Saturday, Jun 13, 2026

صفحه نخست » عبور خشونت از خط قرمز بقا، ماشالله با سوزنی در پا

mashala.jpgلینک به اپیزود اول: عدالت‌خواهی یک پسر روستایی

لینک به اپیزود دوم: رفراندوم، مشت عباس‌شاه و انقلابی که داخل مشت بسته بود

ماشالله با سوزنی در پا

(اپیزود سوم)

۱۱

انقلاب هنوز در کوچه‌ها و محله‌ها مشغول جا باز کردن برای خودش بود. ماشالله همچنان گیج و ناظر ماجراها بود. او در روستا بزرگ شده بود؛ جایی که تلویزیون نداشتند و خبرها بیشتر از دهان مردم بیرون می‌آمد تا از رادیو و روزنامه. به جای آنکه انقلاب را از کتاب‌ها بشناسد، روز به روز با آن زندگی می‌کرد. هر صبح که از خواب بیدار می‌شد، صفحه تازه‌ای از آن را می‌دید؛ بی‌آنکه بداند داستان به کجا می‌رود.

هنوز انقلاب با دنیای کودکی او برخورد مستقیمی نداشت. باغ‌ها بودند، جوی آب بود، گربه سیاه تپلش هنوز در خاطره‌ها زنده بود و بازیگوشی‌های نوجوانی هنوز رمق خود را از دست نداده بودند. اما کم‌کم اتفاق‌هایی از راه می‌رسیدند که انگار می‌خواستند او را از آن دنیا بیرون بکشند.

در یکی از روزهای تابستان، خبر رسید که پسرخاله بزرگش شهید شده است.

همان پسرخاله‌ای که دانشجوی ممتاز دانشگاه شریف بود و بعدها مهندس راه و ساختمان شده بود. همان کسی که در ماجرای دنبلان، ماشالله را سخت تنبیه کرده بود. با این حال، ماشالله مدت‌ها بود که دلخوری پسرخاله را کنار گذاشته بود. در خانواده آنها کینه جایی نداشت. خاطره آن حادثه در ذهنش مانده بود، اما رنجش نه.

پسرخاله برای طراحی و اجرای پروژه یک پل به منطقه جنگی رفته بود. ترکش خمپاره‌ای به سینه‌اش اصابت کرده و قلبش را شکافته بود.

همه از او به نیکی یاد می‌کردند. مردی مهربان، دلسوز و اهل دستگیری از دیگران بود. بعدها ماشالله شنید که بخشی از حقوق ماهانه‌اش را به پرورشگاهی اهدا می‌کرد که سال‌های کودکی خود را در آن گذرانده بود. از همان پرورشگاه راهش را تا دانشگاه شریف باز کرده بود و هرگز گذشته‌اش را فراموش نکرده بود.

وقتی خبر شهادتش رسید، ماشالله هق‌هق گریه کرد.

در تمام عمرش، تعداد دفعاتی که چنین گریه‌ای کرده بود، از انگشتان یک دست فراتر نمی‌رفت و این اولین آنها بود.

وقتی جنازه را در سردخانه بیمارستان دید، بیشتر بدنش سالم بود. تنها ترکش کوچکی از روی سینه گذشته، اورکت نظامی‌اش را سوراخ کرده و قلبش را شکافته بود. صورتش آرام بود؛ آن‌قدر آرام که انگار خوابیده باشد.

ماشالله کنار پیکر او ایستاد و گریست.

نه به خاطر انقلاب.

نه به خاطر جنگ.

نه حتی به خاطر مرگ.

او احساس می‌کرد یکی از محکم‌ترین تکیه‌گاه‌های زندگی‌اش را از دست داده است. مردی که هر وقت می‌آمد، با خودش نوعی امنیت می‌آورد. همان کسی که اگر ساعت گران‌قیمتش را به دست ماشالله می‌بست، نگران گم شدنش نبود. همان کسی که دلش برای آدم‌های ضعیف می‌سوخت و همیشه می‌خواست باری از دوش دیگران بردارد.

مرگ او برای ماشالله بیشتر از آنکه یک واقعه انقلابی باشد، یک فقدان شخصی بود.

با این حال، شهادت پسرخاله باعث شد نگاهش به انقلاب تغییر کند. از یک سو انقلاب را متهم می‌کرد. با خودش می‌گفت در زمان شاه، کودکی را به پرورشگاه سپردند و آن‌قدر از او حمایت کردند که مهندس شد، اما انقلاب او را به جنگ فرستاد تا کشته شود.

از سوی دیگر، نمی‌توانست به سادگی از کنار آرمانی بگذرد که پسرخاله‌اش با تمام وجود به آن باور داشت و جانش را در راهش از دست داده بود. نه اینکه همه چیز را فهمیده باشد یا همه چیز را پذیرفته باشد؛ فقط احساس می‌کرد دیگر نمی‌تواند مثل گذشته با قاطعیت قضاوت کند.

در ذهن او، سرزنش انقلاب تا حدی به معنای نادیده گرفتن باور و انتخاب پسرخاله‌اش بود. از طرفی هر وقت به جنگ فکر می‌کرد، انقلاب هم به یادش می‌آمد و هر وقت به انقلاب فکر می‌کرد، تصویر جنگ پیش چشمش زنده می‌شد. این دو آن‌قدر در ذهنش به هم گره خورده بودند که نمی‌توانست به آسانی از هم جدایشان کند. گاهی احساس می‌کرد اگر انقلاب را مقصر بداند، انگار از ارزش کاری که پسرخاله‌اش برای دفاع از کشور انجام داده بود کم کرده است؛ و همین تردید، قضاوت را برایش دشوار می‌کرد.

از آن روز به بعد، فقدان‌ها یکی‌یکی از راه رسیدند.

گربه سیاه تپلش قبلاً ناپدید شده بود.

باغ‌ها کم‌جان‌تر شدند.

صدای جیرجیرک‌ها کمتر به گوش رسید.

پاتوق کنار جوی آب آرام‌آرام متروکه شد.

جوان‌ها مهاجرت کردند.

خانه‌ها خالی ماندند.

حتی کم‌کم شنید که نام برادر بزرگ خودش هم به عنوان یکی از گروه‌های هروئینی مخفی بر سر زبان‌ها می‌چرخد. مادرش چند روز بیمار شد، ولی برادر ماشالله قسم خورده بود که من جزو آنها نیستم.

پدرش می‌گفت اگر معتاد شده باشد، دیگر قسمش معنایی ندارد. او شبی هنگام علوفه دادن به گاوها سکته مغزی کرد و با آنکه زنده ماند، ولی دیگر آن آدم سابق نشد؛ همان آدمی که در شب‌های زمستان، چله بزرگ، برای بچه‌ها افسانه می‌گفت و ماشالله یک بار به خاطر ناتمام رها کردن افسانه، با او دعوا گرفته بود.

و اتفاق‌های دیگری هم در راه بودند که هنوز نیامده بودند.

در ذهن ماشالله، همه اینها کم‌کم به آلبومی تبدیل می‌شد که بعدها نامش را «آلبوم فقدان‌ها» گذاشت.


۱۲

جنگ ایران و عراق در جریان بود. اخبار جنگ همه جا حضور داشت؛ در رادیو، بلندگوهای مساجد، حرف‌های کوچه و خیابان و حتی در سکوت آدم‌ها. ماشالله می‌شنید، در ذهنش نگه می‌داشت و روی هم تلنبار می‌کرد، اما هنوز چارچوبی برای فهمیدن نداشت. خبرها می‌آمدند و می‌رفتند و او فقط حملشان می‌کرد.

دائم خبر تلفات جنگ می‌رسید. تشییع جنازه‌های روزهای جمعه خود نشانه همین تلفات بود. از اقوام دور و نزدیک خبر می‌آمد که پسر فلانی شهید شده است. یکی مفقودالاثر شده بود. دیگری با بدنی مجروح در بیمارستان افتاده بود و خانواده‌اش هنوز نمی‌دانستند زنده است یا نه.

جلو مسجد همیشه شلوغ بود. مردم کمک‌هایشان را برای جبهه می‌آوردند. روی دیوارها نوشته بودند: «محل نام‌نویسی داوطلبان اعزام به جبهه.»

وانتی هم مدام در خیابان‌ها می‌چرخید و از بلندگویش اعلام می‌کرد:

«امشب بعد از نماز مغرب و عشا، سخنرانی حجت‌الاسلام...»

هم‌زمان، احکام شلاق و زندان برای کوچک‌ترین تخلفات اخلاقی و ضداسلامی اجرا می‌شد. جوان‌هایی را که در پارک ترانه می‌خواندند جمع می‌کردند. خوشگذرانی‌های پنهانی دیگر ساده نبود؛ خطر داشت، سنگین بود و گاهی بهایش را همان روز از آدم می‌گرفتند. حتی ماشالله می‌شنید جوان‌هایی که در حرم امام هشتم به خانم‌ها تنه‌شان بخورد، اول معاینه‌شان می‌کنند تا امر غیراخلاقی صورت نگرفته باشد و اگر ظنین شوند، کار به شلاق و زندان می‌کشد.

یک صبح زود، ماشالله در راه مدرسه بود.

جمعیتی کنار خیابان ایستاده بودند. روی پشت‌بام مغازه‌ای در حاشیه خیابان بیست‌متری، مردی نحیف را فلک کرده بودند. دست‌ها و دو پایش را بسته بودند و او را بر شکم خوابانده بودند. چند پاسدار بالای سرش ایستاده بودند.

ضربه‌ها یکی پس از دیگری فرود می‌آمد.

تا ضربه پنجم، مرد فریاد می‌کشید.

ضربه ششم که فرود آمد، دیگر تکان نخورد.

نه فریادی.

نه ناله‌ای.

نه تقلایی.

اما پاسدار ضربه هفتم و هشتم را هم زد.

ماشالله نمی‌توانست چشم بردارد.

برای اولین بار در زندگی‌اش احساس کرد چیزی در آن صحنه درست نیست؛ چیزی فراتر از درد.

مرد خیلی پیش از پایان شلاق‌ها شکست خورده بود.

ماشالله بقیه راه را آرام تا مدرسه رفت.

اولین بار بود که عجله‌ای برای رسیدن سر وقت نداشت.

ذهنش سنگین شده بود.

احساس می‌کرد عدالت را بسته‌اند و جلوی چشمش کتک می‌زنند.

آن روز به چیزهای زیادی فکر کرد. حتی لحظه‌ای از ذهنش گذشت که جلو مسجد برود و به این درنده‌خویی اعتراض کند. اما همان لحظه این خیال را کنار گذاشت. راهی سخت، مبهم، پرهزینه و احتمالاً کشانده شدن پای والدینش به ماجرا؛ شبیه کاری که هنوز شروع نشده، شکست خورده باشد.

وقتی به مدرسه رسید، کلاس‌ها شروع شده بودند.

کنار دفتر مدیر نشست و فکر کرد چه بگوید.

وقتی آدم نه جرأت گفتن حقیقت را داشته باشد و نه امیدی به شنیده شدنش، ساده‌ترین راه یک دروغ کوچک است.

گفت:

«آقا، قولنج شکمی گرفته بودم.»

چند هفته گذشت.

اما تصویر آن مرد از ذهنش پاک نشد.

بعد از مدتی، دوباره در مسیر مدرسه جمعیتی دید.

این بار مقابل مسجد.

دو جوان چهارشانه و رشید را که شباهتی عجیب به هم داشتند، به نوبت روی آسفالت خواباندند. سه پاسدار شلاق کابلی را دست‌به‌دست می‌کردند و ضربه‌ها را فرود می‌آوردند.

صد ضربه برای هر نفر.

با هر ضربه، خطی قطور از خون سیاه روی پوستشان می‌نشست.

جوراب‌هایی را در دهانشان فرو کرده بودند تا صدایشان بیرون نیاید.

اما چیزی که ماشالله را تکان داد، نه شلاق‌ها بود و نه خون.

سکوت آن دو جوان بود.

وقتی مجازات تمام شد، هر دو به زحمت از روی زمین بلند شدند، سوار ماشین کمیته شدند و رفتند.

بی‌آنکه کوچک‌ترین صدایی از دهانشان شنیده شود.

ماشالله دلش می‌خواست برایشان کف بزند.

نه به خاطر کاری که کرده بودند.

به خاطر تحملشان.

اما وقتی اطرافش را نگاه کرد، جمعیت را خاموش و در خود فرو رفته دید.

همه فقط نگاه می‌کردند.

شاید چون شلاق تنها چیزی نبود که در دست مجریانش دیده می‌شد.

تفنگ هم داشتند.

تحمل آن دو جوان، زخمی را که تصویر مرد فلک‌شده در ذهن ماشالله گذاشته بود، اندکی آرام کرد؛ اما در عوض خاطره‌ای قدیمی را از جایی دور در وجودش بیرون کشید.

خاطره چند پسر بزرگ‌تر و شرور که روزی او را با شاخه‌های تر درخت کتک زده بودند.

ضربه‌های چوب تر سوزان بود.

با هر ضربه بدنش خم می‌شد و به یک سو می‌رفت.

اما بعد از مدتی چنان خشمگین شده بود که خودش به استقبال ضربه‌ها رفته بود.

امروز دیگر به یاد نمی‌آورد آن ماجرا چگونه تمام شد.

فقط می‌دانست که هرگز چیزی درباره‌اش نگفته بود.

نه به برادر بزرگ‌ترش.

نه به پدر و مادرش.

نه به هیچ‌کس.

او از عنوان «بچه‌ننه» خوشش نمی‌آمد.

آن کتک در جایی از وجودش ذخیره شده بود؛ بدون نام، بدون روایت و بدون شاهد.

و حالا شلاق‌ها آن خاطره را بیدار کرده بودند.

نه در ذهن.

در بدن.

انگار بدنش خشونت را زودتر از عقلش شناخته بود.

انگار پیش از آنکه معنای عدالت را بفهمد، بی‌عدالتی را لمس کرده بود.

سال تحصیلی به پایان رسید.

ماشاالله دوره متوسطه اول را با معدل خوب تمام کرد و شرایط ورود به یکی از دبیرستان‌های معتبر شهر را به دست آورد.

از آن به بعد زندگی‌اش آرام‌آرام تغییر کرد.

جمع‌های محله کمتر شدند.

وقت گشت‌وگذار کمتر شد.

دوستان قدیمی هر کدام به سویی رفتند.

و از میان همه رفاقت‌ها، فقط پسرخاله بود که همچنان در کنار او ماند؛ رفیقی که قرار بود در فصل‌های بعدی زندگی ماشالله، بیش از هر کس دیگری حضور داشته باشد.


۱۳

ماشاالله پشت پنجره بزرگ طبقه بالایی، در راهروی دبیرستان ایستاده بود. همکلاسی‌اش که همیشه در کلاس کنار او می‌نشست، کنارش بود. ناگهان اتومبیلی سیاه و کشیده، شبیه بنز، وارد حیاط مدرسه شد و تا جلوی در ساختمان اصلی آمد و ایستاد.

در عقب باز شد.

مردی پیاده شد. بعد آخوندی با عمامه، عبا، نعلین نو و براق، و عینک دودی گران از ماشین بیرون آمد.

همکلاسی ماشالله با هیجان گفت:

«آقای هادی خامنه‌ایه! برادر آقای خامنه‌ای! بیا بریم ببینیمش، زود باش!»

و بی‌درنگ دوید پایین.

ماشاالله همان‌جا ماند.

آخوند وارد ساختمان شد و دیگر دیده نشد.

چند لحظه بیشتر طول نکشید؛ تقریباً دو دقیقه و شاید هم کمتر.

همکلاسی برگشت.

ماشاالله پرسید:

«چرا این‌قدر زود برگشتی؟»

همکلاسی با لحنی که انگار از چیزی جا خورده بود گفت:

«فکر نمی‌کردم این‌جوری باشه... حتی جواب سلامم رو هم نداد.»

لحظه‌ای بعد، خیلی کوتاه، همان مرد از ساختمان بیرون آمد، سوار ماشین شد و مدرسه را ترک کرد؛ انگار هیچ‌چیز اتفاق نیفتاده بود.

ماشاالله هاج و واج مانده بود که اصلاً برای چه آمده بود و چرا این‌قدر کوتاه؟

با خودش گفت حتماً «برقی» زده توی برجکش.

برقی مردی چهارشانه، درشت‌اندام، با قدی حدود دو متر و مدیر دبیرستان بود. او شخصیتی بسیار ترسناک در ظاهر و شریف در باطن داشت. وقتی به زمین بزرگ دبیرستان دست‌درازی کردند و قسمتی از آن را برای اداره آموزش و پرورش گرفتند، برای همیشه رفت. شاید مسائل دیگری هم بوده باشد که ماشالله نمی‌دانست.

زنگ کلاس‌ها زده شد.

آن روز ماشالله در سال اول دبیرستان بود.

معلم تاریخ وارد کلاس شد. از انقلاب کشاورزی گفت، از کشف آتش، از رفاه، از تمدن، از انسان مدرن. آن‌قدر با شور حرف زد که کلاس برای ماشالله تبدیل شد به یک کشف تازه.

برای اولین بار احساس کرد چیزی هست که می‌شود آن را دنبال کرد.

همان روز تصمیم گرفت تاریخ را بیشتر دوست داشته باشد.

هفته بعد، انتظارش برای دیدن همان معلم طول کشید. اما معلم دیگری آمد، نشست و گفت:

«خودتان چند صفحه از کتاب را بخوانید.»

همان‌جا چیزی در ذهن ماشالله شکست.

نه اعتراض کرد، نه حرف زد.

فقط فهمید چیزهای خوب، دوام ندارند.

چند روز بعد، به طور اتفاقی معلم تاریخ را در اداره آموزش و پرورش دید؛ پشت میزی نشسته بود و مشغول یک کار اداری ساده. ماشالله سلام کرد، حالش را پرسید، اما نتوانست بگوید آن یک جلسه چه اثری رویش گذاشته بود.

حرف‌ها در گلویش ماند.

یک روز، نزدیک پایان ساعت مدرسه، اتفاق دیگری افتاد.

پسرخاله به مدرسه آمده بود. به نگهبان گفته بود که از اقوام ماشالله است و کار فوری دارد. همان موقع ماشالله را به دفتر مدیر خواستند.

وقتی از ساختمان بیرون آمد، پسرخاله را دید که کنار در ایستاده بود.

این دیدار برای ماشالله هم آشنا بود و هم کمی غیرمنتظره.

ماشاالله، علی‌رغم اینکه پسرخاله‌اش را خیلی دوست داشت، از این نوع کارها، مثل جیم شدن از مدرسه، خوشش نمی‌آمد. اما آن روز نه‌تنها موضوع را جدی نگرفت، بلکه پسرخاله را مثل پیغمبری دید که خدا به مدرسه فرستاده تا به او بگوید: «بیا از این دنیا فرار کنیم.»

ماشاالله با خواهر بزرگش که سه تا بچه قد و نیم‌قد داشت زندگی می‌کرد؛ در همان خانه‌ای که پدرش قبلاً ساخته بود.

او شب قبل به خانه خواهر دیگرش رفته بود. شوهرخواهرش، در حالی که ماشالله سرش را اصلاح می‌کرد، به او گفته بود:

«در عوض این شاهکاری که در اصلاح سرم نشون دادی، می‌خوام فردا ببرمت به تماشا و بعد کله‌پاچه.»

ماشاالله هرچه اصرار کرد که به تماشای چه چیزی، نگفت.

فردا، علی‌رغم میل شدیدش به خواب صبحگاهی، شوهرخواهرش آمد روی سرش و آهسته گفت:

«بریم.»

جمعیت جلوی راه‌آهن جمع شده بودند.

صحنه و داربست بسته بودند.

پنج زندانی محکوم به اعدام و چند مأمور نقاب‌دار بر صحنه ایستاده بودند.

اولی را تا پای طناب آوردند. یا از قبل مرده بود یا بیهوش شده بود، ولی با همان حال طناب را دور گردنش انداختند و بالا کشیدند.

دومی پیش از بالا رفتن خندید.

و ماشالله بقیه را ندید.

از صحنه دور شد و هر چه فحش بود به شوهرخواهرش گفت.

ماشالله پشت سر شوهرخواهرش وارد کله‌پزی شد. بوی غذا تداعی‌کننده بوی کافور مرده بود. گفت:

«من از دیروز مسموم شدم. اگه ممکنه تو بخور.»

اما شوهرخواهر ول‌کن ماجرا نبود. ماشالله از روی نجابتِ مهمانی و میزبانی، هر جور بود مقداری از غذا را قورت داد. شوهرخواهرش هنگام بیرون آمدن از کله‌پزی، با ناراحتی و عصبانیت گفت:

«کله‌پاچه رو مرگمون کردی.»

ماشاالله قبل از ورود به خانه خواهرش، یواشکی در گوشه‌ای پشت درخت، همه‌اش را بالا آورد. با زیر لباسش دهانش را پاک کرد و در حالی که گلویش از استفراغ می‌سوخت، با عجله داخل خانه شد. کیف دبیرستان را برداشت و به سرعت راهی مدرسه شد.

کمی در حیاط دبیرستان چرخید، ولی محیط مدرسه انگار رازی داشت که ماشالله نمی‌دانست. قبل از صف و قرآن، بچه‌ها در حیاط پچ‌پچ می‌کردند. قرار بود والدین یکی از دانش‌آموزان را بیاورند و تنبیه کنند؛ به خاطر درگیری با یکی از معلم‌ها.

مدیر، ناظم و معلم‌ها همگی ساکت و گرفته بودند.

بعد از صف و خواندن قرآن، یک ماشین پاترول کمیته وارد حیاط مدرسه شد.

بچه‌ها پراکنده شدند. هیچ‌کس جلو نرفت.

دو پاسدار پیاده شدند و مردی حدوداً پنجاه‌ساله را از ماشین بیرون آوردند. مرد چیزی نمی‌گفت. از ظاهرش پیدا بود بیش از آنکه ترسیده باشد، خشمگین بود.

یکی از پاسدارها شروع به حرف زدن کرد؛ از «مبادی رفتار اسلامی»، از «نظم»، از «درس عبرت».

بعد مرد را روی زمین خواباندند.

سی ضربه شلاق زدند.

مرد هیچ صدایی نداد. فقط درد می‌کشید و صدایش را در خود خفه می‌کرد. ما نمی‌دانستیم فرزندش کدام یک از بچه‌های مدرسه است و آیا در آن لحظه شاهد ماجرا بود یا نه. دبیرستان کلاس‌های علوم تجربی و ریاضی زیادی داشت و او از کلاس ماشالله نبود.

در پایان، همان‌طور که آمده بودند، سوار ماشین شدند و رفتند.

حیاط بعد از رفتنشان هنوز ساکت بود.

هیچ‌کس حرفی نزد.

انگار چیزی دیده بودند که نباید درباره‌اش صحبت می‌کردند.

زنگ کلاس‌ها زده شد و دانش‌آموزان به کلاس‌ها رفتند.

ماشاالله سر کلاس جبر نشسته بود.

ساکت بود و در خودش فرو رفته بود.

به صحنه اعدام‌ها در راه‌آهن و شلاق خوردن پدر یکی از دانش‌آموزان فکر می‌کرد. حال خوبی نداشت و در خود فرو رفته بود.

معلم جبر وارد شد، مستقیم آمد سمت او و گفت:

«چرا نشستی؟ چی کار می‌کنی؟»

ماشاالله گفت:

«هیچی آقا.»

سیلی محکمی روی صورتش نشست.

بدون توضیح.

بدون مکث.

بدون هیچ چیز.

و بعد از کلاس بیرونش کرد.

ماشاالله کنار راهرو ایستاد.

نه از درد گریه می‌کرد، نه از ترس.

از چیزی شبیه بی‌عدالتی‌ای که شکل مشخصی نداشت.

وقتی ناظم از او پرسید چه شده، گفت:

«این معلم دیوانه است. جاش دیوونه‌خونه‌ست. اگر نمی‌خواین، از بچه‌ها بپرسین.»

آن روز به کندی می‌گذشت. تازه هنوز کلاس اول بود. زنگ تفریح زده شد، ولی بچه‌ها را به سالن آمفی‌تئاتر فراخواندند.

وقتی سالن شلوغ شد، پاسداری، این‌بار نه با شلاق، بلکه با کلمات، بر صحنه ظاهر شد. از آن‌هایی که بیشتر کتاب و سخنرانی داشتند تا کابل و باتوم.

از جنگ گفت.

از وطن.

از فرمان امام.

از این‌که «باید جبهه‌ها را پر کرد».

ماشاالله در میان این دو تصویر گیر کرده بود: پاسداری که همین ساعتی قبل، در حیاط و در حضور همگان، بر پشت مردی، پدر یکی از دانش‌آموزان، شلاق زده بود و حالا پاسداری دیگر، بدون شلاق آمده بود و از ارزش‌های انسانی و رفتن به جنگ حرف می‌زد.

و یک سؤال مدام در ذهنش می‌چرخید:

اگر آن مرد شلاق‌خورده، پدر من بود چه؟

آیا این وطن، همان وطنی است که ممکن است پدر خودش را هم در آن شلاق بزنند؟

سخنرانی پاسدار، درست و بلافاصله بعد از کلاس جبری بود که به ماشالله هم سیلی خورده بود و حالا آن پاسدار از او می‌خواست تا آخرین سیلی یا شلاق را، خودش، به انتخاب خودش و بر بدن خودش بزند.

و اینجا درست همان جایی بود که پسرخاله او را با کلک از کلاس درس دوم بیرون کشیده بود تا به ییلاقات بروند و با فروش یک حلبی روغن پنج کیلویی کوپنی که از خانه برداشته بود، خوش بگذرانند.

ماشاالله درس‌خوان نبود، ولی برای مدرسه جای ثابت و کوچکی باز کرده بود. آن روز وقتی از در مدرسه پایش را بیرون گذاشت، شهر مثل صبح نبود. ماشالله نفسی تا اعماق جان کشید و عضلات مغزش آزاد شد.

آن دو چند ساعت در ییلاقات شهر گشتند.

بستنی و یک ساندویچ کالباس خوردند.

راه رفتند، حرف زدند و ظهر را به غروب رساندند.

در مسیر برگشت، در حالی که چند صد متر بیشتر تا ایستگاه اتوبوس نمانده بود، پسرخاله ناگهان گفت:

«ماشاالله... بیا بریم جبهه.»

ماشاالله جا خورد.

مکث کرد.

بعد گفت:

«این همه کشته که هر جمعه تشییع می‌کنن رو نمی‌بینی؟»

پسرخاله گفت:

«پس این همه کمپوت و کنسرو که می‌فرستن، برای کیه؟ کشته‌ها می‌خورن؟»

ماشاالله ده‌ها جواب داشت.

اما فقط یک چیز در ذهنش سنگینی می‌کرد.

نه استدلال.

نه ترس.

بلکه این حس که زندگی دارد خالی می‌شود؛ از هر چیزی که ارزش نگه داشتن داشته باشد.

و این در حالی بود که هیجان میدان جنگ واقعی بود.

ادامه دارد...

نویسنده: ماشالله با سوزنی در پا



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy