يک شير و خورشيد در خانه، الاهه بقراط، کيهان لندن
کيهان لندن ۹ اکتبر ۲۰۰۸
www.alefbe.com
روز بيستم آوريل ۱۹۹۸ يک اطلاعيه هشت صفحهای به دفتر خبرگزاری رويتر در شهر کلن آلمان رسيد که طی آن «فراکسيون ارتش سرخ» معروف به «اِر آ اِف» انحلال خود را اعلام مینمود. در اين اطلاعيه از جمله چنين آمده بود: «بيست و هشت سال پيش، در روز چهاردهم ماه مه ۱۹۷۰ فراکسيون ارتش سرخ با يک عمليات آزاديبخش به وجود آمد. امروز ما به اين پروژه پايان میدهيم. نبرد چريکی شهری در شکل فراکسيون ارتش سرخ اکنون به تاريخ پيوسته است».
سه تن از بنيانگذاران اصلی اين گروه، آندرياس بادر، گودرون انسلين و اولريکه ماينهوف، پس از آدمربايیها و ترورهای خونينی که بیخبر از آنها توسط هوادارانی که راه آنها را در پيش گرفته بودند، انجام میشد، پس از تحمل پنج سال زندان در سال ۱۹۷۷ دست به خودکشی زدند و يکی ديگر، هورست مالر، که اتفاقا وکالتاش را صدراعظم پيشين آلمان، گرهارد شرودر از حزب سوسيال دمکرات، بر عهده داشت، پس از گذراندن بخشی از دوران محکوميت خود در دهه هشتاد از زندان آزاد شد و به نئونازیها پيوست! هورست مالر ۷۲ ساله که برای اينکه نتواند در سال ۲۰۰۶ در کنفرانس انکار هولوکاست در جمهوری اسلامی شرکت کند، گذرنامهاش ضبط شد، چهار ماه پيش در ژوييه ۲۰۰۸ به يازده ماه ديگر زندان محکوم شد زيرا هنگامی که در نوامبر ۲۰۰۷ برای گذراندن يک دوران محکوميت به دليل دفاع از نازيسم وارد زندان میشد، با سلام هيتلری فرياد «هايل هيتلر!» سر داد.
به چپ چپ!
فيلم «بادرماينهوف» (آلمان ۲۰۰۸) با سفر شاه و ملکه ايران در ژوئن ۱۹۶۷ آغاز میشود. غروب روز دوم ژوئن آنها قصد تماشای اپرای «نی سحرآميز» اثر موتزارت در اپرای آلمان واقع در برلين را داشتند که کنفدراسيونیها و ايرانيان مخالف رژيم همراه با دانشجويان آلمانی به تظاهرات عليه شاه و ملکه میپردازند. نه تنها پليس بلکه افرادی که از سوی سفارت ايران به چماق مجهز شده بودند، به جمعيت تظاهرکننده حمله برده و در اين ميان دانشجويی به نام «بنو اونه زورگ» بر اثر شليک گلوله پليس کشته میشود.
اولريکه ماينهوف، ژورناليست جوانی که برای مجله چپگرای «کنکرت» مینويسد، با همسر و دختران دوقلويش تعطيلات خود را در «سيلت» يکی از جزاير زيبا و ثروتمندنشين آلمان میگذراند که از اين سفر با خبر میشود. او در ستون خود، نامهای سرگشاده به «فرح ديبا» مینويسد و در آن وضعيت «زنان» و «زحمتکشان» ايران را به وی يادآور میگردد. نامه ماينهوف و اساسا مقالات او مورد توجه دانشجويانی قرار میگيرد که عليه «امپرياليسم آمريکا» و «اسراييل اشغالگر» مبارزه میکنند و از همين رو هنگامی که گروه «بادر- ماينهوف» شکل میگيرد، اعضای آن مانند همه گروههای چريکی و تروريستی مورد حمايت «رفقا» و «برادران» عرب و خاورميانهای خود قرار میگيرند و حتی برخی عمليات را با همکاری آنها سازماندهی میکنند.
روندی که در چين (۱۹۴۹) و سپس ده سال بعد در کوبا کمونيستها را به قدرت رساند (جنگ چريکی روستايی) بر زمينه تقسيم منابع سياسی و اقتصادی جهان پس از جنگ جهانی دوم که توسط دو ابرقدرت آمريکا و روسيه از جمله به شکل جنگهای خونين در آسيا و آمريکای لاتين بازتاب میيافت، بسياری از جوانان و روشنفکران را به سربازان عاصی و از جان گذشته خويش تبديل ساخت. جوانانی که در يک جهان دو قطبی، با تکيه بر قطب «سوسياليسم» و «کمونيسم» که مدافع «زحمتکشان» و «پرولتاريا» میپنداشتند، در برابر قطب «امپرياليسم» و «کاپيتاليسم» که پشتيبان «سرمايهداران» و «بورژوازی» میانگاشتند، زير پرچم «خلقهای ستمديده» و «مبارزه با امپرياليسم» از هيچ جنايتی پروا نداشتند.
اما در کشورهای صنعتی از جمله آلمان و ايتاليا و همچنين ژاپن تئوری «جنگ چريکی روستايی» هيچ کاربردی نداشت. راهپيمايی طولانی چين و نبرد کوهستانی کوبا در کشورهای مدرن غربی قابل تقليد و پياده شدن نبود. تئوری «جنگ چريکی شهری» که نطفهاش در برخی گروههای چريکی کشورهای آمريکای لاتين بسته شده بود، در اروپا به شکل آدمربايی، هواپيمادزدی، بمبگذاری و ترورهای خيابانی به نقطه اوج خود رسيد. «فراکسيون ارتش سرخ» در آلمان يکی از معروفترين گروههای تروريستی دهه شصت و هفتاد در جهان است که به نوبه خود به رشد ابتکارات پليسی و کنترل امنيتی در آلمان چنان ياری رساند که پس از قلع و قمع آنها، تا به امروز اين کشور، البته در شبکه همکاریهای اروپايی و بينالمللی، توانسته است هرگونه عمليات تروريستی توسط اسلاميستها را پيشاپيش خنثی و عاملان آنها را دستگير نمايد.
آن زمان جنگ ويتنام، دخالتهای آشکار آمريکا در حفظ و حمايت ديکتاتوریهای جهان به ويژه در آمريکای لاتين، پايمال کردن حقوق فلسطينیها و نپذيرفتن يک کشور مستقل فلسطينی و مهمتر از همه شکاف اقتصادی که بين دو بلوک شرق و غرب وجود داشت، سبب میشد تا گروههای تروريستی زير عنوان نبردهای «رهايیبخش» خواستهای سياسی معينی را مطرح کنند. جذابيت سوسياليسم و عمدتا بیخبری از آنچه پشت پرده آهنين میگذشت همراه با آرمانخواهی عدالتجويانه و نفرت از «امپرياليسم» به مثابه مسبب همه رنجهای بشری، نمیگذاشت تا چپهای آن زمان، چه آنها که با عضويت در احزاب برادر بر «جوانان ماجراجو» خُرده میگرفتند و چه چريکهای مسلح که اعضا و هواداران احزاب برادر را سازشکار میخواندند، دريابند که اگر مسئله بر سر «آزادی» و «عدالت» است، نه تنها در آن زمان بين دو بلوک تفاوتی وجود نداشت، چه بسا آن آزادی و عدالت در جوامع باز سرمايهداری بيشتر دسترسیپذير میبود تا آنچه آنها با «رهايی» خود میخواستند به آن بپيوندند، بدون آنکه بدانند آن امپراتوری عظيم «کارگران و زحمتکشان» اتفاقا به دليل ظرفيتهای سرمايهداری از درون فرو خواهد پاشيد و تازه پای به دورانی از سرمايهداری خواهد گذاشت که در آن اگرچه گردش توليد و مصرف بر اساس موازين جوامع پيشرفته سرمايهداری صورت میگيرد، ليکن از نظر تأمين وتضمين حقوق صنفی، سياسی و رفاهی کارگران و زحمتکشاناش به دليل نبودن دمکراسی، در بدویترين مراحل سرمايهداری در جا میزند. گروه بادر- ماينهوف بسی با تأخير، انحلال خود را اعلام کرد بدون آنکه همتايان خاورميانهایشان چيزی از آنها آموخته باشند.
به راست راست!
آنچه ايران در همان دوران زير عنوان «جنبش چريکی» و تفاوت آن با جنبش چپی که عمدتا توسط حزب توده ايران نمايندگی میگشت، با آن روبرو شد، در واقع تَرکِش واکنشهايی بود که در کشورهای ديگر نسبت به مسائل جهان دو قطبی بروز میکرد و عمدتا توسط دانشجويان و کنفدراسيونیها به ايران منتقل میشد. درعين حال شکلگيری گروههای تروريستی يا چريکی در کشورهای اروپايی از جمله آلمان، يکی از مهمترين دلايل شکلگيری آنها را مبنی بر وجود ديکتاتوری از جمله در کشورهايی مانند ايران به شدت مورد ترديد و تناقض قرار میداد. گروه مارکسيست بادر- ماينهوف که تاريخچهاش مملو از ترور و آدمربايی است و حتی اطلاعيه انحلال خود را در سال ۹۸ با سخنی از روزا لوکزِمبورگ به پايان رساند (انقلاب میگويد: من بودم/ هستم/ خواهم بود) نه تنها در ديکتاتوری شکل نگرفت، بلکه در دمکراسی اروپايی و در دوران حکومت دولتهای سوسيال دمکرات و سياستمداران برجستهای چون ويلی برانت و هلموت اشميت تشکيل شد که صدارت آلمان غربی را بر عهده داشتند.
«موريس بلايب تروی» هنرپيشه آلمانی در نقش «آندرياس بادر» اين انقلابی عاصی و عصبی، در گفتگويی تأکيد میکند که فيلم قصد دارد به اين نکته بپردازد که چرا جوانانی که برای جهانی بهتر مبارزه میکردند، نهايتا به «قاتل» تبديل شدند. گذشته از اينکه آيا فيلم در اين مورد موفق بوده است يا نه، اين صراحت لهجه و استفاده از کلمه «قاتل» برای کسانی که نهايتا کاری جز «قتل» نکردهاند، برای وارثان «جنبش چريکی» ايران حتی فراتر از يک تابو است. برخی از آنها هنوز تأسيس خود را که در خون چند پاسبان و روستايی و انسان عادی نطفه بسته است، جشن میگيرند و پايکوبی میکنند زيرا بر خلاف آنچه در فيلم گفته میشود نه «اسطوره» بلکه «اعتقاد» است که انگيزه آنها را ديروز برای آن عمليات و امروز برای بزرگداشت آن تشکيل میدهد. مجاهدين و فداييان و گروههای چريکی (تروريستی) کشورهای ديگر با اسطورههای متفاوت اعم از مذهبی و کمونيستی دست به اسلحه میبردند، ليکن همگی در اعتقاد بود که اشتراک داشتند. اگر آنها اين بخت و فرصت را نيافتند تا مانند رفقايشان در چين (۱۹۴۹) يا در کوبا (۱۹۵۹) به قدرت برسند، نوع ديگری از آنها اما، با اسطورههای ديگر ولی با همان اعتقاد مشترک و بر زمينه همان عملکرد تروريستی در ايران (۱۹۷۹) به قدرت رسيد و بی جهت نبود که مورد پشتيبانی همه اينان، در داخل و خارج، قرار گرفت.
در تروريسمی که امروز گريبان جهان را گرفته است، تفاوت بنيادين با پيشينيان آنها، نه در اعتقادی که انگيزه آن را تشکيل میدهد و نه در ابزاری که به کار میگيرد، وجود ندارد. اگر میتوانستند، آنها نيز هواپيمايی ربوده و به برجهای دوقلوی نيويورک میکوبيدند. تفاوت در هدف آنهاست: اگر تروريسم چپگرا در سالهای شصت و هفتاد، به دنبال اهداف سياسی معينی بود و بطور تئوريک، راه مذاکره را برای رسيدن به توافق باز میگذاشت، تروريسم اسلامی اما هيچ خواست سياسی معينی را مطرح نمیکند که بتوان بر سر آن به مذاکره نشست و به توافق رسيد چرا که با ايمان به درستی و پيروزی راه خود، خواستار نابودی آن مجموعهای است که عليه آن دست به اسلحه برده است. با اين تروريسم نمیتوان آنگونه مبارزه کرد که آلمانیها با گروه بادر- ماينهوف کردند.
فيلم «بادر- ماينهوف» که برای نامزدی جايزه اسکار نيز معرفی شده است، تصويری سطحی از آنچه به دست میدهد که زمانی جوانان سراسر جهان را شيفته خود ساخته، و نفس را در سينه دولتهای اروپايی حبس کرده بود. فيلم از صحنههای بامزه نيز غافل نيست به ويژه آنجا که «چريکه»های آلمانی در برابر چشم رفقا و برادران عرب در يک اردوگاه آموزش تروريستی در اردن، برهنه حمام آفتاب میگيرند و آندرياس بادر تلاش میکند به همرزمان عرب خود بفهماند «عشق و اسلحه يکی هستند». آنها به عنوان وارثان هيپیها و شعار «جنگ نکن، عشق بورز!» ظاهرا ترجيح داده بودند هم بجنگند و هم عشق بورزند. درست برخلاف رفقای ايرانی که به استناد خاطراتشان، عشق را با قتل پاسخ میدادند.
به عنوان ايرانی اما فيلم «بادرماينهوف» تأثير ديگری بر تماشاچی مینهد. هنگامی که تابستان سال گذشته تصادفا از خيابانی که آن را برای فيلمبرداری قرق کرده بودند، میگذشتم، شعار آشنای «جاويد شاه» و «مرگ بر شاه» به گوشم رسيد. فرياد ايرانيان سياهی لشکر فيلم بود که قرار بود بعدا با معجزه تدوين و موسيقی، خشونت پليس آلمان غربی و ساواکیها را در سفر شاه و ملکه ايران به نمايش بگذارند. چشمم به پرچم دو کشور افتاد که به رسم معمول در کنار هم همراه با پرچم شهر برلين در باد به اهتزاز در آمده بودند. پرچم ايران درست مانند پرچم ايتاليا (و پرچم برخی چپها و جمهوریخواهان ايرانی!) هيچ علامتی در ميان نداشت! به يکی از افراد درون محوطهای که برای فيلمبردای بسته شده بود، گفتم: «به کارگردانتان بگوييد پرچمتان عوضی است!» گفت: «چطور مگه؟» گفتم: «يک شير و خورشيد کم دارد!» و در حالی که دور میشدم، ادامه دادم: «من يک شير و خورشيد در خانه دارم، اگر میخواهيد برايتان بياورم!»
امروز، پس از چهل سال، مجله «کنکرت» که اولريکه ماينهوف در آن مینوشت و مدتی نيز سردبير آن بود، هنوز منتشر میشود. «نی سحرآميز» تقريبا هر سال در اپرای آلمان به روی صحنه میرود. کنفدراسيونیهايی که روشنفکران و دانشجويان آلمانی را عليه رژيم شاه بسيج کرده بودند، با پشت سر نهادن سنين شصت و هفتاد چه بسا به جای «نی سحرآميز» موتزارت به اين دل خوش کردهاند که رهبر جمهوریشان زمانی «تنبک» میزد. کسی اعضای بادر- ماينهوف را «قهرمان» نمیشناسد و جوانان و دانشجويان آلمانی هم به جای آنکه وقت خود را صرف «زنان» و «زحمتکشان» و سنگسار و اعدام کودکان و جوانان در ايران کنند و نامه سرگشاده به سران کشوری بنويسند که رژيماش تنها در همين کشور چندين مخالف خود را به قتل رسانده است، بيش از هر چيز به فکر ميزان حقوق بازنشستگیشان هستند. پرچم ايران هم که تنها در دقايق نخستين فيلم برای لحظهای ديده میشود، همچنان بدون هويت، شير و خورشيد ندارد.