چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


خواندنی ها و دیدنی ها
بخوانید!
پرخواننده ترین ها

افسوس که اسپارتاکوس افسانه‌ای بيش نبود، حکايت ما و کار و تحقيرشدن، احمد زاهدی لنگرودی

از همان زمان که کسی (جوانی) در ايران اين‌روزها بين ستون‌های روزنامه و آگهی‌ها دنبال کار می‌گردد؛از همان زمان که دائم به اين آن تلفن می‌کند و دنبال کار می‌گردد؛ از همان زمان کههرجا فرم استخدام پر می‌کند و منتظر کار می‌ماند، تحقير آدمی آغاز شده‌است.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


کم نيستند دوستان و هم‌سالان من که بارها و بارها بی‌کار شده‌اند.ديگر نه سرويس رفت و آمد معنا دارد و نه غذا و نه بيمه. همه به‌سادگی پذيرفته‌ايمکه بايد بخش زيادی از درآمدمان را صرف رفتن به محل کارمان کنيم. همه به سادگيپذيرفته‌ايم که بايد خودمان محل کارمان را و گاهی اتاق رئيس‌مان را و حتا گاهی بخش‌هايياز اعضا و جوارح رئيسمان را هم تميز کنيم. و اين تازه آغاز فاجعه است. کم‌کم عادتمی‌کنيم و اين تحقير را می‌پذيريم و کم‌کم کار به جايی می‌رسد که بيش از حد توانبايد کار کنيم و می‌پذيريم و صاحب‌کار بی‌شرف هم به روی خودش نمی‌آورد و هی کار وهی کار بيشتر می‌خواهد و اگر گله‌ای داشته باشيم به پشت در اشاره می‌کند و صف متقاضيانهمين کار کريه‌مان. ديگر کاری نمی‌شود کرد جز اين‌که مثل برده سرت را پائينبياندازی و صاحب‌کارت را راضی کنی. از وعده‌های غذائی‌ات می‌زنی تا شايد پولبيشتری ته کيسه بماند. به مرور يادت می‌رود که آدمی؛ آرزوهايی داری، درس خوانده‌ای،حقوقی داری، بايد رشد کنی.

ديگر وقت ورق زدن هيچ کتاب که هيچ، روزنامه‌هم نداری و بايد کار کنی وکار کنی و کار؛ تا سود بيشتری نصيب صاحب‌کارت شود. و تحقير بيشتری می‌شوی؛ وزن کممی‌کنی. کارمی‌کنی. وزن کم می‌کنی. کار می‌کنی. اما نمی‌ميری، هربار تحقير می‌شوی. و اگراعتراض کنی، اخراج و اين دور کثيف و غير انسانی را بايد باز از نو طی کنی. و طی می‌کنيو طی می‌کنيم و که کرده‌ايم بارها. منت هر رذل خودخواهی را کشيده‌ايم و برای هر سرمايه‌دارکوتوله‌ای کار کرده‌ايم. کارمان به جايی رسيده که از صاحبان کار خواهش می‌کنيم بيايند واستثمارمان کنند؛ اگر ناراحت باشی، نمی‌بينندت؛ اگر آرزده باشی، اصلاً مهم نيست.فقط اگر مُردی و سر کارت نيامدی، زودتر بايد خبرشان کنی تا سريعاً جايگزينی برايتبيابند، چرا که تو به عنوان يک انسان دارای هيچ ارزش و حقوقی برای کارفرمايت دراين‌جا نيستی.

دنيای اين روزهای کار در ايران چنين است و تجربه‌ای مشترک احتمالاًبرای همه‌ی آن‌ها که درجست‌جوی کار هستند. بماند که فشارهای جنسيتی نيز علی‌الخصوصروی زنان در جستجوی کار هست و همواره می‌پذيريم که کارفرما حق دارد بيشترين ساعتکار را با بهترين کيفيت کار بخواهد و کمترين حقوق ممکن را بدون هيچ مزايايی پرداختکند. افسوس که اسپارتاکوس افسانه‌ای بيش نبود، افسوس.

احمد زاهدی لنگرودی
اردی‌دوزخ ۱۳۹۰ـ تهران


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2016