بحثی "فیسبوکی" درباره یک "عارضه" تقریبا ملی، تقی مختار
زندگی و موقعیت شغلی من بهگونهای است که تقریبا بطور مدام با "بزرگان" و "نامداران" عرصههایی که نام بردم در حشر و نشر و رابطهام. از این رو، اغلب ناظر و شاهد رفتار و گفتاری از برخی از آنان میشوم که نه فقط با هیچ متر و معیار امروزی سنجیده و قابل تایید و پذیرش نیست بلکه اساسا با آموزههای فرهنگی ـ سیاسی ـ اجتماعی و حتی "عقیدتی" خود آنها هم مطابقتی ندارد. و تکرار این امر بر حیرتم میافزاید
ويژه خبرنامه گويا
آقای داریوش آشوری در روزهای اخیر در واشنگتن بود و طیف فرهنگی جامعه ایرانی مقیم پایتخت ایالات متحده استقبال درخور و شایستهای از ایشان به عمل آورد. «بنیاد فرهنگی دماوند» و «کانون دوستداران فرهنگ ایران»، در دو شب پی در پی، غروب یکشنبه هشتم و غروب دوشنبه نهم سپتامبر، جلسات ویژهای برای این دانشمند و پژوهنده سرشناس و معتبر عرصه فرهنگ و زبان ترتیب دادند و در هر یک از آنها جمع کثیری از علاقهمندان و دوستداران آقای آشوری، از راههای دور و نزدیک، گرد آمدند تا از سخنرانیهای ایشان در زمینههای «پدیدارشناسی یک هبوط تاریخی» با مروری در چگونگی گذار از «شرق» به «جهان سوم» و نیز اهمیت روزآمد کردن و نیرومندسازی «زبان فارسی» برای ایجاد توان همآوردی با «مدرنیت» بهره بگیرند. نمایندگان و گزارشگران رسانههای فارسی زبان منطقه نیز، با درک اهمیت حضور این پژوهشگر و اندیشمند نامدار در واشنگتن، در هر دو مجلس حضور یافتند تا گزارشهایی مطبوعاتی و تلویزیونی از این رویداد فرهنگی تهیه کرده و به مخاطبان خود انتقال دهند. این گزارشگران، اما، در هر دو گردهمآیی، با مشکلی روبهرو شدند که نه باورکردنی بود و نه قابل هضم. آقای داریوش آشوری، به وقت حضورش در هر دو مجلس ـ و نه پیشتر ـ از برگزارکنندگان نشستها خواسته بود که از عکسبرداری و فیلمبرداری و تهیه گزارش توسط همه خبرنگاران و نمایندگان رسانههای جمعی ممانعت کنند! درخواست مصرانهای که موجبات حیرت و شگفتی هم برگزارکنندگان جلسات و هم اهالی رسانه را فراهم کرد و بحثی را پیش کشید که سخنرانیهای ایشان را تحتالشعاع خود قرار داد؛ بحث وجود تناقض فاحش در اندیشه و رفتار بسیاری از روشنفکران و بزرگان جامعه ایران که، به نظر میرسد، میتوان از آن بعنوان «عارضه»ای تقریبا ملی سخن گفت.
مدیران و گردانندگان هر دو نهاد فرهنگی واشنگتن که میزبان آقای آشوری بودند، از چند هفته قبل از برگزاری نشستها آگهیها و اطلاعیههایی را، در این خصوص، در شبکههای اجتماعی اینترنت و رسانههای محلی (از جمله هفتهنامه «ایرانیان» که من سردبیری آن را بر عهده دارم) درج کرده و علاقهمندان را به شرکت در جلسههای مذکور ترغیب کرده بودند. غروب روز یکشنبه، من و همسرم شهره عاصمی (که تهیه کننده و مجری برنامهای تلویزیونی به نام «از واشنگتن با شهره عاصمی» برای شبکه تلویزیون ماهوارهای «اندیشه» است و روزهای چهارشنبه هر هفته از تلویزیون مذکور پخش میشود) شال و کلاه کردیم و هر کدام وسایل کار خودمان را به دوش کشیدیم و از جایی در ایالت ویرجینیا به جایی در ایالت مریلند (دو حومه شهر واشنگتن در دو سوی آن) سفر کردیم تا هم خودمان از نخستین گفتار آقای آشوری بهره بگیریم و هم گزارشهایی برای هفتهنامه «ایرانیان» و تلویزیون «اندیشه» تهیه کنیم. به محل برگزاری نشست که رسیدیم مسئولان و مدیران «بنیاد فرهنگی دماوند» با نوعی خجالت و شرمساری به ما گفتند که «آقای آشوری خواسته است کسی عکس و فیلم نگیرد و گزارشی تهیه نشود.» ما، هر دو، نگاهی به هم انداختیم و در حالی که هم خندهمان گرفته بود (چون قضیه بیشتر به شوخی میمانست) و هم کنجکاو شده و مایل به کشف دلیل «ممانعت» بودیم، مدتی هاج و واج همانجا، قاطی جمعیت نسبتا زیادی که در سالن جمع بودند، باقی ماندیم تا اینکه بالاخره من کمی به خود آمدم و به شهره گفتم: «بگذار خودم بروم از آقای آشوری بپرسم ببینم آیا این حرف صحت دارد.»
رفتم سلام و علیکی با آقای آشوری، که روی یکی از صندلیهای ردیف اول نشسته بود، کردم و بعد همانجا، در حالی که دوربین عکاسی به گردن و قلم و کاغذ به دستم بود، در مقابلش زانو به زمین گذاشتم و خم شدم به طرفش و خیلی آهسته، طوری که دیگران نشنوند، پرسیدم: «راست است که گفتهاید کسی عکس و فیلم برای رسانهها نگیرد؟»
آقای آشوری گفت: «بله. »
با کنجکاوی تمام و لحنی دوستانه پرسیدم: «چرا، چه دلیلی دارد؟»
آقای آشوری گفت: «نمیخواهم، مایل نیستم...»
این جواب برای من قانع کننده نبود. ما در یک محفل یا میهمانی خصوصی نبودیم که آقای آشوری مایل باشد یا نباشد که عکس و فیلمی از ایشان برای انعکاس در رسانهها گرفته شده و یا نشود. با این حال احترام ایشان در نزد من محفوظ بود و نخواستم چنین حرفی زده باشم. از این رو، لبخند دوستانهای به لب آوردم و دوباره پرسیدم: «ولی آخر چرا؟»
آقای آشوری هم دوباره با لحنی دوستانه تکرار کرد: «نمیخواهم. هیچ عکس و فیلمی نمیخواهم گرفته شود.»
به شوخی گفتم: «میخواهید بروم یک پارتی برای خودم بیاورم تا واسطه بشود؟»
آقای آشوری کمی در روی صندلی جا به جا شد و با لبخند گفت: «اختیار دارید، من که شما را سالهاست میشناسم.»
گفتم: «پس نگران چه هستید؟»
به وضوح میدیدم که پاسخ روشن و قانع کنندهای ندارد؛ یا اگر دارد نمیخواهد بیان کند. به همین دلیل، بعد از یک مکث کوتاه، عبارات مختصری گفت به این مفهوم که: «اینجا حرفهایی میزنم که احتمالا مطابق متن و دقیق نیست، نمیخواهم دست و پا شکسته باشد.»
حالا من که تا این اندازه داریوش آشوری را دوست دارم و، واقعیت این است که، یک دلیل دیگر و عمده حضورم در این مجلس دیدار مجدد و شنیدن حرفهای همیشه آموختنی اوست، دچار سرگیجه شدهام. گرفتن عکس و فیلم خبری چه ربطی به متن دقیق و کامل گفتار او دارد؟ مگر قرار است در یک گزارش مطبوعاتی همه متن گفتار سخنران گنجانده شود؟ چرا باید حرفهایش در این مجلس را طوری بزند که اگر بخشهایی از آن در گزارشی آمد مطابق متنی که احتمالا او از پیش تهیه کرده است نباشد؟ آیا سطح شعور و فرهنگ و توانایی حرفهای همه خبرنگاران را آنچنان پایین میداند که اعتمادی به گزارشگری صحیح آنها ندارد؟ اگر خیلی در این زمینه حساس است چرا عین متنی را که تهیه کرده نمیخواند و یک کپی از آن را به خبرنگاران نمیدهد که از هر بخش آنکه مایل بودند استفاده کنند؟ اگر هیچکدام از این پیشبینیها را نکرده، خب، حالا، اگر فیلمی از سخنرانی او گرفته شود چه بهتر، چون عین گفتارش در آن ضبط خواهد بود. آیا اینها همه بهانه است و او «مایل نیست» گزارشی از سخنرانیاش در رسانههای مخالفخوان حکومت اسلامی در خارج از کشور منعکس بشود؟ اولا چرا؟ دوم اینکه مگر این سخنرانی که ایشان میخواهد بکند سیاسی و مخالفخوانی است؟ آیا از انعکاس خبر سخنرانیاش در رسانههایی که مورد تایید و پسند رژیم اسلامی نیستند احساس ناراحتی و خطر میکند؟ آیا این رسانهها را «قابل» نمیداند؟ همه این پرسشها در یک لحظه از ذهنم میگذرد و با احترامی که برایش قائل هستم میخواهم سعی کنم که او را «بفهمم» و مطابق میلش رفتار کنم. اما هنوز یک چیز از درون آزارم میدهد: اگر یک یا چند و حتی مجموع همه این دلایل موجب ممانعت او از تهیه گزارشهای خبرنگاران رسانهها شده، مساله این است که او «حق» و «اختیار» این را ندارد که در یک چنین مجلس عمومی و علنی مانع کار خبرنگاران بشود.
اما من، با آن همه حسن نیت که نسبت به او در وجودم بود، آنجا نرفته بودم که با به چالش کشیدن آقای آشوری او را دلخور و ناراحت بکنم. برخاستم و رفتم پیش شهره که هاج و واج در گوشهای از سالن ایستاده و منتظر بازگشت من و شنیدن نتیجه گفتوگوها بود.
گفتم: «نه، نمیخواهد. مایل نیست.»
پرسید: «چرا؟»
گفتم: «دلیل روشنی ندارد. میگوید مایل نیست. آدم حساس و دقیقی است و میخواهد متن صحبتهایش به همان دقتی که نوشته و یا بیان خواهد شد منعکس بشود و لابد از این بابت به خبرنگارها اطمینان ندارد.»
میپرسد: «حالا چکار کنیم؟»
میگویم: «هیچ. گرچه او نمیتواند یک چنین تصمیمی گرفته و همه ما را وادار به پذیرش آن بکند ولی من به خواستهاش احترام میگذارم و از این گزارش میگذرم.»
رفتیم بیرون ساختمان و من سیگاری گیراندم برای رفع تشنج درونی. بعضی از همکاران و دوستان و مسئولان جلسه دور ما جمع شدند؛ همه با این پرسش که «یعنی چه؟!» هیچ کدام پاسخ روشنی نداشت و همه زبان گشوده بودند به انتقاد که این اصلا در محدوده حقوق و اختیارات سخنران در یک مجلس عمومی نیست که بخواهد یک چنین تصمیمی گرفته و اصرار در عملی شدن آن بکند.
وقتی دوباره وارد مجلس شدیم، یکی از مدیران «بنیاد فرهنگی دماوند» دوید به طرف من که «با آقای آشوری صحبت کردهام ایشان با عکسبرداری و تهیه گزارش توسط شما موافقت کرده است.»
پرسیدم: «بقیه چه؟»
گفت: «فقط با شما موافقت کرده است.»
حالا حالم بیشتر بد شد. راستی آقای آشوری فکر میکند یک چنین حقی در این مجلس دارد که بخواهد به کسی که از پیش میشناسد و احتمالا مدیران و مسئولان برگزاری جلسه هم برای تایید و تصویبش پا در میانی کردهاند «حق ویژه»ای قائل شده و او را «خودی» قلمداد کرده و اجازه بدهد کارش را انجام دهد ولی دیگران نمیتوانند همان کار را بکنند؟
سخنرانی که شروع شد چند عکس گرفتم و بعد یکی از دوستان دانشگاهی اهل قلم را کنار کشیده و از او خواهش کردم گزارش مختصری از آنچه در جلسه خواهد گذشت تهیه کرده و به نشانی ایمیل نشریه بفرستد تا دست خالی از نشست آن شب برنگشته باشم. شهره هم که دیگر کاری آنجا نداشت و اجازه نیافته بود که فیلمی برای برنامهاش بگیرد. هر دو راه افتادیم و حرکت کردیم به طرف خانه.
در مسیر طولانی بازگشت به خانه، همه صحبت ما درباره حرکت حیرتآوری بود که از یک روشنفکر پیشرو و به اصطلاح مدرن و امروزی مملکتمان سر زده بود. و شگفتی ما بیشتر از این بود که چطور ممکن است میان نظرات و آموزهها و اعتقاداتی که یک چنین روشنفکری دارد و رفتار و کردار روزمرهاش تا به این حد تناقض وجود داشته باشد؟!
صبح روز بعد، وقتی سری به «فیسبوک» زدم، وسوسه شدم که در این باره مطلب کوتاهی نوشته و اشارهای به وجود یک چنین «عارضه»ای در میان روشنفکران ایرانی بکنم تا شاید کسانی به خود آیند. بلافاصله فکر کردم برای طرح یک چنین نکتهای هیچ نیازی به نام بردن از کسی نیست؛ به دو دلیل: اول اینکه «موضوع» و «مساله» و آن «عارضه»ای که میخواهم دربارهاش صحبت کنم مهم است و نه ذکر نام کسی. و دوم اینکه در صورت ذکر نام آقای آشوری، یا هر روشنفکر سرشناس دیگری که احتمالا میتوانست جای او باشد، فرصتی ایجاد خواهم کرد که برخی بلافاصله قضیه را شخصی بگیرند و له یا علیه من و ایشان موضعگیریهای خامطبعانه و غرضآلود بکنند که نه فقط کمکی به درک مساله نخواهد کرد بلکه زمینهای فراهم خواهد کرد برای هوچیها و متعصبها و دنبالهروهایی که «دفاع» از شخصیتهای مورد علاقه و ستایش خودشان را «وظیفهای ملی» میدانند.
پس، خیلی مختصر، و به نظر خودم کافی و مفید، در «فیسبوک» نوشتم:
• «آدم گاهی اوقات میماند که در برابر بعضی رویدادهای باورنکردنی یا حرکات و رفتار و کردار بسیاری از «بزرگان» فرهنگ و ادب و هنر و سیاست و غیرو میهن چه عکسالعملی نشان بدهد و چه رفتاری پیش بگیرد که هم «گوشزدی» به طرف باشد و هم «آسیبی» به شخصیت و جایگاه والا و محترم او نرساند! زندگی و موقعیت شغلی من بهگونهای است که تقریبا بطور مدام با «بزرگان» و «نامداران» عرصههایی که نام بردم در حشر و نشر و رابطهام. از این رو، اغلب ناظر و شاهد رفتار و گفتاری از برخی از آنان میشوم که نه فقط با هیچ متر و معیار امروزی سنجیده و قابل تایید و پذیرش نیست بلکه اساسا با آموزههای فرهنگی ـ سیاسی ـ اجتماعی و حتی «عقیدتی» خود آنها هم مطابقتی ندارد. و تکرار این امر بر حیرتم میافزاید. با خودم فکر میکنم یا اینها، علیرغم همه «بزرگی» و نامآوری، هنوز «کوچک»اند و یا بخاطر پرورش در دامان فرهنگی دروغزن و ریاکار، خود هیچ باوری بر همه آنچهها که خوانده و آموخته و سعی در پراکندنش دارند ـ و از این بابت به چنین درجهای از شهرت و اعتبار در نزد مردمان رسیدهاند ـ ندارند. هر بار که با یک چنین وضعیتی روبهرو میشوم (مثل دیشب که در یک نشست فرهنگی در واشنگتن با آن روبهرو شدم) دوباره از رفتار و گفتار دوگانه و متناقض این «بزرگمردان کوچک» دچار تالم شده و امیدم به فردای روشن و احیانا بهتر ایران کم رنگتر میشود.»
هنوز چند دقیقه از درج مطلب در «فیسبوک» نگذشته بود که دیدم چند نفری آن را پسندیده و مورد تایید قرار داده و به قول خودشان «لایک» زدهاند. یکی دو ساعت بعد وقتی دوباره نگاه کردم دیدم چندین ده نفر دیگر هم مطلب را پسندیده و حرف مرا مورد تایید قرار دادهاند. و برخی نیز در پای مطلب نظر یا به قول خودشان «کامنت»های کوتاه و بلند گذاشته بودند. بیشتر اینگونه نظرها در تایید سخن من و تکرار آن بود که در اینجا اشارهای به آنها نمیکنم ولی برخی دیگر حرفها و نظرات و موضوعاتی را مطرح کردند که رفته رفته دیدم نه فقط آن ملاحظه و نگرانی من درباره نام بردن یا نبردن از عامل طرح موضوع ملاحظهای بجا بوده است بلکه نشانگر «عارضه»ای دیگر در فرهنگ و در میان مردمان ماست. با ذکر چند نمونه از «کامنت»ها در اینجا سعی میکنم سیر این بحث به جانب آن عارضه دوم را نشان دهم.
• «این ریاکاری پدر ما رو در آورده.»
• «مختار جان عالی گفتی. اگر به ایرانی دو بار گوش کنی و بری برای سخنرانیش دیگر خدا را بنده نیست. یا از ترس جمهوری اسلامی میگوید از من عکس نگیر من دارم مبارزه میکنم ولی در خفا. و بخاطر همین ترس گفتارشون در خفا میماند. یا فکر میکند شهرتی پیدا کرده و حالا آدمی شده. جای خیلی تاسف است.»
• «من هم با این بزرگان حقیر برخورد کردهام که به قول فروغ برای یک بشقاب پلو همه چیزشان را میدهند. صبور باید بود. جز این هم گویا چاره دیگری نیست.»
• «از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان کوچهها و دومی در لابهلای کتابها سرگردان است. ـ ویکتور هوگو.»
• «دیدار نامآوران او را شاد نکرد. ـ «اودیسه» همر. بفارسی: از دور دل برد از جلو زهره. جناب مختار بسیار بجا بود.»
• «کاش اندکی واضحتر و بیشتر توضیح میدادید. هر چند این ریاکاریهای میان نسل شبهروشنفکر مورد اشاره شما، کاملا واضح است و مبرهن ولی چون موارد اشاره شده توسط شما عمیق و مهم هست در آسیبشناسی جامعه امروز ما، کاش روشنتر و با شفافیت کامل توضیح دهید تا نوشته شما از یک درد دل ساده به یک موضوع آگاهی بخش برای همگان بدل شود. به هر حال سپاس جناب مختار گرامی.»
• «بد را عیان باید کرد.»
وقتی دیدم اهالی «فیسبوک» دارند یواش یواش کنجکاوی نشان میدهند که بدانند طرف کی بوده، برای آوردنشان به سر خط توضیح مختصر زیر را نوشتم:
• «نخواستم تعبیر به برخورد شخصی بشود و احتمالا لطمهای ـ هر چند اندک ـ به «بزرگی» که دیشب چنین رفتاری داشت بخورد. مشکل این است که بالاخره ما همینها را داریم و هر کدامشان هم به نوبه و در حد توان خود خدمتهایی کرده و احترامی در جامعه برانگیختهاند و من هیچ مایل نیستم در شمار قدرناشناسان باشم. ولی در واقع همیشه این سئوال با من بوده است که راستی چرا اینها تا بدین حد رفتارشان با گفتار و اندیشههاشان در تناقض است!»
ولی ظاهرا دوستانی که شناسایی طرف برایشان خیلی مهمتر و «جذابتر» از اصل موضوع بود قضیه را رها نکردند و پیگیر ماجرا شدند و یکیشان «کامنت» زیر را گذاشت:
• «جناب مختار گرامی. با عرض ادب و احترامی که به شخص شما و قلم شما دارم ناگزیرم بگویم که باید برای این جامعه و برای نسل ما شرح داده شود که وضعیت ساختاری آنچه موسوم به روشنفکری ایران است در چه شرایط بحرانی و بغرنجی به سر میبرد. معمولا معدود روشنفکران حقیقی در کنج عزلت نشسته یا با جامعه قهر کردهاند و یا جامعه با آنها قهر کرده است. منظور بنده این است که ـ با پوزش باید بگوییم ـ افرادی مثل شما که حقیقت و واقعیت و ماهیت اشخاص را میبینند و میدانند میباید اندکی چشم بر رابطه دوستی خود و مصلحتبینی دوستانه ببندند و این موارد را که بدون استثنا و بصورت مکرر اتفاق میافتد بطور روشن و واضح بیان کنند. این یکی از راههای اصلی نجات جامعه جوان از گیج ماندن میان همین تناقضهای مورد اشاره شما است. اشاره روشن به اینگونه موارد میتواند رسالتی ـ هر چند سنگین ـ بر دوش شما باشد. یعنی عیان ساختن این تناقضهای گفتاری و فکری گروه بزرگی موسوم به شبهروشنفکران که بیشتر تریبونها فعلا دست همینها هست!»
دیدم مخاطبان «فیسبوکی» من دارند قضیه پنهان نگهداشتن نام «طرف مربوطه» را به نوعی رفیق بازی و مصلحتاندیشی و اینگونه چیزها تعبیر میکنند و با هندوانه گذاشتن زیر بغل من میخواهند زبانم را باز کرده و حس کنجکاوی خودشان را ارضاء کنند. تصمیم گرفتم چیزی در همین رابطه بنویسم و توجهشان را به اصل قضیه و به «موضوع» مورد اشاره جلب کنم که یکباره مطلبی دیدم از شهره و در «فیسبوک» که ظاهرا همان شب قبل، به محض رسیدنمان به خانه و قبل از آنکه بخوابد، نوشته و «پست» کرده بود. با خواندن یادداشت مثل همیشه خیلی صمیمی، رک و راست و کوتاه او آه از نهادم بر آمد و احساس کردم آب سردی ریخته شد روی سرم. ظاهرا او ملاحظاتی مثل آنچه من بکار برده بودم را ضرور ندانسته و خیلی ساده و روان و روشن نوشته بود:
• «گفتم قبل از خواب چند خطی بنویسم. امروز با دوربین و وسایل لازم به جلسه سخنرانی آقای داریوش آشوری که بنیاد فرهنگی دماوند در مریلند برگزار کرده بود رفتم تا از سخنرانی ایشان فیلمبرداری کنم. با کمال تعجب متوجه شدم که ایشان هیچ علاقهای ندارند که کسی از سخنرانیشان برای تلویزیون فیلمبرداری کند و یا احیانا برای نشریه عکسی بگیرد. من برای آقای آشوری بخاطر همه زحماتی که برای زبان ما کشیدهاند بسیار احترام قائل هستم. ولی هیچ توقع نداشتم از ایشان این برخورد را ببینم. شب خوش. گفتنیها را باید گفت.»
او این گلایه مختصر را نوشته و به صراحت از آقای آشوری نام برده بود. خیلیها هم رفته بودند نوشته او را «لایک» زده و انتقاد دوستانهاش را مورد تایید قرار داده بودند. جمعی هم در زیر یادداشت او «کامنت» گذاشته بودند؛ از جمله:
• «ما هم چند سال پیش دعوتشان کردیم به دانشگاه ساکرامنتو. آمدند و سخنانی گفتند و از پاسخ دادن به بسیاری از پرسشها طفره رفتند تا آنجا که یک آقای دکتری چنان کفرش بالا آمده بود که طفلکی نزدیک بود از زور خشم سکته بکند و کار دست ما بدهد!»
• «حتما میره ایران و میآد (شاید). خب باید بهش انتقاد مستقیم کرد که دیگه یه همچین برخوردی نکنه.»
• «میگویند هر که بارش بیشتر سر به زیرتر است و یا باید باشد، ولی این هم هست که تبختر و تکبر در ایران مهم و محترم شناخته میشده و هنوز هم میشود. این هم یک نمونهاش.»
• «من از زمانی که نشریهام را انتشار دادم با خود عهد کردم به سراغ بزرگان بزرگ نشده نروم چون ارزش کار روزنامه و روزنامهنگار را درک نکردهاند و نوع برخوردشان درشان روزنامهنگاران نیست. گذاشتم خودشان بیایند و درخواست عکس و خبر و مطلب در صفحات مجله مرا بکنند. و به این ترتیب نشریهام بسیار مورد قبول خاص و عام قرار گرفت.»
دیدم، خب، علیرغم مقاومت من، اسم آقای آشوری بالاخره به میان کشیده شده و حالا هر کس به هر دلیل دیگر هم که با او یا هر شخصیت روشنفکر دیگری مساله دارد از فرصت استفاده کرده و نیشی میزند و یا اینکه برداشتی شخصی از ماجرا میکند بیآنکه توجه خاصی به نکته من داشته باشد. «کامنت»های زیر یادداشت من هم ساعت به ساعت رو به افرایش میگذاشت و هنوز برخی از کسانی که احتمالا بخاطر اینکه در شمار «دوستان فیسبوکی» شهره نبوده و مطلب او را ندیده و نخوانده بودند هر یک به طریقی فشار میآوردند که اسم «طرف» را فاش کنم؛ از جمله:
• «من اعتقاد دارم مشکلات ما قبل از هر چیز فرهنگی است. تحول فرهنگی مستلزم نقد است؛ آن هم نقد بیرحمانه. ما در فرهنگ ایرانی وقتی مقاله مینویسم سعی میکنیم اسم افراد را نیاوریم. این نوع نوشتن و مبهمگویی بخشی از فرهنگ ترسان استبدادی ماست! باید از افراد نام برد. ما باید از این فرهنگ غلط چندین هزار ساله در همه زمینهها (ورزش، سیاست، هنر و...) رها شویم. اروپا با نقد از خودش رها شد. همه اهمیت رنسانس اروپایی در نقد بود. ما باید از اشخاص مورد انتقاد بطور روشن و واضح نام ببریم... اگر نگوییم این دایره بسته استبداد همیشه با ما خواهد بود!... در تاریخ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران همیشه اشخاصی بودهاند که در دایره این استبداد فرهنگی قرار گرفتهاند. به عنوان مثال از خلیل ملکی نام میبرم که انسانی بزرگ، با شخصیت، کاریزماتیک و نویسندهای توانا، سخنرانی چیره و مردی شجاع و یک نواندیش کامل بود. او بطور مکرر میگفت که انسان باید از وجاهت شخصی خود در مقابل منافع عموم بگذرد.»
ناگزیر شدم در جواب این شخص محترم بنویسم:
• «دوست گرامی، مساله این نیست که بنده «وجاهتی» داشته باشم و نخواهم در مقابل «منافع عموم» از آن بگذرم. مساله این است که احساس میکنم چندان لزومی هم به نام بردن از شخص بخصوصی که با رفتار دیشباش موجب نوشتن مطلب مختصر من شد نیست. مهم این بود که من ضعف و نقصانی را که در برخی از روشنفکران و «بزرگان» جامعه خودمان میبینم برملا کنم که کردم. حالا چه لزومی دارد که اسم کسی در این میان برده شود؛ بخصوص که وقتی اسم برده میشود انبوهی از هواداران سینهچاک و متعصب طرف سینهزنان راه میافتند در خیابانهای «فیسبوک»، و بطور کلی اینترنت، و «یا حسین» گویان لعنت میفرستند به «شمر» حرامزاده! و این تازه بهترین شکل قضیه است. برخی دستمال به دستها و نوکرصفتها و متزلزلهایی هم که فقط در سایه بتهاشان احساس امن و آرامش میکنند، شروع میکنند به لجنپراکنی و دلیلتراشی برای انتقاد و در نتیجه قضیه از اساس لوث میشود و میرود روی خط بگو مگوهایی که نه فقط سازنده نیست بلکه ویرانکننده هم است. دیگر اینکه بالاخره من برای خیلی از این حضرات و «بزرگان» به واقع ارج قائلم و خودم را وامدار زحمات و تلاشها و اندیشههای آنها میدانم و انصاف نیست که اگر شرایط «نقد سالم و سازنده» ـ حتی در نزد خود آنها ـ فراهم نیست موجبات جنجالی را فراهم کنم که چه بسا طرف را به حالت دفاعی کشیده و وادار به عکس العملهایی بکند که اگر چنان جنجالی بر پا نمیشد بعید بود مرتکب آنها بشود. باور کنید من نه از اسم بردن از کسی میترسم و نه بقول شما دچار «ترس از استبداد فرهنگی» هستم ولی در عین حال این را هم میدانم که در طرح انتقادی یک «عارضه» لزوما نیازی به ذکر نام «مریض» نیست.»
چند دقیقه بعد یکی آمد و زیر توضیح من نوشت:
• «آقای مختار گرامی، شما متین میفرمایید؛ بیماری را شرح دادن مهمتر است تا بیمار را نام بردن. منتهی برخی بیمارها هستند که میشود خودشان را «نماد» و حتی «منشاء» بیماری مورد نظر محسوب کرد. شاید فکر کنید اغراق میکنم ولی این عین حقیقت است. جناب مختار گرامی، با عرض ادب و احترامی که به شخص شما و قلم شما دارم ناگزیرم بگویم که باید برای این جامعه، برای نسل ما، شرح داده شود که «آنچه موسوم به روشنفکری ایران» است در چه شرایط بحرانی و بغرنجی به سر میبرد... شاید شما برخی حرفها را نمیتوانید با صدای بلند بیان کنید. شاید من مسائل را ساده میبینم. در هر حال از شما سپاسگزارم برای طرح این موضوع بسیار مهم و از آنجا که شما را نماد و نمودی از «واقعبینی» میدانم انتظارم این است که آنچه را که میبینید بطور شفاف بیان کنید. این انتظار از سر احترام و اعتقاد من به صداقت شما بوجود آمده است.»
و دوست دیگری به قضیه از زاویهای بکلی متفاوت نگاه کرد و چون من ناشر هفتهنامه «ایرانیان» هم هستم نوشت:
• «در غربت تیاتر، فیلم، موسیقی... میبینیم ولی نمیشود هیچکدام را نقد کرد چرا که سازندگانشان آگهی دهنده به رسانهها هستند؛ رسانههایی که زندگیشان از بابت چاپ این آگهیها میگذرد.»
نخیر، دیدم «موضوع اصلی» بکلی نادیده گرفته شده و مسائل حاشیهای دارد عمده میشود. دیدم این دوست عزیز با اشاره به نکتهای که اتفاقا تا حدود زیادی واقعیت دارد و بخصوص در شهری که ایشان زندگی میکند کاملا متداول است، دارد ناخواسته به مخاطبان نوشته کوتاه من نخ میدهد که اگر فلانی مایل به ذکر نام از کسی نیست برای این است که احتمالا از فرد مورد بحث برای نشریهاش آگهی گرفته و حالا زبانش پیش او بسته است! سکوت کردن و پاسخ ندادن به این دوست که شک و شبهه در میان آورده و موضوع را بکلی گردانیده بود، دیگر خیلی دیر بود. وارد بحث ناخواستهای شده بودم که ناگزیر میباید تا رسیدن به نقطهای حدودا روشن آن را ادامه دهم. در جواب نوشتم:
• «دوست عزیز، حرف شما کاملا درست است و من از روی تجربه دست اول میتوانم در این مورد شهادت بدهم ولی امیدوارم این مورد خاص را نمونهای برای اثبات واقعیتی که عنوان کردهاید نگرفته باشید. در طول بیش از پنجاه سال روزنامهنگاری ـ چه در ایران و چه در خارج ـ پرونده کاری من نشان میدهد که هیچوقت اجازه ندادهام قلمم تا به این حد ذلیل بشود. کافی است فقط یک نگاه سریع به دوره هفده ساله هفتهنامه «ایرانیان» بیاندازید و ملاحظه کنید که بارها و بارها شده است که، علیرغم دریافت آگهی، من نظر و عقیده صریح خودم درباره فیلمها و نمایشها و کتابها و برنامههای گوناگون را دادهام و از قطع آگهی هم نهراسیدهام. موردی که در اینجا آوردهام بطور کلی ربطی به آگهی و منافع و این چیزها ندارد؛ من برای فرد مورد بحث احترام بسیار قائلم و قدر کارهاش را میدانم و مایل نیستم هنگام نقد یک «عارضه کلی» انگشت اشارهام را فقط به طرف او بگیرم. همین.»
در این میان کسی پیدا شد و در زیر یادداشت مختصر شهره «کامنتی» گذاشت با این مضمون:
• «باید دید آن تلویزیون [که میخواسته از جلسه سخنرانی آقای آشوری گزارش تهیه کند] چه تلویزیونی بوده است. متاسفانه من به هیچ کدام از آنها اعتقاد ندارم... آشوری حتما برای خودش دلیل متقنی دارد. ایشان یک شبه که آشوری نشده است.»
حالا میدیدم که یک نفر جلو آمده و تلویحا میگوید من نمیدانم چرا آقای آشوری مانع کار روزنامهنگارها شده ولی از آنجا که چشمبسته همه افکار و رفتار ایشان را قبول دارم و میدانم که همینطور یک شبه و قضا قورتکی آشوری نشده است با این کار ایشان موافقم؛ بخصوص که خود من هم به هیچ کدام از تلویزیونها اعتقاد ندارم! که یعنی «من» هم مثل «قطب» خودم اگر آنجا و در آن موقعیت بودم به نمایندگان رسانههایی که اعتقادی بهشان ندارم اجازه گزارشگری نمیدادم. رسیدن به این نقطه، پس از آن همه توضیح و تفصیل، تلخ بود ولی این حسن را داشت که ما را بر میگرداند به «موضوع» و نه به حواشی آن. این بود که دوباره نشستم و با حوصله خطاب به این دوست نادیده «فیسبوکی» نوشتم:
• «آقای عزیز، البته شما میتوانید اعتقادی به «هیچ یک از تلویزیونها» نداشته باشید ولی این عدم اعتقاد مجوزی برای شما صادر نمیکند که اگر در یک محفل یا مجلس یا نشست یا جلسه «عمومی» که دربارهاش در رسانهها تبلیغ شده و مردم را ترغیب به شرکت در آن کردهاند، سخنرانی داشتید حکم کنید که رسانهها ـ حالا هر رسانهای ـ نمیباید از من عکس و فیلم بگیرند و یا گزارش تهیه کنند. این اصلا و اساسا از «اختیارات» شما خارج است. یک فرق عمده جهان مترقی و متمدن با «جهان سوم» اتفاقا همین است که در اولی رسانهها چشم و گوش و زبان جامعه هستند و کسی یا نهادی متولی آنها و یا «اختیاردارشان» نیست و آنها رسما و قانونا میتوانند و حق خود میدانند که در هر محل و مجلس و گردهمآیی «عمومی» حضور یافته و آنچه را که در آن محل و مجلس و گرهمآیی میگذرد برای مردم گزارش کنند. شما که به هیچکدام از تلویزیونها ـ و احتمالا رسانهها ـ اعتقادی ندارید تنها حقی که هنگام سخنرانی در یک محفل «عمومی» دارید این است که چنانچه یکی از این رسانهها درخواست گفتوگویی با شما کرد بپذیرید یا نپذیرید؛ همین. شما در یک مجلس «عمومی» نمیتوانید مانع گزارشگران باشید؛ مگر به ضرب چوب و چماق که ملاحظه میکنید در کشور عزیزمان در جریان است. خب، با این توضیح مختصر، من در اینکه شما از این عمل نسنجیده و نادرست ایشان چشمبسته دفاع کنید و منطقتان هم این باشد که «حتما برای خودش دلیل متقنی دارد» مشکلی نمیبینم چون احتمالا با مقوله رسانه در فرهنگ غرب عمیقا آشنا نیستید ولی معلوم است که از کسی که برای خودش هیبتی است و «یکشبه آشوری نشده» توقع دارم که اگر میخواهد دست ما را بگیرد و راه رسیدن به جهان مترقی و متمدن امروز و همدوشی و همآوردی با آن را نشانمان بدهد اینطور در قدم اول از مرحله پرت نباشد!»
شهره این توضیح مرا خوانده و زیر آن نوشته بود:
• «حرفهای تقی در مورد یک جلسه عمومی و حق رسانهها کاملا درست است. به خاطر همین من از آقای آشوری که انسان فرهیختهای است انتظار نداشتم و بعید بود که چنین حرفی بزنند. البته من به احترام شخصیت ایشان ایستادگی نکردم و مقاومتی نشان ندادم.»
دوستی با خواندن این «کامنت» شهره خطاب به او و من نوشت:
• «سرکار خانم عاصمی و دوست گرامی جناب آقای مختار، حرفهای شما کاملا درست است. این از ابتداییترین حقوق در جوامع دمکرات است و سوای اینکه چه کسی با این الفبا آشنا نیست و یا با آن مخالفت میکند، میباید جلو او ایستاد.»
و دو تن دیگر از دوستان اینطور نوشتند:
• «شاید این مشکل از آنجا ناشی میشود که ایرانیها بیشتر از هر چیز به مقام و درجه علمی افراد بها میدهند تا به اخلاق و شخصیت انسانی افراد. ما معمولا برای مدرک تحصیلی اشخاص و همینطور خوشصحبتی آنها یک نوع ارجحیت قائلیم و کسانی را که دارای این امتیازها هستند بر دیگران ترجیح داده و بزرگشان میپنداریم. به همین لحاظ وقتی در اینگونه افراد رفتاری خلاف اخلاق میبینیم از آنها مایوس میشویم در صورتی که شاید میباید فقط از علم و دانش آنها استفاده کرده و به حال خودشان رها کنیم؛ همانطور که از دندانپزشک متوقع هستیم که دندان خراب ما را درست کند و کاری به این نداریم که شاید خود او حتی دندانهایش را هر روز و بطور مرتب نمیشوید!»
• «هیچ آدم بزرگ و با شخصیتی رفتار و گفتار دوگانه و متناقض ندارد مگر کسانی که عقیده و مسلک خودشان را هر روز مثل لباس عوض میکنند و دچار خودبزرگبینی هستند. با تاسف باید بگویم تعداد اینگونه افراد کم هم نیست.»
علیرغم توضیحات دوستانه و در عین حال صریح و روشن من، و بدون کمترین توجه به همه «کامنت»های موافق و تاییدآمیز و مدللی که چندین نفر دیگر در این زمینه دادند، باز آن دوستدار متعصب آقای آشوری وارد بحث شد. و این بار زبان به متلک و تحقیر و گوشه و کنایه گشود:
• «جناب تقی مختار، شما که از روزنامهنگاری به سینما رفتید حتما خوب میدانید که رسانهها چگونه برای رسیدن به اهدافشان از هر واقعه یا کسی (با ایجاد تغییراتی در آن) به نفع خودشان استفاده میکنند. برای مثال: اگر از طرف «صدا و سیما» ی ضرغامی در آمریکا خواستند از یکی از سخنرانیهای شما (البته من خبر ندارم که شما جلسات سخنرانی دارید یا نه) گزارش تصویری تهیه کنند، آیا شما اجازه میدهید؟ حتما شما از امکانات فنآوریهای پیشرفته در عوض کردن یک موضوع خبر دارید و میدانید حتی «واج»ها را هم تغییر میدهند. در این مملکت بلبشو و درهم و برهم «صدا و سیما»ی ضرغامی این کارها را میکند چه برسد به ایالات متحده آمریکا. در ضمن به اطلاع شما برسانم من از قوانین رسانهای بیاطلاع نیستم و همیشه در اعتراض به دستگیری و زندانی شدن روزنامهنگاران کشورم با [نوشتن] مقاله یا [ایراد] سخنرانی شرکت داشتهام. به همین دلیل «کیهان» اغلب مرا مورد لطف خودش قرار میدهد و «صدا و سیما»ی ضرغامی هم بعد از آن نامه که در پاسخ به احمدینژاد (در مورد «خس و خاشاک» خواندن مردم) [نوشتم] مرا ممنوعالتصویر و [ممنوع] الصدا کرد. جناب مختار، در مورد «آشنا نبودن من با مقوله رسانه در فرهنگ غرب» باید بگویم شما بدون اطلاع و آگاهی فرمایش فرمودهاید. من اگرچه در غرب ساکن نیستم و نان غربیها را نمیخورم ولی عمیقا در مورد فرهنگ رسانهای غرب مطالعه کردهام. برای مثال نام چند نفر از بزرگترین اندیشمندان غربی را برای شما مینویسم: پروفسور هانو هارت (که چندی پیش فوت کرد)، ویلبر شرام، هارولد دی. لاسول، دانیل لرنر، فرانک لوتر موت، و... و... و... توصیه میکنم اگر توانستید کتابهای این افراد را بخوانید. با توجه به اینکه متن [نوشتههای] ایشان فلسفی و پیچیده است... میتوانید از اندیشمندان غربی کمک بگیرید. داریوش آشوری بیشک با آثار این افراد که فقط تعدادیشان را ذکر کردم، آشناست. در ضمن مگر فقط از طریق گزارش تصویری میتوان دست شما را گرفت؟ (شاید بخاطر بازی در فیلمفارسیها فقط به یادگیری از طریق سمعی و بصری علاقه دارید). کتابهای ایشان را بخوانید. البته شما که «در جهان مترقی و متمدن امروز» به سر میبرید دیگر نیازی به «همدوشی و همآوردی با آن» را ندارید.»
در این مرحله بود که فهمیدم اولا آن ملاحظاتی که من در آغاز و به هنگام طرح نکته مورد نظرم در «فیسبوک» داشتم کاملا بجا بود و ای کاش شهره هم اصلا و اساسا هیچ اسمی از آقای داریوش آشوری نمیبرد. دوم اینکه بار دیگر برایم مسجل شد که «فیسبوک» جای طرح بحثهای جدی نیست؛ هر چند که تقریبا هیچ مدیوم دیگری هم در بحث با اکثر قریب به اتفاق ما ایرانیها جای مناسبی نمیتواند باشد. پس، چند خط زیر را بعنوان ختم مقال در ادامه همه مباحثی که ظرف فقط یک روز در «فیسبوک» در گرفته بود نوشتم و خودم را کشیدم کنار:
• ببینید دوستان، من از همینگونه برخوردها نگران بودم که هیچ تمایلی به نام بردن از آقای داریوش آشوری در مطلب کوتاهی که خودم و با اسم و رسم خودم در «فیسبوک» و صفحه شخصی خودم نوشتم نداشتم. علیرغم توضیح مودبانه و فکر میکنم مستدلی که در پست قبلی به دوست نادیده آقای... دادم، ملاحظه میکنید که ایشان نه فقط آن توضیحات را «نمیخواهد دریابد» بلکه در کنار یک سری احتجاجات فرساینده شروع کرده است به متلکپرانی و گوشه و کنایه زدنی از نوع توهین و تحقیر که گرچه من به هیچوجه به دل نمیگیرم، ولی بیپاسخ گذاشتناش نیز میتواند هم ایشان را گمراه کرده و گمان بر حقانیت حرف و نظرش ببرد و هم ممکن است دیگرانی را که این بحث را دنبال میکنند دچار سوء تفاهم کند. پس ناگزیر از توضیح مختصر دیگری هستم.
ایشان، که پیداست تا حدودی با سوابق کاری و حرفهای من (در ایران) آشنایی دارد، پس از اشاره به اینکه من از روزنامهنگاری به سینما رفتهام به تشریح وضعیت رسانهها و بخصوص «صدا و سیما» در ایران میپردازد و مینویسد: «برای رسیدن به اهدافشان از هر واقعه یا کسی (با تغییراتی در آن) به نفع خودشان استفاده میکنند.» و از من میپرسد با توجه به اینکه رسانه مذکور «با استفاده از امکانات فنآوریهای پیشرفته» حتی موضوع و محتوای گزارش را تغییر میدهد، آیا اگر بخواهد از یکی از سخنرانیهای من در همین خارج از کشور گزارش تصویری تهیه کند اجازه خواهم داد یا نه. پاسخ اول و بیتردید من به این پرسش این است که اگر من در یک محل و مجلس «عمومی» برنامهای داشته باشم البته که گزارشگر «صدا و سیما» ی جمهوری اسلامی هم میتواند آنجا حضور بیابد و از آن برنامه گزارش تهیه کند. اینکه او یا همکاران و روسایش بعدا با آن گزارش چگونه رفتار خواهند کرد و چه بلایی بر سرش خواهند آورد به خودشان و به قضاوت مردم مربوط است. اولا من «نمیتوانم» و دارای آن اختیاری نیستم (در غرب) که بخواهم مانع او بشوم چون میتواند قانونا معترض من بشود که هم مانع کارش شدهام و هم قانون «آزادی مطبوعات و رسانهها» را زیر پا گذاشتهام. دیگر اینکه اگر قرار باشد از سر یک چنین نگرانیهایی افراد تک به تک بتوانند در موارد مختلف مانع «آزادی مطبوعات» و «گردش آزاد اطلاعات» بشوند آن وقت کسان و نهادهای اجتماعی و کارگزاران سیاسی هم بهترین امکان را خواهند داشت که هر بار به بهانه تشکیک در کار رسانهها و یا فرض اینکه دغلکار و دروغزن و متقلب و... هستند اجازه ندهند که عملکردشان بطور علنی پیش روی مردم گذارده شده و آگاهی عموم را نسبت به رفتار و کردار و تصمیمات آنها افزایش دهد. فرق کار رسانهها و روزنامهنگاران در غرب با آنچه در کشورهایی مثل ایران عمل میشود این است که اگر رسانهای در گزارشی از یک واقعه دست ببرد و آن را «مخدوش» کند و بخواهد حقیقت را وارونه جلوه دهد، همه کسانی که در آن واقعه سهیم بوده و نقشی داشتهاند میتوانند هم از آن گزارشگر و هم از رسانهای که آن گزارش «مخدوش و دستکاری شده و گمراهکننده» را انتشار داده شکایت قانونی کرده و آنها را به دادگاه بکشانند. کمترین حسن این اقدام قانونی این است که با گزارش آنچه در دادگاه و وضعیت پرونده مخصوصی که برای این مورد در دست بررسی است، میگذرد و نتیجهای که به دست میآید مردم از ماجرا باخبر شده و در مییابند که حقیقت چه بوده است. با این روند است که هم اصل موضوع روشن میشود و هم آن گزارشگر و آن رسانه اعتبارش را در میان مردم از دست میدهد. چنانکه «صدا و سیما»ی جمهوری اسلامی ـ حتی بیآنکه تا کنون شکایتی رسمی از آن شده و کارش به دادگاهی کشیده شده باشد ـ تا این حد در میان مردم ایران «رسوا» و «بیاعتبار» است که دوستمان بطور علنی آن را متهم به دستکاری در گزارشهایش میکند.
مشکل اینجاست که این دوست ما بخاطر علاقه چشم بسته و تعصبآمیزی که به آقای آشوری دارد و احترامی که برای ایشان قائل است (همچون خود بنده) تاب شنیدن سخنی «نازکتر از گل» درباره ایشان را ندارد و به منظور دفاع از کسی که خودش هم زبان و هم قلم و هم اندیشه رسا و روشن و با نفوذی دارد، وارد بحثی میشود که اطلاعی اگر دربارهاش دارد محدود است احتمالا به شنیدهها و روایات و یا مثلا چند کتابی که مدعی است در این خصوص خوانده است. و آنگاه که کسی به او یادآور میشود که ممکن است اطلاعاتش در این زمینه «عمیق» نباشد یکباره به تریج قبایش بر میخورد و ضمن یادآوری «اعتراضها»ی متعددش به «دستگیری و زندانی شدن روزنامهنگاران کشور» بصورت مقاله یا سخنرانی، که منجر به «ممنوع التصویر و صدا» شدنشان میشود، میگوید: باید «به اطلاع شما برسانم [که] من از قوانین رسانهای بیاطلاع نیستم و... اگرچه در غرب ساکن نیستم و نان غربیها را نمیخورم ولی عمیقا در مورد فرهنگ رسانهای غرب مطالعه کردهام.» و برای اثبات این مدعا نیز از «چند نفر از بزرگترین اندیشمندان غربی» نام برده و به من توصیه میکند که گرچه «متن نوشتههاشان فلسفی و پیچیده است» و ممکن است من برای سر در آوردن از آنها نیاز به «کمک گرفتن از اندیشمندان غربی» داشته باشم، بروم آن کتابها را پیدا کرده و بخوانم.
خب، حالا من چه باید بکنم و چه عکسالعملی نسبت به حرفها و گوشهکنایههای این دوست نشان بدهم؟ آیا اگر یادآور شوم که «اعتراض به دستگیری و زندانی کردن روزنامهنگاران کشور» ربطی به «آگاهی از قوانین مربوط به رسانهها در غرب» ندارد و میتواند صرفا نشانه آزادیخواهی یک فرد سیاسی باشد، ایشان را نخواهم رنجانید؟ اگر یادآور شوم که دولتهای غربی نه تنها نان کسانی را که در غرب زندگی میکنند (مثل بنده) به آنها نمیدهند بلکه از بابت حاصل کار و زحمتشان هر ماهه و هر ساله مالیاتی هم از آنها میگیرند، و نیز زندگی کردن در غرب به معنای جیرهخوار بودن و در نتیجه نوکر غرب بودن نیست، آیا ایشان این توضیح مرا «تودهنی» به خودش تلقی نخواهد کرد؟ اگر یادآور شوم که آن اسمهای مثلا «مهمی» که ایشان برای من ردیف کرده، نامهایی است که در آمریکا برای هر بچه محصلی آشناست و مطالبی که در کتابهاشان نوشتهاند نه فلسفی است و نه پیچیده و بغرنج که نشود به راحتی فهمید، در واقع توی ذوق ایشان نزدهام؟ اگر یادآور شوم که من چیزی حدود سی و شش سال است که در آمریکا زندگی میکنم و کارم نویسندگی و روزنامهنگاری است، عضو «انجمن روزنامهنگاران حرفهای آمریکا» و عضو «انستیتوی فیلم آمریکا» هستم و فیلمنامه و داستان به زبان انگلیسی نوشتهام و مینویسم، و مهمتر از همه اینکه از این راه نان میخورم، هر چقدر کودن و احمق ـ و حتی خر ـ باشم میباید در این مدت طولانی بالاخره زبان انگلیسی را در حدی یاد گرفته باشم که نیازی نباشد کسی از راه دور بخواهد از این بابت با گوشه و کنایه زدن تحقیرم کند، آن وقت ایشان خجالت نخواهید کشید و بور نخواهد شد؟
مضحکتر از همه اینکه دوست عزیز ما بجای تامل در موضوع، صرفا بخاطر تخطئه طرحکننده آن، کنایه میزند به بنده که شاید چون بازیگر «فیلمفارسی» بودهام اهل کتاب و کتابخوانی نیستم و بهتر است برای درک افکار جناب آشوری بروم کتابهای ایشان را بخوانم. اینطور به نظر میرسد که در پاسخ به این بخش از اظهارات ایشان من هیچ چاره ندارم جز توسل به «خاموشی» که احتمالا بهترین و کاملترین پاسخ میتواند باشد.
تقی مختار