مقدمه
در ادبیات کلاسیک علوم سیاسی، ناسیونالیسم همواره به عنوان یکی از مهمترین مفاهیم شکلدهنده دولتهای مدرن شناخته شده است. ناسیونالیسم در معنای متعارف خود بر پیوند عاطفی میان ملت، سرزمین و حاکمیت سیاسی تأکید دارد و در شرایط بحران یا تهدید خارجی، زمینه بسیج اجتماعی برای دفاع از کشور را فراهم میآورد. با این حال، تحولات چند دهه اخیر در برخی جوامع اقتدارگرا نشان داده است که در شرایط خاص، نوعی وارونگی در منطق ناسیونالیستی رخ میدهد که در آن بخشی از جامعه نه تنها از فشار خارجی علیه حکومت استقبال میکند، بلکه آن را ابزاری برای نجات ملت تلقی مینماید.
این پدیده که میتوان آن را «ناسیونالیسم معکوس» نامید، هنوز جایگاه تثبیتشدهای در ادبیات علوم سیاسی ندارد، اما میتواند به عنوان یک مفهوم تحلیلی برای توضیح رفتار سیاسی جوامعی مورد استفاده قرار گیرد که در آنها شکاف میان دولت و ملت به سطحی عمیق رسیده است. در چنین شرایطی، بخشی از شهروندان به این نتیجه میرسند که تهدید اصلی متوجه موجودیت ملت نه از خارج، بلکه از درون ساختار سیاسی حاکم است؛ از این رو فشار خارجی، تحریم و حتی مداخله نظامی ممکن است به عنوان ابزارهایی برای رهایی ملی بازتعریف شوند.
ارزیابی وتحلیل رفتار برخی افراد وگروههای سیاسی در داخل وخارج از ایران در برهه زمانی حمله مشترک آمریکا واسراییل به ایران و حمایت قاطع از حمله خارجی به ایران باعث بروز وضعیتی شده است که ما در ادبیات سیاسی باید آن را تحت عنوان "ناسیونالیسم معکوس" نام گذاری کنیم.برخی از گروههای سیاسی فضای سیاسی را به گونه ای آلوده کردند که از نظر آنان حمله خارجی به تأسیسات زیربنایی نه تنها اشکالی ندارد ، بلکه برای انگیزه دادن به رهبران سیاسی این کشورها تلاش کردند تا با تشویق آنان به تسریع در انجام حملات نظامی به ایران و ویرانی کشورمان خود را ناجی مردم برای خروج از این وضعیت بخوانند.
هدف این مقاله، تبیین نظری مفهوم ناسیونالیسم معکوس، بررسی ریشههای تاریخی و اجتماعی آن و تحلیل پیامدهای احتمالی این پدیده در سپهر سیاسی ایران است.
الف ) چارچوب نظری: از ناسیونالیسم کلاسیک تا ناسیونالیسم معکوس:
در ناسیونالیسم کلاسیک، میان دولت، ملت و سرزمین نوعی همبستگی مفهومی وجود دارد. حتی مخالفان حکومت نیز در مواجهه با تهدید خارجی معمولاً از کشور دفاع میکنند، زیرا بقای ملت را مقدم بر منازعات سیاسی میدانند. اما ناسیونالیسم معکوس زمانی شکل میگیرد که این پیوند از هم گسسته شود. در این وضعیت، دولت دیگر نماینده ملت تلقی نمیشود، بلکه به عنوان مانعی در برابر بقای ملت و توسعه کشور درک میگردد. در نتیجه، فرد یا گروه سیاسی به نقطهای میرسد که تضعیف حکومت را مهمتر از دفع تهدید خارجی میداند.
در چنین الگویی، گزاره سنتی «اول کشور، سپس حکومت» جای خود را به گزاره جدیدی میدهد:
" اگر حکومت بقای کشور را تهدید کند، حذف حکومت بر سایر ملاحظات اولویت دارد."
ناسیونالیسم معکوس را میتوان محصول بحران مشروعیت دانست؛ بحرانی که در آن دولت توانایی خود را برای نمایندگی اراده عمومی از دست میدهد و بخشی از جامعه میان حکومت و وطن تمایز قائل میشود.
ب) ویژگیهای رفتاری ناسیونالیسم معکوس:
نخستین ویژگی این پدیده، فروپاشی پیوند عاطفی میان حکومت و سرزمین است. در ذهن حاملان این گرایش، حکومت نه بخشی از کشور، بلکه نوعی نیروی اشغالگر یا مانع توسعه ملی تلقی میشود.
ویژگی دوم، تقدم آزادی سیاسی بر امنیت ملی است. برخلاف ناسیونالیسم سنتی که امنیت را پیششرط آزادی میداند، ناسیونالیسم معکوس آمادگی بیشتری برای پذیرش ریسکهای ناشی از بیثباتی، فشار خارجی و حتی جنگ از خود نشان میدهد.
سومین ویژگی، شکلگیری خشم تاریخی و احساس انتقام سیاسی است. تجربه طولانی سرکوب، زندان، تبعیض یا ناکامی در دستیابی به تغییر سیاسی، میتواند به شکلگیری نوعی خشم انباشته منجر شود که در آن هر نیرویی که توان تضعیف حکومت را داشته باشد، به صورت بالقوه مورد حمایت قرار میگیرد.
چهارمین ویژگی، آرمانسازی از قدرتهای خارجی است. در این حالت، بازیگران خارجی نه به عنوان دولتهایی دارای منافع خاص، بلکه به عنوان ابزارهای رهاییبخش تصور میشوند. این تصور معمولاً پیچیدگیهای ژئوپلیتیکی و هزینههای بلندمدت مداخله خارجی را نادیده میگیرد.
ج) نمونههای تاریخی در جهان:
تاریخ معاصر نمونههای متعددی از گرایشهای مشابه را نشان میدهد.
1- در عراق دوران صدام حسین، بخشی از اپوزیسیون خارج کشور از حمله آمریکا در سال ۲۰۰۳ حمایت کرد. استدلال آنان این بود که ساختار سیاسی موجود از طریق سازوکارهای داخلی قابل تغییر نیست. اگرچه حکومت صدام سقوط کرد، اما پیامدهای آن شامل فروپاشی نهادهای دولتی، جنگ داخلی، ظهور گروههای تروریستی و بحرانهای طولانیمدت شد.
2- در لیبی نیز بخشی از مخالفان معمر قذافی از مداخله ناتو استقبال کردند. نتیجه کوتاهمدت، سقوط رژیم بود؛ اما در بلندمدت، کشور وارد چرخهای از بیثباتی و جنگ داخلی شد.
3- در افغانستان، برخی نیروهای سیاسی از مداخله آمریکا استقبال کردند، اما بازگشت مجدد طالبان پس از دو دهه نشان داد که تغییرات مبتنی بر مداخله خارجی الزاماً به نهادینه شدن نظم سیاسی جدید منجر نمیشود.
این نمونهها نشان میدهند که ناسیونالیسم معکوس معمولاً بر پایه ناامیدی از تغییر داخلی شکل میگیرد، اما پیامدهای آن اغلب بسیار پیچیدهتر از انتظارات اولیه است.
د) ناسیونالیسم معکوس در ایران:
اگرچه ناسیونالیسم ایرانی در یک قرن اخیر عمدتاً بر استقلال ملی و مقابله با مداخله خارجی استوار بوده است، اما در سالهای اخیر نشانههایی از ظهور ناسیونالیسم معکوس در بخشی از جامعه ایران مشاهده میشود.
عوامل متعددی در شکلگیری این پدیده نقش داشتهاند:
نخست، بحران مشروعیت سیاسی. هرچه فاصله میان دولت و جامعه افزایش یابد، احتمال جدایی ذهنی میان حکومت و ملت نیز بیشتر میشود.
دوم، سرخوردگی ناشی از شکست یا سرکوب جنبشهای اعتراضی. بخشی از جامعه پس از تجربه اعتراضات و ناکامی در تحقق تغییرات مورد انتظار، به این نتیجه رسیده است که سازوکارهای داخلی توانایی اصلاح وضعیت را ندارند.
سوم، مهاجرت گسترده نخبگان و فعالان سیاسی. بخشی از اپوزیسیون خارج کشور در شرایطی فعالیت میکند که هزینههای مستقیم جنگ یا بیثباتی را متحمل نمیشود و همین امر میتواند بر نوع ارزیابی آنان از مداخله خارجی اثر بگذارد.
چهارم، گسترش شبکههای اجتماعی و تشدید قطبیسازی سیاسی که موجب تقویت منطق «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است» شده است.
ه) نمودهای عملی ناسیونالیسم معکوس در ایران:
ناسیونالیسم معکوس صرفاً در حمایت از حمله نظامی خارجی خلاصه نمیشود. این پدیده میتواند در قالب حمایت از تحریمهای گسترده اقتصادی، استقبال از فشارهای بینالمللی علیه کشور، توجیه حملات به زیرساختهای ملی یا کاهش حساسیت نسبت به حاکمیت ملی نیز بروز یابد.
در این وضعیت، منافع کوتاهمدت ناشی از تضعیف حکومت بر هزینههای بلندمدت وارد شده به جامعه ترجیح داده میشود. به بیان دیگر، تمایز میان «هزینه ملی» و «فایده سیاسی» دچار اختلال میگردد.
و) پیامدهای سیاسی و اجتماعی:
رشد ناسیونالیسم معکوس میتواند پیامدهای عمیقی برای آینده ایران داشته باشد.
نخستین پیامد، شکاف در تعریف وطندوستی است. برای نخستین بار در تاریخ معاصر ایران، دو روایت متفاوت از منافع ملی در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
دومین پیامد، دشوار شدن شکلگیری اجماع ملی و ائتلافهای سیاسی فراگیر است. زمانی که نیروهای سیاسی بر سر اصل رابطه با قدرتهای خارجی توافق نداشته باشند، امکان شکلگیری پروژههای ملی کاهش مییابد.
سومین پیامد، افزایش قطبیسازی اجتماعی است. در چنین شرایطی، مخالفان یکدیگر را یا به خیانت ملی و یا به حمایت از استبداد متهم میکنند و فضای گفتوگوی عقلانی محدود میشود.
چهارمین پیامد، بحران مشروعیت در دوران گذار است. حتی اگر تغییر سیاسی رخ دهد، این پرسش باقی خواهد ماند که آیا نظم جدید حاصل اراده ملی بوده یا محصول فشار خارجی.
پنجمین پیامد، تغییر در فرهنگ سیاسی نسلهای جدید است. ناسیونالیسم معکوس ممکن است این تصور را تقویت کند که راهحل مشکلات کشور نه در سازماندهی داخلی، بلکه در تحولات خارجی نهفته است؛ موضوعی که میتواند ظرفیت جامعه برای نهادسازی و کنش جمعی مستقل را تضعیف کند.
نتیجهگیری:
ناسیونالیسم معکوس را میتوان یکی از مهمترین پیامدهای بحران مشروعیت در جوامع دچار گسست دولت-ملت دانست. این پدیده نه صرفاً یک موضع سیاسی، بلکه نشانهای از تحول عمیق در فرهنگ سیاسی و بازتعریف رابطه میان ملت، دولت و منافع ملی است.
در ایران، ظهور این گرایش را باید بیش از آنکه یک ایدئولوژی مستقل بدانیم، واکنشی اجتماعی به تجربههای انباشته سرکوب، ناامیدی سیاسی و کاهش اعتماد عمومی تلقی کنیم. با این حال، تجربه تاریخی کشورهای مختلف نشان میدهد که اتکای بیش از حد به مداخله خارجی میتواند پیامدهایی پیشبینیناپذیر برای انسجام ملی، دولتسازی و ثبات سیاسی به همراه داشته باشد.
از این منظر، ناسیونالیسم معکوس را میتوان نه پایان ناسیونالیسم ایرانی، بلکه نشانه ورود آن به مرحلهای جدید از بحران و بازتعریف دانست؛ مرحلهای که در آن پرسشهای بنیادین درباره مشروعیت، وطندوستی، استقلال و مسیر تغییر سیاسی بار دیگر به مرکز منازعات فکری و سیاسی ایران بازگشتهاند.
ابراهیم روشندل
دهم خرداد 1405

















