هر زمان راستی و درستی تمایز میان دو حوزه سیاسی و روشنفکری به موضوع ذهنمان تبدیل شوند، آنزمان میتوان به مقدمات ایجاد روشنفکری در مفهوم اصیلش امید بست. استقلال این دو از هم آغاز روشنگری ما خواهد بود. معنی سخنم این نیست که این دو حوزه نسبت بهم بی تأثیرند در حالیکه تأثر و تأثیر این دو حوزه بهم در حد معین، آشکار است. مسئله در نوع مسئولیت و تعهد این دو حوزه است که کاملاً از هم متمایزند. در حوزه سیاست، مقولاتی همچون آرایش نیروهای سیاسی، قدرت، دولت، حکومت و موضوعات مربوطه که همگی میتوانند در مصلحت سیاسی طراحی شوند، میگنجند. اما روشنفکری با مقولاتی همچون فکر، اعتقاد، نقد و نقد گذشته سنتها و نقد قدرت، دور بودن از روزمرگی و تولید فکربکر، سر و کار دارد.
دانش و شناخت این دو حوزه نیز از هم متمایزند: فرقه گرایی حاکم بر گروهای سیاسی را در نظر گیریم؛ در این زمینه آنچه در حوزه سیاست مقبول واقع است همین کافی ست که همبستگی ملی برجسته شود تا بشود بتدریج بر موانع فرقه گرایی غلبه کرد در حالیکه حوزه روشنفکری میخواهد بداند حقیقت این موانع چیستند و سرچشمهاش کجاست. مصلحت سیاسی در حوزه سیاست امر بدیهی ست حال آنکه در روشنفکری، مصلحت مطلقاً جایی ندارد. «روشنفکریِ» ایرانی به دلیل تنیدگی مطلقش به موقعیت فرهنگ ارزشی ما، نمیتوانسته بر کنار از نقد ارزشهای گذشته و بطورکلی نقد خودِ فرهنگ یا نقد قدرت سیاسی نبوده باشد. و به حتم و یقین بایست به مصلحت سیاسی روی میآورد. مصلحتی که کتمان حقیقت است. میان مصلحت سیاسی آنهم در جامعه عقب ماندهای نظیر ایران که نادیده گرفتن حقیقت است و بیان حقیقت روشنفکری، فاصله از زمین تا آسمان است. مصلحت سیاسی کاری به شناخت ریشهها ندارد و موضوعش پیشبرد امر سیاسی ست به هر قیمت. آلودگی روشنفکری ما به مصلحت سیاسی باعث شده تا نتواند در استقلال خویش ظهور کند و در استغناء طبع خویش ببالد.
چیزی که شایسته امعان و صرافت نظر است اینست که، از مشروطیت که موضوع نخبگیِ سیاسی و روشنفکری مطرح شدند تا کنون هیچ مرزی میان این دو بوجود نیامد و این دو از همان دوره نخست ظهورشان در جامعه بشدت عقب مانده کاملاً در هم تنیده و بهم وابسته بودند. بعنوان مثال، شخصیتی همچون آخوندزاده در دو نقش سیاسی و روشنفکری پا به عرصه فعالیت گذاشته بود؛ آنگاه که دین (اسلام) را نقد میکند و همزمان برای پیشبرد امر سیاسی متوسل به همان اسلام میشود و به «حریت» و «پرتستانیسم» اسلامی اهتمام و مساعی میورزد. به گمانم هر زمان که توانسته باشیم یا انرژی نهفته در ما آزاد گردد تا بتوانیم با یک جنبش فکری این دو حوزه را از هم متمایز کنیم و مصلحت سیاسی را به حوزه سیاست واگذاریم میشود امید به مقدمات تعهد روشنفکری داشت. مهمترین فعالیت حوزه روشنفکری در واقع امر باید تلاش باشد در راه شناخت ماهیت فکر و نقد آن. بیان حقیقت در هستی واقعیاش، هدف روشنفکری است که مصلحت، مخل به آن است. بنابراین تا آنزمان که تفکیک و تمایز میان این دو حوزه برجسته نشود و صورت نگیرد با این بحثهای بی مضمون و بیهوده نمیتوان ره به تدوین بیانیههای نظری در همه زمینههای مربوط به انسان ایرانی، بُرد.
نیکروز اعظمی