مخالفت سرسختانه يلتسين با کمونيسم
حال که بوريس يلتسين وارد صحنه شده است ببينيم او کيست و چگونه آدمی است؛اول اينکه او به عکس گورباچف يک آدم حزبی نيست و نظير وی تمام زندگی و کارش هم در حزب نبوده است.
او بعد از اتمام تحصيلاتش در انستيتوی تکنولوژی وارد کارخانه بزرگ ماشينسازی در اورال شده است و به خاطر جديتش در کار، در سن ۳۲ سالگی به شغل مديريت ارتقا يافته است. او در سالهای جوانیاش فکر میکرده که از راه حزب میتوان به جامعه خدمت کرد. او از اولين کسانی است که نسبت به گورباچف خيلی علاقهمند شده و به اين جهت به پروستريکا اميدواری زيادی پيدا میکند و به همين دليل بوده است که گورباچف او را در سال ۱۹۸۶ به رياست حزب کمونيست در مسکو منصوب کرده است. ولی به تدريج به حزب و انديشههای مارکسيستی بدبين شده از همين رو تصميم میگيرد روسيه را از اسارت حزب درآورد. از بهار سال ۱۹۸۹-۱۹۸۸ بحران اقتصادی به نحو عجيبی خودش را نشان میدهد. در مغازهای شهر مواد غذايی ناپديد میشود وقتی نان روزانه ناياب میشود ديگر اميدی باقی نمیماند. حوادث اروپای شرقی (منظور کشورهای سوسياليستی است) به خوبی نشان میدهد که «اين وضع نشانه روشنی است از اينکه قبول کنيم رژيم ما، رژيم ورشکستهای است. اصلاح اين رژيم آنچنان که گورباچف آرزوی آن را دارد غيرممکن است يعنی ما بايد به فکر تغيير کامل رژيم باشيم. چرا حرف اصلی را نمیزنيم که عبارت از پذيرفتن اقتصاد بازار و مالکيت خصوصی است. چرا قبول نکنيم که بازار آزاد و مالکيت خصوصی و دموکراسی لازم و ملزوم يکديگرند.»
در اين روزها که يلتسين و گورباچف هر دو در صحنه بودند میتوان گفت مردم در سه جريان تقسيم میشدند. يکی جريان گورباچف و تصميم او به دست زدن به اصلاحات جدی هم در اقتصاد و هم در حزب و هم در رفتار با مليتها. در عين حال او نمیخواست مطلقا خط بطلان روی حزب و اصول مارکسيسم- لنينيسم بکشد.
جريان ديگر جريان يلتسينی است که علنا تجربه کمونيسم را ورشکسته میپنداشت. تقريبا هيچ ميراثی از گذشته شوروی را قابل دفاع نمیدانست و در عين حال مردم دموکرات در شهرها بيش از پيش به طرف آن جذب میشدند. مهم اين بود که با وجود اختلاف اساسی و فاحش که ميان دو جريان وجود داشت مخالفت اين دو جريان با هم به درگيری و خشونت نينجامد.
جريان سوم مردمی بودند که ميان اين دو جريان گرفتار شده بودند و حس میکردند که هم حفظ وضع خودشان مشکل است هم پذيرفتن وضع طرف مقابل.
جريان کودتا و به زندان انداختن سه روزه گورباچف و همسرش در کريمه (ساحل دريای سياه) تا حدودی به بحران خاتمه داد و عملا گورباچف با بزرگواری و احساس مسووليت يک سياستمدار خردمند، شکست خودش را پذيرفت. مطلب از اين قرار بود:
در آوريل سال ۱۹۹۱ اعلام استقلال گرجستان و آغاز حرکتهای استقلالطلبانه در جمهوریهای ديگر شوروی در قفقاز و آسيای ميانه، بر نگرانی رهبران سياسی و نظامی شوروی از سير تحولات کشور افزود. رهبران قديمی حزب و فرماندهان ارتش سرخ که سياستهای گورباچف و واکنش ضعيف و روش انفعالی او را در برابر زيادهرویهای يلتسين، عامل اصلی رشد حرکتهای استقلالطلبانه در جمهوریهای ديگر شوروی میدانستند، سرانجام تصميم گرفتند گورباچف را از کار برکنار کرده، با اعمال سياست «مشت آهنين» از ادامه حرکاتی که به فروپاشی شوروی میانجاميد جلوگيری نمايند. تحولات شگفتانگيزی که در کمتر از ۴۸ ساعت به فروپاشی اتحاد جماهير شوروی انجاميد، از سحرگاه روز نوزدهم اوت ۱۹۹۱ آغاز گرديد. در ساعات اوليه صبح اين روز خبرگزاریهای خارجی از مسکو گزارش دادند که گورباچف از رياستجمهوری شوروی استعفا داده و يک شورای رهبری اداره امور کشور را به دست خود گرفته است. علت استعفای گورباچف بيماری او عنوان شده بود، در حالی که تا قبل از آن هيچگونه خبری درباره بيماری گورباچف منتشر نشده بود.
گورباچف و يلتسين در اواسط شهريور ۱۳۷۰ در يک مصاحبه تلويزيونی مشترک، آشکارا به شکست تجربه هفتادوچندساله کمونيسم در شوروی اعتراف کردند. در اين مصاحبه تلويزيونی گورباچف گفت: <من با قاطعيت میتوانم بگويم که تجربه کمونيسم در کشور ما با شکست مواجه شده و اين درسی نه فقط برای مردم ما بلکه برای همه ملتها به شمار میآيد.>
يلتسين در اين مصاحبه با لحن تندتری سخن گفت و بيش از ۷۰ سال فرمانروايی کمونيستها را در روسيه و جمهوریهای ديگر شوروی، يک «تراژدی» برای ملت روس و ملل ديگر تحت سلطه کمونيسم خواند. يلتسين که خود تا اواخر دهه ۱۹۸۰ از اعضای برجسته حزب کمونيست بوده و به عالیترين مقامات حزبی رسيد، برای توجيه عضويت و فعاليت خود در حزب کمونيست شوروی افزود: <البته آرمانهای کمونيستی آرمان زيبايی است. ولی کاش اين ايدهآل زيبا در کشور کوچکی به محک امتحان زده میشد تا معلوم گردد تا چه اندازه تخيلی و غيرعملی است...« سرانجام ۱۰ جمهوری از جمهوریهای پانزدهگانه سابق با حفظ استقلال کامل خود اتحاديه يا سازمانی به نام <جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع« به وجود آوردند که در آن يک حکومت مرکزی مفهومی نداشت و گورباچف در شب کريسمس سال ۱۹۹۱ از رياستجمهوری کشوری که ديگر وجود خارجی نداشت استعفا داد.
ولادمير پوتين مردی با قابليتها و چهرههای گوناگون
ولاديمير پوتين رئيسجمهور مقتدر فعلی روسيه در هفتم اکتبر ۱۹۵۲ در لنينگراد در يک خانواده کارگر به دنيا آمده است. او از نوجوانی فرد بسيار فعال و باابتکاری بود و قبل از اينکه به خدمت ک.گ.ب درآيد با علاقه زياد به ورزشهای رزمی ژاپنی و چينی به پيشرفتهای زيادی در اين زمينه نائل میگردد.
او در دانشگاه لنينگراد در رشته حقوق با معدل بالا فارغالتحصيل شده و همچنان که در خاطراتش نوشته است چون علاقه بسياری به کارهای سری يعنی، جاسوسی و ضدجاسوسی داشته، به اين جهت وارد خدمت در ک.گ.ب میشود. لازم است اين توضيح داده شود که يوری آندره پوف که سالهای پايانی زندگیاش به رياستجمهوری شوروی رسيد، قبلا مدت ۱۵ سال رياست ک.گ.ب را بر عهده داشته است و او بود که تحول اساسی در اين سازمان را با به کار گرفتن جوانهای باهوش و دانشگاهديده به وجود آورد. او میکوشيد تا عقبماندگی ک.گ.ب را که به دنبال روشهای زمان استالين که فعاليت عمدهاش کارهای صرفا امنيتی بود به فنون جديد اطلاعاتی تبديل کند که آن شناخت مسائل علمی و فنی جهان امروز بود که در اين زمينه بسيار هم موفق شد.
پوتين محصول تمامعيار اين دوره از تحولات ک.گ.ب است. تمام کسانی که در اين دوره وارد خدمت ک.گ.ب شدهاند به نام فرزندان آندره پوف ناميده میشوند. اين گروه با تحصيلات عالی و فنی که در دانشگاه کسب کردهاند درصدد بودهاند که به علوم ارتباطات به معنای وسيع و امروزی آن و بهخصوص به اطلاعات پيچيده اقتصادی دست يابند. مسوولان شوروی در اين سالها يعنی دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ درصدد بودند که عقبماندگی خودشان را در مقايسه با دستگاههای آمريکايی جبران کنند به همين دليل در سال ۱۹۸۵ پوتين را به ماموريت خاص به شهر لايپزيک در آلمان میفرستند که شغل ظاهری و رسمی او رياست خانه دوستی آلمان و شوروی بوده است. روزنامههای آلمان نوشتهاند که پوتين در اين مدت به طور سری ماموريتهای مختلفی را در خارج از آلمان انجام داده است به نظر میآيد که عامل عمده ماموريت پوتين آشنايی با ترقيات و تحولات جديد در زمينه اطلاعات علمی و فنی جهان غرب بوده است.
در آغاز سال ۱۹۹۰ يعنی سالی که وحدت آلمان عملی میشود، او در لنينگراد در پست معاونت بينالمللی دانشگاه بزرگ لنينگراد منصوب میشود.
در اين دوره پوتين به درجه نايبسرهنگی رسيده است ضمنا شهرت افسر فسادناپذير را هم به دست آورده است. در عين حال در اين دوره او سمت مشاور امور امنيتی شهردار لنينگراد را هم به عهده داشته است. در تاريخ ۱۹۹۶ پوتين به مسکو منتقل میشود و پست مشاور رئيسجمهوری را به عهده میگيرد. يکسال بعد او با اختيارات وسيع در دستگاه رياستجمهوری يلتسين به مقام معاونت رئيسجمهور منصوب میشود. در اين دوره کوشش پوتين در دفاع و پوشاندن بدنامیهای مالی خانوادگی يلتسين بوده است؛ به خصوص که موفق میشود دادستان سختگير آن زمان السکوراتف که مزاحم خانواده يلتسين بوده را از شغلش دور کند. به تدريج پوتين در همراهی با يلتسين از مامور امنيتی به يک مرد سياسی تمامعيار تبديل میشود و بالاخره به پست نخستوزيری هم میرسد. علائم بسياری ديده میشود که در سالهای پيش ک.گ.ب متوجه خطرات فروپاشی شوروی شده يعنی پروستريکا که گورباچف آن را دنبال کرد را برای نجات شوروی طرحريزی کرده است. از اين به بعد معلوم نيست پوتين دنبال راه خودش بوده است يا همراه و متفق با يلتسين عمل میکند. شکی نيست که پوتين با نقشهای مختلفی که بازی میکرده است به صورت مرد مقتدری جلوه میکند. او هم در ظاهر با مافيا و فساد مالی مبارزه میکند در حالی که نجاتدهنده دفتر يلتسين و ياران او در پروندههای مالی آنها بوده است. بعدا هم وقتی به مقام رياستجمهوری میرسد عامل انتقال سرمايههای اشخاص از روسيه به خارج بوده است. در مبارزه استقلالطلبان چچن هم عامل برقراری آرامش و رشد سريع اقتصادی روسيه شناخته شده است. به همين دليل با محبوبيت بیسابقه، با ۳۹ ميليون رای برای رياستجمهوری انتخاب شد.
خانم ماری ماندراس جامعهشناس فرانسوی متخصص در امور روسيه که من با او و پدرش سابقه دوستی ديرين دارم، به من گفت و در عين حال هم اين مطلب را در مقالهای در پاريس به چاپ رساند که در «در روسيه امروزی نه پارلمان منشاء اثر است و نه شورای قانون اساسی و نه دولت که در مقابل رياستجمهوری فاقد هرگونه قدرت و اختياری است. به محض اينکه يک حادثه يا جرمی اهميت سياسی پيدا میکند قضات مسلوبالاختيار میشوند. از اين رو خشونت عموميت پيدا میکند.»
سازمانهای حقوق بشر و ساخاروف هم اين انتقادات را دنبال میکنند و خبرنگاران بدون مرز در پاريس هم مدعیاند در ۶ و ۷ سال اخير بيش از ۲۰ روزنامهنگار در روسيه از جمله خانم آناپلتکوسکا يا نويسنده کتاب «روسيه از نظر آقای پوتين» ناپديد شدهاند. معهذا در پايان بايد گفت با همه شايعاتی که درباره چندگانگی رفتار پوتين و خشونتی که مثلا در سرکوب مسلمانان چچن به او نسبت میدهند بايد اين انصاف را داشت که اگر تربيت خشک و بیروح ک.گ.ب نبود معلوم نبود که در جامعه از هم گسسته بعد از کمونيسم با همه بینظمیهای سياسی و اجتماعی و فقر اقتصادی و فساد مرئی و نامرئیای که در روسيه حکمفرما بود کسان ديگری میتوانستند تا همين اندازه هم در روسيه نظم و انضباط برقرار کنند يا نه؟! يقينا اعتماد به نفس و روحيه قوی پوتين از اينکه توانست بالاخره کشورش را در مسير کم و بيش طبيعی قرار دهد، قابل توجه است.
نتيجهگيری: پايان يک تجربه هولناک
در طی تاريخ، فروپاشی امپراتوریها معمولا بر اثر حملات خارجی صورت گرفته است ولی در مورد اتحاد شوروی میدانيم که اين امپراتوری از درون فرو ريخت. لنين تصوری خاص از ايدئولوژیها داشت. او خيال میکرد تحرکات ملتها از انگيزه خاصی پيروی میکند.
مثلا به عواملی نظير مذهب و ناسيوناليسم و ميل به آزادی توجه نداشت؛ او منحصرا به انگيزههای طبقاتی توجه داشت. به همين دليل بود که بعد از انقلاب بلشويکی در روسيه چندين سال اين کشور را در يک جنگ خونين داخلی گرفتار کرد. چندين سال مثلا اوکراين و قفقاز در برابر حکومت مرکزی که توسط بلشويکها اداره میشد در حال جنگ بود. در اين دو منطقه عامل مهم، مقاومت ناسيوناليسم بود در صورتی که در آسيای ميانه عامل مقاومت در مقابل دولت مرکزی اسلام بود که دولت بلشويکی اين مقاومت را تحمل نمیکرد.
لنين با تصورات خودش جامعه را در نظر میگرفت. او همه جا میخواست عوامل طبقاتی را در نظر بگيرد، در صورتی که برای جوامع شرقی غيراروپايی در خيلی از موارد، عامل مليت يا عامل مذهب تاثير بيشتری تا عوامل طبقاتی داشت. مدلهای لنينی، اقتباسی از جوامع اروپايی بود. او میخواست مدلهای نوع اروپای غربی را در جوامع مختلف شرقی اعمال کند. او نمیتوانست انگيزههای ملی را به خوبی درک کند. مثلا انقلاب ۱۹۰۵ ناشی از اين بود که روسيه در جنگ با ژاپن شکست خورد و برای ملت روسيه، ژاپن هنوز يک کشور مقتدر نبود که بتواند آن را شکست دهد و از اين شکست احساس حقارت به ملت روس دست میداد و اين بود علت اعتراض مردم به دولتی که باعث شکست ملت روس از ژاپن شده است. لنين به خاطر تعصبات مارکسيستی که داشت، نمیتوانست انگيزههای ديگر مثلا انگيزههای روحی و احساسی مردم را به حساب آورد يا مثلا انقلاب فوريه ۱۹۱۷ را نمیتوانست عامل اصلی اين انقلاب که مايل به آزادی بود، درک کند.
کرفسکی و دولت موقت موفق شده بودند دولت تزاری را سرنگون کنند و با حداقل درگيری و خشونت تزار را وادار به کنارهگيری کرده بودند و کشور آماده بود که يک انتخابات آزاد برای برقراری يک مجلس موسسان صورت بگيرد؛ لنين مطلقا به اين مجلس اعتنايی نکرد و بعد از تشکيل اين مجلس آن را منحل کرد؛ همه فکر و علاقهاش متوجه برقراری ديکتاتوری پرولتاريا بود؛ برای کشوری که مدت صد سال همه افراد نخبه در آن آرزوی حکومت دموکراتيک را داشتند.
يکی از جنبشهای اصيل ملی جنبش دکابريستها بود. دکابريستها افسران جوان تحصيلکردهای بودند که تزار را در جنگهای ناپلئونی تا فرانسه همراهی میکردند. اين جوانها بعد از شکست ناپلئون در نبرد والترلو مدت چند ماه، سيصد افسر جوان در پاريس همراه تزار مانده بودند و مرتبا با آزاديخواهان فرانسه در ارتباط بودند.
اين جوانها وقتی حال و هوای آزادی را در پاريس درک کردند در بازگشت به روسيه جلسات سری تشکيل میدادند تا به خيال خودشان مقامات و مسوولان تزاری را مطلع کنند که در آينده برای آنها جريانی نظير جريان انقلاب فرانسه پيش نيايد. اين جلسات سری آنها مدت ده سال برقرار بود و روشنفکران روسی را علاقهمند به مسائل انقلاب فرانسه کرد و روزی که نيکلا برادر کوچک الکساندر به سلطنت رسيدعليه اين گروه قيام کرد و صدوسینفر از آنها را بازداشت کرده و اکثر آنها را به زندانی در سيبری و همينطور پنج نفر از رهبرانش را هم به اعدام محکوم نمود.
پوشکين شاعر بزرگ روسيه به نسل دکابريستها تعلق داشت. بسياری از شرکتکنندگان در جنبش دکابريستها از دوستان نزديک وی بودند. اشعار متعددی که درباره آزادی سروده است، نشان علاقه وی به نهضت دکابريستها و به آزادی است:
همانگونه که عاشقان جوان
در آرزوی لحظههای شيرين ديدارند
ما نيز با درد و رنج و اميد
لحظههای آزادی مقدس را آرزو میکنيم
همينطور منظومه ديگری دارد به نام <منظومه آزادی>
میخواهم از جهان صلای آزادی سر دهم
تا تختها و تاجها درهم شکند
پس از پوشکين شاعر بزرگ ديگری به نام لرمانتوف (۱۸۴۱ - ۱۸۱۶) اشعار زيادی به ياد دکابريستها سرود که از آن جمله است:
سالی سياه برای روسيه فرا خواهد رسيد
سالی که تاج از سر شاهان فرو افتد
و مردم عادی محنت پيشين را از ياد ببرند
سالی که خوراک مردم، مرگ و خونخواهد بود
و کودکان و زنان بیگناه
و فروافتادگان در پناه قانون
نخواهند بود.
در سال ۱۸۴۸، باز يک جنبشی به دنبال دکابريستها در راه آزادی ظهور میکند که نويسنده بزرگ داستايفسکی هم جزو آنها بوده است. داستايفسکی را با دوستانش بازداشت و محاکمه میکنند و به مرگ محکوم میشود و او را تا ميدان اعدام هم میبرند و در آخرين لحظه میگويند، تزار حکم اعدام او را به زندان ابد تغيير داده است. در نتيجه داستايفسکی چهارسال در زندان سيبری بهسر میبرد و بعد او را دو سال به خدمت اجباری نظام میفرستند.
بعدها خاطره زندان سيبری را داستايفسکی در کتاب خانه اشباح منعکس میکند. منظور اين است که خاطره دکابريستها همچنان زنده میماند.
نويسندگان در طول قرن نوزدهم تا اوائل قرن بيستم اين خاطره را از ياد نمیبرند. تا انقلاب فوريه ۱۹۱۷ که به تمام معنا انقلاب برای آزادی بوده، نهضت ادامه میيابد. در انقلاب فوريه به محض تشکيل دولت موقت زندانیها آزاد میشوند. تبعيدیها اجازه بازگشت به کشور را میيابند و دولت موقت تزار را بدون خشونت از سلطنت عزل میکند. تزار قبل از خارج شدن از کاخ زمستانی در سنپترزبورگ با ملت روس خداحافظی و اظهار اميدواری میکند که دولت انقلابی پاسخگوی نيازها و تقاضاهای ملت باشد.
لنين که با قطار مخصوصی که دولت آلمان، در اختيار او گذاشته بود (در حالی که آلمان با روسيه در حال جنگ بود) با همراهانش وارد روسيه میشود که در حقيقت ماموريتش از طرف آلمانها اعلان متارکه جنگ با روسيه بوده است که آلمان بتواند يکسره در جبهه غرب اروپا، با انگليس و فرانسه بجنگد ولی لنين بعد از دوری شش ساله به علت تبعيد، هيچ اعتنايی به دولت موقت نشان نمیدهد حتی به مستقبلينی که دولت موقت به ايستگاه راهآهن فرستاده است زيرا تمام هدفش اين بوده که انقلاب دوم يعنی انقلاب سوسياليستی را برپا کند. انقلابی که اکثريت انقلابيون خواهان رسيدن به نتيجه آن يعنی آزادی و دموکراسی بودهاند. نکته جالب در اينجاست که همه دوستان سوسياليست لنين که در نقاط مختلف اروپا بودهاند، او را از دست زدن به انقلاب دوم منع میکنند.
ماکسيم گورکی که ساليان دراز در تبعيد همراه و همرزم او بوده، لنين را از اقدام به انقلاب ديگری (طی نامههای متعددی که همگی موجود است) باز میدارد. رزالوگزامبورگ، انقلابی معروف آلمان از او استدعا میکند دست از اين کار بردارد. کائوسکی رهبر مارکسيستهای آلمان نظير پلخانف، بزرگترين مفسر افکار مارکس به زبان روسی که لنين او را استاد خود مینامد، يکی پس از ديگری، او را از اين کار برحذر میدارند. ماکسيم گورکی در يکی از نامههايش به طرز هيجانانگيزی به لنين میگويد: بيش از صد سال است که ملت روس در آرزوی آزادی است؛ بگذار بعد از صدها حکومت استبدادی تزارها حالا که دولت موقت تزار و بساط او از ميان برداشته شده است، ملت مفلوک روس برای اولينبار طعم آزادی را بچشد. از همه مهمتر ياران و همرزمان بيست ساله لنين يعنی زينويف و کامونف هم از همراهی با لنين در اين ماجرای انقلاب که هدفش برقراری ديکتاتوری پرولتارياست خودداری میکنند. فقط تنها کسی که در اين راه با او میماند تروتسکی است که هميشه انسان تندرويی بود.
قبل از اينکه اين گفتار را به پايان ببريم لازم میدانم مطلب مهمی که منشاء همه خطاکاریهای مارکسيستها بوده را بيان کنم و آن اين است اگر کارل مارکس آمده مراحل چندگانه تحول جامعه بشری را مرحله به مرحله شرح داده است مثلا اينکه چگونه دوره ابتدايی به دوره شبانی سپس به دوره فئوداليسم و پس از آن به دوره بورژوازی و بالاخره میتواند به دوره سوسياليسم منتهی شود؛ اولا اين تحولات کاملا تقريبی است يعنی تابع عوامل مختلف بوده و بر حسب وضع جغرافيايی و سرنوشت تاريخی ملل عينا قابل پيشبينی نيست. ثانيا اگر مارکس اين تقسيمبندی را برای گذشته انسان بيان کرده است، معنای اين حرف اين است که خود انسان هم میتواند در اين تقسيمبندی مستقيما موثر باشد. صدها عامل در اين تحول نقش دارند. اراده و دست انسان به نحو تقريبی میتواند در اين تحولات موثر باشد.
اين است محور خطای اصلی لنين که تصور کرده فکر و اراده بشر میتواند دقيقا در آينده هم در اين مسير نقش داشته باشد. ثالثا اگر مارکس گفته جوامع صنعتی وقتی به مرحله پيشرفت تکامل رسيدند در آن صورت امکان تحول جامعه از سيستم بورژوازی به سيستم سوسياليستی مقدور است، مثالی هم که زده اين است که انگلستان از قرن هجدهم در جريان انقلاب صنعتی وارد شده و بعد هم آلمان که به پيشرفتهای مهم صنعتی در قرن نوزدهم نائل آمده ولی لنين صراحتا میگويد من نظريه مارکس را ۱۸۰ درجه تغيير دادم و انقلاب سوسياليستی را در عقبماندهترين کشور اروپايی عمل کردم که نتيجه آن مقاومت شديد جامعه از روز اول تا روز آخر رژيم سوسياليستی بوده است.
نتيجه اين خودسری و لجاجت لنين با واقعيتهای جامعه اين است که تلويزيون مسکو چند شب پيش طی شرح مفصلی از بیگناهانی که در بازداشتگاهها جان سپردهاند با محاسبه دقيق میگويد از فوريه ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۳ يعنی بعد از مرگ استالين، ۶۶ ميليون قربانی وجود دارد. فوريه سال ۱۹۱۷ يعنی همان سالی که انقلاب مشروطهخواهی که انقلابی واقعی و فراگير بود در روسيه اتفاق افتاد و ملت روسيه به گفته سولژنيتسين فقط ۷ ماه مزه آزادی را چشيد.
در اکتبر، لنين با استفاده از پريشانیها و دگرگونیهايی که جنگ جهانی به وجود آورده بود انقلاب را به کمک يک عده افراد بیخبر و فريب خورده تبديل به (به گفته خودشان) انقلاب اکتبر کردند که مورخين بینظر آن را کودتای اکتبر مینامند. اميدوارم در فرصتهای ديگر اين مسائل را دقيقتر توضيح دهم.
در پايان اين مبحث اولا لازم است که تشکر و قدردانی خود را از روزنامه اعتماد ملی بيان کنم که با بزرگواری و لطف فراوان نزديک به يک ماه صفحات روزنامه را بهطور منظم در اختيار اينجانب گذاردند و در عين حال وظيفه خود میدانم که از محقق ارجمند آقای محمود طلوعی تشکر کنم که تاليف ارجمند ايشان به نام «از لنين تا پوتين» محرک من و منبع موثری برای اين تحقيق بود.
همچنين از نظريات دقيق و عالمانه دکتر عنايتا... رضا هم که در واقع در امر روسشناسی، کارشناس بیهمتايی در کشورمان هستند، کمال قدردانی را به عمل آورم.