دوشنبه 15 مرداد 1386

شريعتی: زنان گونی پوش و علم بورژوايی، تبارشناسی انقلاب ۱۳۵۷(۲)، بخش سوم، اکبر گنجی

[بازگشت به بخش نخست مقاله]
[بازگشت به بخش دوم مقاله]

۳- شريعتی و ديگری: دموکراسی مستلزم تحمل وجود "ديگری" ، رعايت حقوق او و احترام نهادن به انتخاب ها و "سبک زندگی " اوست. به رسميت شناختن "تفاوت" زيربنای زندگی مسالمت آميز است. شريعتی در مواجهه با " ديگری"از زبانی استفاده می کرد که اخلاقاً غير قابل دفاع است. او ديگری را تحقير و او را خوار و بی مقدار می شمرد. به ديگری اهانت می کرد و به او اتهام وارد می آورد. در سال ۱۳۵۵ درباره آمريکا می نويسد:" آمريکا !آمريکا! اين بلاهت عظيم و توحش متمدن و بدويت مدرن و خشونت با اتيکت و غارت قانونمند و خوشبختی زشت و آزادی لش و دموکراسی احمق و انديويدواليسم قالب ريزی شده و استاندارديزه و بالاخره همان جاهليت عرب"[۷۰]. می گويد هرگاه کسی را می بيند که از آمريکا آمده و شيفته آزادی فردی و ليبراليسم و حقوق بشر است، از خود می پرسد چرا از "نفرت نسبت به سرمايه داری وآن همه تبعيض و فريب و ددمنشی و پستی " که در آمريکا نهفته است خالی است[۷۱]. می گويد:" جای تأمل بسيار است که در پيشرفته ترين جامعه تاريخ بشری – آمريکا – برجسته ترين شخصيت هايی که با قضاوت آزاد ميليونها انسان متمدن انتخاب شده اند فورد است و جيمی کارتر"[۷۲].
درسال ۱۳۵۵ در باره ورودش به اروپا می گويد:" اما عظمت اين هيولای پولاد، که بر روی طلا و سکس خوابيده است و نامش تمدن جهانگير مغرب است و دارد نقش تمدن منحصر به فرد بشريت را بازی می کند، مرا برخود لرزاند. با اين دستمايه از فرهنگ و ايمان ، تنها، می توانم با اين ديو سياه برآيم که با يک خيز مرا نبلعد و در معده اش که سنگ آهن و صخره خارا را هضم می کند ، جذب و هضم نشوم ، آن چنانکه خودپرستی و جنسيت و کار اقتصادی و شغل فنی ، و تمايل به رفاه و لذت و مصرف و پيشرفت را که با مزاجش سازگار است، در خونش بريزد و نگه دارد و تمام احساس های معنوی ، ارزش های اخلاقی ، ايده آلهای خدايی و همه ی انگيزه ها و آموزش ها و اندوخته هائی را که از مذهبم و تاريخم به ارث گرفته ام، از ما تحت خود دفع کند"[۷۳]. می نويسد چرا بايد ايتاليا يی و يونانی و ايرانی و چينی عقب مانده باشند، و" آمريکايی خوک و سوئيسی خر آقاهای جهان باشند"[۷۴]. " آمريکا ، با صدها کيسه ی زر می آيد و از دم در دانشگاه های اروپا و آسيا ، نبوغ می خرد و هيتلر بی مخ برای چرخاندن ماشين هولناک آدم کشی اش و اثبات علمی جاهليت وحشی اش "[۷۵].
آمريکا همچون هر نقطه ديگر اين کره خاکی جامعه ای با دستاورد های بی شمار انسانی قابل مدح و ذ م است. اگر تمامی دستاوردهای علمی و تکنولوژيک و اجتماعی آمريکائيان را ناديده بگيريم و فقط به دنبال امور اجتماعی ناپسند آنها باشيم، باز هم راه های بسياری برای نقد غير فقهی اين جامعه وجود دارد. به عنوان مثال، اينک در آمريکا حدود ۸/۴۴ ميليون نفر(۱۵درصد) فاقد بيمه های اجتماعی هستند. در بزرگترين و پيشرفته ترين اقتصاد جهان ، که در عين حال مرفه ترين جامعه بشری است، ۵/۳ميليون بی خان و مان homeless)) وجود دارد. ۳۷ميليون نفر(۶/۱۲درصد) زير خط فقر قرار دارند. به گفته ی اداره ی آمار های کار وزارت کار آمريکا، در ماه جولای ۲۰۰۷، چهار و شش درصد نيروی کارآمريکا بيکاراست(آلمان ۱۱درصد، فرانسه ۹/۹ درصد، انگليس ۶/۴درصد، سوئد ۵/۵ در صد). تبعيض نسبت به سياهان همچنان روداشته می شود. خشونت مردان عليه زنان، در شکل تجاوز به عنف، ضرب و جرح ، و ضرب و شتم رو به افزايش بوده است. نرخ تجاوز به عنف تقريباً چهار برابر سريعتر از نرخ جنايت و جرم به طور کلی رشد کرده است. زنان ده برابر بيشتر از آنکه در معرض مرگ بر اثر تصادف در اتومبيل باشند در معرض تجاوز به عنف هستند[۷۶]. بنابر تحقيق راسل جاکوبی ، در ايالات متحده از جنگ جهانی دوم به اين سو " روشنفکران عمومی ، نويسندگان و متفکرانی که مخاطبی عام و فرهيخته را خطاب قرار می دهند" ، رو به زوال نهاده اند[۷۷] . به گفته جاکوبی برخی از فرايندها ، محلات قديمی که اينگونه روشنفکران از دل آن بر می خواستند را از بين برده و دانشگاه را به يگانه پناهگاه آنان بدل کرده است. دانشگاه روشنفکران را به متخصصان با زبان فنی تبديل کرده که فقط برای يکديگر می نويسند .
جوامع بشری را نمی توان به بهشت تبديل کرد. بهشت وعده داده شده توسط اديان ابراهيمی ، برای سرای آخرت است. هرگونه سياستی بايد معطوف به کاهش درد و رنج های آدميان باشد. تمام جوامع را از اين زاويه می توان و بايد نقد کرد. ولی بنياد گرايان فقط به سکس و فحشا کار دارند و عجيب آن است که گويی غير از اين مکان ها جای ديگری( مثلاً دانشگاه ها و مراکز تکنولوژی پيشرفته ) را نمی شناسند. شريعتی از همين منظر به آمريکا می نگريست. می گفت:" زن و عشق؟ اين که حل شده است ، موسسه ی معتبر و مشهور و رسمی " باغ های رنگين کمان" در شمال محله ی "مانهاتان" در آمريکا نمونه ی رايجش. برای مردم محروم و به عنوان حل مشکل.طبقات زحمتکشی که بضاعت خريدن آپارتمان خصوصی، اجاره ی اطاق های مخصوص هتل ، ورود به پارتی های مجلل خانواده های محترم، کلبه های کليد پارتی – که زنان يکديگر را با قرعه کشی کليد اطاق هاشان برد و باخت می کنند و با هم عوض می نمايند- و يا امکان استفاده از جزاير تفريحی لختی ها و شرکت در شب نشينی های هزار و يک شبی جديد را ندارند، می توانند به اينجا مراجعه کنند و با پرداخت مبلغ يک دلار ، در يک تالار بزرگ از ميان صدها دختر رنگارنگ زيبايی که آماده و منتظر ايستاده اند يکی را انتخاب کنند و دختر زيبا و آراسته ، بليت مشتری را می گيرد و در ازای آن، با وی ، همراه موزيک بسيار مدرنی که فضا را می کوبد، می رقصد و در همين حال ، او را در رسيدن به حالت انزال ، کمک می کند. در زبان زن آزاد در اين تمدن Shall I help you? يعنی اين ... اين دختران زيبايی که شش قران می گيرند و يک دوره رقص همراه با کمک به مرد برای استمناء انجام می دهند ، معلم رقص اند و کار آموزشی و هنری و تربيتی می کنند"[۷۸].
عجيب است که هر گاه ما از احساس های معنوی و ارزش های اخلاقی و دين حرف می زنيم ، تمدن و فرهنگی که نماد عد م پايبندی به اخلاق می دانيم را با بدترين اهانت ها توصيف می کنيم.منصفانه از خود بپرسيم: چرا بيان سخنان اهانت آميز ازسوی بنيادگرايان نسبت به غرب و دموکراسی و آزادی و حقوق بشرغير قابل قبول است ، اما بيان همان سخنان از سوی شريعتی ناديده گرفته می شود؟ شريعتی می گويد در جنگ جهانی دوم " بول و غايط به جان هم افتاده بودند"[۷۹]. گرايش زنان به آرايش و مد و مصرف را " موج متعفن " می خواند[۸۰]. می گويد زنان و جامعه معترفند که " بکارت بالا ترين نرخ را دارد"[۸۱] . زن مدرن :" حجاب و حرم را، با رنجهای بسيار، دور افکند تا شخصيت و اصالت آزاد و انسانی خويش را باز يابد،بازيچه ی پليد بازار بی حرمت جنسيت و جاهليت شد و ابزار فريبای لذت پرستی و فلج سازی و فريب و انحصار تمامی ارزشهايش در اسافل اعضايش"[۸۲] .روشنفکرانی که با انديشه های رايج در ۱۹۶۷ آشنا می شدند را" مموش های زلفی، و قرتی های مزلف که جهان بينی شان را چند تا صفحه جاز و بيتل و ديد زدن دم مدرسه دخترانه تشکيل می دهد" می نامد[۸۳]. می گويد برخی از بريده های از غرب گمان می کنند با ديدن فيلم آدم و حوا " که تم اصلی اش چشم چرانی عزب اوغلی های هنر شناس است با اسافل اعضای مادر خود" می توانند فرهنگ مذهبی ابران را بشناسند[۸۴]. " تحصيل کرده ها... لش جامعه اند"[۸۵] .جوان به زور مذهبی شده " مثل سگ ارمنی سر پا می شاشد"[۸۶].می گويد " بچه های ما دو جورند ، يکی روح لش دارد، پفيوز است و سطحی است"[۸۷].مردم ايران قبل از اسلام را " ملت يائسه و عقيم " می نامد[۸۸]. بورژوازی را " کثيف و پليد" می خواند[۸۹]. درباره داريوش آشوری می گويد:" آقای آشوری از آن افيون که اسرائيل در می اش انداخته چنان گيج شده است که مقاله اش به هزيان بيشتر شباهت دارد"[۹۰]. " هر بچه ی مزلف بدبخت و نکبت و پيزوری که اساسی ترين کار حياتش استمنأ است به خودش اجازه می دهد که به رويت پنگال کشد و تمام عقده های رانده شده به قسمت بی شعوری اش را بر سرت به راحتی خالی کند، و هم اسواران رعيت نواز قدرشناس سفله پرور، دستی به سر و گوشش کشند و آخورش را آباد کنند.پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف"[۹۱] . می گويد رابرت کندی:"با جهود های خرپول نيويورک که سرنوشت سياسی ملت آمريکا را به کمک کانگسترهای مافيا می سازند لاس [می] زند و برای آرائی که با پول و جنسيت و هفت تير تهيه می شود، شرف خويش را گرو[می]گذارد"[۹۲]. می گفت آمريکا می خواهد از طريق ژندارمش(شاه) :" جوونهای ده [ ايران] را، همه جاکش بار بياره ، زن های ده را و دخترهای ده را، همه روسپی و بد کاره"[۹۳].
شريعتی می گفت غرب را بايد بشناسيم تا بتوانيم در مقابل آن بايستيم . می گفت که غرب را به خوبی می شناسد:" شما می دانيد و می شناسيدم که در همين غرب و قلب تمدن و فرهنگ و تجدد غرب زندگی کرده ام و تحصيل و گذشته از آن ، رشته تحصيلی ام نيز جامعه شناسی غربی و شناخت علمی تاريخ و تمدن و انديشه و فرهنگ و جامعه و مذهب و ايدئولوژی ها و نهضت ها و فلسفه های غربی، از يونان قديم تا اروپای جديد، بوده است و شايد با مکتب ها و نهضتها و شخصيتها و جامعه های غربی بيشتر از شرق آشنا باشم و براستی هم بيکن و دکارت و کانت و هگل و نيچه و اشپنگلر و هايدگر و برگسون و سارتر و لوتر و کالون و مارکسيسم و اگزيستانسياليسم و انقلاب کبير فرانسه و انقلاب صنعتی انگليس و فاشيسم آلمان و انقلاب اکتبر روسيه و حتی جامعه و طبقات و احزاب و گرايشهای سياسی و وضع اقتصادی و آمار دقيق و نمودار های علمی جمعيت و خانواده و رفتار و مصرف و توليد و صنعت کشور های غربی را بيشتر از بودا و نانک و کنفسيوس و لائوتزه و لويی و زرتشت و مانی و مزدک و فارابی و ابن رشد و شيخ طوسی و ابن تيميه و ابن العربی و عبده و کواکبی و تاگور و ملاصدرا .... تائوتيسم و شنيتوئيسم و اخوان الصفا و زيديه و معتزله و اشاعره و اسماعيليه و نضت های آزاديبخش هند و رويدادها و جريانهای فکری اندونزی و مصر و ترکيه و جامعه شناسی ملت های شرقی و حتی مسلمان می شناسم و اين البته جای تأسف است"[۹۴] .
در مقاله حاضر و مقاله يوتوپيای لنينيستی شريعتی تا حدودی با غرب شناسی وی روياروی شديم.شريعتی پس از چنان شناخت عميقی از غرب، داوری نهايی اش را درباره آينده غرب عرضه می دارد:" آری ، ديدم که: کنگره ی ايوان مدائن اروپا فرو می ريزد و آتش دروغين آتشکده ی غرب به خاموشی می گرايد"[۹۵] ." پيداست که اسفنديار روئين تن انديشه ی غرب ، با تير قهرمان ما که از سيمرغ مد د می جويد کور می شود و به خاک می افتد"[۹۶].
زبان غير علمی ، فحاشی را جايگزين نقد می کند. به پيرو آموزش می دهد ضرورتی ندارد درس بخوانی و آثارديگران را مطالعه کنی و رفرنس بدهی و سپس آن را نقد کنی . رفرنس دادن کار آدم های بی کار و بچه قرتی هاست. به "متن" کار نداشته باش ، يقه ی "مولف" را بچسب و انگيزه های ناصواب او را افشا کن . به کسی که افکارش را نمی پسندی فحش بده. او را متهم به وابستگی به آمريکا و اسرائيل و انگليس کن، کارش ساخته است. او را متهم به روابط نامشروع کن. نسلی که با اين زبان و با اين رويکرد به دموکراسی، حقوق بشر، آزادی ، زنان،غرب،دانشگاه و علم پرورش يافت ،برمبنای اين گفتمان ، انقلابی آفريد که از دل آن فقط "نفی ديگری " برون می ريخت."اصول راهنمای عمل"،آن نسل را به سمت و سوی ديگری سوق نمی داد.با پيروزی انقلاب ، جبهه بندی ها به طور سازمانيافته شکل گرفت و سمت و سوی حوادث را تعيين داد.
پس از پيروزی انقلاب ، طرفداران شريعتی ، به گروه های مختلف تقسيم شدند. تعيين اينکه کدام گروه ً پيرو واقعی انديشه های شريعتی است ،کاری بس دشوار است. سازمان مجاهدين خلق، گروه فرقان، ملی- مذهبی ها، جنبش مسلمانان مبارز، دانشجويان پيرو خط امام، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ، کيهانی ها و غيره. از ميان تمام اينها، تنها سازمان مجاهدين خلق( بخش مسلمان) تائيد شريعتی را داراست. شريعتی در تأئيد سازمان مجاهدين خلق تا آنجا پيش می رود که دو تن از شهدای سازمان را به عنوان حجت تمام مدعياتش عرضه می دارد. او:" برای اثبات حقانيتش، دليل نداشت، حجت نداشت.يک شاهدی که نشون بده حرف اين راسته، نداشت. هيچکس حاضر نشد حقانيتش را گواهی بده". اما يکدفعه معجزه ای صورت گرفت و با شهادت حسن آلادپوش و همسرش محبوبه متحدين ، تمام مدعيات شريعتی اثبات شد. آنها " دو شهيد همه ی ادعاهايش" بودند[۹۷]. در عين حال ، ديگران هم خود را پيرو شريعتی می دانند.گروه فرقان در دفاع از شريعتی به راهی عجيب رفت. پس از مرگ زود هنگام شريعتی، در ۲۳ آذر ۱۳۵۷، مهندس بازرگان و مرتضی مطهری طی يک بيانيه مشترک ، ضمن رد سنی گری و وهابی گری شريعتی اعلام کردند: چون مرحوم شريعتی تحصيلات عاليه اش غربی بود و هنوز مجال کافی برای تتبع در همه مسائل اسلامی را نيافته بود، لذا وی در برخی مسائل احياناً دچار اشتباهاتی شده است که در نشريات مبسوط به آنها خواهيم پرداخت". گروه فرقان در ساعت ۳۰/۲۲يازدهم ارديبهشت ۱۳۵۸ مرتضی مطهری را ترور کرد.گروه فرقان به شدت مخالف بازرگان بود.در نشريه ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ مهندس بازرگان و مرتضی مطهری را متهم کرد که عليه نوشته ها و افکار دکتر شريعتی موضع گيری خصمانه و توهين آميز کرده اند. فرقان دولت بازرگان را ارتجاعی وابسته به آمريکا و فرمانبردارروحانيت حاکم می دانست. آنها که سفارت آمريکا را اشغال کردند و آنها که طی انقلاب فرهنگی با گروه های چپ درگير و دانشگاه ها را به تعطيلی کشاندند، هم خود را پيرو شريعتی می دانستند. داستان پيروان آقای خمينی هم داستان مشابهی است. اصلاح طلبان و اقتدار گرايان ، هر دو خود را پيروان راستين خمينی می خوانند. براستی، سيد محمد خاتمی ادامه دهنده راه خمينی است يا محمد تقی مصباح يزدی؟ سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت پيروان راستين خمينی اند يا جمعيت موتلفه و انصار حزب الله و روحانيت مبارز تهران؟ برخی متن ها به گونه ای است که به سياست های متعارض راه می دهد.
مجموعه ی آثار او يک سنت را درميان ما تثبيت وپايدار کرد.زبان ما همچنان زبان فحاشی و اتهام زنی است. مفهوم "اسلام آمريکايی" را نخست شريعتی در آثار خود به کار برد[۹۸]. پس ازآن آقای خمينی به وفور از آن مفهوم استفاده کرد. بعد از او، زمامداران بنياد گرای جمهوری اسلامی از اين مفهوم استفاده کردند. هر کدام، مسلمانان مخالف خود را ، اسلام آمريکايی می خواند.مفهوم " تهاجم فرهنگی" از ديگر برساخته های شريعتی است که بسيار به کار رهبر فعلی جمهوری اسلامی آمد.
۴- شريعتی ، دانشگاه و انقلاب فرهنگی: اگر به سران و اعضای انجمن های اسلامی دانشگاه ها در دوره پيش از تعطيلی دانشگاه ها نگريسته شود، خواهيم ديد که آنها در مکتب شريعتی درس خوانده و مجذوب شخصيت و افکار اوبودند. شريعتی مخالف علم برای علم بود. می گفت:" در يک جمله می گويم ، هنر برای هنر،علم برای علم و شعر برای شعر، فريبی برای پوشاندن نعش بودن هنرمند يا دانشمند و- آبرومندانه- جلوه دادن گريزش از تعهد مسئوليت اجتماعی" است[۹۹]. دانشگاه پاسدار حقيقت نزد او ارج و قربی نداشت . دانشگاه را برای چيز ديگری می خواست:" تحقيقات دانشگاهی علمأ با مردم و سرنوشت مردم تماسی ندارد، و بخاطر حقيقت علم! بزرگترين ابزارها را به دست دشمنان انسان می دهند. اين است که از اين همه پيشرفت هنر و نقاشی و موسيقی و علم و شعر و ادب و تکنيک و فيزيک ، هيچکس از توده را بهره ای نيست"[۱۰۰] . دانشگاه هم محصول غربيان است. ولی غرب " غارتگر و فرهنگ کش" است[۱۰۱] .می گفت:" غرب ، علم را عامل کافی برای نجات بشری و تکامل و رفع رنجهای او " می داند[۱۰۲].به شدت نگران تهاجم فرهنگی غرب از طريق دانشگاه بود. می گفت:" خطرناکترين چهره غرب يعنی امپرياليسم فکری غرب ... است. آری! خطرناک ترين و در ضمن ناشناخته ترين و پنهانی ترين قيافه ی استعمار غربی! امپرياليسم فرهنگی و فکری اوست... اولين بار روشنفکران مسلمان بودند که نقاب فرهنگ و روشنفکران و تمدن را از قيافه کريه امپرياليسم فرهنگی استعمار که کارش فرهنگ زدايی و نفی مذهب و محو معنويت روح و اصالت و غارت فضائل اخلاقی و مدنی در جامعه ها بود ، کنار زدند... و در برابر هجوم فرهنگی استعمار غربی ايستادند"[۱۰۳] . نگران " امپرياليسم صنعتی غرب" هم بود[۱۰۴].معتقد بود که غرب امروز بيش از گذشته خشن و بهره کش و وحشی است ، اما " نقاب ليبراليسم و دموکراسی" را ساخته تا خود را در آن مخفی نمايد. غربيان آزاد هم نيستند، چون " خناس جن و انس، پيش از آن، رأی خود را در سينه او ريخته اند"[۱۰۵].و بدينترتيب ، ژنرال دوگل " به گنج قارون و جادوی بلعم از صندوق دموکراسی سر در می آورد"[۱۰۶] از " وجدان پليد غرب" سخن می گفت[۱۰۷].سرمايه داری را وقيح می يافت و تأکيد می کرد که عموم روشنفکران از آزادی جوامع غربی نفرت دارند:" وقاحت سرمايه داری به قدری اوج گرفت که آزاديش ديگر هيچ شورانگيزی ای ندارد و حتی روشنفکران از آزادی ای که الان در غرب وجود دارد نفرت دارند.يک نفرت عمومی. زيرا جايی که پول هست، هم دين دروغ است و هم آزادی. برای اينکه اصلاً انسان دروغ است"[۱۰۸] . غربی اين چنين، از طريق دانشگاه و علم ما را به بردگی می کشاند.
شريعتی دانشگاه های ايران را متناسب با يک جامعه ی اسلامی نمی دانست و می گفت آنها بويی از اسلام و اخلاق و معنا نبرده اند[۱۰۹]. نه تنها به علم بی طرف و فارغ از ارزش باور نداشت، بلکه مهمتر از آن ، علم را هم پديده ای طبقاتی می دانست و آن را به علم فئودالی و علم بورژوايی تقسيم می کرد. می گفت در جهان گذشته علم در خدمت کليسا و فئودال ها بود ، اما اينک در خدمت بورژوا ها قرار دارد. می گويد:" برخلاف ادعای امروز علم بعد از قرون وسطی ، که در خدمت کليسا بود ، آزاد نشد، [بلکه] از قيد کليسا آزاد شد و به قيد بورژوازی رشد يافته ی امروز در آمد.و اگر می بينيم به نام علم با مذهب و ارزش های اخلاقی مخالفت می شود، اين علم نيست که مخالفت می کند، در اين بت علم و در اين قيافه ی گوساله ی زرين سامری علم، بورژوازی زرساز زرگر است که بانگ بر می دارد، چنانکه در قرون وسطی هم اين فئوداليته بوده که از اين سنتهای اجتماعی- اخلاقی اشرافيت فئوداليته ی شواليه بازی حمايت می کرد و آنها را توجيه و پی گيری می کرد و نامش را دين و مذهب و مسيحيت گذاشته بود. نه آنجا مسيحيت بود که از فئوداليته دفاع می کرد و نه اينجا علم است که از مذهب انتقاد می کند . آنجا نظام فئوداليته است و اينجا نظام بورژوازی است. روشنفکرانی که مبنای تحولات اجتماعی را در اقتصاد و در زير بنای مادی اجتماعی می دانند ، بهتر می توانند منطق مرا بپذيرند"[۱۱۰].
مارکس که تمام اشکال حقوقی، سياسی، مذهبی وفلسفی را اموری روبنايی تلقی می کرد و می گفت با تغيير بنيادهای اقتصادی، همه ی روبنای عظيم آن نيز دير يا زود عوض خواهدشد، علم را ايدئولوژی و امری روبنايی تلقی نمی کرد. مطابق آن ديدگاه انديشه ها از خود استقلالی ندارند ، مارکس" اشباح مغزی بشر" را " صورت تصعيد يافته ی زندگی او" تلقی می کرد. مارکس در هيجدهم برومر بناپارت می گويد " جامعه بورژوايی مفسران و سخنگويان خود را توليد کرد"، اما مارکس از "علم فئودالی " و " علم بورژوايی" سخن نمی گفت.در نگاه مارکس ايدئولوژی ها، ترجمه ی واقعيت اند به زبانی ديگر. برای فهم ايدئولوژيها، بايد به زبان اصلی( طبقه و مراحل تاريخی) مراجعه کرد. اين کاری است که شريعتی با علم می کند.اگر بورژوازی و سرمايه داری را بفهميد، علم را فهميده ايد.اين مدعا چنان شگرف می نمايد که مارکسيستی در اعتراض به شريعتی می گويد:" علم بورژوا و غير بورژوا ندارد"[۱۱۱]. شريعتی مجبور به تعديل مدعای خود می شود. می نويسد ، دو نوع علم وجود دارد: علم طبيعی( رياضيات، فيزيک، شيمی، نجوم، فيزيولوژی، گياه شناسی، جانور شناسی، زيست شناسی) و علم انسانی ( جامعه شناسی، روان شناسی، زبان شناسی، اقتصاد، مردم شناسی، تاريخ ، انسان شناسی). علم طبيعی تجربی " دارای قوانين قطعی و ثابت و جامع است... قوانين اش مسلم تر است" و دانشی " يقينی"نصيب ما می کند[۱۱۲]. بنابر اين علم تجربی طبيعی ، "بورژوا و غير بورژوا ندارد".اما علم انسانی ،دو خصوصيت مهم دارد. يکی آن که تمام پديد آورندگان آن غربی اند، و ديگری آن که همگی زاده ی " روح و فرهنگ بورژوايی" هستند.[۱۱۳] همه در خدمت بورژوازی هستند. شريعتی در اينجا هم دوباره به زيربنای اقتصاد و روبنای انديشه پناه می جويد[۱۱۴]. اما در مقاله ی ديگری در سال ۱۳۵۵ دوباره احکام کلی در باره ی علم به معنای اعم صادر می کند:" علم از هنگامی که بورژوازی گشت ، عفت و قداست و حرمت ديرينش را از دست داد و روسپی وقيح و لاابالی و بی رحم و بی ايمان شد ، نه ديگر مريم که از روح القدوس آبستن می شد و مسيح می زائيد، که تائيس اسکندر شد که تنها قدرت را می ستايد"[۱۱۵]. برای اين علم تفاوتی ندارد که" محل مأموريتش کاخ سفيد باشد يا سرخ يا سياه"[۱۱۶]. شريعتی تمامی رذائل را بر می شمارد: دزدی ، قتل ، جنگ، چپاول، غارت ، ربا خواری ، فريب مردم ، انحطاط، اعتياد، تبهکاری، ساحری، فال گيری، حقه بازی، می خواری، دلال محبت، روسپی گری ، قمار بازی ، شکنجه و غيره ، آنگاه می نويسد:" همه را ، همه ی اين کارها را علم به تنهايی برعهده گرفته است ، علمی که هر گونه تعهدی را مغاير شأن و مخل شرف خويش می شمارد تا به آزادی و بی طرفی خويش ... خدشه ای وارد نشود"[۱۱۷].
به گمان شريعتی علم در دوران مدرن از سيطره ی دين رها شد، اما تحت سلطه ی سرمايه قرار گرفت و سرمايه داری آن را نابود کرد:" علم او [ انسان] را به پوچی و شک و سياه انديشی کشاند و تمامی اميد ها و ارزش ها و ايمان هايش را از او به گرفت و در نيمه راه ، گمراه و بی پناه، رهاکرد و خود به خدمت قدرت و پول درآمد و بی طرف شد و بی جهت و نسبت به سرنوشت انسان و بيچارگی و گمراهی و رنج خلايق ، بی مسئوليت ... بهشت موعود بورژوازی- که بی حضور خدا و بی نياز به دين، با عقل مادی و به رهبری علم و ياری تکنيک ، برپا شده بود- جهنم شد"[۱۱۸].
پس آنچه در دانشگاهای غير اسلامی درس داده می شد "علم بورژوايی" خادم سرمايه داری بود که آدميان را به شک و پوچی و گمراهی می کشاند و جهنم برای بشر آفريده بود. با اين علم و با اين دانشگاه چه بايد کرد؟ روشن است که انقلاب فرهنگی را نمی توان به افکار شريعتی فروکاست ، برای اينکه پديده های اجتماعی معلول علل بی شمار و بسيار پيچيده اند. در مقاله ی ديگری که پس از اين ، درباره دانشگاه ،منتشر خواهم کرد، به برخی از علل وقوع انقلاب فرهنگی و تعطيلی دانشگاه ها اشاره خواهم کرد. اما تأثير انديشه های شريعتی در وقايع پس از پيروزی انقلاب انکار ناکردنی است. او فقط به انقلاب و انقلابيون می انديشيد. دانشگاه و علم و عالم غير انقلابی چه ارزشی داشت؟
روشنفکر ناقد قدرت است. برای نقد قدرت، بايد ازقدرت های سياسی-اقتصادی –دينی مسقل باشد. اما اگر فلسفه و علم ودين و تمام دستگاه های فکری را به نظام معيشتی تقليل دهد و اولی را "بازتاب" دومی بداند، چه جايی برای نقد باقی خواهد ماند. روشنفکر کسی است که با قدرت سياسی درگير می شود،ولی پيکار سياسی بايد مبنای نظری منسجم و قابل دفاعی داشته باشد. کوشش شريعتی برای سياسی کردن روشنفکران قابل ستايش است ،اما اين امر نيازمند استدلال است ، نه آنکه شاعر غير سياسی را فاحشه بخواند. پير بورديوهم از ضرورت پيکار سياسی سخن می گويد. او هم به دنبال آنست که روشنفکران را با قدرت سياسی روياروی کند، اما زبان و لحن اش ، زبان و لحن شريعتی نيست:" روشنفکران چهره هايی دوبعدی اند که نمی توانند به خودی خود هستی داشته باشند. و دوام ابياورند مگر آن که ( و فقط مگر آنکه) به اقتدار خاصی آراسته شوند که جهان فکری مستقل( به معنای مستقل از قدرت دينی، سياسی يا اقتصادی) به آن ها اعطا می کند و آن ها قوانين خاص اين اقتدار را پاس می دارند، و باز، مگر آن که ( و فقط مگر آن که ) آن ها اين اقتدار خاص را در پيکار های سياسی درگير سازند. برخلاف آن چه معمولاً گمان می رود بی آن که خلاف آمدی ميان جست و جوی استقلال ( استقلالی که وجه مميز هنر، علم يا ادبياتی است که ما آن را "ناب" می خوانيم) و جست و جوی کارآيی سياسی وجود داشته باشد، روشنفکران با افزايش استقلال شان ( و لذا از امور ديگر گذشته ، به دليل آزادی شان در انتقاد از قدرت های حاکم) می توانند تأثيرگذاری کنش سياسی ای را فزونی بخشند که هدف ها و وسيله هايش دارای منطق خاص حيطه های توليد فرهنگی است"[۱۱۹].
شريعتی فردی دردمند و خيرخواه بود. وجودش را درد و رنج عميقی فرا گرفته بود. به رهايی آدميان می انديشيد. آرمانش برابری و عدالت بود. با استعمار و استحمار و استثمار می ستيزيد. راه نجاتی در آن زمانه يوتوپيايی می جست. با کلام سحر گونه اش آتش در جانها می افکند و جوانها را به سوی انقلاب می راند. اما هيچيک از اين ها برای کارا بودن درمانگری انديشه ها يش کفايت نمی کنند. برای حل مشکل بايد متن( مجموعه آثار) را از مولف( شريعتی) جدا کرد. آنگاه بايد بدنبال روايتی معتبر ازمتن رفت . شايد روايت من از متون شريعتی ، تماماً نادرست باشد. در آن صورت بايد روايت های ديگری از آن متون ارائه کرد که مستندات اين دو مقاله را هم در خود بگنجاند و آنها را به گونه ای خرد پسند تفسير نمايد.من به نسلی تعلق دارم که شريعتی بت شان بود. با او زندگی می کرديم. دل کندن از او بسيار دشوار است. اما دل کندن از يوتوپيای شريعتی و وداع با راه حل هايش به منزله دل کندن از شريعتی نيست. با او زندگی می کرديم.با او اشگ بر چشمانمان جاری می گشت.او عشق دوران جوانی ما بود. ما که در کوران مبارزه نمی توانستيم عشق را تجربه نمائيم. آری، اين چنين بود برادر.

اکبر گنجی، کاليفرنيا، ۱۴ مرداد ۱۳۸۶

[بازگشت به بخش نخست مقاله]
[بازگشت به بخش دوم مقاله]

پانوشت ها:

۱ - دوست عزيز آقای احمد زيدآبادی که نقد مرا بی موقع قلمداد می نمايد، در همان زمان در مراسم گراميداشت شريعتی سخنرانی می کند .پس روشن است که حرف زدن درباره شريعتی به موقع است ، ولی نقد شريعتی بی موقع است.
۲ - کارل مارکس، مبانی نقد اقتصاد سياسی، ج۱، ترجمه باقر پرهام و احمد تدين، آگاه، ص
۳ - ايدئولوژی آلمانی، چاب مسکو، ۱۹۷۶،ص۴۲.
۴ - M. Foucault, La Grande Colere des faits , Le Nouvel Observateur , ۹ May ۱۹۷۷ , P . ۸۴.
به نقل از :الکس کالينيکوس، در آمدی تاريخی بر نظريه اجتماعی، ترجمه اکبر معصوم بيگی، آگاه، ص۴۸۸.
۵ - امت و امامت را نخستين بار شريعتی در چهار شب متوالی ،به تاريخ ۱۱و۱۲و۱۳و۱۴فروردين ماه ۱۳۴۸ در حسينيه ارشاد ايراد کرد و سپس متن مکتوب آن را نگاشت. برخی بر اين باورند که بايد به آرای بعدی او ، در دو سال پايانی زندگی اش (۵۵-۵۴) نگريست.در متن حاضر آرای شريعتی را فصل پايانی زندگی اش را بررسی خواهيم کرد. اما خود شريعتی ، در اين زمان هم همچنان از نظراتش درباره دموکراسی در امت و امامت دفاع می کرد. شريعتی ضمن اشاره به سخنرانی های امت و امامت، می گويد همچنان معتقد است که در جوامع انقلابی:" شعار دموکراسی يا حکومت آراء همه ی مردم، فريبی بوده است تا دشمنان مردم در پناه آن بتوانند مسير نهضت مردم را منحرف سازند و تمام ثمرات انقلابی را که در مجاهدات ملت ، عليه استعمار و استبداد به دست آورده بودند، بر باد دهند. فريب کلمات را نبايد خورد. آزادی، مردم، حکومت توده، آراء همه ی افراد ملت، انتخاب دموکراتيک و کلماتی از اين قبيل را" ( مجموعه آثار، ج ۴، صص ۲۹۰- ۲۸۹). شريعتی در ادامه همين مطلب می گويد، دموکراسی و روشنفکری و تمدن، " شعارهای روشنفکر خر کن ... و اوراد ساحرانه ی ويژه ی استحمار غربی " هستند( پيشين، ص ۲۹۱).
۶ - باهماد گرايان از جمله جدی ترين ناقدان ليبراليسم اند. با سه تن از چهره های شاخص آنها( چارلز تيلور، مک اينتاير و مايکل سندل ) گفت و گو کرده ام که بزودی منتشر خواهد شد.
۷ - مجموعه آثار، ج ۴ ، ص ۱۶۱
۸- پيشين، صص ۲۴۸-۲۴۷
۹ - در يوتوپيای لنينيستی شريعتی بر همين نکته انگشت نهادم ، اما دوست عزيز آقای احمد زيد آبادی فرموده اند گنجی" در مطلب اخيرش ... مرحوم مطهری ...را به ليبراليسم متهم کرده است" و بعد در اعتراض فرموده اند:" کسی که مجموعه کتاب های جهان بينی مرحوم مطهری را بخواند متوجه خواهد شد که نسبت دادن ليبراليسم به مرحوم مطهری اتهامی هم عليه مطهری و هم عليه ليبراليسم است". بهتر بود دوست گرامی جمله ای که دال بر تأئيد اين مدعا باشد را عيناً نقل می کرد تا خواننده خود قضاوت نمايد. اين نکته درباره مدعای دموکراتيک خواندن" انديشه مرحوم خمينی" هم صادق است.
۱۰- دوست عزيزآقای احمد زيد آبادی فرموده اند:" چند سال پيش گنجی با نوشتن مانيفست در زندان،واکنش های زيادی له و عليه خود برانگيخت.او در مانيفست نيز با رديف کردن برخی احکام فقهی مدعی شده بود که اسلام اصولاً با دموکراسی ناسازگار است. چندی پيش البته مطلبی ديدم که با رديف کردن برخی ديگر از موضوعات دينی،از سازگاری اسلام با دموکراسی سخن گفته بود".اگر چه اين مدعا درست نقل نشده، با اين همه اين دوست عزيز و بسياری ديگر به يک تفکيک مهم توجه نکرده و بدينترتيب مدعی تغيير مواضع شده اند. مانيفست جمهوری خواهی به دنبال پاسخ اين پرسش بود: آيا قرائت های دموکراتيک و حقوق بشری از اسلام ، به لحاظ هرمنينوتيکی قرائت هايی معتبرند؟ اما سخنرانی دين و حقوق بشر ( دانشگاه جرج تاون)رويکردی پراگماتيستی را دنبال می کرد. در آن سخنرانی به صراحت تأکيد کردم که به ده پرسش مهم نظری در زمينه حقوق بشر کاری ندارم .مسأله اين است که از نظر عملی چه چيزی به نفع ماست. در سخنرانی اسلام ، دموکراسی و سکولاريزاسيون توضيحات کافی در باره را تمايز ها داده ام که به زودی منتشر خواهد شد.
۱۱ - اين نوشتار عمدتاً متکی بر نوشته های يک سال پايانی زندگی دکتر شريعتی است.
۱۲- فريد ذکريا در کتاب آينده ی آزادی چنان رويکردی را دنبال می کند. می گويد " اين آزادی بود که منجر به دموکراسی شد و نه بالعکس" (فريد ذکريا، آينده ی آزادی، ترجمه امير حسين نوروزی، طرح نو، ص ۲۹). به گمان وی اگر ساختار ليبرالی شکل نگرفته باشد ، انتخابات فقط به پوششی برای اقتدارگرايی و مشروعيت بخشی به قدرت ربوده شده تبديل خواهد شد( پيشين، ص ۱۱۵-۱۱۴)." کانون کشمکش ميان ليبراليسم قانون سالار و دموکراسی ، اقتدار دولت است. موضوع ليبراليسم قانون سالار محدودکردن قدرت است، وبالعکس، موضوع دموکراسی انباشتگی قدرت و استفاده از آن" ( پيشين، ص ۱۱۷). وی صلح را هم محصول دموکراسی نمی داند. او به شدت دموکرسی آمريکا را از موضع آزادی نقد می نمايد. نظامی که روز به روز به سمت " دموکراسی بيشتر و آزادی کمتر" پيش می رود( پيشين،ص ۱۹۰). به گفته وی " کاليفرنيا کامل ترين نمود دموکراسی مستقيم در دنيای امروز است " ، ولی او دموکراسی کاليفرنيايی را به شدت نقد می نمايد.
۱۳ - مجموعه آثار، ج ۲۱، ص ۸۰.
برخی از انديشمندان از موضع دفاع از آزدای با دموکراسی مخلفت می کنند، اما شريعتی از موضع مخالفت با آزادی دموکراسی را رد می کند و برای اين کار به هر چيزی متوسل می شود. نمونه زير قابل توجه است:" در فرانسه ی امروز حتی وقتی که ژنرال دوگل آمد و گفت در اين کاباره هائی که بسيار زشت و بسيار وقيح می رقصند- در اينجا- يک پوشش مختصری داشته باشند و دستور داد يک Cache- Sex يعنی يک عورت پوش(پارچه کوچکی به اندازه ی يک کف دست، يک برگ) به آنجاشان بگذارند، فرياد آزاديخواهان بلند شد که او به چه حق می خواهد آزادی اين افراد را سلب کند؟ مگر نه هر انسانی می تواند هر جور که خواست در حکومت ليبراليسم و نظام دموکراسی و آزادی فردی برقصد؟ انحطاطی که در کشورهای ليبراليسم و دموکراسی غربی پيش می آيد نشانه ی ضعف اين نظام در هدايت جامعه است" ( ج ۲۶، ص ۶۰۷).
استدلال شريعتی را به نحو زير می توان بازسازی کرد:الف- نظام ليبرال دموکراسی آزادی فردی را به رسميت می شناسد. ب- آزادی سياسی به آزادی فساد و فحشاء منتهی می شود.ج- فساد و فحشاء بد است. د- پس ليبرال دموکراسی و آزادی بد است.
عين همين استدلال درباره نظام های سوسيال دموکراسی صادق است. به هر حال ، آمريکا ديندار ترين جامعه مغرب زمين است. کشورهای سوسيال دموکراسی ، بی دين ترين جوامع غربی اند.بسياری از آزادی های جنسی ، در جامعه ی آمريکا ممنوع و جرم تلقی می شود. شريعتی هم فرانسه را مثال می زند که انقلابی ضد کليسايی را پشت سر دارد. در عين حال ، ليبرال دموکراسی و سوسيال دموکراسی مدعی هدايت اخلاقی جامعه نيستند و روابط مختارانه ی جنسی را از حوزه ی سياست خارج و جزء حوزه ی خصوصی محسوب می دارند.
۱۴ -در سال ۱۳۵۱حسين احمدی روحانی و تراب حق شناس از سوی سازمان مجاهدين خلق ماموريت می يابند تا با آقای خمينی در عراق ديدار و از وی تائيد سازمان را دريافت نمايند. آندو طی ۷جلسه در طول يکماه مواضع سازمان را با وی در ميان می نهند، اما آقای خمينی از تأييد سازمان خودداری می کند. ايندو از فعالترين مارکسيست – لنينيست های بعدی سازمان بودند. نکته ی مهم آنست که تراب حق شناس می گويد اساساً از ابتدأ اسلام برای آنها اهميت چندانی نداشته است:" مجاهدين سالهای ۴۰ و ۵۰ ، اول مبارز بودند و سپس مسلمان... ما تکه بريده هايی از مارکسيسم و تکه بريده هايی از اسلام را کنار هم می گذاشتيم ... اگر جلسه مهمی داشتيم ممکن بود نماز ما قضا شود و اين برای ما اهميت نداشت ... يعنی ابتداء مبارزه است که اهميت دارد. ما از قرآن می خواستيم چيزهايی را در بياوريم که مبارزه اجتماعی ما را تأئيد کند . تجربه به ما آموخت و هر کدام از مجاهدين که کلاه خود را قاضی می کردند، اين را می توانستند بفهمند که ما چندين سال بالای اعلاميه ها آيه قرآن می نوشتيم و معتقد بوديم که از قرآن الهام می گيريم ، ولی آن جا که يک سال می گذرد و تو برای هيچ يک از کارهايی که به مبارزه روزمره ات مربوط می شود ، لازم نمی بينی که لای قرآن را باز کنی ، يعنی در واقع غير قابل استفاده است ... چرا به خودمان دروغ بگوئيم ... اصل کار در تغيير ايدئولوژی اين بود که نبايد به مردم دروغ گفت" ( آرش ، شماره ۷۹ ، آبان ۱۳۸۰، ص ۲۴). اگر به اسلام اعتقاد وجود نداشت ، تائيد گرفتن از آقای خمينی چه معنايی داشت؟ در واقع شک و ترديد آقای خمينی درست بود که در مواضع سازمان ، آنچه را خود اسلام تلقی می کرد نمی يافت .
۱۵ - بيانيه اعلام مواضع ايدئولوزيک سازمان مجاهدين خلق ايران
۱۶- تقی شهرام با طاهره ميرزاجعفرعلاف ـ همسر سابق يکی از اعضای سازمان به نام محسن فاضل ـ ازدواج کرد. برای توجيه اين ازدواج به «وجود صلاحيت های بالاتر از عضو» در طاهره و «آزاد شدن انرژی» فاضل استناد گرديد. ادعا شد که فاضل در زندگی مشترکش با طاهره همواره با ناکامی های مختلف خصوصی و سياسی روبرو بوده است. تقی شهرام مدعی شد که محسن فاضل با تقديم همسرش به وی، از يک بحران خود کم بينی نجات يافته که پيش از آن همه استعدادها و توان هايش را محبوس کرده بود. شهرام ،محسن فاضل را به خارج فرستاد تا هم جريان تغيير مواضع در خارج از کشور را سريع تر پيش برد و هم موانع تشکيلاتی اين روند را حذف کند. محسن فاضل در سال ۱۳۵۳ مرتضی هودشتيان را ـ که شريف واقفی او را به خارج فرستاده بود ـ به قرارگاه سازمان در عراق می برد. فاضل به هودشتيان به عنوان مامور نفوذی ساواک مشکوک می شود. با توافق حسين روحانی مسئول خارج کشور سازمان، فاضل به همراه محمد يقينی ، آن فرد را شکنجه و به قتل می رسانند. نکته ی مهم ديگری در اين قتل وجود دارد. تراب حق شناس مأمور می شود درباره ی هويت حقيقی نامبرده از داخل سوال نمايد. در طی کمتر از ۲۴ساعت اطلاع می دهند که نامبرده مطمئن است. در آن زمان کسی در زير شکنجه های ساواک هم در کمتر از ۲۴ ساعت به قتل نمی رسيد. محمد يقينی که در شکنجه وقتل نامبرده با محسن فاضل همکاری داشت، بعدها توسط يکی ديگر از رفقای سازمان ترور می شود. طاهره آنچنان در ولايت شهرام ذوب شده بودکه حاضر شد دو تن از برادران خودش را فدا و شخصاً رأی به ترور آنها دهد.از آن دو برادر، يکی توسط سازمان ترور شد و ديگری از دست سازمان گريخت و از ترس آنها خود را به ساواک معرفی کرد.
۱۷-مجموعه آثار ، ج ۲ ، ص ۵۰
۱۸- مجموعه آثار، ج ۱ ، صص ۲۱۲-۲۱۱
گذشته از ناراحتی شديد از عمل تروريستی ، شريعتی نه تنها از رهبران سازمان مجاهدين خلق حمايت و تجليل به عمل می آورد، بلکه عمليات چريکی و مسلحانه عليه امپرياليسم و سرمايه داری را تأييد می نمايد.
۱۹ - ج۲، ص ۱۸
۲۰- پيشين، ص ۱۹
۲۱ - در اين دوران لحن شريعتی نسبت به مارکسيت ها رفته رفته گزنده تر می شود.می نويسد:" مگر اسرائيل فرزند نامشروع سرمايه داری و کمونيسم در جنگ دوم نيست؟ ... کمونيسم و کاپيتاليسم هر دو پوزه در توبره ی بورژوازی دارند، توبره و آخوری که از ويرانی شرق و غارت آسيا و آفريقا پر و آباد شده است"( مجموعه آثار ،ج ۴، صص ۱۶۳-۱۶۲).می گويد مارکس نفهميد که سرمايه داری معلول سود اضافی نيست، بلکه معلول استعمار و غارت جهان غير غربی است: " آنچه سوسياليسم و مارکسيسم هم در غرب نفهميدند، اين بود که ، استعمار آسيا و افريقا سرمايه داری عظيم اروپا را به وجود آورد ، نه استثمار پرولتاريای اروپائی"( پيشين، ص ۱۶۶). " اين استعمار است که بورژوازی غربی را کاپيتاليست کرد و پرولترش را بورژوا. ما را لخت کرده اند تا پرولتر را نو نوار ساخته اند" ( پيشين، ص ۱۷۰). می نويسد پيش بينی مارکس در خصوص وقوع فوری انقلاب در جوامع غربی سرمايه داری ، " يک نگرش دقيق ، قابل تحليل درست و علمی و عينی است" که " قطعاً آن پيش بينی هم درست از آب در می آيد" ، اگر که استعمار اقتصادی-فرهنگی شرق نبود( پيشين، ص ۱۶۸). شريعتی تا آنجا پيش می رود که به طور کلی منکر مبارزات مارکسيست ها می شود:" در هيچيک از کشور های استعمار زده ی جهان سوم ( اسی، افريقاو آمريکای لاتين) مارکسيستها نتوانسته اند کاری از پيش ببرند. نه در جنگ ضد استعماری خارجی که جبهه ی مقدم مبارزه در اين کشورها است و نه در جنگ طبقاتی که در محدوده ی داخلی جامعه درگير بوده است"( پيشين، ص ۱۷۴).شريعتی همچنان از نهضت های آزاديبخش و ضد امپرياليستی ملت های استعمار زده دفاع ، اما گروه ها و احزاب کمونيستی را نفی می کند.
۲۲- ج۲ ، ص ۲۵
۲۳- متأسفانه کسانی که نوار جلسه را پياده کرده اند به هيچ وجه ضروری نديده اند پاسخ های آن سه تن را هم در کتاب بياورند. لذا از نظرات انها اطلاعی در دست نيست.
۲۴ - پيشين ، ص ۵۰
در تير ماه ۱۳۵۱ در حسينيه ارشاد، شريعتی به حضار می گويد:"امشب قرار بود که متن سخن را جناب آقای خامنه ای به عهده داشته باشند که در اين رشته [ مسائل زنان] کار کرده اند و مرد آگاهی است" ( ج۲۱، ص ۲۰۹).
۲۵ -ج۲ ص ۴۸
۲۶- پيشين، ص ۱۴۸
۲۷ - پيشين، ص ۵۱
۲۸ -پيشين، ص ۱۴۹
۲۹-پيشين، ص ۴۴
۳۰- پيشين، ص ۸۶
۳۱ - ج ۵ ، ص ۶۷
۳۲- ج ۵ ، صص ۶۸-۶۷انتقادهای شريعتی از آزادی منفی را با انتقادهای آقای خمينی و ديگر زمامداران جمهوری اسلامی از آزادی منفی مقايسه نمائيد. آقای خمينی هم می گفت ما با آزادی موافقيم ، اما باتوطئه مخالفيم. با آزادی موافقيم، اما با فساد و انحراف و سقوط اخلاقی مخالفيم. انصاف بايد داد که شريعتی در رد آزادی منفی از اين زاويه ، بر تمام زمامداران بنيادگرای جمهوری اسلامی حق تقدم دارد.
۳۳- ج ۲۴ ، ص ۲۵
۳۴- ج۲، ص ۸۷
۳۵-پيشين، ص ۵۱
۳۶-پيشين، ص ۱۴۴
۳۷ - پيشين، ص ۱۷۱
شريعتی در سال پايانی زندگی خود، همچنان قرائتی مارکسيستی از قرآن عرضه می کرد. می نوشت:" در جامعه شناسی قرآن ،که يک جامعه شناسی صريح طبقاتی است: جامعه طبقه ی دائمی است ، سه طبقه که "طبقه ی مرکب حاکمه" را می سازند، در سه سمبل نشان داده شده اند"فرعون" : قدرت حاکمه سياسی ، " قارون" : قدرت حاکمه ی اقتصادی، "بلعم باعور": قدرت حاکمه ی مذهبی و فکری( روحانيون رسمی، ايدئولوگ های رسمی و علمأ و نويسندگان و انتلکتوئل سوء) و طبقه ی محکوم : "ناس" = توده = عيال الله. پيغمبران وابسته به اين طبقه اند، در برابر آن سه طايفه" ( ج ۴،ص ۲۳۵).
۳۸ -شريعتی در همين جلسه به آقای خامنه ای و مطهری و حجازی می گويد اقبال لاهوری کسی است که در تاريخ فلسفه مغرب زمين نام او را در کنار نام فيلسوفان غربی می آورند. او " با هگل، با نيچه، با گوته، با دکارت، با کانت" کشتی گرفته است. اما پس از اين سفر دراز ، اقبال می گويد:" افسوس از اين عمری که در اروپا به هدر دادم".(ج۲ ص ۵۴-۵۳). نمی دانيم آقايان پس از شنيدن اين سخنان چه عکس العملی نشان داده اند؟از کشتی فکری اقبال با هگل و نيچه وگوته و دکارت و کانت هم اطلاعی در دست نيست. اما هدر دادن عمر در اروپا، داستانی است که به کار زمامداران بعدی جمهوری اسلامی می خورد.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 

در اين دوره شريعتی برای مبارزه با دشمن و رقيب ، جبهه خوديها را تقويت می کرد. در اين راه کار را از مبالغه می گذراند.سيد محمد حسين طباطبايی را باسقراط برابرمی نشاند که" بر کوهی از فرهنگ بشری تکيه زده است" و هانری کربن " از اين اقيانوس عظيم افکار و عواطف عميق و گونه گونه ای که فرهنگ اسلامی و سيعی را ساخته است جرعه هائی بنوشد" ( ج۴ ، ص ۱۰۴). می گويد ابوذر غفاری پرودن و داستايوسکی است ، او " روشنفکر انقلابی جامعه شناس و اقتصاد دان و مردم شناسی است که انقلاب کبير فرانسه را پشت سر گذاشته و مسئله استثمار و بورژوازی و غارت سود اضافی و تبعيض طبقاتی و آمبورژوازمان روشنفکران و رهبران انقلابی جامعه را همه می داند و از يک فرهنگ غنی سوسياليستی آگاه است" ( پيشين، ص ۱۴۲).
در باره فرويد می گويد:" فرويد يکی از همين گوساله های بورژوازی طلب است. در درون اين گوساله علم، باز بينش و روحيه آزادی طلب است که بانگ بر می دارد... اين پيغمبر بورژوازی اسمش فرويد بود، و مذهبش جنسيت، و معبدش فرويديسم و نخستين قربانی اش که در کنار اين معبد ذبح شد، ارزشهای انسانی زن بود" ( ج۲۱، ص۲۱۷).
از سوی ديگر ، شريعتی به زبان متافيزيکی ادعاهايی بيان می دارد که معنای محصلی ندارد. به عنوان مثال:" علم من به مردم ، علم حصولی نيست، علم حضوری است ، علم من است به خود من" ( ج۴، ص ۲۳۲) يا" اسلام ... برخلاف رآليسم- که آنها را نمی پذيرد، آنها را تغيير می دهد، ماهيتشان را ، به شيوه ی انقلابی، دگرگون می کند" ( ج۲۱، ص ۶۱). از نظر قدما ، انقلاب ماهيت محال است. پديده های اجتماعی هم فاقد ماهيت اند.
۳۹ - ج۲ ، ص ۱۴۷
۴۰-پيشين، ص ۱۴۹
۴۱ - پيشين، ص ۱۴۸
۴۲ - مجموعه آثار ، ج ۴ ، ص ۶۱
- ۴۳Barrington Moore. Social Origins of Dictatorship and Democracy: Lord
and Peasant in the Making of the Modern World. With a new foreword
by Edward Friedman and James C. Scott. Boston: Beacon Press, ۱۹۹۳.
p. ۴۱۸
۴۴ - Charles E. Lindblom, Politics and Markets: The World’s Political-Economic Systems, Basic Books, New York, ۱۹۷۷, p. ۱۶۲.
۴۵- Robert A. Dahl, Dilemmas of Pluralist Democracy: Autonomy vs. Control, Yale University Press, New Haven, ۱۹۸۲, p. ۱۰۸.
۴۶- مجموعه آثار، ج ۲۱، ص ۸۲
۴۷ -پيشين، ص ۸۲
۴۸- پيشين، صص ۹۱-۹۰
۴۹- پيشين
۵۰- پيشين، ص ۸۷
حتی زمامداران بنيادگرای حاکم بر ايران هم به همسر جرج بوش کاری ندارند. اما شريعتی به پيروانش آموخت که در جنگ با امپرياليسم می توان تا آنجا پيش رفت که همسر رئيس جمهور آمريکا را فاحشه خواند.
۵۱ - پيشين، ص ۶۵
۵۲ - پيشين، ص ۱۰۵
۵۳- پيشين ، ص ۱۰۲
۵۴ - ج ۱ ،ص ۲۲۲
۵۵- ج ۲۱ ، ص ۶۷
۵۶- پيشين ، ص ۲۱۲
۵۷ - پيشين، صص ۲۰۳- ۲۰۲
۵۸- پيشين ، ص ۲۲۱
۵۹ - پيشين ، ص ۲۲۲
۶۰- آرش نراقی طی دو مقاله زير آرای سروش و مجتهد شبستری را نقد و رد کرده است . به نظر نراقی ، سروش و مجتهد شبستری هيچ دليلی برای مدعای خود اقامه نکرده هند.
-آرش نراقی ، باز خوانی نظريه ی سروش درباره ی تجربه ی نبوی و بسط آن، سايت نراقی
- آرش نراقی، محمد مجتهد شبستری و مسأله ماهيت کلام وحيانی ، سايت نراقی
۶۱- ج۲۱ ، ص ۲۳۶
اتفاقاً آقای خمينی هم در همان زمان ، پس از انتشار کتاب مطهری در باره حقوق زنان در اسلام ، از نجف ، نظرات عرضه شده توسط مطهری را تأئيد کرد.
۶۲- پيشين ، ص ۲۷۴
شريعتی مائو را به دلايل بسيار تحسين می کرد. می گفت:" چين به لائوتزو محتاج نيست، او يک مائو يافته است و می بينيم که به چه قدرتی و عظمتی رسيده است" ( ج ۳۳، بخش اول ، ص ۳۸۷).
۶۳- ج ۲۱ ، صص ۱۵۴-۲۵۳
۶۴ - پيشين ، ص ۲۵۵
۶۵- روح الله خمينی ، تحرير الوسيله، ج ۳، صص ۵۲۱-۵۲۰
۶۶ - پيشين ، ص ۴۳۰ مسأله ۱۲
۶۷ - به عنوان مثال ، در ايالت نيويورک ،هر گونه رابطه جنسی بزرگسالان با افراد زير ۱۱ساله ، ۵تا۲۵سال مجازات زندان خواهد داشت. در ايالت آلاباما، ارتباط جنسی با افراد زير ۱۲ سال ، حبس ابد ، يا از ۵ تا ۹۹ سال زندان دارد. در واشنگتن ، ۵ سال تا حبس ابد. در ضمن ، در آمريکا ، مشخصات کامل اين نوع افراد و نشانی آنها را بر روی سايت ها قرار می دهند ، تا خانواده ها کودکان خود را از چنين افرادی در امان بدارند.
۶۸ - ج ۱ ، ص ۲۵۴
۶۹ - زنان فاقد حجاب شرعی در حسينيه ارشاد در پای سخنرانی های شريعتی حاضر می شدند.پوشش همسرگرامی و فرزندان محترم مرحوم دکترشريعتی هم با پوشش مرسوم فقهی سازگاری نداشت. همه ی اينها مربوط به مولف است، اما سخن من ناظر به متن و لوازم منطقی مدعيات درون متنی است. در آن متون ، زن نمونه فاطمه و زينب است. چهره ی انقلابی زينب مهم بود که در محبوبه متحدين تجديد می شد. زنان انقلابی گونی پوش چين مهم بودند که با لباس خود به غرب نه می گفتند.همه چيز بايد در خدمت انقلاب باشد.
۷۰- ج ۱ ، ص ۷۳
۷۱- پيشين ، ص ۷۷
آمريکا ستيزی مانع سفر به آمريکا نمی شود. شريعتی ، يکماه قبل از وفات، طی نامه ای از بلژيک به فرزندش که در آمريکا اقامت داشت ، می نويسد:" نتوانستم برای آمريکا ويزا بگيرم. تو فکر کن و با منصور و ابراهيم آقا مشورت کن، ببين چه راهی هست که من بتوانم از اينجا ويزای آمريکا بگيرم. آيا ديدار فرزند و مثلاً سرپرستی! به درد نمی خورد" ( ج ۱ ، ص ۲۶۳). شريعتی می گفت اگر کسی ميان روسيه و چين و آلبانی از يک سو ، و آمريکا و آلمان و انگليس ازسوی ديگر ، دومی را برای زندگی و کار، به دليل وجود دموکراسی و آزادی و امنيت و حقوق فردی ، انتخاب نمايد، از منطق بردگان پيروی کرده است. چون بردگان به دنبال اربابانی می گردند که کمتر بد باشند ( ج ۵ ، ص ۲۶۵). شريعتی می گويد امريکا :" الويس پريسلی ها را بت نسل جوان آلمان می کند" تا " روح حماسی" آلمانی را " لش و فلج " کند( ج ۷ ، ص ۲۲۱). می گويد دليل اصلی جنايات وحشتناکی که در آمريکا اتفاق می افتد و در جامعه های عقب مانده شبيه اش پيدانمی شود ، بچه های " جفت های طبيعی اما نامشروع" است که "بيماران عقده دار و روح های ضد اجتماعی اند"( ج۲۱ ، صص ۵۵-۵۴).
۷۲ - ج ۲۴ ، ص ۱۹۱
شريعتی آنقدر زنده نماند تا شاهد رياست جمهوری جرج بوش باشد ، اگر او به جای جيمی کارتر ، جورج بوش را ديده بود چه می گفت؟ نظام دموکراتيک ، همچون افلاطون و فقيهان ، وعده نمی دهد که عادل ترين و فضيلت مند ترين افراد را بر صدر نشاند. وقتی از دل نظام های دموکراتيک افرادی چون جورج بوش بيرون آمده و مديريت سياسی جامعه را در دست می گيرند، چه بايد کرد؟ بنيادگرايان و لنينيست ها بر اين مبنا نظام دموکراتيک را نفی می کنند تا به وسيله بهترين افراد ، جامعه را هدايت کنند. اما راه درست ، نقد دموکراتيک " دموکراسی های واقعاً موجود" است. دموکراسی و حقوق بشر و آزادی را بايد بسط داد. ساختار سياسی را بايد به گونه ای محدود که که کسی نتواند از قدرت سياسی سو استفاده نمايد. درعين حال می دانيم که بر روی زمين نمی توان بهشت آفريد. هدف اصلی کاهش درد و رنج آدميان است. نابرابری ها را نمی توان نابود کرد، اما بايد آنها را به حد اقل ممکن رساند. دين و سياست بايد در خدمت صلح باشند، نه جنگ. جنگ مقدس ، يعنی مقدس کردن جنايت جمعی.
۷۳- ج ۱ ، ص ۱۰۰
۷۴ - پيشين ، ص ۱۶۱
۷۵- ج ۲۴ ، ص ۲۵
۷۶ -Linda Schmittroth ,Comp., Statistical Record of Women Worldwide (Detroit:Gale Research,۱۹۹۱),pp.۷۵,۷۶-۸۷.
برای اطلاع از پژوهشی در زمينه ی خشونت در داخل خانه، رجوع کنيد به:
Murray A.Straus, Richard J. Gelles, and Suzanne K.Steinmetz,Behind Closed Doors :Violence in the American Family(New York:Anchor Books, ۱۹۸۰).
نويسندگان کتاب فوق الذکر تخمينشان اين است که در زمان پژوهش آنان تقريباً در يک ازدواج از سه ازدواج در ايالات متحده خشونت رخ می دهد.آمارهای ذکر شده در اين دو منبع نسبتاً قديمی است. از سوی ديگر روشن نيست که رشد تجاوز به عنف و خشونت خانگی ناشی از رشد گزارش کردن صدمه ديدگان است ،يا ناشی از رشد واقعی پديده؟ در کشورهايی چون آمريکا زنان و کودکان مرتب آموزش می بينند و تشويق می شوند که اين نوع پديدها را گزارش نمايند. اما در جوامع شرقی ، خصوصاً جوامع اسلامی، سنت و فرهنگ مانع آنست که زنی اعلام نمايد به او تجاوز شده است. عدم گزارش و عدم وجود آمار، به معنای آن نيست که آن پديده وجود ندارد يا ميزانش پائين است.
۷۷ - R. Jacoby , The Last Intellectuals ( New York, ۱۹۸۷), p.۵
۷۸ - ج ۵ ، ص ۲۵۷-۲۵۸
۷۹- ج ۴ ف ص ۳۹
۸۰ - پيشين ، ص ۹۷
۸۱ - پيشين ، ص ۲۹۷
۸۲ - ج ۵، ص ۱۳۱
۸۳ - ج۴ ، ص ۲۴۱
۸۴- پيشين ، ص ۲۴۴
۸۵ -پيشيين، ص ۱۴۵
۸۶- پيشين ، ص ۲۹۴
۸۷- ج ۲ ، ص ۲۹
۸۸- ج ۴ ، ص ۱۸۹
۸۹- پيشين ، ص ۱۲۹
۹۰ - ج ۳۵ ، صص ۶۴۰-۶۰۸
۹۱ - ج ۴ ، ص ۲۳۱
۹۲ -ج۲۶، ص ۶۱۲
۹۳- ج ۱ ، ص ۲۲۰
۹۴- ج ۱ ، ص ۱۶۰
۹۵- ج ۴ ، ص ۳۵۰
۹۶- پيشين ، ص ۱۶۷
۹۷ - ج ۱ ، ص ۲۳۸-۲۱۹
قضاوت درباره ی اينکه حسن آلادپوش و محبوبه متحدين در زمان شهادت به کدام بخش سازمان تعلق داشتند، دشوار است.سرهنگ غلامرضا نجاتی آندو را جزو مجاهدينی که به مارکسيستها پيوستند ، می داند(غلامرضا نجاتی ، تاريخ سياسی بيست و پنج ساله ی ايران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ص۴۲۱). پوران بازرگان ( همسر محمد حنيف نژاد) که پس از تغيير ايدئولوژی به بخش مارکسيست-لنينيست سازمان و بعد ها پيکار پيوست و با تراب حق شناس ازدواج کرد ( پوران بازرگان در ۱۶ اسفند ۱۳۸۵ درگذشت)، در مصاحبه ای در سال ۱۳۷۱ درباره مشارکت زنان در جنبش مسلحانه، در باره ی آندو می گويد:" محبوبه متحدين در دانشکده ی هنرهای زيبا دانشجو بود، در دبيرستان ما نقاشی تدريس می کرد. ابتدا فعاليت اجتماعی و مذهبی چشمگيری همراه با دوستان دکتر علی شريعتی داشت. با همدرس و همفکر خود، حسن آلادپوش ازدواج کرد. بعدها هردو تفکر مذهبی را رها کرده و به مارکسيسم روی آوردند و به سازمان مجاهدين م.ل. (بخش منشعب ) پيوستند. حسن در سال ۵۴ در درگيری با ماموران ساواک به شهادت رسيد و پس از چندی محبوبه نيز در يک درگيری مسلحانه با آدمکشان ساواک و بعد از آنکه توانست زير پوشش تيراندازی خود رفيقی را که با او همراه بود نجات دهد ، در چهار راهی نزديک پل چوبی، خود مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهيد شد" ( آرش ، شماره ۹۹-۹۸، فروردين ۱۳۸۶، ص ۱۴۲). در هر صورت ، شريعتی ، آندو را به عنوان حجت تمام ادعاهايش معرفی می کند.
سازمان مجاهدين خلق، ازابتدا، جز ماترياليسم ، مارکسيسم را به عنوان علم مبارزه قبول داشت. در چرخش ايدئولوژيک ، فقط می بايست ماترياليسم فلسفی پذيرفته می شد.در اول انقلاب هم آنان نوشتند:" ما به فلسفه مارکسيسم ، بخصوص در مورد الحاد، می گوئيم نه ولی به انديشه اجتماعی ، بويژه تحليلهای آن درباره فئوداليسم ، کاپيتاليسم و امپرياليسم می گوئيم آری" ( سازمان مجاهدين، تاريخچه جريان کودتا و خط کنونی سازمان مجاهدين خلق ايران ، ۱۳۵۷، صص ۱۲-۱۰). مجتبی طالقانی ، فرزند آيت الله طالقانی ، پس از چرخش ،در نامه ای به پدرش می نويسد:" اکنون دو سال است که خانه را ترک کرده ، مخفی زندگی می کنم و ارتباطی با شما ندارم. به خاطر احترام عميقی که برايتان قائلم و سالهای زيادی که با هم در جنگ با امپرياليستها و ارتجاع بوده ايم ضروری دانستم برای شما توضيح دهم که چرا من و هم کيشانم تصميم گرفتيم تغييرات عمده ای در سازمان خود ايجاد کنيم ... من از نخستين روزهای زندگی در کنار شما ياد گرفتم که چگونه از اين حکومت استبدادی خون آشام متنفر و بيزار باشم. من همواره احساس بيزاری خود را از طريق مذهب _آموزشها و درسهای آتشين حضرت محمد(ص) ، امام علی(ع) و امام حسين(ع)- بيان می کردم. من هميشه برای اسلام به عنوان زبان گويای توده های زحمتکش در حال مبارزه با ظلم احترام قائل بودم ... اما طی دو سال گذشته مطالعه مارکسيسم را آغاز کرده ام. من قبلاً فکر می کردم که روشنفکران مبارز می توانند اين رژيم را از ميان بردارند ولی اکنون باور کردم که بايد به طبقه کارگر روی آوريم. اما برای سازماندهی طبقه کارگر بايد اسلام را کنار بگذاريم چون مذهب ، پويايی اصلی تاريخ- مبارزه طبقاتی- را قبول ندارد.البته اسلام می تواند يک نقش مترقی به ويژه در بسيج طبقه روشنفکر عليه امپرياليسم ايفا کند. اما اين تنها مارکسيسم است که تحليل هايی علمی از جامعه به دست می دهد و متوجه طبقات استثمار شده و رهايی آنهاست. من پيش از اين فکر می کردم آنهايی که اعتقاد به ماترياليسم تاريخی دارند ، به دليل اينکه به معاد و زندگی پس از مرگ ايمان ندارند نمی توانند فداکاريهای بزرگی نمايند. ولی اکنون می دانم بزرگترين و متعالی ترين فداکاريی که شخص می تواند انجام دهد، مرگ در راه آزادی طبقه کارگر است"( م. طالقانی ، نامه ای به پدر، مجاهد، شماره ۶ ، تير ۱۳۵۵، صص ۱۴۴-۱۳۱).
۹۸ -ج۴ ، ص ۱۱۲- و ج۲۱ ، ص ۳۳
۹۹ - ج ۷ ، ص ۲۳۱
۱۰۰ - پيشين ، ص ۲۴۰
۱۰۱- ج ۵ ، ص ۶
۱۰۲- ج ۵ ، ص ۳۴
۱۰۳-ج۵ ، ص ۸۰
۱۰۴ - ج۵ ، ص ۱۱۰
۱۰۵ - ج ۶ ، ص ۲۲۳
شريعتی ويتنام را در مقابل خود داشت ، ما هم عراق را در مقابل خود داريم. روشن است که سياست های نظامی گرانه و امپرياليستی راه گشای دموکراسی نمی باشد. انسانها را به نام آرمانهای جهانشمول نابود می کنند.اين سياست ها را بايد به صراحت تمام محکوم کرد. اما از دموکراسی و آزادی و حقوق بشر بايد دفاع کرد و نبايد به نام مبارزه ی با غرب، دموکراسی و حقوق بشر و آزادی را نفی کرد.
۱۰۶ - ج ۶ ، ۲۱۳
۱۰۷ - ج ۷ ، ص ۲۰۲
۱۰۸ - ج ۲ ، ص ۴۸
۱۰۹ - ج ۲۱ ، ص ۶۶
۱۱۰ - ج ۲۱ ، صص ۲۱۶- ۲۱۵
۱۱۱ - ج ۲۴ ، ص ۱۸۶
۱۱۲- ج ۲۴ ، ص ۱۹۴
۱۱۳ - ج ۲۴ ، ص ۲۰۱
۱۱۴- ج ۲۴ ، ص ۲۰۳
۱۱۵- ج ۲۴ ، ص ۲۴
۱۱۶ - ج ۲۴ ، ص ۲۵
۱۱۷ - ج ۲۴ ، ص ۲۶
۱۱۸ - ج ۵ ، صص ۱۳۲ - ۱۳۱
۱۱۹- Bourdieu , The Rules of Art( CambridgeT1996), p. 340

Copyright: gooya.com 2016