سه شنبه 9 بهمن 1386

وقتی استالين زير تابوت قربانی‌اش را گرفت، ماکسيم گورکی و انقلا‌ب روسيه از ۱۹۰۲ تا ۱۹۳۸، احسان نراقی، اعتماد ملی

منبع روزنامه اعتماد ملی مورخ شنبه هفتم بهمن ۱۳۸۶

سفر اخيرم به پاريس حدود پنج ماه پيش مقارن با انتشار کتاب مفصلی در بيش از ۱۰۰۰ صفحه و به قلم مورخی سختکوش از مردم انگليس به نام اورلا‌ندو فيجس ORLANDO FIGES بود که بيش از ۱۵ سال عمر خود را منحصرا صرف تحقيقی وسيع درباره تمام وجوه انقلا‌ب روسيه کرده است. مطلبی که برای من بی‌سابقه بود، اينکه نويسنده کتاب نظريات و قضاوت‌های مورخان و يا فيلسوفان يا جامعه‌شناسان را آنچنان که مرسوم است، مبنای تجزيه و تحليل خود قرار نداده، بلکه در سرتاسر کتاب محور قضاوتش را مبتنی بر آثار نويسنده بزرگ روسيه ماکسيم گورکی قرار داده بود، اما چرا گورکی؟
زيرا تمام مردم فرهيخته روس در داخل يا خارج روسيه او را نويسنده‌ای توانا و مردی روشن ضمير عاری از هرگونه تعصب يا غرضی می‌دانند و نويسنده هم در اين کتاب برای تحليل وقايع، سه قرن قبل از انقلا‌ب و تمام دوره بعد از انقلا‌ب در حدود ۸۰ نقل قول از نوشته‌های ماکسيم گورکی را نقل کرده است. ۴۰ درصد کتاب به قبل از انقلا‌ب سوسياليستی و ۶۰ درصد آن به بعد از انقلا‌ب مربوط می‌شود. تحليل اينجانب هم در اينجا به اختصار مربوط به جريان بعد از انقلا‌ب است. درباره سابقه ماکسيم گورکی و انقلا‌ب روسيه من قبلا‌ مطالعاتی داشتم از آن جمله کتاب شادروان محقق دانشمند فرانسوی، فرانسوآ فوره که آخرين تاليفش با عنوان «سابقه يک اسطوره کمونيسم» چند سال پيش به چاپ رسيد. اين کتاب را به دقت مطالعه کرده بودم و می‌دانستم که ماکسيم گورگی با علا‌قه‌ای که به انقلا‌ب سوسياليستی داشته، نظرات انتقادی‌اش را در زمان انقلا‌ب ۱۹۰۵ تا انقلا‌ب فوريه ۱۹۱۷ مفصلا‌ به لنين تذکر داده است، ولی تحقيق فيجس يک تحقيق جامع و مفصلی در اين زمينه است. من البته اين را نيز می‌دانستم که ماکسيم گورکی ساليان دراز با شيوه خاص خودش با حکومت استبدادی تزار مبارزه کرده و متحمل زندان و تبعيد هم شده است. در عين حال از هيچ کمکی؛ چه فکری و چه مالی به لنين و ديگر مبارزان ضداستبداد مضايقه نداشته است و می‌دانستم با وجود دوستی نزديک با لنين به ديگر مبارزان ضداستبداد هم کمک کرده است، ولی اهميت اين کتاب در جامعيت و وسعتی است که براساس آن فيجس چگونگی رابطه بين اين دو نوع انديشه را مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. در حقيقت مولف، انقلا‌ب اکتبر و عوارض آن را با افکار گورکی محک زده است.

بايد گفت لنين و ماکسيم گورکی در اوايل سال‌های ۱۹۰۰ يعنی سال‌ها قبل از انقلا‌ب فوريه ۱۹۱۷ همديگر را شناخته‌اند و با هم دوستی و همکاری مداومی برقرار کرده‌اند که اولين آن جمع‌آوری پول از سرمايه‌داران مترقی برای کمک به حزب سوسيال دموکرات بوده است، ولی با وجود يک هدف واحد راه و روش اين دو نفر در عمل يکی نبوده، چنانچه هدف گورکی همچنان که در کتاب‌هايش منعکس است، نجات بينوايان و افراد وابسته به مذاهب مختلف، کولی‌ها و آدم‌های بی‌خانمان و فرزندان بی‌سرپرست بوده است. در صورتی که هدف لنين فقط حزب طبقه پرولتاريا و علا‌وه بر اين به‌ قدرت رساندن حزب اين طبقه بوده است و چون گورکی از پردرآمدترين نويسندگان روسيه بود، مقدار زيادی از اين درآمد را به حزب سوسيال دموکرات روسيه هديه می‌کرده است.
در هر حال اختلا‌ف‌نظرها مانع همفکری و همدلی اين دو نفر طی مدت ۱۵ سال با يکديگر نبوده است، ولی با به قدرت رسيدن لنين اين اتحاد و اتفاق به تدريج از ميان رفت، زيرا در نظر ماکسيم گورکی سوسياليسم تنها يک ايده‌آل فرهنگی بود؛ يعنی يک تمدن انسانی که مبتنی بر اصول دموکراسی و پرورش قوای معنوی و فکری ملت‌ها و برقراری زندگی سياسی نوين بوده است. در حالی که هدف لنين پيروزی يک انقلا‌ب يعنی حکومت حزب طبقه کارگر و تسلط حزب کارگر بر کل جامعه با رهبری خود لنين بوده است.
به‌خصوص که انقلا‌ب روسيه در سال‌های اوليه نتايج تاسف‌انگيزی نيز همچون رهاشدن موج خشونت و هرج و مرج و انتقام‌جويی به همراه آورد. به اين جهت گورکی انقلا‌ب روسيه را يک انفجار حيوانی پر از خشونت و کينه می‌داند. او می‌گويد: انقلا‌ب کمونيستی، روسيه را به آستانه بربريت جديدی رسانده که نتيجه‌اش فقط کينه‌توزی و دشمنی است، لذا وظيفه روشنفکران دموکرات منش مبارزه با چنين وضعی است.
به همين دليل گورکی می‌گويد: تزار و خانواده‌اش که با تدبير و روش معقول کرنسکی - رئيس دولت موقت کاخ سلطنتی - يعنی سلطنت ۳۰۰ ساله خانواده رومانوف‌ها را به‌طور مسالمت‌آميز ترک کردند و حتی قبل از خروج از کاخ سلطنتی تزار در پيامی به ملت روس خواهان همکاری ملت با دولت جمهوری موقت شد، معهذا برخلا‌ف انتظار عموم، تزار و وابستگانش را که (۱۴ نفر بودند) و در سيبری طبق قرار قبلی در انتظار رفتن به انگلستان بودند (می‌دانيم که همسر تراز نوه ملکه ويکتوريا بود) آنها را به دستور لنين به مسلسل بستند و روزنامه‌های بلشويک خانواده تزار را متهم به بی‌ناموسی و بی‌بند و باری جنسی کردند. اين جريان را ماکسيم گورکی سخت محکوم می‌کند و می‌گويد: تنها نتيجه اين افتراها تحريک غرايز حيوانی جوانان بی‌فرهنگ است. او همچنين تخريب کتابخانه‌ها و آثار هنری کاخ‌های سلطنتی را تحقير سازندگان اين آثار يعنی ملت روس می‌داند.
به همين جهت ماکسيم گورکی در خانه‌اش آثار غارت‌شده هنری را جمع‌آوری کرد و به نمايش گذاشت تا اثر اين خشونت‌ها را به ديگران نشان دهد.
من می‌دانستم که ماکسيم گورکی سال‌ها قبل از انقلا‌ب با لنين دوستی داشته و در کنگره‌های حزب سوسيال دموکرات در خيلی از امور با هم همفکر بودند و می‌دانستم که لنين هميشه شجاعت و شرافت اخلا‌قی او را مورد ستايش قرار داده است و همه می‌گفتند که آزاديخواهی و عدالت‌طلبی ماکسيم گورکی سرمشقی است برای مبارزان ملی، ولی اختلا‌ف آنها در جريان به‌ثمررساندن انقلا‌ب ۱۹۱۷ آشکار شد. نظر ماکسيم گورکی اين بود که انقلا‌ب فوريه ۱۹۱۷ يک انقلا‌ب تقريبا آرام و مسالمت‌آميز بوده و به لنين و اعضای حزب بلشويک گفت که شما بايد به تمايل و حال اکثريتی که در اين انقلا‌ب شرکت داشته‌اند، توجه کنيد و پا به پای آنها پيشروی نماييد و از تندروی‌های (انقلا‌بی) پرهيز کنيد.
به همين جهت نويسنده کتاب بحث مفصلی را درباره خشونت مطرح می‌کند و از خود می‌پرسد: آيا اين خشونت نتيجه زندگی سخت مردم روسيه بوده و يا نتيجه سختی زندگی در شرايط کنونی روسيه است.
نويسنده کتاب با نقل قول از آثار گورکی راجع به زندگی دهقانان روسيه می‌گويد: آيا انقلا‌ب و يا جنگ داخلی باعث بروز اين خشونت‌ها بوده يا اينکه سنن تاريخی اين وضع را به وجود آورده است. ما می‌بينيم سال‌ها پس از لغو خشونت در دوره تزارها، در روستاها، روسای خانواده‌ها دست از خشونت برنمی‌دارند، به طوری که مثلا‌ مردان مرتبا نسبت به زنان به خشونت متوسل می‌شوند و خشونت در خانواده‌ها بيداد می‌کند. مثلا‌ ضرب‌المثلی در ميان دهقانان به اين مضمون رايج است:«هرچه بيشتر زنت را بزنی مزه آش بهتر خواهد شد> و <يا اينکه زنت را بزن اگر نمی‌دانی به چه علت می‌زنی زنت می‌داند.»
نويسنده اين کتاب و گورکی هر دو به اين نتيجه رسيده‌اند که خشونت در سيستم کمونيستی ادامه همان سنت خشونت روسی است.
تسلط مطلق مرد در همه امور مشروع است و همچنان که در سيستم تزاری همه قدرت در دست مرد متمرکز است و در سيستم حزب کمونيست هم همه امور در دست رهبران حزب که عموما مردان هستند متمرکز است.
خشونت لنين در اداره حزب هم که مايل به اجرای دستورات از بالا‌ است همان سنت روسی و تزاری است و از سنن دموکراسی مغرب زمين در آن اثری ديده نمی‌شود. به اين جهت می‌توان گفت باطن رژيم که از سيستم تزاری به سيستم کمونيستی منتقل شده تغيير نکرده است و فقط خشونت سابق رنگ و توجيه جديدی به خود گرفته است.
مقدمات استبداد رژيم بلشويزم در روسيه
دوران متمادی روسيه تقريبا جدا از اروپای غربی در خود فرو رفته بود.
پطر کبير (۱۷۲۵-۱۶۸۲) توانست به ترقی و پيشرفت روسيه تا حد امکان کمک کند و او به تاسی از پادشاهان اروپای غربی، در تغيير سيستم اداری و امور ارتشی و تحول در صنعت روسيه نقش موثری داشت.
بعد از او کاترين دوم معروف به کاترين بزرگ (۱۷۹۶-۱۷۲۹)‌با علا‌قه‌ای که به مسائل فکری داشت و با مکاتبات منظمی که با دو فيلسوف فرانسوی، ديدرو و ولتر دنبال می‌کرد دانش و بينشی پيدا کرد که معمول پادشاهان نبود. همين روحيه او باعث شد که مورخان به او لقب (مستبد روشنفکر بدهند.) او در عين ‌حال هم به زندگی علمی و ادبی روسيه رونق بخشيد و هم از جهات مختلف عامل اصلا‌حات و تحولا‌ت نوين شد.
عاملی که روسيه را واقعا تکان داد؛ درگيری‌های طولا‌نی نظامی روسيه با ناپلئون و فرانسه بود.
اولا‌ اين درگيری‌ها موجب گسترش زبان فرانسه در ميان طبقات تحصيلکرده شد يعنی عاملی که به درک و فهم آنان در مورد علوم و فنون و امور اقتصادی و سياسی وسعت بخشيد. از آن جمله تزار الکساندر که در جنگ‌هايش با ناپلئون که با خود صدها نفر را به‌عنوان گارد شخصی‌اش همراه می‌برد. اين افسران که از اشرف‌زادگان بودند و به زبان فرانسه آشنايی کامل داشتند به‌تدريج با مفاهيم انقلا‌ب فرانسه و پيشرفت‌هايی که اين انقلا‌ب از نظر قانون و اصول دموکراسی به‌وجود آورده بود آشنا شدند، به‌طوری که يک روحيه آزاديخواهانه در آنها شکل گرفت که خود موجب يک شورش ونهضت آزاديخواهی در سال ۱۸۲۶ شد که در نتيجه آن دولت تزار به رهبری نيکلا‌ که جانشين الکساندر شده بود با آنها درگير شد و اين جنبش به علت اينکه هنوز حمايت مردمی پيدا نکرده بود به وسيله قوای تزار سرکوب شد. در محاکمه‌ای که برای اين افراد به پا کردند ۵ نفر از نخبگان آنان محکوم به اعدام و بيش از ۱۰۰ نفرشان محکوم به زندان در سيبری شدند. اين واقعه چندين نسل از نخبگان روسيه را از قبيل پوشکين و لرمانتوف و ديگران را شديدا تحت‌تاثير قرار داد و زمينه آزاديخواهی وسعت يافت به طوری که هرتسن (۱۸۲۸ تا ۱۸۷۰) ‌نويسنده معروف، تبعيد به خارج از کشور را به اقامت در روسيه ترجيح داد تا بتواند به اشاعه افکار اين گروه که دسامبريست‌ها نام گرفته بودند کمک کند. علت اينکه اين گروه دسامبريست‌ها نام گرفتند اين بود که در ۱۴ دسامبر ۱۸۲۶ در مقابل تزار نيکلا‌ی اول قيام کردند.
بيست‌ودوسال بعد در سال ۱۸۴۸ مقارن با انقلا‌ب سوسيال دموکراسی در فرانسه گروهی که می‌خواستند افکار افسران دسامبريست‌ها را اشاعه دهند از جمله داستايوفسکی گرفتار شد و در نتيجه به ۴ سال زندان و تبعيد در سيبری محکوم شد.
افکار اين گروه در تحرکات انقلا‌بی ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷ موثر بود و اثر اين افکار آن چنان بود که لنين با وجود تعصبات بلشويکی خودش که راه ديگری را سوای آزاديخواهی و دموکرات‌منشی ماکسيم گورکی برگزيده بود معهذا در آغاز جوانی برای کسب محبوبيت در ميان جوانان از نظريات آنها جانبداری می‌کرد.
بر روحيات لنين اين خصوصيات را هم بايد اضافه کرد که برادر بزرگتر او به نام الکساندر اوليانوف که جوان بسيار باهوش و پرتحرکی بوده است در سن ۲۱ سالگی به رهبری عده‌ای از جوانان انقلا‌بی قصد ترور تزار را داشته‌اند و قبل از اقدام به دام پليس افتاده و کارشان به دادگاه کشيده می‌شود و الکساندر با رشادت هر چه بيشتر در دادگاه قبل از ديگران در راه آزادی و نجات ملت از استبداد تزاری اعتراف به قصد ترور تزار می‌کند و نتيجتا به اعدام محکوم می‌شود و لنين که در آن‌زمان فقط ۱۷ سال داشته است هرگز نه اين شجاعت و صلا‌بت برادرش را به نحو غرورآميزی فراموش می‌کند و نه‌قصد و اراده‌اش در گرفتن انتقام از خون برادرش را مخفی می‌کند.
اما هنگامی که لنين انقلا‌ب آزاديخواهانه ۱۹۱۷ را به‌وسيله کودتای اکتبر، تبديل به ديکتاتوری پرولتاريا کرد از افکار آزاديخواهی فاصله گرفت. اين را ماکسيم گورکی به لنين تذکر داد و به او گفت که بايد متوجه باشی اولين انقلا‌ب آزاديخواهی در آغاز قرن ۲۰ در سال ۱۹۰۵ صورت گرفت. اين انقلا‌ب با تظاهراتی در سال ۱۹۰۵ به رهبری کشيش جورج گاپن در نهم ژانويه و با تجمعی از کارگران و روشنفکران در شهر سن‌پطرزبورگ به راه افتاد که تظاهرکنندگان به سمت کاخ تزار رفتند تا تقاضای خودشان را در زمينه اقتصادی و سياسی به تزار عرضه کنند اما با شليک شديد سربازان مواجه شدند و اين درگيری ۱۰۰۰ کشته و زخمی بر جای گذاشت. اين روز که يکشنبه خونين نام گرفت تاثير عميقی در سراسر روسيه که تزار را مجبور به پذيرفتن تقاضاهای عمده آنها کرد، گذاشت. تقاضای آنها تاسيس مجلس موسسان و آزادی مطبوعات و لغو حکم اعدام بود. در ۱۷ اکتبر اعلا‌ميه تزار صادر شد که قسمت عمده تقاضا را مورد موافقت خود قرار داد. در اين زمان به نظر می‌رسيد روسيه به طرف دموکراسی گام برمی‌دارد، اما طولی نکشيد که تزار از تصميمات دموکراتيک قبلی‌اش دست کشيد و مجلس دوما را که در سال ۱۹۰۶ انتخاب شده بود منحل کرد.
دومای سوم که توسط استولی‌پين شکل می‌گرفت ولی عمرش کوتاه بود.
دومای چهارم در سال ۱۹۱۲ انتخاب می‌شود که تزار اين مجلس را مطابق با ذوق خود نمی‌داند و آن را منحل می‌کند. در نتيجه ضديت با کار دوما و ديگر خطاهای تزارها در دوران جنگ جهانی اول يعنی در فوريه ۱۹۱۷ يک انقلا‌ب واقعی در روسيه درمی‌گيرد که تقريبا اکثر طبقات به اين انقلا‌ب می‌پيوندند.
اين انقلا‌ب احساس عمومی شهروندان روس را برمی‌انگيزد، انقلا‌بی که در نهايت رژيم سلطنتی را بدون مقاومت از صحنه خارج می‌کند. پايان سلطنت‌ تزارها بدون خونريزی برگزار شد به اين جهت خود مردم انقلا‌ب را انقلا‌ب افتخارآميز فوريه نام نهادند يعنی مردم کوچه و بازار آن را يک رستاخيز ملی ناميدند. يک رستاخيز معنوی و روحانی به صورتی که مسيحيان آن را ناشی از ظهور حضرت عيسی دانستند. انقلا‌ب حالت عبادت به خود گرفته بود خيلی‌ها انقلا‌ب را شبيه عيد پاک يعنی رفتن عيسی به آسمان می‌دانستند و می‌گفتند حکومت تزاری مردم را به ۲ دسته تقسيم کرده بود. حالا‌ بايد طبق اصول مسيحيت فقير و غنی با هم برادرانه زندگی کنند، بدمستی را بايد کنار گذاشت و کارخانه‌های الکل‌سازی را بايد خراب کرد چون رواج الکل و بدمستی توهين به روح انقلا‌ب دموکراتيک است.
مردم می‌گفتند تزار را نفوذ آلمان فاسد کرده‌و تزار را همسرش که آلمانی‌الا‌صل بود از مردم دور کرده است. انقلا‌ب تجسم افکار وطنی و مسيحی مردم روسيه بود. به همين جهت مورخين مسيحی می‌گفتند که انقلا‌ب ارتباطی با افکار بلشويکی ندارد اما اين بدبينی را کشتن تزار و خانواده‌اش شديدتر کرد.
بلوک- شاعر و نويسنده روس- که در سال ۱۹۳۱ به دستور استالين کشته شد در نامه‌ای به مادرش چنين می‌نويسد: <جريان فوريه يک معجزه بود احساسات در همه مردم به نحوی بود که انسان خيال می‌کرد در رويا به سر می‌برد. يعنی يک حالت انقلا‌بی بدون اينکه کوچکترين مخالفتی ديده شود. گويی بيداری کل روسيه است> ولی اين رستاخيز وطنی و مذهبی هيچگونه ارتباطی با گفتار و رفتار لنين و تروتسکی نداشت.
ببينيم اين انقلا‌ب چگونه شروع شد و به وجود آمد. کمبود نان شروع جريان بود البته ادامه جنگ و تلفاتی را که مردم روسيه تحمل کرده بودند به اضافه مشکلا‌ت و ديگر صدمات جنگ روحيه نامطلوبی را به وجود آورده بود، پس کمبود نان بهانه اعتراض مردم شد و اين خود نتيجه وقايع جنگ و قطع فعاليت وسائل نقليه بود. در ماه فوريه که سرما به آسانی به ۱۵ درجه زير صفر می‌رسيد، اغلب ديده می‌شد که زنان تمام شب در انتظار نان مقابل نانوايی‌ها صف کشيده‌اند و در اين جو نارضايتی روز ۲۳ فوريه به مناسبت روز بين‌المللی زنان حدود ظهر هزاران زن شروع به راهپيمايی کردند، در حالی که شعار آنها برابری زن و مرد بود. از بعدازظهر اوضاع از کنترل خارج شد. صبح آن روز کارگران کارخانه بزرگ نساجی به‌عنوان اعتراض به کمبود نان اعلا‌م کردند که بعدازظهر راهپيمايی خواهيم کرد و کارگران ديگر کارخانه‌ها به اين جنبش پيوستند. دقايقی از آغاز تجمع نگذشته بود که به دنبال شعار نان و برای اولين بار شعار مرگ برتزار گفته شد. پليس وارد عمل شد و حدود ۵۰ نفر را به ضرب گلوله از پای درآورد. در ميان کشته‌شدگان دو سرباز ديده می‌شد که به تظاهرکنندگان پيوسته بودند. اين درگيری با اين تعداد قربانی جرات بيشتری به تظاهرکنندگان داد و راهپيمايی‌ها چهار روز ادامه يافت. در اين زمان که مردم اوج صدمات جنگ را تحمل می‌کردند، آشفتگی به حد اعلا‌ی خود رسيده بود. همه می‌دانستند جنگ يک ميليون و ۶۰۰ هزار نفر کشته، چهار ميليون مجروح و دو ميليون و ۵۰۰ هزار نفر معلول برجای گذاشته بود. تزار هم قدرتی نداشت و همه قدرت نظام در دست ملکه بود که او هم اسير افکار خيالپردازانه راسپوتين بود. راسپوتين کشيشی زيرک و هشيار بود که به انواع حيله‌ها در ظاهر‌ فرزند خردسال تزار و ملکه را از يک بيماری علا‌ج‌ناپذير نجات داده بود. اين علت نفوذ او بود در ملکه و تزار و در يک کلا‌م، همه امور.
ناتوانی کامل دولت در اين زمان وضعيت بی‌سابقه‌ای را به وجود آورده بود، در نتيجه با رفتار عاقلا‌نه دولت موقت، تزار در ۱۵ مارس ۱۹۱۷ تصميم به استعفا از سلطنت گرفت. لنين که از شش سال پيش در تبعيد و دربه‌دری به سر می‌برد، اين بحران و از هم گسستگی نظام تزار را نشانه انقلا‌ب، آن هم سرآغاز انقلا‌ب جهانی که دائما در پی آن بود، می‌دانست. حزب لنين در مجلس دوما در اقليت محض بود، اما تلقينات لنين باعث شد که آنها هم به فکر رهبری يک انقلا‌ب جهانی بيفتند. بعد از استعفای تزار دولت موقت با قدرت بيشتری شروع به کار کرد، ولی لنين در اين آشوب و غوغا ادعا می‌کرد که رسيدن به انقلا‌ب سوسياليستی و ديکتاتوری پرولتاريا تنها راه نجات ملت است.
ماکسيم گورکی مدت ۱۰ سال در خارج از روسيه تمام هم و غمش را وقف حمايت از ناراضی‌ها به‌خصوص لنين و همراهانش کرده بود. لنين در اين ميان با حمايت دولت آلمان که در حال جنگ با روسيه بود، سراسر آلمان را با همراهی پليس آن کشور طی کرده و هدف عمده‌اش برقراری صلح ميان روسيه و آلمان بود. او توجهی به ديگر مسائل نداشت و ماکسيم گورکی بود که از دولت موقت حمايت می‌کرد. گورکی که مدت دو سال، زندگی خود را صرف راه‌اندازی روزنامه جديدی کرده بود، بعدها در روزنامه‌اش نوشت:«لنين و تروتسکی در اثر قدرت‌طلبی بيمارگونه درک منطقی خودشان را از دست داده‌اند. ذهن آنها مسموم شده و نشانه اين مسموميت، ديدگاه ناشايست آنها درباره آزادی بيان و حقوق فردی است. لنين نه جادوگری ابرقدرت، بلکه شعبده‌بازی است که آينده دموکراسی و طبقه کارگر را بازيچه خود قرارداده است. » ماکسيم گورکی همان زمان با دلسوزی برای ملت روسيه و تحليل واقع‌بينانه‌اش از روس‌ها چنين نوشت:«لنين به اخلا‌قيات پايبند نيست، پس شايسته رهبری نمی‌باشد. با بی‌اعتنايی مشغول آزمايش سنگدلا‌نه بر روی مردم روسيه است و اين از پيش محکوم به شکست است. او خود را در اين راه محق می‌داند و در اين فاجعه بی‌سابقه‌ای که در پيش است. هم لنين مسوول است و هم حواريونش که برده افکارش هستند.»
... مورخ انگليسی در شرح جزييات حوادث دوران انقلا‌ب در بيان تندروی‌هايی که منجر به تخريب و اعدام گذشتگان است، از قول مردم چنين می‌نويسد:«اين انقلا‌ب وقتی واقعيت دارد و می‌توان آن را انقلا‌ب ناميد که مظهر طبيعی خواست مردم باشد، در غير اين صورت انقلا‌ب تجسم خشونت و بربريت است و تاثير مثبتی در زندگی ما ندارد. ما نمی‌توانيم بعد از يک سال که از انقلا‌ب می‌گذرد، ادعا کنيم که ملت از فشار آزاد شده است و آنچه می‌کند، از روی خرد و عقل و عشق به ديگران است. متاسفانه چنين تاثيری رخ نداده است، ما همچنان نظير گذشته زندگی می‌کنيم و افراد همچنان مرتکب خطاهای اخلا‌قی گذشته‌می‌شوند.»
«گويی ملت روسيه در وضعی نيست که از آزادی کنونی‌اش بهره‌ای برای آزادی خودش و ديگران به دست آورد. از آن بالا‌تر ملت روسيه دارد تمام زيبايی‌هايی را که گذشتگان به وجود آورده‌بودند، از بين می‌برد، زيبايی‌هايی که در طبيعت به کار رفته و زيبايی‌هايی را که صنعت به وجود آورده. آنچه را شهرها در طول زمان و با عشق و زحمت ايجاد کرده‌اند، در حال از بين رفتن است.»
اين تندروی لنين يعنی حرکت به سمت ديکتاتوری پرولتاريا و دگرگون کردن دموکراسی که روح انقلا‌ب فوريه ۱۹۱۷ بود، به هيچ‌وجه مورد قبول گورکی قرار نگرفت. حتی به غير از گورکی ديگر همر‌زمان لنين و انقلا‌بيون معروف که قبلا‌ ديکتاتوری پرولتاريای لنين را هدف اصلی خود قرار داده بودند همگی اين سياست را مضر می‌دانستند. در اينجا چند نمونه از نظريات انقلا‌بيون برجسته آن دوران را ذکر می‌کنيم.
۱- جورج پله‌خانف (مفسر و مترجم آثار کارل مارکس ۱۸۵۶ - ۱۹۱۸)‌اولين مفسر و مترجم آثار کارل مارکس به زبان روسی در سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۸ چندين کتاب در مزمت تندروی‌های لنين به‌خصوص مساله ديکتاتوری پرولتاريا نوشته است. حرف اصلی‌اش اين بود: هنوز پرولتاريای صنعتی در روسيه به بلوغ و رشد کافی نرسيده است که رهبری انقلا‌ب پرولتاريای صنعتی را در روسيه به عهده بگيرد. علی‌الخصوص که صنايع جديد به‌صورتی که مارکس پيش‌بينی آن را کرده است در اين کشور اصلا‌ پيشرفت مهمی نداشته است.
۲- رزالوگزامبورک (۱۸۷۱- ۱۹۱۹)‌انقلا‌بی معروف درباره لنين چنين می‌گويد:«آنچه لنين کرد و بد کرد اين بود که بدترين صورت ديکتاتوری را پی ريخت.» سوسياليست‌های انقلا‌بی را که اسمی با مسما بود دشمن شمرد و نابودشان کرد و وجود اقليت را در حزب مردود دانست و در برابر ماکسيم گورگی نويسنده انقلا‌بی رفتاری در پيش گرفت که درباره‌اش نوشتند:«ميان ماکسيم‌گورکی و لنين گردابی دهان باز کرده بود.» اين زن شجاع و روشن‌ضمير در نامه‌ای به لنين با صراحتی تمام گفت:«با ديکتاتوری پرولتاريا شما داريد مرتکب استقرار فاجعه‌آميزترين رژيم‌های استبدادی در تاريخ بشريت می‌شويد.» يعنی توصيه‌ای که لنين هرگز به آن توجه نکرد و با اقليتی که از او حمايت می‌کردند انقلا‌ب اکتبر را برپا کرد. خون‌هايی که ساليان دراز در زمان خود لنين ريخته شد و جنايات فجيع استالين اين پيش‌بينی رزا‌ لوگزامبورک را به اثبات رساند.
۳-کائوتسکی (۱۸۵۴-۱۹۳۸)‌رهبر با اعتبار و پرتحرک حزب سوسيال دموکرات آلمان که درباره بلشويسم گفته بود:«هدف نهايی ما که اميد است به روشنی درک شود فقط سوسياليزم نيست بلکه عبارت است از القای رسم استثمار به هرگونه که باشد و نابودی هر نوع ستم. يعنی ستم بر هر نوع طبقه و هر حزب و هر ملت و هر نژاد. اگر سوسياليست‌ها سوسياليزم را انتخاب کردند از آن روست که معتقد شدند سوسياليسم تنها وسيله رسيدن به تمام اين اهداف است. وی می‌افزايد:«از نظر ما سوسياليزم بدون دموکراسی قابل تصور نيست. منظور ما از سوسياليسم نه تنها سازماندهی اجتماعی توليد بلکه سازماندهی دموکراتيک جامعه است در نتيجه سوسياليسم از ديدگاه ما به‌گونه‌ای جدايی‌ناپذير با دموکراسی پيوند دارد يعنی سوسياليسم بدون دموکراسی وجود ندارد.»
متاسفانه لنين به هيچ‌کدام از اين تذکرات توجه نکرد و با اينکه در دوره انقلا‌ب فوريه نسبت به ديگر گروه‌ها در اقليت بود دست به عمل تند انقلا‌بی به نام انقلا‌ب پرولتاريايی زد که تمام مورخان آن را کودتا ناميدند و با سوءاستفاده از جنگ سه ساله روسيه با آلمان و در نتيجه فروپاشی روسيه به کاخ زمستانی حمله و حکومت دموکراتيک موقت را به رياست کرنسکی سرکوب کرد و حکومت بلشويکی خود را مستقر نمود.
نمونه‌ای از خيال‌پردازی‌های ديوانه‌وار لنين در اکتبر ۱۹۱۹ اين بود که بسيار محرمانه به آزمايشگاه پائولوف فيزيولوژيست معروف رفت که ببيند تا چه حد تحقيقات او می‌تواند بلشويک‌ها را کمک کند تا بتوانند رفتار انسان‌ها را منطبق با مرام‌شان تنظيم کنند. لنين به پائولوف گفت:«من می‌خواهم بتوانم رفتار مردم روس را طبق رفتار يک کمونيست واقعی درآورم. روسيه در گذشته خيلی‌ها را به فردگرايی تشويق می‌کرد. کمونيسم با رفتارهای فردگرانه موافق نيست. اينگونه رفتار از نظر حزب کمونيست مطرود است ». «لنين پرسيد: شما که می‌توانيد رفتار سگ‌ها را به طريقه‌های مختلف شناسايی و احيانا هدايت کنيد چرا نمی‌توانيد اين کار را با انسان‌ها انجام دهيد؟» پائولوف به او جواب داد:«منظور شما اين است که رفتار انسان‌ها به طور يکسان به صورت قالبی درآيد، يعنی رفتار همه افراد يکسان شود.»
لنين جواب داد:«عينا همين است که شما می‌گوييد. من معتقدم انسان‌ها را به هر صورتی که مايل باشيد می‌توانيد تغيير دهيد.» و اضافه کرد:«کاملا‌ اين کار ميسر است.» پس از ديد او، هدف نهايی کمونيسم تبديل انسان به يک موجودی بود که کاملا‌ در اختيار رهبر باشد؛ به خاطر همين طرز تفکر بود که رژيم‌های بين دو جنگ جهانی يعنی فاشيسم و نازيسم دنبال همين هدف بودند و نتيجه عملی اين تفکر اين شد که هم کمونيسم و هم فاشيسم خشن‌ترين رفتار را با انسان‌ها دنبال می‌کردند که فقط يادآور انکيزسيون کاتوليک‌‌ها در اروپا و جنگ‌های مذهبی بود.
سران کليسا گمان می‌کردند که با انکيزسيون و جنگ‌های مذهبی می‌توانند با زور و فشار طبيعت انسان و عقايد و رفتار او را به نام خدا تغيير دهند و عاقبت رژيم‌های توتاليتر در زمان ما هم کوشيدند که انسان و عقايد و رفتار او را با خشن‌ترين روش به نام انسان تغيير دهند.
خلا‌صه آنکه حکم راندن به روان و درون انسان‌ها چه به نام خدا و چه به نام انسان هر دو فاجعه آفريدند. تجربه کمونيسم که بيش از صدميليون کشته به جای گذاشت اين مطلب را برای ما اثبات می‌کند.
لنين و بلشويک‌ها با افکارشان همان فجايعی را به‌وجود آوردند که دينداران متعصب در طول تاريخ باعث آن شدند.
در دوران کمونيسم هم جنگ عليه مذهب به بهانه نجات روح انسان اهميت به‌سزايی به‌دست آورد. هدف از ضديت با مذهب اين بود که پرستش خدا جای خودش را به پرستش انسان بدهد. فقط در سال ۱۹۲۳ جنگ عليه کليسا ۸ هزار قربانی از ميان خادمين کليسا به جای گذاشت. گورکی در سال ۱۹۲۱ تصميم به ترک روسيه گرفت چرا که همه اميدها را بربادرفته می‌ديد. هيچ‌کس جرأت نمی‌کرد هزينه سنگين انقلا‌ب را ارزيابی کند. فقط اگر بخواهيم کشته‌های ناشی از جنگ داخلی و ترور و قحطی را به حساب آوريم به آسانی به رقم ده ميليون می‌رسيم ولی باز هم اين رقم تعداد مهاجران را که به دست‌کم دوميليون نفر می‌‌رسد، در نظر نمی‌گيرد. پس از تحليل مفصل درباره دين و دولت در روسيه محقق انگليسی چنين نتيجه می‌گيرد که هدف تبليغات بلشويک‌ها اين بود که پرستش خدا تبديل به پرستش قدرت دولت گردد. کمونيسم مذهب جديدی بود که لنين و تروتسکی پيغمبر آن بودند. بدين معنی که جنگ عليه مذهب فقط تقليد از رفتار ژاکوپن‌ها در انقلا‌ب فرانسه نبود زيرا هدف تنها اين نبود که مذهب را صرفا ذليل جلوه بدهند بلکه منظور نهايی اين بود که تمام نيروها و اعتقادات برای حمايت از دولت بلشويکی بسيج شوند.
ماکسيم گورکی می‌گويد: کروپسکايا همسر لنين (که در اولين دولت کمونيسم نقش وزير فرهنگ را به عهده داشت) تصميم گرفته بود آثار فلا‌سفه به اصطلا‌ح ايده‌آليست نظير افلا‌طون و کانت و شوپنهاور و نيچه و در ادبيات و آثار کسانی چون تولستوی را که يک سابقه مذهبی داشتند، از کتابخانه‌های روسيه خارج کند ولی او توانست با تلا‌ش فراوان مانع از اين کار گردد.
در مورد اعياد هم کمونيست‌ها کوشش کردند تا اعياد انقلا‌ب را به جای اعياد مذهبی قرار دهند اما با وجود مبارزه همه‌جانبه‌ای که با مذهب کردند نتوانستند مردم روسيه را بعد از سه نسل تبليغ ضدمذهبی از مذهب دور کنند. چه بسا که افراد ناراضی در مقام مبارزه با رژيم بلشويکی تبليغ ضدمذهبی را نشانه بی‌اعتباری رژيم دانستند. اما واقعه تاريخی ۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ که بلشويک‌ها درباره آن مبالغه فراوان کرده‌اند. اينکه گفته شده است در انقلا‌ب بلشويکی هزاران مبارز شرکت داشته‌اند و عده زيادی در خاک و خون غلتيده‌اند نتيجه تبليغ فيلم ايزن‌اشتين به نام «انقلا‌ب اکتبر» است که دولت شوروی آن را به آسمان برد چون واقعه اکتبر ۱۹۱۷کودتای ناچيزی بيش نبود که در نظر اکثر ساکنان پطروگراد بسيار بی‌اهميت بود، زيرا در آن روز همه رستوران‌ها باز و طبق معمول شلوغ بودند و تراموا همچنان به کار خود ادامه می‌داد و کافه‌ها و تئاترها طبق معمول مشغول به کار بودند. تمام واقعه انقلا‌ب ساعت شش بعدازظهر خاتمه يافته بود.
بعد از اين واقعه چشم اميد همه نيروهای طرفدار دموکراسی به افتتاح مجلس موسسان بود که انتخابات آن در زمان دولت موقت پايان يافته بود که همگی می‌کردند به عنوان بالا‌ترين مرجع تصميم‌گيری افتتاح خواهد شد. کسی تصور نمی‌کرد مجلسی که برای اولين‌بار در تاريخ روسيه با رعايت اصول و مقررات در آزادی کامل تاسيس می‌شود به دست يک گروه کوچک به فرمان لنين منحل خواهد شد. اين عمل لنين نشانه ضديت درونی او با هرگونه تفکر دموکراتيک بود. او متاسفانه مجلس موسسان را بعد از اولين جلسه منحل کرد و همه مشتاقان آزادی داغدار شدند.
وقتی گورکی چنين انتقاداتی را نسبت به رفتار بلشويک‌ها عنوان می‌کرد آنها ادعا می‌کردند که کورگی در حال تغيير است. او در ماه می سال ۱۹۱۸ در روزنامه‌اش نوشت:«من همه آن مطالبی را که تاکنون درباره خشونت وحشيانه و ساديسمی و بی‌فرهنگی بلشويک‌های سنگدل و در مورد آزمايش بی‌رحمانه آنها روی محرومان و کارگران گفته‌ام همچنان مورد تاکيد قرار می‌دهم.»
گورکی در آوريل سال ۱۹۱۸ در نامه‌ای به همسرش می‌نويسد:«بلشويسم هيجانی است که روی غرايز حيوانی توده‌ها اثر گذاشته است و صحنه‌های مرگ‌ز‌ايی را به‌وجود آورده است. آنچه برای من غم‌انگيز است اين است که مردم در انگلستان و فرانسه و آلمان به علت انحرافات بلشويک‌ها، انقلا‌ب را به صورت ناپسندی خواهند ديد که نتيجه‌اش اين خواهد بود که تفکر انقلا‌بی در غرب سقوط خواهد کرد. من می‌ترسم که اين وقايع عاقبت خوشی برای لنين و رژيم جديد به بار نياورد. بايد گفت اولا‌ کسانی که به دور لنين صف کشيده‌اند از بدترين موجودتند. ثانيا اينکه تفکرات انقلا‌بی آنها قطعا به خشونت منتهی خواهد گشت.»
در ژانويه ۱۹۱۸ در يک جلسه حزبی لنين درباره غارت‌هايی که به اسم انقلا‌ب صورت می‌گيرد ولی کاملا‌ جنبه شخصی دارد، گفت:«غارت اموال بورژوها را بايد تشويق کرد چون اين عمل غارت عکس‌العمل غارتگران است. بلشويک‌ها همين شعار را شعار ملی خود قرار دادند.» ماکسيم گورکی نيز در جايی گفت: «من عموما نسبت به محرومانی که ناگهان به قدرت می‌رسند مشکوکم برای اينکه آدمی که تا ديروز برده ديگری بوده وقتی به قدرت می‌رسد سر از پا نمی‌شناسد. بيش از ده‌هزار نفر را می‌شناسم که به علت تغيير ناگهانی موقعيتشان رفتاری شرم‌آور و غيرقابل دفاع داشته‌اند.»
در مورد تجاوزات افراد به اصطلا‌ح انقلا‌بی به مال و زندگی مردم ماکسيم گورکی می‌گويد:«شکی ندارم که تاريخ از اين غارت خودی از خودی داستان‌ها به ياد خواهد آورد؛ از دزدی‌های فراوان، از فروش اموال کليساها و موزه‌ها و کاخ‌ها از فروش آنچه ارزشمند است. از سربازانی که با آدم‌ها خريد و فروش می‌کنند. اينکه دختران قفقازی يا ارمنی را با دريافت ۲۵ روبل به روس‌ها عرضه می‌کنند. تاريخ بشر هرگز چنين معاملا‌تی به اين وسعت را به ياد نداشته است.» به گفته نويسنده اين کتاب؛ «در انقلا‌ب فوريه ماکسيم گورکی به سياق مکتب فکری و سياسی‌اش که سوسياليسم دموکراتيک است به خشونت‌های لنين و هم‌حزبی‌‌های او يعنی بلشويک‌ها اعتراض می‌کند و می‌گويد:«جنگ طبقاتی راه نيندازيد. قدر اين آزادی را که ملت روسيه طی قرن نوزدهم از زمان انقلا‌ب فرانسه به دنبال آن بوده است را بدانيد. اين مردم دنبال آزادی بودند انقلا‌ب پرولتاريايی معنا ندارد، شما نمی‌توانيد در کشوری که اکثريت عظيم آن روستايی‌اند ديکتاتوری پرولتاريايی برپا کنيد. من که سال‌ها با لنين دوستی و همکاری داشته‌ام صادقانه اين چنين روشی را محکوم می‌کنم. لنين با يک گروهی که يک پنجم مردم انقلا‌ب را تشکيل می‌دادند دنبال انقلا‌ب پرولتاريايی است.» اين کتاب نشان می‌دهد که در چهار، پنج سال اول انقلا‌ب ميليون‌ها نفر بی‌دليل و بی‌گناه کشته شدند.
به محض استقرار رژيم بلشويک فشارهای سياسی آغاز شد- روزنامه‌ها يکی بعد از ديگری توقيف شدند- روزنامه <زندگی نوين> که گورکی منتشر می‌کرد آخرين روزنامه‌ای بود که سه ماه بعد از استقرار رژيم بلشويکی هنوز منتشر می‌شد. اين مساله ناشی از قدرشناسی سال‌ها کمک گورکی به لنين بود که البته بيش از سه ماه طول نکشيد که لنين و شخص دوم اين رژيم يعنی تروتسکی مورد حمله گورکی واقع شدند. کورگی در اين‌باره در آخرين شماره‌های روزنامه‌اش قبل از توقيف چنين نوشت: <لنين و تروتسکی کوچک‌ترين نظری درباره آزادی فردی و حقوق بشر ندارند. اين دو نفر و همراهانشان که عجالتا صاحب‌قدرت شده‌اند رفتاری وحشيانه نسبت به آزادی مطبوعات نشان می‌دهند و به خوبی معلوم است که هيچ‌گونه عنايتی به جانفشانی‌های چندين نسل آزاديخواهان اين کشور که برای آزادی تحمل کرده‌اند را ندارند. اين سياست اختناق لنين و همفکرانش همچنان ادامه يافت و به همين دليل بود که لنين در اولين روز افتتاح مجلس موسسان - که کرنسکی و رهبران دولت موقت با موفقيت توانسته بودند آن را تشکيل بدهند- دستور انحلا‌ل آن را صادر کرد. نويسنده تاريخ انقلا‌ب روسيه می‌نويسد: <چکا يعنی دستگاه پليسی که قبل از KGB به‌وجود آمده بود در همان سال اول اين حکومت دارای دويست‌وپنجاه هزار نفر عضو بود. ترور کم‌کم عامل مهم اين سيستم شد. هيچ‌کس جرات نمی‌کند آمار قربانيان چکا را به زبان بياورد. نتيجه آن که يقينا قربانيان از چندين صدهزار تجاوز می‌کنند.
مسووليت واقعی لنين را در جنايات نبايد فراموش کرد. اگر لنين تفکر واهی «انسان نوين» را عنوان نکرده بود جانشين اول او يعنی استالين هرگز نمی‌توانست ماشين آدم‌کشی را تا اين اندازه توسعه بدهد.»

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

نويسنده بزرگ فرانسوی يعنی آناتول فرانس درباره لنين چنين می‌گويد:«جنون انقلا‌ب اين بود که لنين می‌خواست تقوی و فضيلت را به زور روی زمين برقرار کند. وقتی کسی می‌خواهد انسان‌های جاهل و بی‌خرد را ناگهان به آدم‌های عاقل و خردمند و باگذشت تبديل کند با فاجعه روبه‌رو می‌شود، لذا ناچار به اعمال خشونت‌بار دست می‌زند و عملا‌ آنها را به نيستی سوق می‌دهد.» اين بدبختی همه انقلا‌باتی است که ادعای تحول در انسان را دارند، به‌غير از روسيه اين اتفاق در چين و کامبوج در دوران خمرهای سرخ هم رخ داد؛ چنين ادعايی آغاز خشونت و دستگيری‌های بی‌منطق و محکوميت‌های سريع مانند دوران انکيزسيون قرون وسطايی بود. پليس سياسی قدرتمند در جنايات کمونيست‌ها نقش اصلی را بازی می‌کرد و اينک که به تدريج اسناد از آرشيوها خارج می‌شود نقش مهم انقلا‌ب به‌عنوان آغازگر اين جنايات شناخته می‌شود. خودخواهی و باطن شيطانی استالين به مدل‌ها و نمونه‌هايی که لنين بنای آن را گذاشته، ميدان داد و دست جنايتکاران را باز گذاشت. در سال ۱۹۱۹ دو سال بعد از انقلا‌ب در شور لنينيسم، ماکسيم گورکی به همسرش می‌نويسد:«لنين دست همه جنايتکاران را باز گذاشته است و شور انقلا‌بی، مردم را به سمت جناياتی سوق داده که در تاريخ بشر بی‌سابقه بوده است.»
با همه ملا‌حظاتی که در ظاهر، لنين و بلشويک‌ها در مورد گورکی رعايت می‌کردند ولی از سال ۱۹۱۹ او زمزمه مهاجرت به خارج را از آغاز کرد. مقصدش هم ايتاليا بود که سال‌ها در زمان مبارزاتش با حکومت تزاری‌در آنجا سرکرده بود. او از آن زمان در شهر کاپری خانه‌ای داشت. گورکی در کاپری خودش را آزاد حس می‌کرد. ترور سال‌های اول انقلا‌ب احساسات گورکی را قويا جريحه‌دار کرده بود. او از بی‌اعتنايی و تحقير نسبت به روشنفکران ناراضی بود؛ از خشونتی که بلشويک‌ها نسبت به افراد دو حزب که در زمان تزار از حاميان سرسخت آنها بودند، يعنی حزب منوشويک‌ها و سوسياليست‌های انقلا‌بی روا می‌داشتند سخت متاثر بود. گورکی به شدت از لنين به خاطر قتل عام بی‌رحمانه‌افراد پايگاه دريايی گرونشتاد که در زمان تزار دژ دفاعی سرسختانه بلشويک‌ها بود، دلخور بود. از اينکه بلشويک‌ها خانه‌اش را مرکز آمد و رفت دشمنان انقلا‌ب می‌ناميدند، از اينکه نامه‌های او را باز می‌کردند و خانه‌اش را محرمانه تفتيش می‌کردند و دوستانش را مرتبا بازداشت می‌کردند و از اينکه با وجود رفتار ناپسندی که نسبت به او داشتند رياکارانه در مقابل دنيای خارج او را نويسنده بزرگ انقلا‌ب می‌ناميدند، رنجيده خاطر بود.
لنين در پايان نامه‌ای به گورکی نوشته است:«من نمی‌خواهم عقايدم را به شما تلقين کنم و نمی‌توانم به شما نگويم اصولا‌ محيط دوستانتان را عوض کنيد در غير اين صورت زندگی خودتان را سياه کرده‌ايد.»
يکی از ديگر دلا‌يل دلخوری گورکی از لنين اين بود که در سال ۱۹۲۰ لنين حاضر نبود استقلا‌لی را که از ابتدا در موسسه انتشاراتی گورکی مرسوم بود، بپذيريد. گورکی می‌گفت:«اين بهانه‌ها را لنين به اين جهت عنوان می‌کند که می‌خواهد کمک مالی‌ای را که قبل از انقلا‌ب و در آغاز انقلا‌ب به من وعده داده بود فراموش کنيم.»
علا‌وه بر اين دوستان بلشويک گورکی با دو نويسنده بسيار قوی دست و خوش ذوق يعنی الکساندر بلوک و نيکلا‌ گوميلف آنچنان بود که اين دو مرد متفکر را از ميان برداشتند! در حالی که اين دو نويسنده زيباترين اشعار را در مدح انقلا‌ب اکتبر سروده بودند ولی از همان آغاز انقلا‌ب، بلشويک‌ها بدون شک با تاييد لنين رفتار ناپسندی را با‌اين دو نفر ادامه دادند.
موضوع ديگری که خشم‌گورکی را برانگيخته بود وضع ۷ميليون کودک يتيم و بی‌پناهی بود که از هر جهت طعمه مردان سنگدل و فاسد شده بودند. ۸۰ در صد اين کودکان در دام فحشا می‌افتادند و گورکی موفق شد انجمنی برای حمايت از اين کودکان تاسيس کند، چون خود گورکی در کودکی در کوچه‌ها سرگردان بوده، بدبختی اين کودکان را درک می‌کرد. او در نامه‌ای در تابستان ۱۹۲۰ به لنين نوشت:«من يک کميته دفاع از کودکان ايجاد کرده‌ام. شما بايد با امکانات خودتان به من کمک کنيد.» گورکی توانست به وسيله کميسيونی که خودش به وجود آورده بود پناهگاهی برای اينگونه کودکان ايجاد کند. در اين پناهگاه پانصد هزار کودک را پناه داد و کلا‌س‌های سوادآموزی برای آنها راه‌اندازی کرد ولی رهبری حزب توجهی به آن نداشت.
در همين حال طبق سندی که به تازگی به دست آمده، گورکی در جايی گفته است:«وضع روسيه بدتر از آن است که اروپايی‌ها تصور آن را می‌کنند. نابسامانی و فساد همه عرصه‌های سياسی و اقتصادی و اجتماعی را دربرگرفته است. دولت از همه گونه سازماندهی عاجز است، همه برنامه‌ها و نقشه‌هايی را که بلشويک‌ها با بوق و کرنا آن را بزرگ می‌کنند به کلی خالی از واقعيت است. آمار‌هايی که دولت منتشر می‌کند اغلب واهی و پوچ است. لنين از ابتدای زندگی سياسی‌اش در خارج بوده و کشورش را نمی‌شناسد.» به گفته گورکی لنين روسيه را چون مشعلی در دست گرفته تا با آن دنيای بورژواها را آتش بزند. گورکی به لنين گفته بود «بايد بدانی اين مشعل کشنده‌است کسی که آن را بيافروزد خفه خواهد شد.»
گورکی در آن زمان می‌گفت حکومت پول‌پرستی رواج کامل پيدا کرده و فساد در روسيه بيداد می‌کند.
اسناد متعددی نشان می‌دهد که در سال ۱۹۲۱ گورکی قصد مهاجرت از روسيه را داشته است، به اين علت که همه جا جاسوس‌های مختلف عليه او گزارش‌های خلا‌ف می‌دادند برای همين او قصد عزيمت هميشگی از روسيه را درسر داشت.
با مطالعه دقيق اسناد مربوط به گورکی و لنين انسان به اين نتيجه می‌رسد که اين دو نفر به خاطر همدلی و همکاری‌های گذشته خود به هم علا‌قه وافر داشته‌اند، به قسمی که به هيچ قيمتی نمی‌توانستند از هم جدا شوند ولی به علت اينکه همراهان لنين به ياوه‌های بی‌پايه‌ای درباره آينده بلشويسم اعتقاد داشتند، او نمی‌توانست حقايقی که گورکی با چشم تيربينش مشاهده می‌کرده را بپذيرد. همين دوگانگی پس از انقلا‌ب فوريه اين دو دوست قديمی را از هم جدا کرد. از وقتی که لنين درصدد بود از انقلا‌ب عليه حکومت ظالمانه‌تزار‌ها و از در هم ريختن اوضاع کشور که نتيجه سه سال جنگ جهانی بود، به نفع انقلا‌ب بلشويکی استفاده کند، نظرياتش طبيعتا مسير ديگری را سوای درک طبيعی گورکی از اوضاع در پيش گرفته بود.
بزرگ‌ترين لطمه را لنين با از بين بردن مجلس موسسان بر روسيه وارد کرد، در صورتی که گورکی به او التماس‌ها کرد که اين مجلس را از بين نبرد. تعصب لنين نسبت به افکار انقلا‌بی‌اش و اعتقاد وافر او به ظهور قطعی انقلا‌ب جهانی، او را در عالمی به کلی رويايی و در مسير خلا‌ف واقع و خلا‌ف مصلحت‌قرار داد. گورکی چهارسال با لنين کلنجار رفت و او ابدا متوجه اين تفکر و برداشت واقع‌بينانه دوست قديمی‌اش نشد.
از نامه‌هايی که گورکی برای همسرش يا دوستانش به‌خصوص رومن رولا‌ن می‌نويسد و از رفتار انقلا‌بيون گلا‌يه می‌کند مورخ انگليسی به اين نتيجه می‌رسد که «شرايطی که ملت روسيه در آن زندگی کرده سخت‌ترين شرايط بوده است. نتيجه ستم و رفتار مستبدانه‌ای که ارباب‌ها داشته‌اند، اين است که نزد ملت بيچاره‌به‌خصوص دهقانان روسيه احترام به شخصيت انسان و حقوق شهروندی و احساسات عدالتخواهی از ميان رفته است. انسان ازخود سوال می‌کند همين مقدار احساسات و درک انسانی که هنوز هم در‌آنها ديده می‌شود از کجا آمده است؟»
وقتی بعد از تحمل مشکلا‌ت سال‌های اول انقلا‌بی گورکی تصميم می‌گيرد روسيه را ترک کند در نامه‌ای که در سال ۱۹۲۱ به رومن رولا‌ن نوشته است، می‌گويد:«از حال و احوال من پرسيده‌ايد، می‌توانم بگويم يک سل ريه همچنان سرجای خودش هست ولی در سن و سال من آنقدر خطرناک نيست، آنچه مرا آزار می‌دهد فشار روحی است که از وضع دلخراش روسيه بايد تحمل کنم؛ چه ميزان از افراد در اين سال‌ها کشته شده‌اند. درام‌های رنج‌آور در درجه اول نتيجه انگيزه‌هايی است که از سر خونسردی‌و حسابگری‌های غيرانسانی رخ داده است که بيشتر نتيجه تعصب و بی‌رحمی خود به اصطلا‌ح انقلا‌بيون است. به آينده درخشان بشريت اميد بسته‌ام ولی من شديداً از همين رنج‌هايی که انسان‌ها به خاطر اميدواری به روز‌های بهتر بايد تحمل کنند درد می‌کشم.»
نويسنده کتاب که همه نوشته‌ها و تاليفات گورکی را در پنج سال اول مطالعه کرده است، می‌گويد:«گورکی ياسی را از رژيم بلشويکی حس می‌کند، روز به روز به شدت آن اضافه می‌شود يا می‌بينيم که چکا يعنی (سلف KGB که در زمان لنين به وجود آمد و توسعه يافت و در زمان استالين که قدرتش در رژيم بلشويکی فوق همه قدرت‌ها است) به دست صدها هزار کارمند با تشکيلا‌ت عظيم چه بر سر مردم روسيه می‌آوردند. درست است که هنگام جنگ‌های داخلی کارمندان چکا بودند که رژيم را حفظ می‌کردند و در جنگ داخلی آنها بودند که جبهه داخلی را بارور می‌کردند ولی متاسفانه ترور جزء لا‌ينفک کار آنها بود. تعجب نمی‌توان کرد که اگر بشنويم تعداد کشته‌شدگان به دست کارمندان چکا بيش از شهدای جنگ‌های او بوده است.
در سال ۱۹۲۲ وقتی گورکی متوجه می‌شود که دادگاه تعدادی از روشنفکران را به جرم عضويت در حزب سوسياليست انقلا‌بی به اعدام محکوم کرده است يا اينکه می‌بيند که کروپسکايا همسر لنين که در سمت کميسر فرهنگ بوده بخشنامه‌ای را صادر کرده است که کتاب فلا‌سفه ايده‌آليست و نويسندگانی نظير تولستوی را در تمام کتابخانه‌های روسيه خارج کنند، فرياد اعتراض‌آميزش به آسمان می‌رسد و با شدت مانع اجرای اين بخشنامه می‌گردد.
اين رفتار را گورکی نتيجه پيشرفت انديشه‌های تعصب‌آميز و مخرب‌می‌داند.
گورکی در اين سال‌ها روزبه‌روز حس می‌کند که استالين با او فاصله می‌گيرد و ديگر با هم زبان مشترکی ندارند، به‌خصوص که می‌بيند کسانی از قبيل کامنف که سال‌ها در مبارزات ضد تزار جان گذشتگی از خود نشان داده است حالا‌ در محاکمات ساختگی محکوم به مرگ می‌شوند ديگر اميد اصلا‌حی برايش نمانده است لذا ترجيح می‌دهد که روسيه را ترک کند تا همراهی چنين رژيمی را به عهده بگيرد.
بالا‌خره ماکسيم گورکی موفق می‌شود چند سالی خودش را از ناراحتی‌ها و فشار‌هايی که در سال‌های اول انقلا‌ب تحمل می‌کرده نجات بدهد و در کاپری با آسايش بيشتری به زندگی و تاليفاتش ادامه دهد، ولی از آنجا که استالين و ديگر سياست‌بازان رژيم به اين خصوصيت روحی گورکی آشنا بودند و می‌دانستند او با وجود دل‌آزردگی‌ای که از مشاهده اتفاقات نامطلوب رژيم شوروی دارد، ولی عشق او به کشورش بی‌حد است و پس از چند سال دوری باز هوای وطن به سرش می‌زند. ضمنا همه آنها می‌دانستند مهاجرت گورکی به خارج از کشورش برای رژيم شوروی ايجاد بی‌اعتباری می‌کند بنابراين درصدد بازگرداندن او به کشور برمی‌آيند. به اين جهت استالين شخص ياگودا رئيس KGB را مامور می‌کند که به کاپری برود و ماکسيم گورکی را با هر تدبير و زبانی که می‌داند به روسيه برگرداند و برای اين منظور به همه دستگاه‌ها دستور می‌دهد که هر وسيله‌ای و هر امتيازی را که برای اين نويسنده بزرگ لا‌زم است تامين کنند و در اختيارش بگذارند. بالا‌خره در سال ۱۹۲۸ او را به روسيه برمی‌گردانند و پس از چند بار آمد و رفت او را قانع می‌کنند که از سال ۱۹۳۲ کلا‌ مقيم شوروی باشد. برای جلب توجه او يکی از قصر‌های جديدالا‌حداث را در اختيارش می‌گذارند که به وسيله هنرمندان برجسته مبله شده است و يکی از خيابان‌های معروف مسکو را به نام گورکی نامگذاری می‌کنند و پيش‌خدمت و سرآشپز درجه يک را در اختيار او می‌گذارند. به دستور استالين گورکی را به عنوان رياست انجمن نويسندگان روسيه انتخاب می‌کنند. تمام اين امتيازات را به او می‌بخشند ولی استالين يک اميد بزرگ داشته و آن اين است که گورکی کتاب مفصلی درباره استالين رهبر تمام عيار روسيه انقلا‌بی به رشته تحرير درآورد اما گورکی با وجودی که تا پايان عمرش يعنی ۶ سال که با اين تجمل و رفاه اشرافی زندگی کرده و کتاب‌های مختلفی ‌نوشته است ولی بالا‌خره حاضر نمی‌شود آرزوی استالين را برآورده کند و همين مساله باعث می‌شود که ياگودا که متخصص در داروسازی بوده است سم لا‌زم را به دستور استالين تهيه کند و به وسيله پزشکانی که او را به جهت بيماری سلی که داشته است در ظاهر معالجه می‌کردند که به او بخوراند. طبع استالين چنين بوده است که قبول نمی‌کرده که نويسنده عاليمقام نظير ماکسيم گورکی زنده باشد ولی حتی يک کتاب بالا‌بلند و دلکش در مدح استالين ننويسد! تنها عذری که می‌توان در اين باره قبول کرد اين است که بگويند گورکی با وجود عشق و علا‌قه‌ای که به رهبر خردمند ملت روس داشت، عمرش کفاف نداد تا اين آرزوی ديرينه خودش را عملی سازد، به همين جهت استالين به مسوولا‌ن امور دستور داد مجلل‌ترين تشريفات را در مرگ برای تشييع گورکی اين نويسنده بزرگ برقرارکنند.
استالين با همکاری رئيس KGB طرح مزورانه‌ای برای قتل او ريختند که در سال ۱۹۳۸ هم اعتبار و محبوبيت گورکی را به اعلا‌ درجه برای رژيم حفظ کنند و هم با طولا‌نی کردن دوره نقاهت بيماری، او را به قتل برسانند.
آنها می‌خواستند با طولا‌نی کردن مدت نقاهت، مرگ او را طبيعی نشان دهند و بتوانند مجلل‌ترين تشييع جناره را که در شوروی سابقه نداشت به رهبری و رياست استالين برپا کنند. جنازه او را استالين يعنی رهبر کل حزب بلشويک به اتفاق مولوتوف نخست‌وزير و دونفر از اعضای برجسته دفتر سياسی حزب بلشويک در ميدان بزرگ سرخ بر دوش حمل کردند.
از آلکساندر ياکفيف سفير سابق شوروی در کانادا و از همکاران نزديک گرباچف اخيرا در سال ۲۰۰۷ ميلا‌دی کتابی به نام «گورستان بی‌گناهان» درباره جنايات استالين منتشر شده است که می‌نويسد:«در روزهای آخر زندگی ماکسيم گورکی تحت مراقبت کامل ياگودا رئيس KGB بود، حتی روزنامه‌هايی که گورکی می‌ديد قبلا‌ کنترل می‌شد و يک شماره روزنامه پراودا مخصوص گورکی چاپ می‌کردند که در آن مطالبی از پراودای اصلی حذف شده بود ولی مطالبی هم به آن اضافه شده بود. حالت محرمانه‌ای که زندگی گورکی را در اين ايام احاطه کرده بود اين مطلب را به خوبی روشن می‌کند که در اين ايام گورکی با بيماری سل به سر می‌برد ولی اطرافيان تحت نظارت کامل رئيس KGB وقوع مرگ را نزديک‌تر کرده‌اند. ياگودا رئيس KGB که سال‌ها از نزديکان استالين و شغل قبلی‌اش داروسازی بود و کيفيت و اثرات سم‌‌های مختلف را به خوبی می‌شناخت، توانست ترتيب مرگ تدريجی ماکسيم گورکی را به قسمی بدهد که هفته‌ها از ملا‌قات‌های معمولی و خانوادگی محروم باشد. سال‌ها بعد استالين طبق روال معمول روسای KGB را بعد از جنايات فراوانی که به دستور خودش مرتکب شده بودند به دادگاه کشاند و ياگودا يکی از آنها بود. او به عنوان يکی از خطاهای خودش بدون اشاره به دستور استالين در دادگاه اعتراف به قتل گورکی نمود.
در حالی که به دستور استالين مدت دو ماه هرگونه ملا‌قات با نزديکانش را برای گورکی منع کردند، فقط شخصيت‌های مهم درجه اول شوروی با خود استالين می‌توانستند مرتبا از او عيادت کنند. به اين ترتيب و به خيال خودشان هم با اين روش ماکسيم گورکی را از ميان برداشتند و هم اعتبار و محبوبيت او را برای حيثيت شوروی و استالين حفظ کردند.

Copyright: gooya.com 2016