مراسم تشییع جنازه دولتی علی خامنهای که دیروز در ایران برگزار شد، منظرهای آشنا اما به شدت دوقطبی را در مقابل چشم جهانیان به تصویر کشانده است. تابوت دومین رهبر جمهوری اسلامی، پوشیده در تشریفات دولتی، در خیابانهای تهران و قم، در میان جمعیت گریان، مرثیههای مذهبی و حضور پررنگ مقامات سپاه، دولت، کارمندان دولتی و مهمانان خارجی ، به حرکت درآمد. خامنهای برای چهار دهه تصمیم گیر مطلق جمهوری اسلامی بود - شخصیتی که حکومتش با سرکوب سیستماتیک آزادیهای مدنی، سرکوب وحشیانه مخالفان داخلی و انزوای شدید اقتصادی ایران تعریف میشد.
برای ناظران خارجی، تصاویر تلویزیونی هزاران شهروندی که در سوگ بر سروسینههای خود میکوبند، یک پارادوکس گیجکننده را نشان میدهد. چگونه بخشی از ملت ایران برای فردی که به طور گسترده به دلیل سازماندهی دههها کشتارهای خیابانی، اعدامهای دسته جمعی و سرکوب اجتماعی محکوم شده است، میتوانند چنین نمایشهای عمومی از عزاداری را به نمایش بگذارند؟ پاسخ نه در یک آگاهی ملی یکپارچه، بلکه در شکاف عمیق جامعهشناختی، اقتصادی و سیاسی نهفته است که ایران مدرن را تعریف میکند. نمایش تشییع جنازه، تلاقی پیچیدهای از بسیج ساختگی دولتی، یک هسته ایدئولوژیک بسیار وابسته و اکثریت عظیم و پنهانی است که بیسروصدا - و گاهی آشکارا - پایان یک دوره را جشن گرفتند.
آناتومی سوگ ساختگی: اجبار به مثابه سیاست
در هر نظام اقتدارگرا، فضای عمومی یک تئاتر به شدت مدیریتشده است که در آن دولت کارگردان اصلی است. پس از مرگ خامنهای در صبح روز شنبه، ۹ اسفند ۱۴۰۴، اجازه یک هفته ای ترامپ به جمهوری اسلامی برای مراسم دفن او به رژیم مجال داد تا یک نمایش عظیم و یک هفتهای از سوگواری را سازماندهی کند که آشکارا برای نمایش ثبات و مشروعیت داخلی طراحی شده بود.
برای رژیم، حضور کم در مراسم تشییع جنازه رهبر عالی، نشانهای از از دست دادن مهلک اقتدار می بود. در نتیجه، رژیم از اهرم بوروکراتیک گسترده خود برای ایجاد حضور از طریق اجبار سیستماتیک و مهندسی لجستیک استفاده کرد:
بسیج اجباری: گزارشهایی از بخشهای مختلف دولتی، از جمله مناطق شهرداری و شرکتهای بزرگ مخابراتی، منتشر شد که نشان میداد ادارات به طور سیستماتیک مرخصی کارمندان و امتیازات دورکاری را لغو کردهاند. حضور در مراسم تشییع جنازه به شدت تحت نظارت بود و مشارکت را به یک پیشنیاز برای امنیت حرفهای و معیشت تبدیل میکرد.
مشوقهای اقتصادی: در اقتصادی که سالها تحریم و سوءمدیریت آن را تضعیف کرده بود، رژیم از تدارکات اولیه به عنوان سلاح استفاده کرد. مقامات میلیونها قرص نان رایگان تهیه کردند، هزاران اتوبوس حمل و نقل رایگان از شهرها و بویژه روستاهای سراسر کشور را هماهنگ کردند و مدارس دولتی و مساجد را به مراکز اقامتی رایگان برای زائران تبدیل کردند.
قدرت جمعیت تحت فشار: رژیم با پر کردن پایتخت با افراد یارانهای از پایگاههای خود در عقب افتاده ترین بخشهای جامعه و کارمندان دولتی که مجبور به حضور بودند، به راحتی دیوارهای متراکم عزاداران مورد نیاز برای پخش تلویزیونی دولتی را ایجاد کرد.
پایگاه ایدئولوژیک: وفاداران و طبقه وابسته
در حالی که بخش قابل توجهی از جمعیت تحت فشار و اجبار هستند، نادیده گرفتن همه عزاداران به عنوان شرکتکنندگان اجباری اشتباه خواهد بود. حکومت تقریباً چهار دههای خامنهای یک طبقه اجتماعی-سیاسی وفادار را پرورش داده است که هویت، ایدئولوژی و بقای اقتصادی آنها به طور جداییناپذیری با بقای ولایت فقیه پیوند خورده است.
دستگاه امنیتی و شبهنظامی
اعضای سپاه، ارتش و شبکه گسترده بسیج، نماینده میلیونها ایرانی در خانوادههای گسترده خود هستند. برای این بخش از جامعه، خامنهای صرفاً یک مدیر اجرایی سیاسی نبود؛ او فرمانده کل قوا و نماینده زمینی امام غایب بود. غم و اندوه آنها با یک ارادت ایدئولوژیک واقعی به اصول انقلاب اسلامی تشدید میشود، که با یک ذهنیت محاصره فوق ملیگرایانه که توسط سالها رویارویی ژئوپلیتیکی با غرب پرورش یافته است، تشدید میشود.
ذینفعان اقتصادی
فراتر از ایدئولوژی صرف، شبکه گستردهای از بنیادها درصد عظیمی از اقتصاد ایران را کنترل میکنند. میلیونها خانواده برای بقای اقتصادی خود مستقیماً به این بنیادهای تحت نظارت رژیم، قراردادهای دولتی یا موقعیتهای اداری متکی هستند. برای این طبقه وابسته، درگذشت رهبر نگرانی واقعی در مورد ثبات آینده نظامی که آنها را تغذیه میکند، به همراه دارد. غم آشکار آنها بازتابی از یک ترس عمیقاً عملی است: اگر رژیم دچار فروپاشی شود، وضعیت اجتماعی-اقتصادی آنها نیز به همراه آن فرو میریزد.
شادی زیرزمینی: واقعیت اکثریت خاموش
در تضاد شدید با ازدحام سیاهپوشانی که توسط رسانههای رژیم پخش میشود، واقعیتی کاملاً متفاوت پشت درهای بسته و در سراسر شبکههای دیجیتال آشکار شد. برای اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران - به ویژه جوانان، زنان و طبقه متوسط شهری - مرگ علی خامنهای با آرامشی عمیق و در بسیاری از موارد با شادی غیرقابل وصفی همراه بود.
خاطره مشترک مردم ایران برای همیشه زخمی از تاریخ وحشیانه دوره خامنه ای است. شهروندان سرکوب خشونتآمیز جنبش سبز در سال ۸۸، گلوله باران معترضان در تظاهرات اقتصادی سالهای ۹۶ و ۹۸ و خشونت هولناکی که برای سرکوب قیام «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ با کشته شدن مهسا امینی ایجاد شد و در نهایت قتل عام ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ را به خوبی به یاد دارند. تحت رهبری او، هزاران مخالف، روزنامه نگار و فعال صلح جو زندانی، شکنجه٫ کشته یا اعدام شدند.
هنگامی که خبر درگذشت او در ابتدا منتشر شد، ویدئوهایی که به صورت غیرقانونی از فیلترهای اینترنت دولتی عبور کردند، شهروندانی را در شهرهای سراسر کشور نشان میدادند که بی سر و صدا شیرینی پخش میکنند، آتش بازی میکنند و در تاریکی تشویق میکنند. در مناطقی مانند دهلران، مجسمه های عمومی او به سرعت سرنگون شد. این شادی گسترده و غیرمتمرکز نشاندهنده یک ملت است که دههها آسیبهای ناشی از رژیم را پردازش میکند.
ظاهر در مقابل باطن: شکاف جامعه شناختی زندگی ایرانیان
برای درک کامل چگونگی وجود همزمان این دو واقعیت متناقض در یک فضای جغرافیایی، باید یک مفهوم جامعهشناختی اصلی در فرهنگ ایرانی را درک کرد: تمایز بین "ظاهر" (شخصیت عمومی، بیرونی) و "باطن" (خود خصوصی، درونی). در یک سیستم سرکوبگر که عدم انطباق با ظاهر دولتی میتواند منجر به زندانی شدن یا مرگ شود، تظاهر به ابزاری حیاتی برای بقا تبدیل میشود. یک فرد ممکن است صبحها در یک مراسم تشییع جنازه رژیم پرچمی را تکان دهد تا شغل دولتی یا ثبتنام دانشگاه خود را حفظ کند، اما عصرها به خانه برگردد و در خلوت اتاق نشیمن خود مخالفت شدید خود را شبکه های اجتماعی ابراز کند.
مراسم تشییع جنازه دولتی خامنه ای اوج این دوگانگی اجباری است. رژیم "ظاهر" یک ملت داغدار را به نمایش میگذارد تا خود و جهان را به مشروعیت خود متقاعد کند. در همین حال، "باطن" ایران - نبض واقعی ملت - همچنان با آرزوی عمیق و تسلیمناپذیر برای سرنگونی رژیم و طرد استبداد دینی تعریف میشود.
هزینه روانیِ جدایی اجباری
وادار کردن کل جمعیت به زندگی مداوم در دو واقعیت کاملاً متضاد، آسیبهای روانی شدید و گستردهای را ایجاد میکند. در سطح فردی، نمایش مداوم "ظاهر" باعث ناهماهنگی شناختی حاد و خستگی عاطفی میشود. وقتی فردی به طور سیستماتیک مجبور میشود باورهایی را که از آنها بیزار است بیان کند و در آیینهایی که از آنها بیزار است شرکت کند، حس اختیار شخصی و تمامیت اخلاقی او بتدریج از بین میرود.
روانشناسان این جدایی اجباری را نوعی جدایی مزمن و ناشی از وضعیت توصیف میکنند. افراد برای زنده ماندن، ذهن خود را تقسیمبندی میکنند و اعمال بیرونی خود را از هویتهای درونی اصیل خود جدا میکنند. در طول نسلها، این دوگانگی نهادینه شده، پارانویای فراگیر اجتماعی و اعتماد بین فردی پایین را تقویت میکند، زیرا شهروندان هرگز نمیتوانند کاملاً مطمئن باشند که آیا "ظاهر" همسایگان، همکاران یا حتی دوستانشان منعکس کننده "باطن" واقعی آنهاست یا خیر.
بوته آزمایش زیرزمینی و آسیبپذیری رژیم
با این حال، در حالی که رژیم برای حفظ یک پوشش سطحی از کنترل مطلق به "ظاهر" متکی است، این استراتژی مهار روانی، بذر نابودی خود را در خود می کارد. سرکوب "باطن" آن را از بین نمیبرد؛ بلکه آن را فشرده میکند و به یک بوته آزمایش زیرزمینی تبدیل میکند. خواستهها، ناامیدیها و آرزوهای اصیل شهروندان که از بروز در عرصه عمومی جلوگیری میشود، به شبکههای زیرزمینی، فضاهای دیجیتال و اتاقهای نشیمن خصوصی سرازیر میشوند.
در این قلمرو پنهان، یک پدیده روانشناختی رخ میدهد: انزوای فردی به همبستگی جمعی تبدیل میشود. همانطور که شهروندان به طور نامحسوس یاد میگیرند که ریزبیانها و زبان رمزگذاری شده همسالان خود را بخوانند، متوجه میشوند که مخالفت خصوصی آنها در واقع یک اجماع ملی گسترده است.
این شناخت باعث ایجاد یک "ملت سایه" میشود - جامعهای موازی که زیر رادار رژیم فعالیت میکند. این جمع زیرزمینی به تدریج شبکههای اعتماد، نهادهای فرهنگی جایگزین و سیستمهای کمکهای متقابل غیررسمی خود را میسازد. از آنجا که شرط ورود به این ملت سایه، رد مشترک و عمیقاً درونی شده دستگاه حاکم است، هویت بنیادی آن به طور طبیعی خود را حول یک هدف نهایی واحد سازماندهی میکند: برچیدن و سرنگونی نهایی سیستم ریاکاری که آنها را مجبور به پنهان شدن میکند. هنگامی که یک نقطه اشتعال تاریخی سرانجام شکاف بین عملکرد عمومی و حقیقت خصوصی را پر میکند، فروپاشی ناگهانی "ظاهر" موجی فشرده از سرکشی جمعی را آزاد میکند که ساختارهای تمامیتخواه نمیتوانند آن را مهار کنند.
نتیجه: سراب ثبات
تشییع جنازه عظیم آیتالله علی خامنهای نمایش یک توهم قدرت است. در حالی که دولت از توانایی لجستیکی و اقتدارگرایانه برای پر کردن میادین عمومی با میلیونها کارمند دولت، وفاداران ایدئولوژیک و زائران یارانهای برخوردار است، نمیتواند شکاف عمیقی را که رژیم را از مردمش جدا میکند، پر کند. سوگواری آشکار عدهای معدود نمیتواند آسیب عمیق و چند نسلی را که قاطبه ملت ایران تجربه کردهاند، پاک کند.
نکته مهم این است که تکیه رژیم بر سرکوب وحشیانه داخلی - همان مکانیسمی که برای تحمیل یک نمایش سطحی از وفاداری استفاده میکند - به عامل اصلی نابودی نهایی خود تبدیل شده است. هر عمل خشونتآمیز رژیم، هر اعتراض خاموش شده و هر نقض کرامت انسانی ملت، عزم عمومی را در هم نمیشکند؛ در عوض، آن را اصلاح و مستحکم میکند. دستگاه حاکم با بستن سیستماتیک همه راهها برای بیان مسالمتآمیز، اصلاحات سیاسی یا مخالفت مدنی، مردم ایران را با یک مسیر واحد و تسلیمناپذیر به جلو هدایت کرده است.
این ظلم بیرحمانه همچون بوتهی آزمایش عمل میکند و به طور فعال نارضایتیهای گسترده و پراکنده را به اجماعی یکپارچه و فرااجتماعی تبدیل میکند که کاملاً بر یک هدف واحد متمرکز است: سرنگونی کامل جمهوری اسلامی. تاکتیکهای سرکوبگرانهی رژیم، مشروعیت سیاسی خود را به طور سیستماتیک از بین برده و تضمین کرده است که معماری کنترل دولتی اکنون با جمعیتی بسیار بسیجشده و به شدت سرکش روبرو است. با پایان یافتن مراسم باشکوه و توخالی تشییع جنازه خامنه ای و ورود رژیم به یک دورهی گذار بیثبات، تضاد آشکار بین عزاداری اجباری و جشن آرام و پنهان ملت، حقیقتی حیاتی را آشکار میکند: همان ظلمی که قرار بود حکومت دینی را حفظ کند، فروپاشی اجتنابناپذیر آن را تضمین کرده است.

















