شنبه 21 فروردین 1389   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

یادداشت همسر مصطفی تاجزاده برای همسران دو روزنامه نگار زندانی، کلمه

فخرالسادات محتشمی پور همسر مصطفی تاجزاده دلنوشته ای را برای مهدیه محمدی همسر احمد زیدآبادی و مهسا امرآبادی همسر مسعود باستانی دو روزنامه نگاری که بیش از ۹ ماه است که در بازداشت به سر می برند نوشته است.چند ماهی است که هر دو این روزنامه نگاران در شرایط بسیار بد از زندان اوین به زندان رجایی شهر کرج منتقل شدند.

به گزارش کلمه، متن این دلنوشته به شرح زیر است:



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


برای مهدیه محمدی چریک زاده استوارِنقش آفرین، برای مهسا امرآبادی نماینده نسل فیروزه ای نسل آگاه پرسشگر

شب تحویل سال نو با شما دوتن مانند تعداد زیاد دیگری از خانواده های زندانیان سیاسی هنوز دربند تماس تلفنی داشتم. آنگاه که رسانه میلی بی اعتنا از شما و مسئله زندانیان سیاسی و معترضین دربند، گذشته و با برنامه های کلیشه ای به استقبال تحویل سال نو می رفت و خانواده ما نیز در جمع دوستانی یکرنگ، قرآن بدست و کلام خدا بر لب دعاگوی ملت ایران بود و دعاگوی قهرمانان این ملت غیور و هوشیار یعنی آزادگان دربند و خانواده های رنج کشیده شان.

و من که سیلاب اشک بر گونه هایم جاری بود وقتی شماها پرسیدید چرا صدایت گرفته است سرماخوردگی را بهانه کردم بی جهت و بغضم که ترکید تازه فهمیدم توجیه کننده ناشی و دست و پا چلفتی هستم و خود را ملامت کردم از این تلاش برای پنهان کردن عمق احساسم در هنگامه تحویل سال نو از شما یاران همراهِ نه ماه انتظار و درد و حسرت و اندوه و آه. و تبریک حلول سال نو را گفتم و آرزوی سالی بهتر و روزها و روزگاری بهتر برای شما و همه مان و ایران کردم و اطمینانتان دادم که آنی از یاد شما و دیگر عزیزان همراه غافل نیستم و خدایمان شاهد است که نبودم. بچه ها صدایم زدند که گاه تحویل سال است و باید دور هم باشیم به شکرانه حضور پدر و من با شماها خداحافظی کردم .

با تو مهدیه عزیز که خندیدی و گفتی : عزیزم حالا که همسرت پیش توست قدر بدان و فرصت ها را غنیمت بشمار و گفتی که در مسیر زندان اوین آنگاه که هفت سینتان را می بردید تا در کنار دیگر خانواده های زندانیان سیاسی غصه هایتان را تقسیم کنید مورد هجوم کسانی که از جمع و جماعت همدل و همراه وحشت دارند، قرار گرفتید و قرآن ها را بر سینه فشردید و بازگشتید تا دعای حول حالنا الی احسن الحال را در خانه خالی از پدر بخوانید و به امید استجابت آن بنشینید.

و با تو مهسا جان که هیچگاه لرزش صدایت را هنگام بیان رنج هایت نشنیدم اما آن را با تمام وجود حس کردم. با تو که گفتی به دیار سبز خود رفته ای تا مسعودت نگران تنهاییت در ایام عید در خانه خالیتان نباشد. گفتی رفته ای کنار خانواده تا غم این دوران سخت را با آنان تقسیم کنی و به من اطمینان دادی که هم دردیم را و اندوهم را از تبعیض های مربوط به آزادی بعضی زندانیان سیاسی و گرفتارهای برخی دیگر بی هیچ قاعده و قانونی، باور داری.

من روحیه مقاوم و مقام رضایت و صبوری هردوی شما را در دل تحسین کردم و دیگر عزیزانی را که روحیه چندان خوبی نداشتند با دعا برای صبر و استقامتشان و رفع عاجل مشکلات تسلی دادم و به میان جمع دوستان و خانواده بازگشتم تا با خشوع از مقلب قلوب و ابصار و مدبّر لیل و نهار بهترین احوال را در سال جدید تمنا کنم و با دلی پردرد در کنار سفره هفت سین سبزمان با لبخندی تصنعی عکس های یادگاری بگیرم اما در عوض وقتی از هفته دوم فروردین ماه، من و گرامی همسرم در کنار خانواده های آزادگان دربند چون نوری زاد، بهاور، سلیمانی، باقی، مفیدی، عرب مازار، بهزادیان نژاد، محمودیان، نورانی نژاد، توکلی، پناهی، کرمی، نظرآهاری، هدایت و شما عزیزان و در کنار عکس قهرمانان دربندمان ایستادیم و برخوردار از گرمای حضوریاران، شکوفه لبخند بر لبانمان شکفت.

مهساجان تو چه با غرور عکس مسعودت را به سینه چسباندی و با افتخار از او یاد کردی . از میهمان عزیز زندان رجایی شهر که در کنار مجرمان قتل های ناموسی دارد بی استاد دوره تجربی روزنامه نگاری را می گذراند و دارد زیرپوست شهر را با تمام وجود لمس می کند و دارد واقعیت های تلخ و گزنده اجتماعی را بهترمی شناسد و وقتی پیش تو برگردد، می تواند کرسی جرم شناسی دانشگاه ها را با طرح تجربیات عینی خود و نیز تجربیات تو روزنامه نگار مستقلی که رنج زندان و خانواده زندانی سیاسی بودن را توأمان چشیده ای، رونق بخشد.

ممنون مهساجان که ما را در آشیانه کوچک خوشبختی ات پذیرفتی و اجازه دادی اندک زمانی میهمان خانه ای باشیم که تصاویر مردش بر در و دیوارآن همراه با نواری سبز رنگ، خود را می نمایاند و زنش با غرور و افتخار از آزادی خواهی و دموکراسی طلبی می سراید و ممنون از هدیه ای که از طرف همسرت به همسرجان ما دادی. آن تسبیح ساخته شده از هسته خرما توسط هم بندان مسعود که لابد از طریق ساختن آن امرار معاش می کنند.

تسبیحی که ساختنش هم زمان کشدار و کشنده زندان را می گذراند و هم لقمه نانی می شود برای خانواده زندانی که معلوم نیست آن بیرون کسی به فکرشان هست یا نه ؟ من با خود عهد کردم که با آن تسبیح برای آزادی مسعود و احمد و همه زندانیان سیاسی رجایی شهر صلوات بفرستم و چرا که نه برای رفع گرفتاری سایر زندانیان به برکت وجود عزیزان سبزاندیش سرو قد و استوار قامت میهمانشان.

و چه عکس های زیبایی گرفتیم بر سر سفره هفت سین خانواده های زندانیان سیاسی دیگر و چه بهجت و سروری در چشم های آنان دیدیم از این کوچکترین گامی که می توانستیم برداریم و با زبان جان فریاد کردیم: ما همه با هم هستیم فارغ از اختلاف سلیقه هایمان. ما برای حقوق یکدیگر احترام قائلیم فارغ از طرز تفکر و اعتقاداتمان. ما همه با هم هستیم و این است رمز موفقیت ما و عامل پیش برندگی نهضت سبزمان.

ممنون از تو مهدیه جان که با وجود گرفتاری هایت ما را به حضور پذیرفتی و گرم و صمیمی از ما و جوانان سبز میهمانت پذیرایی کردی. شیرین کام باشی چریک زاده استوار، مهربان همسر، بهترین مادر، قدر دانستنی فرزند، مایه مباهات نسل امروز زن ایرانی. وقتی شنیدم پرهام و پارسا و پوریا را سوار ماشین خودت کرده و راهی صفحات جنوبی کشور شده ای کمی دلم لرزید از این بابت که نکند خدای نکرده مشکلی پیش بیاید در مسیر برای تو و فرزندانت، عزیزان دل احمدآقای دربند ولی بعد خود را شماتت کردم و با یادآوری توان و بردباریت در رفت و آمدهایت به رجایی شهر و ملاقات های یک هفته زنانه یک هفته مردانه و اداره این خانواده چهارنفره طی این مدت طولانی که بر مدت طولانی دیگری پیش از این علاوه شده و رفت و آمدهایت به دادگاه و دادسرا و دادستانی و دگر مراجع قضایی و قانونی و فریادهای تظلم خواهانه ات، و آنگاه برایتان سفری خوش آرزو کردم و وقتی فهمیدم همسرت در این سفر روحا با شما قدم به قدم همراه بوده بسیار شاد شدم و در دل گریستم از این همه جور و جفایی که به شما و خانواده تان می شود چریک زاده صبور و مهربان.

دیروز وقتی همه مان زیر عکس احمدآقای زیدآبادی ایستادیم و با نشان دادن علامت پیروزی عکس یادگاری گرفتیم، من گل لبخند را بر لبان سه شاخه گل بوستان زندگیتان نظاره گر بودم و وقتی صدای محکم احمدآقای زید آبادی را از پشت تلفن شنیدم، یادآور شدم که ما همه با هستیم و به او اطمینان دادم که همچنان مایه افتخار است و مردم قدرشناس فرزندان واقعی و افتخارآفرین وطن هستند. فرزندانی که منافع کشور و مردم را هرگز قربانی منافع شخصی و حتی خانوادگی خود نمی کنند.

زندانیان سیاسی باید از رجایی شهر خارج شوند. این نکته ای است که همسرجان تأکید زیادی برآن دارد و در جستجوی راه هایی برای آن است. کاش هر چه زودتر خوشبختی را که با حضور احمدها و مسعودها در رجایی شهر نصیب آن شده بگیرند و در وهله اول آنان را به اوین منتقل کنند و به زودی با رهایی آنان و دیگر زندانیان سیاسی از جمله زندانیان سیاسی و معترضین گمنام، راه گفتگو و تعامل را بگشایند که به تأیید عقلا این اولین گام است که فقط تندروان جناح اقتدارگرا آن را نمی پسندند.

به امید این که همه پدرها و مادرها و فرزندانِ آزاده دربند به خانه هایشان برگردند و بیش از این خانواده های بهترین فرزندان انقلاب نسبت به ارزش های انقلاب و اسلام مسئله دار نشوند.

اللهم اصلح کل فاسد من امورالمسلمین


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2016