ناسیونالیسم معکوس و مغالطه آزادی از مسیر ویرانی
مقدمه
انتشار مقاله «ناسیونالیسم معکوس: بازخوانی یک پدیده نوظهور در جامعهشناسی سیاسی ایران» واکنشهای مختلفی را در فضای فکری و سیاسی ایران برانگیخت. بخش قابل توجهی از این واکنشها نه متوجه بنیان نظری مقاله، بلکه متوجه نتایج سیاسی ناخواستهای بود که این مفهوم برای برخی جریانهای سیاسی ایجاد میکند. یکی از نقدهای منتشر شده علیه این مقاله (بقلم دکتر کنگرلو) تلاش میکند نشان دهد که مفهوم «ناسیونالیسم معکوس» اساساً اشتباه است و آنچه اینجانب تحت این عنوان توصیف کرده ام، در حقیقت شکل رادیکالتری از میهندوستی و آزادیخواهی است.
با این حال، بررسی دقیق متن نقد نشان میدهد که منتقد نه تنها موفق به ابطال نظریه نشده، بلکه ناخواسته مهمترین گزارههای آن را تأیید کرده است.مسئله اصلی اینجاست که منتقد میان «توضیح یک پدیده» و «داوری اخلاقی درباره آن» تمایز قائل نشده است.مقاله ناسیونالیسم معکوس در پی پاسخ به این پرسش بود که:
"چرا بخشی از یک جامعه حاضر میشود برای دستیابی به اهداف سیاسی داخلی، از فشار خارجی، تحریم اقتصادی یا حتی حمله نظامی علیه کشور خود استقبال کند؟"
اما منتقد به جای پاسخ به این پرسش، تلاش کرده است ثابت کند که چنین رفتاری از نظر اخلاقی قابل دفاع است.این دو بحث کاملاً متفاوتاند.
خطای نخست: جایگزینی بحث توصیفی با بحث هنجاری
بزرگترین ضعف منطقی نقد حاضر آن است که یک مفهوم جامعهشناختی را به یک داوری اخلاقی تقلیل میدهد.مقاله هرگز نگفته است که کسانی که از فشار خارجی حمایت میکنند «خائن» هستند.همچنین مقاله هرگز ادعا نکرده است که جمهوری اسلامی دارای مشروعیت سیاسی است.برعکس، مقاله تصریح میکند که ناسیونالیسم معکوس محصول بحران مشروعیت، سرکوب سیاسی و گسست دولت و ملت است.اما منتقد به جای نقد مفهوم، درصدد دفاع از مشروعیت رفتار حاملان آن برآمده است.این دقیقاً مانند آن است که کسی مفهوم «رادیکالیسم سیاسی» را مطالعه کند و منتقد در پاسخ بگوید:
"رادیکالها حق دارند عصبانی باشند."
بنابراین حق داشتن یا نداشتن، وجود پدیده را نفی نمیکند.
خطای دوم: تأیید ناخواسته نظریه
منتقد میگوید:
- دولت به دشمن ملت تبدیل شده است.
- فشار خارجی میتواند ابزار نجات باشد.
- حمله خارجی ممکن است آخرین راه باقیمانده باشد.
- هزینههای ملی قابل تحمل است اگر به سقوط حکومت منجر شود.
اما این دقیقاً همان چیزی است که مقاله آن را ناسیونالیسم معکوس نامیده است.بنابراین منتقد در عمل نظریه را رد نمیکند.او صرفاً میگوید این پدیده از نظر اخلاقی موجه است.اما مشروع دانستن یک رفتار، وجود آن رفتار را از میان نمیبرد.
خطای سوم: فروکاستن ملت به اپوزیسیون
در سراسر متن نقد، نوعی فرض پنهان وجود دارد:
"هر آنچه اپوزیسیون بخواهد، الزاماً معادل منافع ملت است".
این گزاره از نظر فلسفه سیاسی نه اثباتپذیر است و نه بدیهی.
ملت مجموعهای از هشتاد میلیون انسان با منافع، نگرانیها و ترجیحات متفاوت است.هیچ جریان سیاسی حق ندارد خود را تجسم انحصاری ملت معرفی کند.به همین دلیل است که در نظریههای دموکراتیک، مفهوم «منافع ملی» از اراده یک گروه سیاسی خاص استخراج نمیشود.
اگر فردی خواهان بمباران زیرساختهای برق، انرژی، حملونقل یا صنایع کشور باشد، نمیتواند صرفاً با استناد به مخالفت خود با حکومت ادعا کند که موضعش عین منافع ملی است.چنین ادعایی خود نوعی مصادره مفهوم ملت است.
خطای چهارم: مغالطه فرانسه اشغالی
منتقد برای توجیه همکاری با قدرتهای خارجی به مقاومت فرانسه در برابر آلمان نازی استناد میکند.این قیاس از بنیاد نادرست است.
در فرانسه:
- کشور توسط ارتش خارجی اشغال شده بود؛
- حاکمیت ملی از میان رفته بود؛
- دولت ویشی تحت سلطه مستقیم قدرت اشغالگر قرار داشت.
اما در ایران:
- نزاع میان نیروهای داخلی بر سر ماهیت حکومت است؛
- کشور تحت اشغال خارجی نیست؛
- زیرساختهایی که هدف حمله قرار میگیرند متعلق به ملت ایراناند.
در نتیجه قیاس میان این دو وضعیت، نمونه کلاسیک «قیاس معالفارق» است. این قیاس از نظر نویسنده با تفاوتهای تاریخی و سیاسی مهمی مواجه است.
خطای پنجم: نادیده گرفتن مسئولیت اخلاقی اپوزیسیون
منتقد بارها به درستی از مسئولیت جمهوری اسلامی در ایجاد بحرانهای کشور سخن میگوید.
اما از یک نکته مهم غفلت میکند:
مسئولیت حکومت، مسئولیت اپوزیسیون را از میان نمیبرد.
در فلسفه سیاسی مدرن، کنشگران سیاسی نه فقط بر اساس اهداف، بلکه بر اساس ابزارهای مورد استفاده نیز داوری میشوند.اگر یک اپوزیسیون برای دستیابی به قدرت، از نیروی خارجی بخواهد که فشار اقتصادی یا نظامی بر جامعه وارد کند، آن اپوزیسیون نیز در قبال پیامدهای این سیاست مسئولیت اخلاقی و سیاسی خواهد داشت.نمیتوان همزمان خواهان تشدید فشارها بود و سپس هزینههای انسانی آن را صرفاً به گردن حکومت انداخت.
تناقض بنیادین پهلویسم جدید
یکی از مهمترین مصادیق ناسیونالیسم معکوس در فضای سیاسی ایران، بخشی از گفتمان شکلگرفته پیرامون رضا پهلوی است.این جریان از یک سو خود را وارث ناسیونالیسم ایرانی معرفی میکند و از سوی دیگر بارها از فشار خارجی علیه ایران استقبال کرده است.
تناقض اصلی در همین نقطه نهفته است.
ناسیونالیسم کلاسیک بر سه اصل استوار است:
۱. استقلال ملی
۲. حاکمیت ملی
۳. اولویت منافع ملی بر منافع گروهی
اما نویسنده معتقد است بخشی از فعالان و هواداران این جریان در سالهای اخیر:
- از تحریمهای گسترده حمایت کرده است؛
- از سیاست فشار حداکثری آمریکا استقبال کرده است؛
- حملات اسرائیل علیه اهداف داخل ایران را فرصت سیاسی توصیف کرده است؛
- و بارها از دولتهای خارجی خواسته است فشار خود را بر ایران افزایش دهند.
حتی اگر همه این اقدامات با نیت تغییر حکومت انجام شده باشد، باز هم یک پرسش بنیادین باقی میماند:
چگونه میتوان همزمان مدعی دفاع از منافع ملی بود و از اقداماتی حمایت کرد که هزینه آن مستقیماً بر دوش همان ملت قرار میگیرد؟این همان تناقضی است که مفهوم ناسیونالیسم معکوس برای توضیح آن مطرح شده است.
اجازه بفرمایید برای تشریح این مطلب کمی به جزئیات بپردازیم.
ناسیونالیسم معکوس و پارادوکس پهلویسم معاصر
در سالهای اخیر، یکی از مهمترین مصادیق عملی ناسیونالیسم معکوس را میتوان در بخشی از گفتمان سیاسی پیرامون رضا پهلوی مشاهده کرد.
نکته قابل توجه آن است که این جریان خود را وارث سنت ناسیونالیسم ایرانی معرفی میکند، اما همزمان در بزنگاههای ژئوپلیتیک به مواضعی نزدیک شده است که در ناسیونالیسم کلاسیک ایرانی سابقه چندانی ندارد.
برای نمونه، رضا پهلوی در مصاحبهای در فوریه ۲۰۲۶ تصریح کرد که مداخله نظامی آمریکا میتواند به نجات جان انسانها کمک کند و از دولت آمریکا خواست زمان زیادی را صرف مذاکره با جمهوری اسلامی نکند. وی همچنین اظهار داشت که حمله نظامی میتواند سقوط حکومت را تسریع کند.
در همان مقطع، او ابراز امیدواری کرد که این حملات روند فروپاشی حکومت را سرعت ببخشد و زمینه بازگشت مردم به خیابانها را فراهم کند.
در مارس ۲۰۲۶ نیز وی مستقیماً از رئیسجمهور آمریکا و نخستوزیر اسرائیل خواست فشار بر ساختارهای حکومتی جمهوری اسلامی ادامه یابد و اعلام کرد که «لحظه آزادی ایران» با حمایت آمریکا و اسرائیل نزدیک است.
همچنین در برخی مواضع عمومی، حملات آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی به عنوان نوعی «مداخله بشردوستانه» توصیف شد؛ تعبیری که در ادبیات حقوق بینالملل معمولاً برای توجیه مداخلات خارجی به کار میرود.
آزادی از مسیر ویرانی: یک پارادوکس سیاسی
تجربه عراق، لیبی و افغانستان صرفاً به دلیل وجود دیکتاتورها شکست نخورد.مسئله اصلی آن بود که بخشی از اپوزیسیون تصور میکرد حذف حکومت به خودی خود به آزادی منجر میشود.اما آزادی بدون نهاد، به هرجومرج تبدیل میشود.
دموکراسی محصول بمباران نیست بلکه دموکراسی محصول نهادسازی است.قدرت خارجی میتواند رژیمی را سرنگون کند، اما نمیتواند جامعه مدنی، اعتماد اجتماعی، فرهنگ سیاسی و مشروعیت ملی تولید کند.همین واقعیت تاریخی است که مفهوم ناسیونالیسم معکوس را به یک هشدار نظری تبدیل میکند.
نتیجهگیری
منتقد مقاله ناسیونالیسم معکوس تلاش میکند اثبات کند که حمایت از فشار خارجی علیه یک حکومت سرکوبگر الزاماً ضدملی نیست.حتی اگر این ادعا را بپذیریم، باز هم اصل نظریه پابرجاست.زیرا موضوع مقاله قضاوت اخلاقی درباره این رفتار نیست.موضوع مقاله توصیف یک تحول مهم در فرهنگ سیاسی ایران است:
تحولی که در آن بخشی از جامعه اپوزیسیون ایرانی خارج از کشور سطح اعتراض به رفتار جمهوری اسلامی را تا آن اندازه افزایش داده است که از برخی فشارها یا اقدامات خارجی علیه حکومت حمایت میکند. نویسنده معتقد است بخشی از حامیان این رویکرد، آسیبهای احتمالی ناشی از فشارها یا حملات خارجی را در برابر هدف تغییر حکومت کماهمیتتر ارزیابی میکنند. همچنین از نگاه نویسنده، در برخی مواضع آقای رضا پهلوی نیز این رویکرد دیده میشود که وی آمادگی پذیرش برخی هزینههای ناشی از افزایش فشار بر حکومت را دارد، زیرا سقوط جمهوری اسلامی را بر سایر ملاحظات سیاسی مقدم میداند.
این دقیقاً همان چیزی است که ناسیونالیسم معکوس نامیده شده است.
بنابراین منتقد نه تنها موفق به ابطال مفهوم نشده، بلکه با دفاع مفصل خود از ضرورت فشار خارجی، در عمل مهمترین شواهد تجربی برای وجود آن را ارائه کرده است.
اگر ناسیونالیسم کلاسیک از کشور برای حفظ حکومت دفاع میکرد، ناسیونالیسم معکوس حاضر است به کشور آسیب وارد شود تا حکومت سقوط کند.تفاوت این دو نه در میزان خشم سیاسی، بلکه در جایگاه «منافع ملی» در سلسله مراتب ارزشهای سیاسی است.
ابراهیم روشندل

















