گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! اسلام سياسی، شيعهگری و خودآگاهیهای کاذب، "حاکميت و منافع ملی" يا "حقوق مردم"؟ حمید آقایی![]() با وجودی که طرفهای اصلی درگير در جنگهای جاری در منطقه خاورميانه از سوريه تا يمن، عمدتا از نيروهای نظامی و شبه نظامی سنی و شيعه مذهب يا حاميان و وابستگان به دو قدرت اصلی اين منطقه، جمهوری اسلامی ايران و عربستان تشکيل می شوند، اما آيت الله خامنه ای بارها در سخنرانی های خود تاکيد کرده است که اين درگيريها، جنگ بين شيعه و سنی نيستند بلکه آتش آن توسط طرفداران اسلام امريکايی و دلبستگان به غرب افروخته می شود. اين در حالی است که از ميان سخنان برخی از مقامات نظامی و مذهبی اين نظام می توان استنباط نمود که جمهوری اسلامی ايران بر خلاف ادعای رهبر آن به اشکال مختلف ايدئولوژيک، نظامی و لجستيکی در منطقه خاورميانه حضور فعال دارد و در پی حفاظت از منافع استراتژيک و ژئوپليتيک خويش می باشد. برای مثال محسن رضايی دبير مجمع تشخيص مصلحت در نامه سرگشاده ای به رهبر انصارالله يمن، عبدالملک حوثی، او را برادر عبدالملک حوثی و رهبر عاليقدر يمن خطاب می کند و پيروزی نيروهای تحت رهبری را به وی تبريک می گويد" (منبع: سايت خبری تحليلی نامه نيوز). "علی اکبر ولايتی، مشاور امور بينالملل رهبر جمهوری اسلامی نيز در تاريخ ۲۶ مهرماه سال ۹۳ در ديدار با اعضای انصارالله يمن بر "حمايت جمهوری اسلامی ايران از مبارزه حکيمانه انصارالله" تاکيد کرده بود و خواهان آن شد که انصارالله در يمن نقش حزبالله در لبنان را بر عهده بگيرند. او در ضمن پيروزی شيعيان حوثی را که در پی کسب قدرت هستند، قريبالوقوع خواند و بر حمايت ايران از آنها تأکيد کرد. (www.dw.de) قاسم سليمانی در يک سخنرانی که تاريخ ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۹۲ در فارس نيوز آمده است می گويد: مرجعيت سياسی شيعه به ايران يک قدرت مضاعف از قوميت بخشيد، ضمن اينکه به شيعه کمک کرد به بازيافت قوميت شيعی [بپردازد] که اين از اثرهای ماندگار است. اگر ايران نبود اين اتفاقات هم نمیافتاد. وی در ادامه به مانور اربعين در کربلا اشاره می کند و می گويد: "اين مانور ۲۰ ميليونی در اربعين امام حسين (ع) که در کنار عربستان انجام گرفت و راهپيمايی انجام دادند، قابل وصف نيست. اين قدرت ما است.... اين تظاهر مذهبی دينی شيعه ۲۰ ميليونی، اين قدرتنمايی ما بيش از رژه مسلحانهای است که میرود هواپيماها و تانکها و توپها را که همه به حق هم هست، به نمايش بگذارد".... "اين قدرتی که شما میبينيد اين تلفيق، هنر امام بود؛ تلفيق مذهب به مليت و امام آن طوری طراحی کرد که هيچ کس بر ديگری و هيچ کدام ديگری را مغلوبه نکند. نه مذهب، دموکراسی و مردم را و نه مردم، دموکراسی و مذهب را. چه کسی چنين احساسی را میتواند [ايجاد] کند؟…...اگر کسی حس ملیگرايی داشته باشد، بايد امروز به اين راه امام سجده کند. اين کار بزرگی که امام کرد برای اين ملت و قوميت و برای اين کشور." از ميان اخبار و گزارشات فوق، مبنی بر حمايت فعال جمهوری اسلامی از شيعيان منطقه خاورميانه، سخنان قاسم سليمانی قابل توجه و تعمق است. وی در سخنرانی خود به هويت های قومی مذهبی و ملی ايرانيان و شيعيان منطقه می پردازد و به طرح جديدی که رهبر انقلاب اسلامی، آيت الله خمينی، با تلفيق اين هويت های چند گانه خلق کرد اشاره می کند؛ طرح جديدی که به مليت ها و قوميت های منطقه هويت "يگانه ای" بخشيده است. که البته اين هويت يگانه در چهارچوب ديدگاههای آيت الله خمينی چيزی جز امت اسلامی، که منافع آن فراتر از مرزهای جغرافيايی ايران است نمی توانست باشد. اصولا مقولاتی مانند "منافع ملی" و "حق حاکميت ملی"، مفاهيمی کاملا سياسی و حتی ايدئولوژيک هستند، که هر دولتی در يک دوره زمانی سياسی ، فرهنگی و اقتصادی خاص، و با توجه به موازنه نيروهای موثر در قدرت، تعريف می کند و بر مبنای آن سياست های داخلی و خارجی خود و بطور مشخص جايگاه ژئوپليتيک نظام حاکم را تنظيم می نمايد. بعبارت ديگر "منافع ملی" که امروزه مصطلح است و نيز حق حاکميت بر خاسته از آن، حاصل سرجمع ساده منافع و حقوق آحاد يک جامعه نيستند، بلکه منعکس کننده سر فصل مشترک منافع طبقات حاکم، اهداف سياسی و اقتصادی آنها و همچنين فرهنگ، هنجارهای اجتماعی و گفتمانهای غالب در هر دوره زمانی می باشند، به همين دليل نيز بجای ماهيتی حقوقی بيشتر يک ماهيت ايدئولوژيک و سياسی پيدا کرده اند. ما در تاريخ چند صد سال اخير کشورمان شاهد چندين تعريف متفاوت از منافع و حق حاکميت ملی بوده ايم که بجای اينکه بازتاب دهنده واقعی حقوق و منافع آحاد جامعه ايران بوده باشند، منعکس کننده منافع سياسی و طبقاتی نظام حاکم بر کشور بوده اند. اين تعاريف خاص از منافع و حق حاکميت ملی اما در هر دوره ای توسط ايدئولوژی سياسی نيروهای اصلی درگير در قدرت تغذيه و حمايت می شده اند. ايدئولوژی سياسی مزبور اما به نوبه خود در بستر گفتمان غالب در هر مقطعی، بتدريج شکل گرفته و توسط رهبر و يا رهبران سياسی هر دوره ای تئوريزه می شده اند. سيد محمدعلی حسينی زاده در کتاب خود "چگونگی استقرار دولت صفوی" می نويسد: "در اين زمان اکثر مردم ايران سنی بودند و شيعيان به صورت پراکنده در شهرهايی چون قم، کاشان و نواحی مازندران و گيلان حضور داشتند، اما آموزه های شيعی چون حب اهل بيت در ميان مردم وجود داشت." ....در تبريز وقتی شاه اسماعيل قصد خود را برای اعلام رسميت مذهب شيعه- آن هم در نوع افراطی آن و همراه با لعن خلفا و صحابه ی مورد احترام اهل سنت- اعلام کرد در پاسخ به مخالفت های همراهانش گفت: "مرا به اين کار واداشته اند و خدای عالم و حضرات معصومين همراه هستند و من از هيچ کس باک ندارم به توفيق الله تعالی اگر رعيت حرفی بگويند شمشير می کشم و يک کسی را زنده نمی گذارم»(عالم آرای صفوی، ص ۶۴)." همچنين در تاريخ آمده است که در اواخر حکومت سلطان محمد خوارزمشاه، که گفته می شود گرايشات شيعی داشته است، صوفی گری نيز بشدت رشد کرده بود. بعبارت ديگر، آشوبهای داخلی، آشفتگيهای اقتصادی و سياسی و شکست های پی در پی خوارزمشاهيان از يکسو و تبديل شدن مذهب شيعه و صوفی گری به نوعی از "مذهب مقاومت" در برابر مذهب رسمی حاکم که توسط خلفای سنی تحميل شده بود، زمينه های مناسبی برای خلق هويت جديدی برای ايرانيان، که هنوز شکوه ايران باستان را در مخيله خود داشتند، فراهم آوردند. اين هويت جديد اما بر پايه گفتمانِ نوين و "پيشرو" آن زمان ( البته در مقايسه با مذهب رسمی حاکم)، که می توان آنرا گفتمان "شيعه ايرانی" ناميد، توسط دولت صفويه و علمای شيعه تبديل به يک ايدئولوژی سياسی جديد برای باز تعريف منافع و حق حاکميت ملی ايرانيان می گردد. در اواخر دوران قاجار و پيش از آغاز جنبش مشروطه خواهی، بتدريج گفتمانهای جديد و مترقی مانند مدرنيته و دولت-ملت در ميان ايرانيان، بويژه روشنفکران و طبقات آگاه تر جامعه شروع به رشد می کنئد. اگرچه بخشی از روحانيت شيعه از جنبش مشروطه خواهی حمايت می کرد و رگه هايی از گفتمان "شيعه ايرانی" نيز در اين گفتمانهای جديد ديده می شدند، اما گفتمان مليت و دولت مدرن، که مشروط به قوانين ساخته دست بشر است، وجه غالب و پررنگ را تشکيل می دادند. اما باز هم همانند اوائل دوران صفويه، رشد و گسترش گفتمانهای مدرن از يکسو و آشفتگی های اقتصادی و اجتماعی و آشوبهای سياسی از سوی ديگر بتدريج زمينه های مناسبی را برای خلق و باز تعريف هويت جديدی برای ايرانيان فراهم می آورئد، که می توان آنرا "ناسيوناليسم ايرانی" ناميد، هويت جديدی که توسط حاميان روشنفکر حکومت پهلوی تبديل به يک ايدئولوژی سياسی جديد و معنا دهنده به منافع و حق حاکميت ملی ايرانيان می گردد. فرايند خلق و باز تعريف هويت سوم (و بر مبنای آن تفسير جديدی از "منافع و حق حاکميت ملی" ) در دهه چهل و پنجاه شمسی، در دوران سلطنت محمد رضا پهلوی آغاز می شود. سرخوردگی مردم از بخشهای اليت و نخبه جامعه ايران که يا از سلطنت رضا شاه و سپس محمد رضا شاه حمايت می کردند و يا در دوران جنبش ملی شدن صنعت نفت دچار خطاهای بزرگ سياسی شده بودند از يکسو، و ملاحظه دخالت مستقيم امريکا و انگليس در جريان کوتادی بيست و هشت مرداد سال ۳۲ از سوی ديگر، زمينه های مناسبی برای شکل گيری يک گفتمان جديد را فراهم آوردند. باز بودن فضای نسبی سياسی برای نيروهای مذهبی، در مقايسه با نيروهای مارکسيست (بدليل ترس از بلوک شرق)، و آسيب هايی (بويژه از لحاظ فرهنگی و سياسی) که جامعه ايران در اثر وابستگی نظام پهلوی به غرب خورده بود، نيز زمينه های شکل گيری گفتمان جديد "بازگشت به خويشتن مذهبی" را فراهم آوردند. در اين گفتمان جديد بر خلاف گفتمان مدرنيته و مليت، عوامل مذهبی بويژه فلسفه سياسی شيعه (فلسفه انتظار) دست بالايی داشتند. اين گفتمان جديد را می توان "شيعه فرا ملی" و يا "شيعه فرا ايرانی" ناميد. بر مبنای اين گفتمان جديد بود که دو فلسفه سياسی جديد خلق گرديدند. علی شريعتی "فلسفه انتظار، مکتب اعتراض" را ارائه نمود و آيت الله خمينی نظريه ولايت فقيه را طراحی کرد. و همانطور که می دانيم اين دو نيز ايدئولوژی سياسی جديدی را خلق کردند که پايه و اساس باز تعريف و خلق دوباره "هويت ايرانی"، "منافع و حق حاکميت ملی" گرديد و سياست های بين المللی و فرا منطقه ای جمهوری اسلامی را رقم زد. ميشل فوکو معتقد است که ايده ها و نظريات مشترک آحاد يک جامعه (بعبارت ديگر گفتمان غالب در هر دوره زمانی) در حقيقت محصول کنش و واکنش های موجود در روابط و مناسبات قدرت هستند؛ و افراد يک جامعه (شايد بجز بخش روشنفکر و خود آگاه آن جامعه) کمتر قادرند که خود را از اين مناسبات و گفتمان حاکم رها سازند. از اين منظر حتی بنظر من می توان گفت هويت ملی يا تاريخی که بر مبنای گفتمان غالب در هر دوره زمانی دوباره تعريف می شوند؛ و همچنين فلسفه سياسی و سپس ايدئولوژی سياسی که مطابق ميل خود حاکميت و منافع ملی را تبيين می کنند، هيچکدام از اصالت ذاتی برخوردار نيستند و در حقيقت بنوعی آگاهی کاذبی را نمايندگی می کنند که در درجه اول در کادر مناسبات قدرت حاکم شکل گرفته اند. در فرايندهای بعدی، هويت های ملی و تاريخی که در هر دوره تاريخی شکل و محتوای جديدی می يابند و نيز ايدئولوژی های سياسی مبتنی بر آنها با کشيدن خطوط تبعيض آميز بين خود و ديگران شکل تثبيت شده ای می يابند. اين خطوط تبعيض آميز می توانند، نژاد، مذهب و يا حتی جئسيت باشند؛ خطوط و مرزهايی که صرفا توسط قدرت های حاکم و بر اساس نيازهای سياسی و اقتصادی آنها، از ميان فرهنگ و تاريخ يک ملت، بطورغير طبيعی برجسته و بزرگ نمايی می گردند، که دقيقا به همين علت به آنها ماهيتی غير واقعی و کاذب می دهد. بر اين مبنا می توان گفت که گفتمانهايی که اراده گرايانه توسط نخبگان و روشنفکران جامعه تعريف و تدوين می شوند، همواره در معرض خطر تبديل شدن به يک فلسفه و ايدئولوژی سياسی خاص قرار دارند، بويژه اگر اين پروسه کاملا مستقل از مناسبات و روابط قدرت به انجام نرسد. سه گفتمان متفاوت "شيعه ايرانی"، "ناسيوناليسم ايرانی" و "شيعه فرا ملی" که ما در تاريخ چند سد سال اخير ايران شاهد بوده ايم، در واقع بدليل سياسی و بعبارت بهتر سياست زده بودن و بعضا وابسته بودن روشنفکران، نخبگان و بخش های اليت جامعه ما گفتمانهای تبعيض گر، يکطرفه و ايدئولوژيک و بنابراين کاذب شده اند و نتوانسته اند پشتوانه های خوبی برای حقوق ملت ما باشند. اما با توجه به اينکه در شکل گيری مفاهيمی مانند "حق حاکميت ملی" و بدنبال آن در تنظيم سياست خارجی يک کشور عوامل بيشماری بويژه نيروهای اصلی درگير در قدرت نقش موثری بازی می کنند و همواره، همانطور که تاريخ نشان داده است، حق حاکميت و منافع ملی بطور دلبخواه و گزينشی و بر مبنای گفتمان و فلسفه سياسی غالب تعريف شده اند، آيا پسنديده تر و منطقی تر نيست که ما اصولا خاستگاه ديگری برای تعريف منافع ملی برگزينيم؟ و آيا اصولا بهتر نيست که حتی اين واژه را بدليل آلودگی های بسيار ديگر بکار نبنديم؟! در دنيايی که روز به روز کوچکتر می شود و مرزهای فرهنگی و سنتی در حال ضعيف شدن هستند، در دنيايی که حقوق بشر و حقوق شهروندی، مستقل از فرهنگ، نژاد، سرزمين و اعتقادات مذهبی تبديل به يک مرام جهانی و عمومی شده اند؛ و همچنين برای اينکه تا حد امکان زمينه های توليد گفتمانها و فلسفه های سياسی تبعيض آميز و کاذب محدود شوند آيا معقول تر نيست که ما بجای "حاکميت و منافع ملی" از "حقوق مردم" صحبت کنيم. حقوقی که در چهار کلمه ساده و فارغ از فلسفه و ايدئولوزی سياسی خاصی، در رفاه، آزادی، امنيت و عدالت خلاصه می شوند. در اين کادر قطعا قابل توجيه نيست و بلکه نافی حقوق طبيعی مردم کشورمان است که فقر و تهيدستی در ايران امروز بيداد کند اما ميلياردها دلار صرف دخالت های نظام جمهوری اسلامی در کشورهای منطقه شود و يا به بهانه حق حاکميت و منافع ملی ميلياردها دلار صرف ماجراجويی هسته ای رهبر جمهوری اسلامی گردند. در حاليکه بخشهای محروم جامعه ايران و حتی بخش متوسط اين کشور زير خط فقر اقتصادی قرار داشته باشند. و البته در کادر گفتمان "شيعه فرا ملی"، ولايت فقيه و اسلام سياسی، صحبت های قاسم سليمانی نماينده امنيتی-نظامی علی خامنه ای در عراق، و حمايت های محسن رضايی و علی اکبر ولايتی از رهبر حوثی های در يمن کاملا قابل توجيه هستند. از کوزه شيعه فراملی، فلسفه سياسی ولايت فقيه و اسلام سياسی اين حکومت همان تراود که در اوست. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||