جمعه 19 تیر 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


چگونه ايران غرب را بازی می‌دهد، دی‌تسايت آلمان، برگردان از الاهه بقراط

منوچهر متکی
رابطه بين ايران و غرب از اين تشکيل شده که غرب پرسش مطرح می‌کند و جمهوری اسلامی پاسخ نمی‌دهد. متکی حتی ادعا می‌کند نه ايران، بلکه اروپاست که با دمکراسی مشکل دارد! اگر کسی بحثی را که در اين نيمه‌شب در سالن هتل در گرفته بود، گوش می‌داد، فقط می‌توانست برای تمام سياستمدارانی که از سال‌ها پيش مجبور بودند با موجودی مانند متکی مذاکره کنند، ابراز هم‌دردی کند ... [ادامه مطلب]

بهمنی که دوباره می‌آيد، بهروز آرمان

بهروز آرمان
اگر سلطان می‌توانست در اقصی ايالات کشور خويش با فرامين شفاهی و يا کتبی و بدون اين که نيروی نظامی به کار برد، حکام و جانشينان خويش را معين کند و يا تغيير دهد، اين پيروزی بزرگی برای اصل سلطنت شمرده می‌شد که بالاتر از آن ممکن نبود. سلطان فقط آن‌گاه در امور فلان يا بهمان ايالت مداخله می‌کرد که شکايتی از حاکم به دست او رسيده‌باشد و يا عصيان و اغتشاشی در آن ايالت وقوع يافته باشد که حاکم از عهده‌ی فرونشاندن آن بر نيايد ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

گزارش يک شاهد عينی از تجمعات اعتراضی مردم در ۱۸ تير ۸۸ در تهران

ما با ماشين از خيابان کارگر به سمت کشاورز رفتيم اولش نااميد شديم و گفتيم حربه‌ی دولت گرفت و مردم رفتند مسافرت، ولی هر چه جلوتر رفتيم اميد در دلهای‌مان شعله زد!
تقريبن از تقاطع کشاورز درگيری‌ها شروع شد و نيروی‌های انتظامی بودند که مردم را متفرق می‌کردند و چشم‌های خودشان هم از گازاشک‌آور پر بود از اشک! ما به سمت ۱۶ آذر رفتيم، تمامی ورودی‌ها به پايين بسته بود، برگشتيم! گويا نيروهای انتظامی نتوانسته بودند آن‌طور که خواسته حکومت بود مردم را متفرق کنند برای همين يک‌دفعه نيروهای ضد شورش آمدند. تمام پارک لاله و خيابان حجاب پر شد از گاز اشک‌آور و مردمی که در پارک برای تفريح آمده بودند با بچه و پيک نيک و سفره‌های‌شان زير بغل به سمت کارگر شمالی و فاطمی در حال دويدن بودند هر کسی که سيگاری بود تند تند سيگار روشن می‌کرد و تو چشم زن و بچه‌ها فوت می‌کرد! فضای خيابان‌های اطراف پارک لاله کاملن امنيتی بود و پر بود از ماموران ضد شورش با رنگ‌های خاکستری و آبی و سبز !



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


ما به سمت کشاورز غربی رفتيم تا وارد چمران بشيم که اون‌جا به اولين تقاطع که رسيديم ديديم تقريبن چهار راه دست مردمه و جمعيتی بالغ بر ۳ هزار نفر در حال شعار "مرگ بر خامنه‌ای" و "خامنه‌ای حيا کن ... سلطنت را رها کن" بودند! و وسط چهار راه هم آتيش روشن کرده بودند برای مقابله با گاز اشک‌آور!
زمان هر چه جلوتر می‌رفت اوضاع برای حکومت وخيم‌تر می‌شد تا اين‌که بالاخره آخرين نيروی خود يعنی نوپو و بسيج را هم وارد ميدان کردند!
جلوتر که رفتيم سر يک چهار راه ديگه که خلوت‌تر بود منظره جالبی رخ داد! دقيقن اتفاقی که برای خودم افتاده بود (گفتم يه روزی ميگم!) داشت برای يه مردی که از قضا هم قيافه‌ و هم‌سن خودم بود رخ می‌داد و يه موتوری دو ترکه بسيجی دنبالش می‌کردند که مرد به طرفی که ما بوديم آمد و موتوری هم از بريده‌گی خيابان گذشت و پيچيد جلوی پيکانی که داشت مرد را از صحنه دور می‌کرد و آن را متوقف کرد!
بايد کاری می‌کردم (چرا که مردم هم در يوسف‌آباد برای من هم همين کار را کردند، وگرنه الان من تو خونه نبودم!) ماشين را نگه داشتيم و به بچه‌ها گفتم بريد جلوش را بگيريد تا مرد را نبرند دو سه تا ديگه از مردم هم اومدند جلو يکی از بسيجی‌ها داشت مرد بی‌چاره را که قلبش مثل گنجشک می‌زد به سمت موتور رفيقش می‌برد مردم سعی کردند از دست اون بيرونش بيارند ولی بسيجی با کمال وقاحت اسپری فلفل را از جيب بيرون آورد به سمت مردم پاشيد تقريبن داشت مرد را می‌برد و با تجربه‌ای که از سال‌های قبل داشتم می‌دانستم چه بر سر او خواهد آمد همين‌طور سر دوستان داد می‌زدم که کاری کنيد که يک‌باره يک جوان تقريبن ۱۸ ساله که انگاری فرشته نجات باشد از اون طرف خيابان دوان دوان خود را به بسيجيه رساند و خودش را انداخت روی بسيجيه و با اسپری فلفلی که داشت مقابله به مثل کرد و دقيقن تو چشم‌اش زد!
بسيجی داد زد آی کور شدم کور شدم! مرد را رها کرد و داد زد "سيد بيا من رو ببر... زود باش" تا سيد بيايد و بسيجی سوار شود کتک بود که می‌خورد و بالاخره توانست از ميان مردم بگريزد و با رفيقش فرار کند!
مرد رها شده و راننده پيکان که انگاری دنيا را به آنها داده باشند هم از راه ديگری رفتند!
مردم هم چنان از اين حرکت خود و آن جوان احساس شعف داشتند تو گويی قدرتی دوباره يافته‌اند و به سمت تجمع حرکت کردند!
ما تقريبن تا ساعت ۱۰ همان حوالی و اميرآباد بوديم!
آخر وقت (حوالی ساعت ۱۰) نمی‌دانم چه اتفاقی در کوی و اميرآباد يا پارک لاله افتاده بود که چيزی در حدود دو سه هزار نيروی ضد شورش و بسيجی‌ و نوپو در لباس‌هايی با رنگ‌های خاکستری و آبی و سبز و شخصی سرتاسر کارگر از انقلاب تا کوی را پوشانده بودند!
دوستی که تازه برگشته بود تلفن زد و گفت همين داستان در ميدان ونک و خيابان يوسف‌آباد و هفت‌تير و انقلاب هم بوده است!
شد آن‌چه که بايد می‌شد!
من هيچ سالگردی از ۱۸ تير را به شکوهی و با عظمتی و شلوغی امسال نديدم! اگر سال‌های قبل فقط دانشجو بود امسال پير و جوان از هر قشر بودند و سه روز تعطيلی و سفارش‌های مکرر مجری‌های خود‌فروخته صدا و سيما برای رفتن مردم به مسافرت و شمال هم کارگر نشد و مردم هم‌چنان در ميدان بودند و حکومت هم شوکه شد!
آقای احمدی مقدم فرمانده ناجا ديديد که مردم را نمی‌شناسيد و بر خلاف حرف شما ماندند و ۱۸ تير را گرامی داشتند!
...
تا کور شود هر آن‌که نتواند ديد!

شاهد عينی: داريوش. ش


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2009

Served by C#1 Server #1 in 0.007 seconds