ویژه خبرنامه گویا - امضا محفوظ
هر بار که در کودکی به آمریکا سفر میکردیم، معمولاً سالمندان ایرانیای را میدیدم که رادیو در دست در خیابان قدم میزنند؛ با صدای بلند، روی موج کانال ایرانی خبر (یا احظارنظر) گوش میدادند. آنها همهجا بودند.
همیشه در حال راه رفتن و گوش دادن. توجهم را جلب میکردند چون یک چیزی در آنها با بقیه فرق میکرد. اما آن زمان دلیلش را نمیفهمیدم.
سالها بعد، با نقل مکان به لسآنجلس، همان تصاویر دوباره تکرار شد. زن سالمند ایرانیِ ساختمانمان در ساعات نامنظم روز پیادهرو را بالا و پایین میرفت؛ اینبار تلفن همراه جای رادیو را گرفته بود، اما صدا همان صدا بود. نمونهای دیگر، مردی با کتوشلوار سفید بود؛ هر روز، در ساعتهای مختلف، تلفن در دست و رادیویی روشن. زمان برایشان معنایی نداشت.
کمکم فهمیدم این آدمها مثل بقیه قدم نمیزنند.
این راه رفتن برای تفریح یا ورزش نیست. در هر قدم بیقراری و نگرانیست.
بعدتر معنایش برایم روشن شد. وقتی راه میروی، دنیا شبیه همهجا میشود: آسمان، خیابان، ماشینهایی که میگذرند.
صداست که مکان را عوض میکند.
تنین رادیوی فارسی؛ صداهای آشنا و لحن خاص زبان مادری.
آوای محکم «خ» و «ق»؛
نوای جملات طولانی؛
صدای «عین» از ته حنجره.
با این صداها میتوانی تصور کنی میان مردم خودت هستی و در راه خانه قدم میزنی.
برای همین است که آنها مدام قدم میزنند میان دو کشور، میان گذشته و حال.
و حالا، من هم قدم میزنم.
:::

افشاگری یک خبرنگار حکومتی درباره انتقال گسترده اجساد















