تأملی بر قرائت اقتدارگرايانه از عدالت، افتخار برزگريان
هدف از نوشتن اين مقاله نقد قدرت عدالتمحور غير دموکراتيک است. قدرتی که با تعريف خاص خويش از عدالت و تبليغ آن با ابزارهای رسانهای خويش و ايجاد مفهومی منفی از آزادی و برابر نهادن اين مفهوم با مفاهيم توليدی از جانب خويش همچون هرج و مرج، ليبراليسم لجام گسيختهی اقتصادی، سرمايهداران مولد فقر، مفسدان اقتصادی عدالتگريز و دهها عنوان ديگر در جهت غالب کردن گفتمان مثلهشدهی عدالت به جامعهی خويش هستند
"بدون نظارت به شيوه ی دموکراتيک ابدا دليلی نيست که هيچ حکومتی از قدرت سياسی و اقتصادی خويش در راه مقاصدی به کلی مغاير آزادی شهروندان استفاده نکند."
"کارل پوپر، جامعه ی باز و دشمنانش ـ ترجمه ی عزت الله فولادوند"
هدف از نوشتن اين مقاله نقد قدرت عدالت محور غيردموکراتيک است. قدرتی که با تعريف خاص خويش از عدالت و تبليغ آن با ابزارهای رسانه ای خويش و ايجاد مفهومی منفی از آزادی و برابر نهادن اين مفهوم با مفاهيم توليدی از جانب خويش همچون هرج و مرج، ليبراليسم لجام گسيخته ی اقتصادی، سرمايه داران مولد فقر، مفسدان اقتصادی عدالت گريز و ده ها عنوان ديگردر جهت غالب کردن گفتمان مثله شده ی عدالت به جامعه ی خويش هستند. گفتمانی که با رسيدن فصل برداشت نتايج آن جز نتيجه معکوس يعنی از بين رفتن همان حداقل های پيشينی زندگی، ايجاد شبکه های کنترل اجتماعی وسيع و تقليل واقعيات اجتماعی به نوعی سياه نمايی از جانب منتقدين، دشمنان و طبقات به ظاهر خطرناک و... چيزی عايد جامعه نمی گردد. در اين مقال نقد قدرت عدالت محور غيردموکراتيک از دو بعد مدنظر قرار می گيرد:۱)نوع نگاه قدرت به دولت مدرن و دموکراسی ۲)نوع نگاه قدرت به دانش، توسعه، عدالت اجتماعی و مبارزه با فقر.
"از اين پس، هرگاه کلمه ی قدرت به کار برده می شود مقصود همان قدرت عدالت محور غيردموکراتيک است"
۱)نگاه قدرت به دولت مدرن و دموکراسی:
"دولت عالی ترين مظهر رابطه ی قدرت و حاکميتی است که در همه جوامع وجود داشته است. مفهومی با معنای گسترده از نهادن های قانون گذاری و اجرايی"(الف). نهادی که حق استفاده از قدرت مشروع را در جغرافيايی به نام کشور در اختيار دارد. نهادهای اجرايی، قانون گذاری، قضايی و امنيتی همه در دل مفهوم دولت جای می گيرند اما بحث اصلی در چگونگی رسيدن به اين عالی ترين نهاد ايجاد شده در يک جامعه است.
اما دولت دموکراتيک چيست؟ يکی از شاخصه های دولت دموکراتيک آن است که قدرتمندان در راس دولت با انتخاب مستقيم افراد جامعه به اين نهاد دسترسی پيدا کنند اما آيا برگزاری انتخابات نشان از وجود دموکراسی است؟ اگر وجود صرف انتخابات نشان از وجود دموکراسی در جامعه نيست پس شاخصه های دموکراسی چيست؟
شاخصه های دموکراسی را می توان به اختصار:
۱. مبتنی بودن حکومت بر آرا و افکار عمومی و مسووليت در قبال مردم
۲. بيان افکار عمومی به شيوه های آزاد و اشکار و وجود ابزارهای مناسب برای آنها
۳. وجود امنيت برای افراد، پس از بيان نظرات و ديدگاههای خويش
۴.حفظ نظر اکثريت و رعايت حقوق اقليت
۵. وجود نهادهای مستقل از حکومت ـ احزاب، سنديکاها، انجمن ها و...ـ
۶. دموکراسی مستلزم نسبی گرايی ارزشی و اخلاقی است و بنابراين هيچ گروهی حق ندارد در جايگاه حکومت هيچ فلسفه يا ايدئولوژی خاصی را بر گروههای ديگر تحميل کند.(ب)
به عبارتی ديگر دموکراسی مقبول، نه دموکراسی حداقلی که دموکراسی ليبرالی حداکثری است.
قدرت، دموکراسی را می پذيرد اما نه به صورت حداکثری بلکه دموکراسی حداقلی و ابزارگونه می خواهد. در دموکراسی حداکثری، قوانين از مردم سرچشمه می گيرند و نظم اجتماعی با حفظ آزادی های فردی، فرديت و شخصيت اعضای جامعه توامان می گردد. اما قدرت با انتخاب مردم بر صدر می نشيند و به خواسته های قدرت نسبت به خواسته های مردم اولويتی بی همتا داده می شود.
با آزادی به عنوان مانعی در جهت نيل به عدالت به مرور و با ايجاد شبکه ی پيچيده ی کنترل اجتماعی در جامعه مبارزه می گردد. قدرت با استفاده از بازارها و فنون و تکنولوژی های سلطه و کنترل، که در بافت نهادهای اجتماعی می تند سعی در کنترل جامعه دارد. توليد مفاهيمی همچون هنجار و ناهنجاری، افراد به هنجار و مخوف و ايجاد نوعی اخلاق مطلق در جامعه در صدد تحکيم پايه های قدرت خويش با ابزارهای مدرن رسانه ای بر می آيد. در واقع اين گفتمان بخش هايی از مدرنيته را که برای خود مفيد می داند و باعث تحکيم قدرت خويش می گردد را تبليغ می کند و بخش هايی را که در جوامع دموکراتيک ليبرالی باعث کنترل افراد جامعه بر قدرت می گردد را حذف می کند. آنان در حين نفی تمدن جديد از فوايد آن همچون ترفند های رسانه ای، انتخابات صوری، لوازم الزامی مدرن و ... بهره مند می گردند.
چنين دولتی در جهت توليد مفاهيم جديد گام بر می دارد. عدالت منهای آزادی، دفع فساد، توليد مفهوم آزادی راستين بشری و انسانی منطبق بر غايتمندی تاريخی در مقابل آزادی سياسی و جامعه ی مدنی و کاذب پنداشتن آن، دفع فساد با تمرکز قدرت و بدون ايجاد طبقه ی متوسط غير وابسته به دولت، دفاع از طبقات مستضعف بدون اجازه ی متشکل شدن و تشکيل سنديکاها برای نيل به اهداف سياسی و اقتصادی و...
قدرت از تمامی لوازم دولت مدرن دموکراتيک از قانون خودنوشته تا ابزار سرکوب استفاده می کند جز آزادی افراد در نقد قدرت.
"چنين قدرتی از عقلانيت قدرت دولت استفاده می کند: ۱.تدبير مملکت ۲.تئوری پليس "(ج)
تدبير معضلات مملکت با گفتمان عدالت بدون آزادی و ايجاد امنيت با تئوری پليس در جهت فرونشاندن تفکرات مخالف زيرا چنين گفتمانی از انقلابی آنی سخن می گويد. انقلابی در صورت برای مبارزه با فقر و در باطن جهت تحکيم قدرت خويشتن. اين گفتمان با هر نوع خواستگاه تئوريکی که باشد عقلانيتی در جامعه ايجاد می کند که افراد جامعه احساس کنند که تنها شرط برقراری عدالت در جامعه وجود دولتی متمرکز چه از لحاظ سياسی و چه از لحاظ اقتصادی است. اين تنها دولت است که عدالت را توزيع می کند.
فوکو در نقد اين تفکر می گويد: "به نظر من مفهوم عدالت يکی از تصوراتی است که در جوامع مختلف به عنوان ابزار کسب قدرت اقتصادی و سياسی، يا سلاحی برای مبارزه با قدرت اختراع شده و به کار رفته است".
اما اينجا عدالت هم برای رسيدن به قدرت و هم برای تحکيم قدرت به کار می رود.
قدرت، تکثر قدرت را عامل نفوذ مفسدان می داند و تمرکز قدرت را عامل برقراری عدالت و رفع تبعيض. اينجاست که عدالت مفهومی در جهت دست يازيدن به قدرت می گردد.
اصولا گفتمان عدالت منهای آزادی در کشورهايی رشد می يابد که دارای نوعی شکاف طبقاتی عميق باشند و يا به تازگی به سمت توسعه ی اقتصادی، آن هم نه مبتنی بر خصوصی سازی و توليد ثروت در جامعه بلکه مبتنی بر رانت های اقتصادی و سياسی دولتی، به افراد وابسته به دولت ها حرکت کرده بدون آنکه به بی عدالتی، سقوط ارزش های انسانی موجود در جامعه و اينکه توسعه ی پايدار امريست که توسعه ی سياسی، اقتصادی و انسانی را با هم شامل می شود، توجه کند. اما گفتمان عدالت منهای آزادی، آزادی را نه قربانی عدالت که قربانی تحکيم قدرت خويش می کند.
قدرت خود را به مبارزه ی با فقر گره می زند. در اين ميان گفتمان «جنگ با فقر» مورد استفاده قرار می گيرد. اين گفتمان در چنين جوامعی از اين جهت برای تحکيم قدرت، مفيد و موثر می افتد که "۱.باعث بسيج اکثريت نيروهای اجتماعی ۲.خنثی کردن و يا محدود کردن مشاجرات سياسی هنجار ۳. منتسب کردن نيروهای منتقد قدرت به مفهمومی بنام طبقات خطرناک به عنوان مانع داخلی اجرای عدالت و از بين بردن فقر ۴.ايجاد مفهوم دشمن به عنوان مانع اجرای عدالت در سطح ملی و فراملی و عامل خارجی و ايجاد پيوند بين دشمن و طبقات خطرناک در جامعه ميشود"(د)
معانی اين طبقات گرايش جدی به جنايی کردن هر نوع منازعه و مقاومت اجتماعی با دشمن دارد. در اين ارتباط، اين يکی شدن نظری جنگ عليه فقر و کنش پليسی قدرت بر سر راه همه ی نيروهای دگرگون کننده ی اجتماعی مانع ايجاد می کند:
"ايجاد مفهوم دشمن و طبقات خطرناک در جامعه از جانب قدرت ايجاد وضعيتی شبيه به وضعيت استثنا می کند اما اين بار وضعيت استثنا در جهت ايجاد عدالت و زدودن فقر."(ه)
در چنين وضعيتی است که دموکراسی حداکثری به کنار گذارده می شود و جامعه در درون خود دچار نوعی بی ثباتی می گردد و بی ثباتی، وضعيت پليسی را بازتوليد می کند. مفهوم ايجاد شده ی جنگ عليه فقر به جای آنکه مفهومی برگرفته از علم اقتصاد گردد، نوعی تغيير جهت سياسی می دهد و به عنوان بحثی امنيتی مطرح می گردد. اين دشمن و طبقات خطرناک هميشه و در همه جا وجود دارند. پس وضعيت استثنا نيز هميشه و در همه ی زمان ها معنا می يابد، کنش پليسی امنيتی گسترش می يابد و تعليق دموکراسی برای هميشه توجيه می گردد و در پايان به اين جمله ی سيسرون می رسيم: "جمهوری از دست رفته است".
مراجع:
الف و ب ـاموزش دانش سياسی از حسين بشيريه
ج –خرد در سياست،سياست و عقل ميشل فوکو
د و ه ـانبوهه ی جنگ در عصر امپراطوری ، آنتونيو نگری، مايکل هارت