چرا حاکمان بيش از کُردها به آزادشدن نياز دارند؟ محمود شيرزاد
واکنشیِ که ما کُردها از سر بیتدبيری از خود نشان دادهايم بيش از به چالش کشاندنِ مشروعيت پايههای نظام، هم در سطح منطقهای و هم در سطح بينالمللی مشروعيت خواستههای بر حق خودمان را زير سوال بُرد، چرا که روش مبارزهی غير راهبُردیِ مسلحانه درست بر عکسِ مبارزهی راهبُردیِ عدم خشونت، مشروعيت مبارزه را دچار بحران خواهد کرد
[email protected]
۱
آنچه از نتيجۀ تحقيقات روشمند و تبيين تغييرات اجتماعی و سياسی منطقۀ خاورميانه بر می آيد، اين است که ما حقيقتاً در مجموعه ای از ساختارهای اجتماعی ـ فرهنگیِ زندگی نمی کنيم که به دست ديکتاتورهای کوچک و بزرگ بيگانه اشغال شده باشند، بلکه برعکس اين ساختارها خود به شيوه ای ذاتی توليد کننده اشکال مختلف ديکتاتوری هستند، به تعبيری ديگر ميتوان گفت که ما از همان اوان تاکنون خود ديکتاتور خود بوده ايم. البته اين قضيه در مورد ملتهايی که تاکنون نتوانسته اند براساس خصوصيات و خواسته های ملی خود دولت و نوعی از اقتدار سياسی را تجربه کند فرق می کند، ولی اين بدان معنا نيست که اساساً صاحب جهانبينی و ساختارهای دمکراتيک اجتماعی و فرهنگی باشند، بلکه برعکس، برای مثال اگر تاکنون ملتی چون ملت کُرد در جبهه دمکراسی و آزاديخواهی منطقه قرار دارد بدان معنا باشد که اگر به قدرت سياسی نايل گرديد حتماً نظامی دمکراتيک را برقرار خواهد کرد، چنين نيست، بلکه به اين دليل است که ملت کُرد به طور مداوم و به شيوه ای ساختاری موجوديتش در خطر بوده و برای دفاع از خود به درستی به اين مفاهيم پناه برده است. ولی خارج از اين مقوله ما کُردها نيز مثل همۀ ملتهای ديگر همجوارمان اگر به حاکميت سياسی دست يابيم به دو دليلِ انکار ناپذير دمکرات نخواهيم شد. اول اينکه تمام ملتهای منطقه از لحاظ زيرساختهای فرهنگی و اجتماعی نقاط مشترک فراوانی داريم که مدلولهای واضح و تجربه شدۀ بخش عمده ای از اين زيرساختها خشونت، اقتدارگرايی ملی و عدم تساهل است، هرچند ما کُردها هيچ اعتقادی به انکار، اشغال و استثمار سرزمين و ملت ديگری نداشته و نداريم، ولی باز هم ازابعادی ديگر بخشی از ساختار کلی اين ماهيت ناعقلانی منطقه هستيم. بر همين اساس کنش و واکنش متقابل ملتهای خاورميانه کاملاً غير دمکراتيک و بعضاً غير انسانی هم بوده، که در اينجا نيازی به واگويی نيست. علت ديگری که نه فقط ما کُردها بلکه همۀ ملتهای ستمديدۀ امروز را به ستمگران فردا تبديل خواهد کرد و کرده، مقابله به مثل ـ روش مبارزۀ خشونت آميز ـ انقلاب يا کودتا بر علیۀ مستبدان است. همچنان که مشهود است واکنش آزاديخواهانه ما علیۀ تهاجم استبدادی، واکنش و مبارزۀ مسلحانه بوده، يعنی روشی که هم پاشنه اشيل مبارزه و هم تضمين کننده تکرار نوع جديدی از ديکتاتوريی خودمانی است، که در حقيقت تداوم اين روندِ نامطلوب تاريخی بر همين اصل استوار است، يعنی يکی بدون دليل، و بدون توجه به کمترين مسئوليت انسانی و اخلاقی، و بدون درک ديگری به آن يورش می برد و سعی در استثمار ساختاری آن دارد، و ديگری بدون اندک تدبير و تأملی با آن مقابله به مثل می کند و برای نجات دادن خود به روشهای خشونت آميز متوسل ميگردد. ولی آنچه را که همۀ ما بايستی مدِ نظر داشته باشيم اين است که بايد اين وضعيت و روندِ هميشه تراژيکِ تاريخی به شيوه ای بنيادين تغيير يابد، به همين منظور بايد "حقيقت" و "انسان" را به اصل بنيادين و تغيير ناپذير افکار و اعمال خويش بدل کنيم. براستی تغيير دادن مسير چنين تاريخی مسئوليتِ انسانی و اخلاقیِ بسيار خطيريست.
۲
دکتر رامين جهانبگلو در مقالۀ پايانی کتاب «مدرنيته، دموکراسی، و روشنفکران» به نام آيا عدم خشونت در جهان سوم آينده ای دارد؟ می گويد: «خشونت در کشورهای جهان سوم بدل به عامل محرکه ی تغييرات سياسی و اجتماعی شده است». بر اساس اين گفتۀ رامين جهانبگلو، و در واقع خشونت اصل اساسیِ تغييرات بنيادينِ سياسی و اجتماعی اين کشورها است، و اين خشونت از يک جهت تاريخی است، و از جهتی ديگر ادامه دارد. در اين جا اگر «مفهوم خط گسلِ خونين» را از هانتينگتون به وام بگيريم بايد گفت که همۀ خط گسلهای بين ملی، و خط گسلهای ريزی که در نتيجۀ تقسيمات بر پایۀ خرده تفاوتهای هنجاریِ درونیِ ملتهای خاورميانه بوجود آمده اند، اکثراً خونين و گاهاً نيمه خونين بوده اند. البته هرچند در حال حاضر وضعيت درونیِ ملتها هم از لحاظ همبستگی ملی، و هم از لحاظ همزيستی مسالمت آميزِ اجتماعی تا حدودی فرق کرده است، ولی وضعيتِ نامطلوب و غالباً غيرمسئولانۀ بين ملتها مخصوصاً در سطح حاکميتهای خودکامۀ مرکزی روزانه در اشکالِ مختلف خودش را بازتوليد می کند.
کشور ايران کشور تفاوتهاست، در اينجا بايستی به دو نوعِ کلیِ تفاوتها اشاره کرد، تفاوتهای ملی و مذهبی، و تفاوتهای درونیِ ملتها و مذاهب. بر همين اساس ميتوان اين منطقه را بر مبنای خصوصيات ملی و مذهبی بر تعداد کثيری از ساختارهای مختلف تقسيم کرد، و به همان طريق ميتوان همۀ ملتها را از درون بر اساس خرده هنجارهای فرهنگی بر تعداد بيشتری از ساختارهای اجتماعی کوچکتر تقسيم کرد، به تعبيری ديگر چنانکه ادعا می شود در هيچ يک از کشورهای خاورميانه تنها يک ملت وجود ندارد بلکه ملتها وجود دارند، و اين امر آنچنان واضح است که ميتوان اين مرزبنديهای ملی را به آسانی انجام داد. در همان حال می شود جغرافيای پهناور يک ملت را تا حدِ يک دهکده و يک ملتِ بزرگ را تا حدِ يک قبيله کاهش داد، که در گذشته اين تقسيماتِ درونی در ميان بيشترِ ملتها رخ داده، و بين اين ساختارهای کوچک کمترين هم ذات پنداری ملی ديده نشده است، و در ميان بيشتر ملتها تأثيرات منفی اين امر تا کنون ادامه دارد. آنچه در اينجا مدِ نظر ماست اين است که اين ساختارهای متفاوت ملی وهمچنين وجود اين زمينه های متعددی که منجر به تقسيمات دروونیِ ملتها می شوند در غياب مسئوليتِ متقابل ملی و ارزشهای جهانشمول انسانی خسارتهای جبران ناپذيرِ مادی و بيشتر معنویِ گزافی را متحمل همۀ ما و مخصوصاً ملت و ساختارهای برتری طلب کرده است. ولی اگر اين تفاوتها به جای اينکه خود را در يک روند فرسايشیِ تاريخی درگير همستيزیِ پايدار می کردند به مفاهيم و ارزشهايی چون «وحدت در تفاوت»، «تکثر ارزشها» و «تفاوت و تساهل» می انديشيدند هم اکنون به جای يدک کشيدن اين تاريخ مشترکِ منفی، همچنين دست و پنجه نرم کردنهای هميشگی با حکومتهای ارتجاعی، و تحمل کردن اين وضعيت اجتماعیِ نامطلوب کنونی، می توانستيم در کنارهم و باهم در مرزهای انسانی و دمکراتيکِ متعددی زندگی بکنيم.
تفاوتها می توانند تحت تأثيرِ منفعت و برتری طلبيهای نامشروع ملی و سياسی ماهيتی ويران کننده و منفی پيدا بکنند، اينجاست که بايد بدانيم درست بر عکسِ اين نگرشِ سياسی که تا حالا نقش عنصر غالب يا نقش يکی از متغييرهای اصلی را در منطقه بازی می کند، تفاوتها به خودی خود ماهيتِ منفی ندارند، بلکه اين ما هستيم که بر اساس منافع نامشروع خود به اين منفی بودنها جان می بخشيم، به همين خاطر برخورد و اداره کردنِ مسالمت آميزِ تفاوتها هُنری والا می خواهد، و اين هنر ريشه در انسانيت انسان و ريشه در مسئول بودن در قبال ديگری را دارد، يعنی همان مسئوليتی که در طول تاريخ بيش از ستمديده ها برتری طلبها فراموشش کرده اند، و به همين دليل نيز آنها بيشتر به آن نياز دارند، اما از اين گذشته در واقع هر دو به يک اندازه بدان نيازمنديم، چرا که در حقيقت هيچ عقيده و منفعتی برتر از جان ـ آزادی و حق طبيعیِ حيات هيچ موجود زنده ای نيست، واين آگاهیِ والای انسانی در قالب وظيفه در درون تک تک افراد وجود دارد، ولی بايد بيدارش کرد و بکارش گرفت. يا به قول مهاتما گاندی: « وظيفۀ اصلی و حقيقیِ انسان سالم درک کردن و ارتباط برقرار کردن با ديگريست نه چيزی ديگر»، لازم به ذکر است که اين ارتباط برقرار کردنها از انسان تا همۀ موجودات زنده و در برخی موارد تا گياهان و حتی در عرفان کلاسيک اجسامِ بی جان را نيز شامل می شود.
۳
سقراط به درستی اشاره می کند: « بی ثباتی و نا پايداریِ اين جهان چنان است که امکان دارد تمامیِ دارايی کسی را از او بگيرند و نا عادلانه به زندانش اندازند. ولی مشکل نيست، مادام که روحت آلوده نشود، تيره بختی هايت پيش پا افتاده است. برای خرد فاجعۀ واقعی فساد روح است. به همين علت تحمل بی عدالتی بسيار کمتر به انسان زيان می رساند تا ارتکاب ان. ما بايد دلمان به حال کسانی بسوزد که مرتکب بی عدالتی می شوند، نه برای قربانيان بی عدالتی ». اين گفته سقراط به درستی ارزش و جايگاه انسانی ظالم و مظلوم را روشن می سازد. و بر همين اساس آنانی که بخاطر منافع نا مشروع گوناگون مرتکب اشکال مختلف بی عدالتی می شوند به قول سقراط ندانسته دچار ريزش اخلاقی و انسانی می گردند: « چون هيچ کس واقعاً دانسته دست به کار نادرست نمی زند». منظور ايشان اين است که هر گاه بفهميد که کاری خطاست، آن را انجام نمی دهيد، و واقعاً در کنه نهادتان پی نبرده ايد که اين کار خطاست.
پرسشی را که در اينجا بايد مطرح کرد اين است، آيا طبقۀ حاکم و آنانیِ که در ايران به هر دليلی مرتکب بی عدالتی و ظلم می شوند، بر اعمال خود آگاهی دارند؟ شايد پاسخِ جمع کثيری از ما اين باشد که چرا آگاهی نداشته باشند، ولی با اين تفاوت که آگاهیِ آنها بر مبنای يک سری از منافع مختلفِ نا عقلانی و ايده ئولوژيهای توسعه طلبانه قرار دارد، نه آن مبنايی که مد نظر سقراط، مهاتما گاندی و اين نوشته است، يعنی بايد بر اساس وظايف انسانی ـ اخلاقی و درک ديگری انديشيد و عمل کرد. باز بايد در اينجا پرسش ديگری را طرح کرد، آيا بر اساس اين اصول بنيادينِ انسانی حاکم شدن ـ حاکم ماندن يا هر نوع زياده خواهی و برتری طلبیِ ديگری به قيمت باختن اخلاق و فاسد کردن روح و خرد انسانی چه ارزشی را بايد داشته باشد؟ به همين خاطر درست در چنين وضعيتی است که اين وظيفۀ بسيار سنگين مظلومانی چون ما را ناچار خواهد کرد که به درستی بينديشيم و به درستی عمل بکنيم. در اينجا منظور از درست انديشيدن و درست عمل کردن اين است که نه تنها نبايد به ديگری حمله کنيم، بلکه بايد با آن مقابله به مثل هم نکنيم، و يا به راهکارهای غير عقلانی و خشونت آميز متوسل نشويم. چرا که در غير اين صورت جدا از اينکه شکست خواهيم خورد و باعث ادامه يافتن اين روند نامطلوبِ تاريخی می شويم، ما هم به دام بی عدالتی و سمتگری می افتيم. بايد هرگز اين اصل محوری را فراموش نکنيم که وظيفۀ ما تنها رها ساختن خود از ظلم و بيداد نيست، بلکه به همان اندازه وظيفه داريم که از راه استراتژیِ مبارزه بی خشونت ديگری را نيز از افکار و اعمال نا شايست خويش آگاه سازيم، يا به تعبيری ديگر زمينه های آزاد کردنِ خويش را برايش هموار سازيم. به گفتۀ مهاتما گاندی: « وقتی مظلوم با ظالم همکاری يا مقابله به مثل می کند هر دو به يک اندازه اسير بی عدالتی هستند، ولی به محضِ اينکه مظلوم از راه مسالمت آميز به مبارزه بر خواست و همکاریِ خود را از آن دريغ کرد، قفس بی عدالتی می شکند و هر دو آزاد می شوند». در همين جاست که وظيفۀ سنگينِ قربانيانِ بی عدالتی به درستی نمايان می شود.
ما کُردها در انتخاب روش مبارزۀ آزاديخواهی دقت چندانی نکرده ايم. چرا که مبارزه مسلحانه حتی اگر بتواند ما را به آزادی برساند، اين آزادی منفی ( آزادی از...) خواهد بود، يعنی خصلتِ پرورشیِ اين شيوه از مبارزه به صورتی است نه تنها به هيچ وجه تضمينِ تضعيف و تکرار نشدن ديکتاتوری را نخواهد کرد، بلکه تضمين محقق شدن آزادی مثبت (آزادی برای...)را نيز نخواهد کرد. با اين روش از سی سال پيش تا کنون چه در داخل و چه در خارج نتوانسته ايم مشروعيتِ نظام را دچار بحران کرده و به زير سوال ببريم، بلکه بر عکس جدا از اينکه تلفات مادی و معنویِ زيادی را متحمل شده ايم، مشروعيتِ خواسته های ما زير سوال رفته اند و اينک موفق نشده ايم. آنچه لازم به ذکر است اين است که ما نيز مثل حکام و برتری طلبها بازی را باخته ايم، چرا که در هيچ بازیِ خشونت محوری هرگز بُردی وجود نخواهد داشت. هانا آرنت می گويد: « خشونت ممکن است موجه باشد ولی هرگز مشروع نيست». به همين خاطر واکنشیِ که ما کُردها از سر بی تدبيری از خود نشان داده ايم بيش از به چالش کشاندنِ مشروعيت پايه های نظام، هم در سطح منطقه ای و هم در سطح بين المللی مشروعيت خواسته های بر حق خودمان را زير سوال بُرد، چرا که روش مبارزۀ غير راهبردیِ مسلحانه درست بر عکسِ مبارزۀ راهبردی عدم خشونت مشروعيت مبارزه را دچار بحران خواهد کرد، از همين رو ما در مقابله به مثل کردن شکست خورده ايم و طرف مقابل در انسانی ـ اخلاقی بودن متحمل شکستِ سهمگينی شده است. کوتاه سخن، بايد به شيوه ای اساسی جهانبينی و روش مبارزه را تغيير دهيم، به قول زرتشت: «بايد ستمِ ستمگران، ظلمِ ظالمان و دروغِ دروغگويان را شکست داد». يا به گفتۀ مهاتما گاندی: « هدف بايد محو دشمنی باشد نه محو دشمنان». در غير اين صورت ستم و بی عدالتی هميشه وجود خواهند داشت و ما نيز ناگزير شکست خواهيم خورد.
با وجود همۀ اينها حکام مستبد و همۀ برتريخواههای ديگر بيش از مظلومان به آزادی نياز دارند، چرا که مظلوم هميشه بر ظالم برتری انسانی و اخلاقی داشته، حاکمان بايد سعی کنند بر مبنای همين آگاهیِ والای انسانی قفس ستمگر بودن خويش را بشکنند. و ما نيز بايد از طريق روشهای مسالمت آميز مبارزه زمينه های آزاد شدن را برای دو طرف هموار سازيم، اين همان رازِ حقيقی پايان بخشيدن به اين روند نامطلوبِ تاريخی و همستيزیِ پايدار و ويران کننده است. سانتايانا می گويد: « اگر تجربه می توانست چيزی به انسان بياموزد، اخلاق و سياستِ ما چقدر متفاوت می بود، و مدارايی چقدر روشن تر و استوار تر می داشتيم».