درآمد:
هنگامی که همه میکوشند و این ایران است که میبازد
شاید یکی از دردناکترین صورتهای شکست جمعی آن باشد که ویرانی نه از بیتفاوتی و سکون، بلکه از انبوه تلاشهای صادقانه و پرشوری پدید آید که در جهتهای متضاد حرکت میکنند.
جامعهای را تصور کنید که در آن گروههای بسیار، هر یک خود را دلسوز مردم و نگران آیندهٔ کشور میدانند. یکی استقلال را مهمترین ارزش میشمارد، دیگری آزادی را؛ یکی عدالت اجتماعی را در صدر مینشاند، دیگری توسعهٔ اقتصادی را؛ یکی حفظ هویت دینی را ضامن بقای جامعه میداند و دیگری جدایی دین از حکومت را شرط نجات آن. گروهی از اصلاح ساختار موجود سخن میگویند، گروهی از گذار کامل از آن؛ برخی به انقلاب میاندیشند، برخی به اصلاح تدریجی، برخی به فشار خارجی، برخی به مقاومت در برابر جهان خارج و برخی به نوعی آشتی ملی.
ممکن است بسیاری از این افراد واقعاً خیرخواه باشند. ممکن است برای باورهای خود هزینه داده باشند، زندان رفته باشند، از وطن رانده شده باشند یا سالها در درون ساختارهای رسمی کوشیده باشند تا شاید اندکی از آسیبها بکاهند. با این همه، خیرخواهی بهتنهایی تضمین نمیکند که حاصل کار نیز خیر باشد.
گاه نیروهایی که هر یک بهتنهایی میتوانستند بخشی از راهحل باشند، چنان در برابر یکدیگر قرار میگیرند که در مجموع به بخشی از مسئله تبدیل میشوند. جامعه به صحنهای بدل میشود که در آن همه برای نجات کشور میجنگند، اما خود کشور هر روز بیشتر میبازد.
اینجاست که باید گفت: نه! دیگر بس است.
نه به این معنا که اختلاف نظر را پایان دهیم؛ اختلاف، لازمهٔ جامعهای زنده و آزاد است. نه به این معنا که ظلم و مسئولیت را فراموش کنیم، یا قربانی و عامل خشونت را یکسان بشماریم. بلکه به این معنا که باید میان «اختلاف» و «نابودی متقابل»، میان «عدالتخواهی» و «انتقامجویی»، و میان «وفاداری به یک عقیده» و «قربانیکردن ایران در راه آن عقیده» مرزی روشن بکشیم.
امروز پرسش اساسی این نیست که سرانجام کدام جریان پیروز خواهد شد. پرسش این است که آیا پس از پایان این کشمکشها، هنوز کشوری باقی خواهد ماند که بتوان در آن فردای پیروزی را جشن گرفت ؟
یکم:
فیل در تاریکی؛ وقتی هر کس بخشی از حقیقت را تمام حقیقت میپندارد
مولانا در دفتر سوم مثنوی از گروهی سخن میگوید که در تاریکی به دیدن فیلی میروند. چون روشنایی وجود ندارد، هر کس دست بر بخشی از بدن فیل میکشد و بر اساس همان جزء، دربارهٔ کل آن داوری میکند.
آنکه خرطوم را لمس کرده، فیل را چون ناودانی میبیند. دیگری که گوش را یافته، آن را بادبزن میپندارد. سومی، با لمس پا، از ستونی سخن میگوید و چهارمی، با دستزدن به پشت حیوان، آن را تختی میبیند.
مولانا میگوید:
از نظرگه، گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد، این الف
و سپس نتیجه میگیرد:
چشم حس، همچون کف دست است و بس
نیست کف را بر همهٔ او دسترس
مسئله این نیست که این افراد اشتباه می کنند یا دروغ میگویند. هر یک چیزی واقعی را لمس کرده است. خطای آنان از جایی آغاز میشود که تجربهٔ محدود خود را معادل تمامی حقیقت میگیرند. «بخشی از حقیقت» در دست هر یک است، اما «تمام حقیقت» در اختیار هیچکدام نیست. اگر شمعی در آن خانه روشن میشد، اختلاف لمسها از میان نمیرفت، اما جایگاه هر جزء در کلی بزرگتر آشکار میشد.
آیا وضعیت جامعهٔ سیاسی ایران تا اندازهای شبیه همین خانهٔ تاریک نیست؟
بخشی از جامعه، ایران را از منظر سرکوب سیاسی، زندان، سانسور و تبعیض میبیند. این بخش از واقعیت انکارناپذیر است. بخشی دیگر، کشور را از منظر فشار خارجی، تحریم، جنگ، مداخلهٔ قدرتهای منطقهای و جهانی و خطر فروپاشی سرزمینی مینگرد. این نگرانی نیز بیاساس نیست. گروهی مسئلهٔ اصلی را فساد و ناکارآمدی میدانند، گروهی استبداد را، گروهی بحران هویت و فرهنگ را، گروهی فقر و نابرابری را و گروهی گسست ایران از اقتصاد جهانی را.
هر یک دستی بر بخشی از این فیل نهاده است!
مشکل از آنجا آغاز میشود که هر گروه نهتنها بخش خود را تمام فیل میپندارد، بلکه دیگران را به دلیل لمس بخشهای دیگر، نادان، خائن، مزدور یا دشمن ملک و ملت میخواند. در چنین وضعی، اختلاف شناخت به نزاع اخلاقی تبدیل میشود: من، فقط متفاوت نمیاندیشم؛ بلکه این من امکه نمایندهٔ خیرم و تو نمایندهٔ شر.
از آن پس گفتوگو دیگر ممکن نیست. زیرا گفتوگو هنگامی معنا دارد که بپذیریم طرف مقابل نیز شاید چیزی را دیده باشد که ما ندیدهایم، شاید چیزی را تجربه کرده وزیسته است که حتی از ذهن ما نیز خطور نکرده است. توجه کنیم که آن کس که خود را مالک تمامی حقیقت میداند، نیازی به شنیدن ندارد؛ تنها میخواهد دیگران تسلیم شوند.
تاریکی این روزهای تیره و تار ما، همچون خانهٔ فیل در روایت مولانا، فقط از نبود یا گردش آزاد اطلاعات نیست. تاریکی میتواند ناتوانی از دیدن حقیقت در روشنایی روز باشد، می تواند محدود شدن توانایی تفریق و تمایز باشد که به دنبال تعصب، ترس، سانسور، تبلیغات و پروپاگاندا، خشم تاریخی، منافع گروهی یا حتی رنجی بی حد وحصر، افق دید انسان را تنگ میکند. انسانی که بسیار زخم خورده است، گاه جهان را تنها از دریچهٔ زخم خود میبیند. این امر گرچه قابل فهم است، اما اگر به معیار یگانهٔ سیاست بدل شود، میتواند به بازتولید زخمی تازه بینجامد.
راهحل مولانا انکار تفاوت لمسها نیست؛ روشنکردن شمع است. این شمع در عرصهٔ سیاست ما میتواند نه تنها آزادی گردش اطلاعات، بلکه در کنار آن گفتوگوی عمومی توام با احترام، پذیرش تکثر، دانش تخصصی، تجربهٔ تاریخی و مهمتر از همه، فروتنی در برابر تجربه ها و حس های یکدیگر و البته قبول پیچیدگی واقعیت باشد.
شاید نخستین گام نجات ایران این باشد که هر جریان سیاسی بی پروا فریاد برآورد:
اگر چه آنچه من میبینم واقعی است، اما ممکن است همهٔ واقعیت نباشد.
دوم:
عقل جزوی؛ هوشی که میتواند ویران کند
مولانا میان «عقل جزوی» (fragmented intellect or partial rationality) و نوعی خرد کلی و فراگیرتر (all-embarrassing holistic wisdom) تفاوت میگذارد. عقل جزوی لزوماً حماقت نیست. برعکس، ممکن است بسیار زیرک، محاسبهگر و کارآمد باشد. میتواند وسیله بسازد، نقشه طراحی کند، رقیب را شکست دهد و منافع کوتاهمدت را حفظ کند. اما مشکلش آن است که اهمیت نسبت جزء با کل و امروز با فردا را کمتر میبیند.
عقل جزوی میپرسد: چگونه الان پیروز شویم؟
خرد کلنگر میپرسد: پس از این پیروزی چه چیزی باقی خواهد ماند؟
عقل جزوی میپرسد: چگونه دشمن اکنون را حذف کنیم؟
خرد کلی میپرسد: جامعهای که حذف را به قاعده تبدیل کند، فردا با ما چه خواهد کرد؟
عقل جزوی میپرسد: چگونه قدرت را حفظ کنیم؟
خرد میپرسد: اگر برای حفظ قدرت، اعتماد عمومی، سرمایهٔ انسانی، محیط زیست و آیندهٔ نسل بعد از میان برود، این قدرت بر چه و برای چه کسی باقی خواهد ماند؟
مولانا در جایی «رحمت جزوی» را نیز در برابر «رحمت کلی» قرار میدهد: محبتی محدود که فقط نزدیکان و همفکران را میبیند، در برابر رحمتی که راه خود را به سوی کلیت بزرگتر مییابد. او هشدار میدهد که جزئی که راه دریا را نمیشناسد، ممکن است هر آبگیر کوچکی را دریا تصور کند.
این تصویر نیز برای سیاست ایران بسیار آشناست.
هر جریان، حلقهٔ اخلاقی خاص خود را ساخته است. برخی تنها رنج هواداران حکومت یا قربانیان ترور و جنگ را میبینند و رنج معترضان، زندانیان و محرومان از حقوق مدنی را کوچک میشمارند. برخی تنها قربانیان حکومت را میبینند و هر انسان وابسته به ساختار موجود را یکسره مجرم و فاقد حق و کرامت تلقی میکنند. برخی ایران را فقط در تهران و شهرهای بزرگ میبینند؛ برخی فقط در روستاها و مناطق مذهبی؛ برخی تنها ایرانیان داخل کشور را صاحب حق سخن میدانند و برخی صدای مهاجران و تبعیدیان را برتر میشمارند.
بی تردید هر گروه نسبت به بخشی از جامعه دلسوز و همراه است، اما این «رحمت جزوی» هنگامی خطرناک میشود که رنج دیگران را نامرئی کند.
در اینجا مسئله فقط اخلاق فردی نیست؛ مسئلهٔ ساختار تصمیمگیری است. سیاستی که به «یک مطالبه» پاسخ میدهد اما ممکن است «ده ها پیامد» دیگر را نبیند، ممکن است با نیتی درست به نتیجهای ویرانگر برسد. انقلاب، اصلاح، تحریم، مداخلهٔ خارجی، مقاومت، مذاکره، تمرکزگرایی یا تمرکززدایی، هیچیک صرفاً با نیت خوب، مشروع و کارآمد نمیشوند. هر انتخاب باید بر اساس پیامدهای واقعی آن برای همهٔ مردم، بهویژه آسیبپذیرترین گروهها، سنجیده شود.
کشوری را نمیتوان تنها با پاکی نیت اداره کرد. برای سیاست، «اخلاق نیت» (ethics of conviction) ضروری است، اما کافی نیست؛ «اخلاق پیامد» (ethics of responsibility) نیز لازم است. (مفاهیم مورد اشاره Max Weber در سخنرانی مشهور Politics as a Vocation)
سوم:
سه ماهی؛ سه راه متفاوت در برابر خطری یکسان و مشترک
در روایت مشهور «سه ماهی» که در کلیله و دمنه و آثار تعلیمی همخانوادهٔ آن آمده است، سه ماهی در آبگیری زندگی میکنند. صیادان آبگیر را میبینند و تصمیم میگیرند برای صید بازگردند. هر سه ماهی با خطری مشترک روبهرو هستند، اما واکنش یکسانی ندارند.
ماهی دوراندیش، خطر را جدی میگیرد و پیش از آنکه راهها بسته شود، آبگیر را ترک میکند. ماهی دوم، خطر را میفهمد اما تصمیم را به تأخیر میاندازد؛ هنگامی که صیادان میرسند، ناچار با حیله و وانمودکردن به مرگ خود را نجات میدهد. ماهی سوم، نه خطر را بهدرستی میسنجد و نه در زمان مناسب دست به عمل میزند و سرانجام گرفتار میشود.
این حکایت بیش از آنکه دربارهٔ هماهنگی جمعی باشد، دربارهٔ «زمان، تصمیم و تفاوت راهبردها»ست. بااینحال، برای ایران امروز پرسشی مهم پیش میکشد: وقتی خطر مشترک است، آیا نیروهای مختلف میتوانند پیش از بستهشدن راهها، دستکم بر تعریف خطر و قواعد مواجهه با آن توافق کنند؟
امروز، هر جریانی نسخهٔ خود را برای نجات ایران دارد. یکی میگوید باید ساختار موجود را از درون اصلاح کرد. دیگری این راه را پایانیافته میداند. یکی راه نجات را در فشار حداکثری میجوید، دیگری در کاهش تنش و مذاکره. یکی از تمرکز قدرت برای جلوگیری از تجزیه دفاع میکند، دیگری تمرکز موجود را سرچشمهٔ تبعیض میداند. یکی تغییر سریع میخواهد و دیگری از خلأ قدرت و جنگ داخلی میترسد.
وجود این اختلافها طبیعی است. اما هنگامی که هر گروه فقط راهبرد خود را مشروع بداند، امکان ساختن «حداقل مشترک» از میان میرود. در نتیجه، جامعه نه از مزایای تنوع راهبردها بهره میبرد و نه توان واکنش هماهنگ پیدا میکند.
خطر مشترک، تنها یک حکومت، یک اپوزیسیون یا یک دشمن خارجی نیست. خطر مشترک میتواند فرسایش همزمان سرمایهٔ اجتماعی، اقتصاد، محیط زیست، آموزش، اعتماد عمومی، امنیت انسانی و امید به آینده باشد.
گزارشهای اقتصادی بانک جهانی از تداوم تورم بالا، کاهش ارزش پول و شکنندگی چشمانداز اقتصادی ایران سخن گفتهاند؛ بنا بر گزارش «چشمانداز کلان اقتصادی و فقر» بانک جهانی در آوریل ۲۰۲۶، تورم سالبهسال ایران در فوریهٔ همان سال به ۶۲٫۲ درصد و تورم مواد غذایی به ۹۹ درصد رسید؛ همزمان، بانک جهانی برای سال مالی ۲۰۲۵/۲۶ انقباض ۲٫۷ درصدی تولید ناخالص داخلی ایران را برآورد کرده است. (بانک جهانی، «چشمانداز کلان اقتصادی و فقر: جمهوری اسلامی ایران»، آوریل ۲۰۲۶، ص۲.) https://thedocs.worldbank.org/en/doc/65cf93926fdb3ea23b72f277fc249a72-0500042021/related/mpo-irn.pdf
سازمان ملل نیز در ژانویهٔ ۲۰۲۶ نشست ویژهای دربارهٔ وخامت وضعیت حقوق بشر در ایران برگزار کرد. این دادهها، فارغ از تفسیر سیاسی ما، نشان میدهند که زمان برای تصمیمگیری نامحدود نیست.
جامعهای که خطر را دائماً به آینده حواله دهد، ممکن است سرانجام زمانی به خود آید که راههای خروج بسته شدهاند.
چهارم:
مجمع مرغان؛ ایران بهمثابه جمعی از دغدغههای پراکنده
در آغاز منطقالطیر عطار، مرغان جهان گرد هم میآیند. آنان رهبر و پادشاهی ندارند و هدهد از سیمرغ سخن میگوید؛ ناجی و خردمندی دوردست که باید برای یافتنش راهی سفری دشوار شد.
مرغان در آغاز همراه میشوند، اما وقتی دشواری راه آشکار میشود، هر یک عذری میآورد. این عذرها فقط بهانههای سطحی نیستند؛ هر پرنده نماد دلبستگی، ترس یا حقیقتی واقعی اما محدود است.
بلبل عاشق گل است و نمیتواند از زیبایی و عشق آشنای خود دل بکند. طوطی در پی آب حیات و جاودانگی است. طاووس سودای بازگشت به بهشت را دارد. باز به نزدیکی پادشاه زمینی دل بسته است. بط به پاکی آب و زهد ظاهری خود مینازد. کبک شیفتهٔ گوهر است. جغد ویرانه و گنج نهفته در آن را بر سفر ترجیح میدهد. هما به افتخار و سایهٔ قدرت وابسته است.
هیچیک از این خواستهها در ظاهر کاملاً از معنا و اهمیت تهی نیست. عشق، جاودانگی، بهشت، پاکی، ثروت، امنیت و منزلت، همگی خواستههایی قابل فهم و بی تردید پراهمیت اند. مشکل از آنجا آغاز میشود که هر پرنده دغدغهٔ اصلی خود را از مقصد مشترک مهمتر میشمارد.
عطار میگوید:
بعد از آن مرغان دیگر، سر به سر
عذرها گفتند، مشتی بیخبر
هر یکی از جهل، عذری نیز گفت
گر نگفت از صدر، کز دهلیز گفت
و میافزاید:
هر کسی را بود عذری، تنگ و لنگ
این چنین کس، کی کند عنقا به چنگ؟
«جهل» در اینجا الزاماً فقدان سواد یا هوش نیست. جهل، ناتوانی در دیدن محدودیت دلبستگی خویش است. پرندگان داستان عطار نمیفهمند که هرآنچه دوست میدارند و مهم می پندارند، اگر از یک کل بزرگتر جدا شود، میتواند به زندانشان تبدیل شود.
در سیاست ایران نیز، هر جریان، پرندهای با دغدغهای واقعی اما گاها متفاوت است.
دیندارِ مدافع جمهوری اسلامی ممکن است از نابودی هویت دینی، سلطهٔ خارجی، تجزیه یا هرجومرج بترسد. اصلاحطلب ممکن است نگران هزینهٔ انسانی یک فروپاشی ناگهانی باشد. جمهوریخواه سکولار، آزادی و حاکمیت مردم را اصل بداند. پادشاهیخواه ممکن است ثبات، یکپارچگی و نهاد دولت ملی را برجسته کند. فعال قومی یا منطقهای ممکن است تبعیض تاریخی و نابرابری مرکز و پیرامون را مسئلهٔ اصلی بداند. چپگرا عدالت اقتصادی را پیششرط آزادی بداند و لیبرال، آزادی فردی و اقتصاد رقابتی را پایهٔ توسعه بشمارد.
بسیاری از این نگرانیها واقعیاند. اما هیچیک بهتنهایی معادل ایران به معنای تام و تمام آن نیست.
«ایران» نه فقط دین است، نه فقط سکولاریسم؛ نه فقط تمامیت ارضی در مرزهای بسیار جا به جا شده در تاریخ، نه فقط حقوق اقوام؛ نه فقط آزادی سیاسی، نه فقط عدالت اجتماعی و اقتصادی؛ نه فقط گذشتهٔ شاهنشاهی، نه فقط انقلاب، نه فقط جمهوری، نه فقط استقلال، نه فقط بازار و نه فقط رفاه است.
ایران، کلی پیچیدهتر از همهٔ این اجزاست که همزمان تمامی این اجزا را نیز در بر میگیرد.
فاجعه از آنجا آغاز میشود که هر جریانی بر طبل «انا الحق» بکوبد و بگوید: ایران، همانی است که تنها در آرمان ها و اندیشه های من باز تعریف می شود. به عبارت دیگر: یا ایران، همانی است که من میگویم، یا اصلاً ایرانی در کار نیست. در چنین وضعی، هر گروه برای نجات «تصویر»ی که از ایران ساخته، کلیت ایران واقعی متعلق به تمامیایرانیان را قربانی میکند.
- هیچ فرد یا گروهی مالک ایران نیست.
- هیچ عقیدهای، حتی اگر اکثریت از آن حمایت کند، نباید حقوق بنیادی اقلیتها را از میان ببرد.
- قدرت باید محدود، پاسخگو، دورهای و قابل انتقال باشد.
- خشونت علیه غیرنظامیان، شکنجه، اعدام سیاسی، انتقام جمعی و مجازات خانوادگی، با هر نام و از سوی هر طرف، مردود است.
- تمامیت سرزمینی نباید بهانهای برای انکار تنوع فرهنگی و زبانی باشد، همانگونه که دفاع از حقوق قومی نباید وسیلهای برای نفرتپراکنی، جنگ هویتی با به خطر انداختن تمامیت سرزمینی شود.
- استقلال کشور مهم است، اما استقلال بدون آزادی و رفاه مردم معنایی ناقص دارد. آزادی نیز اگر به فروپاشی اجتماعی، سلطهٔ خارجی یا بیاعتنایی به امنیت و معیشت مردم بینجامد، از هدف خود دور میشود.
- هیچ تغییر پایداری بدون مشارکت زنان، جوانان، اقوام، طبقات محروم، متخصصان، کارگران، معلمان، کارآفرینان و ایرانیان خارج از کشور ممکن نیست.
- محیط زیست، آب، آموزش، سلامت، زیرساخت و سرمایهٔ انسانی و دادگستری عادلانه، مستقل و منطبق با اصول جهان شمول حقوق بشر نباید گروگان رقابتهای سیاسی کوتاهمدت شوند.

















