل دنيا را از زاويه ديگری سوای آنچه معمول رهبران حزب بلشويک بود، بياموزد و به جهان‌بينی تازه‌ای دست يابد. من در اينجا دو خاطره از کتاب قطور (هزار صفحه‌ای) خاطرات ميخائيل گورباچف که ترجمه آن به‌وسيله فريدون دولتشاهی انجام گرفته است و روزنامه اطلا‌عات آن را منتشر کرده است نقل می‌کنم؛
خاطره اول از تشييع جنازه انريکو برلينگوئر، رهبر شجاع و ياغی (در برابر شوروی‌ها) حزب کمونيست ايتاليا و خاطره دوم از ديدار گورباچف با خانم تاچر و سخنرانی او در پارلمان انگلستان است:
در ۱۲ ژوئن سال ۱۹۸۴ وقتی به‌عنوان يکی از اعضای هيات رسمی جلسه اقتصادی شورای همياری متقابل اقتصادی شرکت کرده بودم، خبر غم‌انگيز مرگ انريکو برلينگوئر، رهبر کمونيست‌های ايتاليا به مسکو رسيد. او به‌طور ناگهانی در يک گردهمايی حزبی درگذشته بود.
تصميم گرفته شد که من رياست هيات را در تشييع جنازه به‌عهده داشته باشم. من شخصا برلينگوئر را نمی‌شناختم، اما سخنرانی‌های او را در کنگره‌های حزب خودمان شنيده بودم. برلينگوئر آرام و تقريبا خونسرد سخنرانی می‌کرد، به شيوه‌ای که برای يک ايتاليايی عجيب بود، اما هميشه در سخنرانی‌ها شجاع بود. در ابتدا مردان ما برايشان دشوار بود بدانند چگونه بايد در برابر سخنرانی‌های او واکنش نشان دهند. ما همه چيزهايی درباره "کمونيست اروپايی" شنيده بوديم و می‌دانستيم روابط دشواری با حزب کمونيست ايتاليا داريم.

***

بخش پنجم: گورباچف

ديدار سرنوشت‌ساز گورباچف با تاچر
در آن روز می‌توان گفت همه ايتاليا از جمله رهبران احزاب سياسی با برلينگوئر وداع می‌کردند. برتينی، رئيس جمهوری ايتاليا از طرف حزب دموکرات مسيحی به نمايندگی از جانب ملت ايتاليا در مقابل تابوت رهبر حزب مخالف خود خاضعانه سر فرود آورد و تعظيم کرد.
همه اينها گواهی بر يک طرز فکر متفاوت از طرز فکر ما بود. من سند سياسی کمونيست‌های ايتاليا يعنی سند مشهور (يادداشت توگلياتی) را که اندکی پس از کنگره بيستم، چندی قبل منتشر شد، خوانده بودم. من همچنين يادداشت‌های روزانه گرامترچی را با دقت مطالعه کرده بودم، اما درسی که فکر را به حرکت درمی‌آورد، درسی از يک فرهنگ سياسی متفاوت را من در تشييع جنازه برلينگوئر ياد گرفتم.
روز بعد چهارده ژوئيه من به حضور رئيس جمهوری ايتاليا رسيدم. از رفتار ساده و داوری‌های صريح و روشن او خوشم آمد. او گفت طرفدار همکاری با کمونيست‌ها و سوسياليست‌هاست. صحبت جالبی بود و وقتی از هم جدا می‌شديم، توديع دوستانه‌مان صميمانه بود.
در سال ۱۹۸۴ من در ۱۵ دسامبر در رأس يک هيات پارلمانی وارد لندن شدم. از زمانی که يک هيات مشابه از انگليس ديدار کرده بود، ۱۵ سال می‌گذشت. هرچند روابط کشورهايمان در اين سال‌ها نسبتا تيره بود و چنين ديدارهايی می‌توانست مفيد باشد. سفرهای گروه‌های پارلمانی در آن زمان يک امر تشريفاتی يا بهتر بگويم کاملا‌ ديپلماتيک تلقی می‌شد. وزارت خارجه به وضوح اهميت زيادی برای ماموريت ما قائل نشد، اما اين ديدار واقعا به ديدار کاملا‌ متفاوتی تبديل شد.
دردومين روز اقامتمان در انگليس، ما با خانم مارگارت تاچر، نخست وزير بريتانيای بزرگ ملا‌قات کرديم. جلسه با ناهار آغاز شد. مارگارت تاچر و من در يک سوی ميز نشستيم. خانم تاچر دارای اعتماد به‌نفس زياد، حتی می‌توانم بگويم زنی کاملا‌ مطمئن از خود است. رفتار آرام و ظاهر زنانه او پوششی است برای يک سياستمدار نسبتا سرسخت و عمل‌گرا.
نام مستعار «خانم آهنين» بسيار درخور اوست. من به خانم تاچر گفتم: <می‌دانم شما آدمی هستيد ثابت قدم در باورهايتان، شخصی که به اصول و ارزش‌های خاص، سخت پايبند است. اين ويژگی قابل احترام است، اما خواهش دارم اين‌طور فکر کنيد که شخصی که در کنار شما نشسته است، از همان تبار شما است، من می‌توانم به شما اطمينان دهم از دفتر سياسی دستور ندارم شما را متقاعد سازم که به حزب کمونيست بپيونديد.
پس از اين سخنان او از ته دل زد زير خنده و صحبت جدی، مودبانه و نسبتا خشک‌مان به‌طور طبيعی به صحبت جالبی تبديل شد که تا بعد از ناهار ادامه يافت. موضوع صحبت‌مان به مشکلا‌ت خلع سلا‌ح کشيده شد. ما شروع کرديم به استفاده از يادداشت‌های از قبل تهيه شده، اما من سرانجام يادداشت‌های خود را کنار گذاشتم، در حالی که خانم تاچر هم يادداشت‌هايش را در کيفش گذاشت. من نمودار عظيمی را رو کردم که همه زرادخانه‌های هسته‌ای را در يک هزار مربع کوچک نشان می‌داد. من به خانم تاچر گفتم: «هر يک از اين مربع‌ها کافی است برای اينکه حيات را از روی زمين محو کند. در نتيجه زرادخانه‌های هسته‌ای توان آن را دارند که زندگی را در کل هزار بار نابود کنند.»
واکنش او بسيار روشن و بااحساس بود. من باور دارم در واکنش خود کاملا‌ صميمی بود. در هر حال اين صحبت نقطه عطفی در جهت يک گفت و شنود سياسی مهم ميان دو کشورمان بود.
سخنرانی من در برابر پارلمان انگليس در ۱۸ دسامبر نيز به‌خوبی پيش رفت. متن سخنرانی من در کشورم و در خارج چاپ شده است، پس من تنها عنوان‌های آنها را خلا‌صه می‌کنم.
عصر هسته‌ای به «نگرش سياسی جديد» نياز دارد، جنگ سرد يک شکل غيرعادی روابط بين‌المللی و پر از خطرهای نظامی است. در يک جنگ هسته‌ای هيچ پيروزی نمی‌تواند وجود داشته باشد. هيچ کشوری نمی‌تواند امنيت خود را به بهای از دست رفتن امنيت ديگران تضمين کند، ما در محدودکردن و کاهش سلا‌ح‌ها، به‌ويژه سلا‌ح‌های هسته‌ای آماده‌ايم پا به پای شرکای غربی‌مان در مذاکره گام برداريم. اين اظهارات گرم‌ترين واکنش را در مطبوعات جهان داشت. از جمله اين سخن که <صرف‌نظر از هرچه ما را از هم جدا می‌سازد، ما در يک کره خاکی زندگی می‌کنيم و اروپا خانه مشترک ماست. يک خانه، نه صحنه عمليات نظامی» بسيار نقل قول شد.

نبرد گورباچف عليه پنهان‌کاری و سکوت
تا دهه ۱۹۶۰ رهبران شوروی معمولا‌ سوابق خود را در جنگ ميهنی مايه افتخار خود می‌دانستند ولی ميخائيل گورباچف که به خاطر جوانی‌اش نمی‌توانست در جنگ جهانی نقشی داشته باشد برای ورود به طبقه رهبران از دو امتياز بهره برد؛ يکی به علت سوابق پربار فعاليتش در حزب که از شاخصيت ممتازی برخوردار بود. ديگر آنکه با تکيه به شايستگی و هوش سرشارش توانسته بود در امتحانات ورودی دانشگاه مسکو به آسانی پذيرفته شود. علا‌وه بر اين، او کوشش کرد عده‌ای از جوانان هم‌ولا‌يتی‌های خودش که از استعداد کافی برخوردار بودند را به حوزه فعاليت‌هايش وارد کند.
از خصوصيات ديگر او اينکه از همان لحظه‌ای که در موقعيت‌های رهبری قرار گرفت برعکس ساير رهبران که خودشان را پشت ديوارهای کرملين مخفی می‌کردند او بدون وحشت به آسانی به ميان مردم می‌رفت و با بيان روشن و صريح خودش را به ديگران نزديک می‌کرد و ديگر آنکه بر خلا‌ف رفتار خشک و رسمی ديگر رهبران هنگام سفر در داخل و خارج شوروی همسرش رايسا (که استاد فلسفه در دانشگاه بود و در ديدارهای گورباچف با مردم در هم کلا‌می با ديگران رفتاری دوستانه و صميمی داشت) و دخترش ايرينا که پزشک بود و همين طور نواده‌اش اوکسانا را با خودش به همراه می‌برد. اينگونه رفتار در داخل و خارج شوروی جذابيت خاصی برای او ايجاد می‌کرد. او در روابط سياسی با کشورهای خارج هم روش جديدی را اتخاذ کرد. مثلا‌ در سپتامبر ۱۹۸۵ سردبيران مجله آمريکايی تايم را به مسکو دعوت کرد و مصاحبه مفصلی طی ۸ صفحه مجله با آنها انجام داد.
طی اين گفت‌وگو او کليه تغييراتی که در سياست‌های خود برقرار کرده بود را برای آمريکايی‌ها مجسم کرد و برای آنها روشن نمود که صادقانه خواهان صلح و قطع مسابقه تسليحاتی بوده و در پی حل اختلا‌فات بين‌المللی از طريق مذاکره است.
گورباچف در اين مصاحبه نشان داد که هدف اول او در اين مذاکرات اين است که شوروی در عوض صرف هزينه هنگفت در زمينه تسليحات مايل است به رفاه مردم و بالا‌ بردن سطح زندگی آنها بپردازد.
گورباچف در اين مصاحبه و ديگر گفت‌وگوها با خارجی‌ها می‌خواست نشان دهد که برخلا‌ف رهبران گذشته شوروی در پی افزايش کميت در صنايع نيست، بلکه خواهان بهبود وضع اقتصادی شوروی و بالا‌ بردن توليدات صنعتی و کشاورزی و توجه بيشتر به کيفيت توليدات است و همچنين مايل به عدم تمرکز و دادن اختيار و استقلا‌ل به واحدهای توليدی و پرداخت دستمزد به کارگران و مديران، متناسب با بازده کار آنان است.
اتفاق مهمی که در سال دوم مسووليت او افتاد فاجعه نيروگاه اتمی چرنوبيل بود که فرصتی به گورباچف داد که نبوغ خودش در رهبری و تشريح اين واقعه را برای مردم و جهانيان به نحو شايسته‌ای نشان دهد.
او با کمال صراحت و بدون پرده‌پوشی در کتاب خاطراتش با شهامتی بی‌سابقه در اين‌باره چنين نوشت: «حادثه نيروگاه هسته‌ای چرنوبيل مدرک روشنی بود بر کهنگی تکنولوژی و همچنين بر قديمی بودن نظام ما. اين مساله نيز از شگفتی‌های تاريخ است با منحرف ساختن کشور از راهی که در پيش گرفته بود که اين موضوع به طوری جدی بر اصلا‌حات ما تاثير گذاشت.
اگر عملی به موقع انجام نشد، دليل اصلی آن فقدان اطلا‌عات بود نه سياستمداران و نه حتی دانشمندان و کارشناسان آ‌ماده نبودند آنچه را اتفاق افتاده بود کاملا‌ درک کنند.
طبيعت بسته و مرموز صنعت نيروگاه هسته‌ای که با ديوانسالا‌ری و انحصارطلبی در علوم بار آن سنگين‌تر شد، اثر بسيار بدی داشت. من اين مطلب را در يکی از گردهمايی‌های دفتر سياسی مطرح کردم:« برای ۳۰ سال شما دانشمندان، کارشناسان و وزيران مرتب به ما می‌گفتيد، همه چيز ايمن است و فکر می‌کرديد ما به شما مانند خدايان نگاه خواهيم کرد حالا‌ ما با يک فاجعه روبه‌رو شده‌ايم. »
وزيران و مراکز علمی خارج از هرگونه کنترلی کار می‌کرده‌اند. کل نظام هميشه با يک روحيه نوکرمابانه، مداحانه، تعصبات جناحی و تعقيب و آزار متفکران، اقدام‌های نمايشی و پيوندهای فردی و جناحی ميان رهبران اداره شده است.»
جنگ سرد و پنهانکاری متقابل دو اتحاديه نظامی (اتحاديه ورشو و اتحاديه آتلا‌نتيک) نيز يک عامل بود. ۱۵۱ مورد نشت عمده راديو اکتيو در نيروگاه‌های هسته‌ای سراسر جهان روی داده بود اما تقريبا هيچ چيز درباره آنها و پيامدهايشان شناخته شده نبود.
چرنوبيل زنگ خطری بود که انسان را به درک اينکه در چه عصری زندگی می‌کنيم فرا خواند. مردم را مجبور کرد خطر بی‌دقتی يا حتی اهمال جنايتکارانه را در قبال محيط زيست بشناسند. افکار عمومی اکنون روی مشکلا‌ت حادی که جنبش هواداران محيط زيست به آن اشاره داشتند، متمرکز شد.

گام‌های گورباچف در راه آزادی
چرنوبيل بسياری از بيماری‌های نظام ما را در کل روشن کرد. همه چيزهايی که طی سال‌ها روی هم انباشته شده بودند در اين ماجرای غم‌انگيز به هم رسيدند. پنهانکاری يا سکوت درباره حوادث و ساير خبرهای بد، بی‌مسووليتی، بی‌دقتی، بی‌بندوباری و ميخوارگی، اين يک استدلا‌ل متقاعد کننده ديگر به سود اصلا‌حات گسترده ما بود.
او در همان سال هنگام برگزاری کنفرانس خبری يونسکو به پاريس آمد و در حضور بيش از ۱۸۰ وزير مسوول علوم و نمايندگان کشورها سخنرانی مفصلی ايراد کرد و برخلا‌ف سنت جاری پنهانکاری نه فقط شوروی بلکه همه کشورهای دارنده صنعت اتمی، جزييات علل و عوارض انفجار چرنوبيل را شرح داد و گفت نظر به اينکه اين انفجار از مرزهای شوروی فراتر رفته و مناطق مختلفی را تا غرب اروپا و سواحل مديترانه آلوده کرده اين وظيفه و مسووليت يونسکو است که به اين مساله به دقت رسيدگی کند.
پيشنهاد بسيار معقول گورباچف مورد تاييد و تصويب کنفرانس قرار گرفت و کنفرانس طبق يک قطعنامه، دبيرخانه يونسکو را مامور رسيدگی به اين فاجعه و به‌خصوص جلوگيری از عواقب وخيم آن در جهان کرد.اين برنامه مدت ده سال در يونسکو دنبال شد و دانشمندان به نتايج بسيار مهمی درباره اتم و راديو اکتيو رسيدند. گورباچف با شجاعت خاص خودش، پنهانکاری رهبران شوروی را که بی‌شباهت به پنهانکاری ديگر کشورهای اتمی نيست، محکوم کرد و گفت اين وظيفه سازمان‌های بين‌المللی است که از نظر امنيت جهان بشريت، نظارتی کامل به فعاليت مراکز اتمی داشته باشند.
آخرين واقعه مهم سال ۱۹۸۶ در شوروی آزادی آندره ساخاروف، عالم و دانشمند ناراضی و همسرش که در تبعيد شهر گورکی به سر می‌برند، به دستور خروشچف بود. ساخاروف در کنفرانس مطبوعاتی که در مسکو تشکيل شده بود خواهان آزادی همه زندانيان سياسی شد و سياست‌های گورباچف را يک تغيير بزرگ در شوروی خواند. در اين مدت گورباچف قدم‌های موثری در راه جلب اعتماد جهانيان در جهت توسعه آزادی و دموکراسی‌برداشت.
از آن جمله قطع پارازيت از روی برنامه‌های راديوهای بی‌بی‌سی و آمريکا و آزادی انتشار مقالا‌ت انتقادی در مطبوعات شوروی و همين‌طور شرکت دادن کانديداهای متعدد در انتخابات محلی، نمايش فيلم‌ها و انتشار کتاب‌هايی که سابقا ممنوع بود و از آن ميان می‌توان دکتر ژيواگو را نام برد.
گورباچف خاطرات هزار صفحه‌ای خود را با ذکر تمامی وقايعی که در صحنه داخلی و خارجی کشورش که اغلب شخصا بازيگر آن بوده، با صراحت و شجاعتی کم‌نظير با اظهار تاسف فراوان خود از حمله بيرحمانه ارتش سرخ به مردم چچن، چندين سال پس از کناره‌گيری‌اش و پس از فروپاشی تا سال ۱۹۹۶ اينچنين به پايان می‌برد: فاجعه‌غم‌انگيز چچن ريشه در گذشته دور اما نه خيلی دور دارد و در مورد رويداد اخير علتش را بايد در فروپاشی شوروی و تشديد گرايش‌های گريز از مرکز که حالا‌ بر خود روسيه تاثير گذاشته بود، جست‌وجو کرد.
در سال‌های پس از نابودی کشور شوروی، مشکلا‌ت زيادی ميان چچن و مسوولا‌ن فدرال پيش آمد که روی هم جمع شد. تشنج همچنين در خود چچن افزايش يافت. همه اين مشکلا‌ت به يک راه‌حل نياز داشتند. اما چه نوع راه‌حلی؟ من در بحث‌هايی که در بنياد داشتيم بارها هشدار دادم نيروی نظامی تحت هيچ شرايطی نبايد مورد استفاده قرار گيرد. من همچنين از موضع کشورهای غرب انتقاد کردم. از آنجايی که چچن دارای حاکميت رسمی تحت حقوق بين‌المللی نبود و هيچ فردی آن را به رسميت نشناخته بود، آنها عجله کردند و گفتند اين مساله داخلی روسيه است و به اين ترتيب ترجيح دادند چشم خود را روی چگونگی برخورد با اين مساله ببندند، آنها تنها پس از اينکه مناقشه به يک حمام خون تبديل شد، زير فشار افکار عمومی تسليم و خواستار پايان دادن به اقدام نظامی شدند. رويدادهای پس از آن به روشنی نشان داد که حساب‌‌های رئيس‌جمهوری و اطرافيانش در مورد چچن از ابتدا اشتباه بوده است. اين يک جنگ کوچک پيروزمندانه نبود. هرچه جنگ ادامه يافت، همان‌طور که از ابتدا روشن بود، بيشتر روشن شد که برای مشکل چچن راه‌حل نظامی وجود ندارند. برای حل اين مشکل لا‌زم است با واقعيت روبه‌رو شويم و واقعيت‌ها اينها هستند: تلا‌ش‌های رهبری روسيه برای حل مشکل با توسل به زور شکست خورده است، همين‌طور دادايف رهبر مسلمانان چچن نيز نتوانسته است از راه جهاد، چچن را از روسيه جدا سازد، همين‌طور مناقشه با انتخاب يک رهبری جديد در اين جمهوری با دوکوزاوگايف به عنوان رهبر قابل حل نيست، مشکل تنها از راه گفت‌و شنود مستقيم با کسانی که مسوول مناقشه هستند و در موقعيتی قرار دارند که می‌توانند راه‌حلی برای آن پيدا کنند، می‌تواند حل شود. در اول مارس سال ۱۹۹۶ همه نيروهای دموکراتيک کشور را مورد خطاب قرار دادم. گفتم ريشه همه مشکلا‌تمان را بايد در مکانيسم قدرت جست‌وجو کنيم. مسوولا‌ن ما با وجود اينکه از سوی مردم انتخاب شده‌اند خود را در هر حال بالا‌تر از مردم می‌دانند و سعی دارند حکومتشان را هميشگی کنند. اين دولت بايد تغيير کند.
بر افکار عمومی تفهيم شده است تنها شق کمتر بد را برای انتخاب در اختيار دارند و گويی به غير «حزب قدرت» که می‌خواهد يلتسين دوباره انتخاب شود و حزب کمونيسم، نيروی ديگری قادر نيست امروز به روسيه حکومت کند.

پايان عصر گورباچف
حال ببينيم چه عواملی در فروپاشی اتحاد شوروی موثر بود.يکی بلوک کشورهای سوسياليستی وابسته به شوروی بود که استالين بعد از جنگ جهانی با تشکيل کمين - ترن يعنی وحدت احزاب کمونيست که به رهبری شوروی ايجاد شده بود، دومی عهدنامه ورشو که همه اين کشورها به نام عهدنامه نظامی زير سلطه شوروی قرار می‌گرفتند.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

در اين ميان يوگسلا‌وی به رهبری تيتو که از ارکان بريگاد بين‌المللی در جنگ‌های داخلی اسپانيا بود، بعد از اشغال يوگسلا‌وی در سال ۱۹۴۱ به وسيله ارتش آلمان، وی جنبش مقاومت فوق‌العاده قوی و وسيعی را در مقابله با ارتش اشغالگران آلمان با دادن بيش از يک ميليون و ۳۰۰ هزار قربانی هدايت می‌کند و به اين ترتيب استقلا‌ل يوگسلا‌وی را بدون مداخله ارتش سرخ در سال ۱۹۴۵ تامين می‌کند. (بايد اين نکته را متذکر شد که يوگسلا‌وی تنها کشور بالکان و اروپای شرقی است که بدون کمک ارتش سرخ خود را از اشغال ارتش آلمان نجات داده است.) پس از استقرار صلح در يک رای‌گيری عمومی، رژيم سلطنتی در اين کشور ملغی شد و اداره کشور به حزب کمونيست به رهبری مارشال تيتو واگذار گرديد. استالين با اتکا به پيروزی ارتش سرخ عليه هيتلر و اعتباری که از نظر جهانی به دست آورده بود، احزاب کمونيست جهان را زير بيرق خود به نام کمين - فرم گرد آورد. اين کمين - فرم ادامه‌دهنده اجتماع بين‌المللی احزاب کمونيست در قبل از جنگ به نام کمون- ترن بودند ولی چون مارشال تيتو زير بار استالين نرفت، زير پوشش کمين - فرم حزب کمونيست يوگسلا‌وی را به دستور استالين به عنوان مرتد نسبت به ايدئولوژی کمونيسم از کمين - ترن اخراج و در نتيجه مبارزه‌های خونين درباره کسانی که نسبت به تيتو اظهار علا‌قه يا وفاداری می‌کردند، در کشورهای اقمار شوروی به وجود آمد. چنانچه در مجارستان <رايک> وزير خارجه دولت کمونيست که از قهرمانان جنگ‌های اسپانيا بود و هم در مقاومت مردم مجار در برابر هيتلر شرکت داشت، بازداشت و در دادگاهی که طبق مدل استالين محاکمه به عمل می‌آمد، محکوم به اعدام شد. همچنين در لهستان، گومولکا که از رهبران مبارزه با هيتلريسم بود و در بلغارستان هم رهبر حزب کمونيست به نام کستوف، به اتهام طرفداری از تيتو، محکوم به مرگ شدند.
خلا‌صه اينکه کليه افرادی که مختصر استقلا‌لی در قبال قدرت قاهره شوروی از خود نشان می‌دادند، به عنوان مرتد به مسلک کمونيسم (که در آن زمان با شوروی يکی بود) محکوم به مرگ می‌شدند. اين مقاومت در طول نيمه دوم قرن بيستم به صور مختلف در اين کشورها ادامه داشت و منجر به درگيری‌های متعدد مردم اين کشور با ارتش سرخ يا ارتش دولت‌های تحت نظارت دولت شوروی شد. بايد اين را هم اضافه کنم که ميلوان جيلا‌س از رهبران حزب کمونيست يوگسلا‌وی هم در سال ۱۹۵۵ کتابی تحت عنوان <طبقه جديد> تاليف کرد که به اکثر زبان‌ها ترجمه شد. در اين کتاب او نشان داد که در کليه کشورهای کمونيستی، رهبران و گردانندگان حزب کمونيست و افسران و روشنفکران، گروهی را تشکيل می‌دهند که در شوروی آنها را به لفظ لا‌تيننومان کلا‌تورا می‌نامند. مثلا‌ در شوروی اين طبقه مرکب از ۷۵۰ هزار نفرند که به تمام‌معنا نظير طبقه سرمايه‌دار در کشورهای سرمايه‌داری زندگی می‌کنند و درآمدشان صد برابر يک کارگر صنعتی است. در نتيجه از همه امتيازات و نعم زندگی از جمله مسافرت‌های داخل و خارج برخوردارند و پشت شعارهای انقلا‌بی و علی‌الظاهر دفاع از منافع پرولتاريا، در عمل هدفی جز حفظ منافع طبقاتی خود ندارند. جيلا‌س که مقام دوم را در حکومت يوگسلا‌وی دارا بود، در خود يوگسلا‌وی به زندان افتاد و هفت سال زندان را تحمل کرد، ولی کتاب او و نام او نظير سولژنيتسين و پاسترناک و ساخاروف، از انگيزه‌های مقاومت و تحرک عليه شوروی و رژيم حاکم در کشورهای کمونيستی شد. عامل ديگری که در فروپاشی شوروی موثر واقع شد، تحرکات استقلا‌ل‌طلبانه در ۱۵ جمهوری که اتحاد شوروی را تشکيل می‌دادند، بود. اولين حرکت در سال ۱۹۹۰ در يکی از سه جمهوری کناره دريای بالتيک به نام ليتوانی ظاهر شد که حزب کمونيست ليتوانی ارتباط خود را با حزب کمونيست شوروی قطع کرده بود. اقدامی که دو جمهوری ديگر دريای بالتيک هم به آن تأسی کردند. ميخائيل گورباچف که استقلا‌ل احزاب کمونيست را در کشورهای اقمار شوروی پذيرفته بود، ابدا حاضر به پذيرفتن اين استقلا‌ل‌طلبی در مورد ۱۵ جمهوری که جزو اتحاد شوروی بودند، نبود.
گورباچف به مدت سه روز سعی می‌کند اين مردم را با تکيه بر اين استدلا‌ل اقتصادی که جدايی آنها چه خطراتی برای ليتوانی می‌تواند داشته باشد، قانع کند که نتيجه‌ای در بر نداشت. گورباچف مانع حمله تانک‌هايی که مسکو به اين جمهوری فرستاده بود به ساکنين شهر ويلنوس شد. فقط دولت شوروی به تهديداتش در زمينه اقتصادی ادامه می‌دهد. در فوريه ۱۹۹۰ در انتخابات شورای عالی ليتوانی، استقلا‌ل‌طلبان اکثريت را به دست می‌آورند و در ۱۱ مارس هم همين شورا استقلا‌ل کامل کشور ليتوانی را اعلا‌م می‌کند. در همين ايام آذربايجان قفقاز يکی ديگر از ۱۵ جمهوری، تقاضای استقلا‌ل می‌کند. در اروپا هم جمهوری مولداوی تقاضای پيوستن به رومانی را می‌نمايد. نتيجه آنکه گورباچف با تمام آزاديخواهی و اجتناب او از درگيری مسلحانه با مردم استقلا‌ل‌طلب جمهوری‌های تابع شوروی، موفق به متقاعد کردن جماعت عظيم مردم نمی‌شود و اين ناکامی گورباچف در کنار ناکامی‌های ديگرش به‌خصوص درباره اقتصاد آزاد که اکثريت مردم طالب آنند همچنان که در گفتارهای بعدی خواهيم ديد، فرصت را به يلتسين می‌دهد که او در همه زمينه‌ها برای پاره کردن رشته‌هايی که ملل اتحاد شوروی را به پيروی از افکار لنين به همديگر متصل کرده‌اند، آمادگی کامل نشان می‌دهد.

دنبالک:

فهرست زير سايت هايي هستند که به 'از لنين تا پوتين، بخش چهارم: برژنف و بخش پنجم: گورباچف، احسان نراقی، اعتماد ملی' لينک داده اند.
Copyright: gooya.com 2016