آقا معلم روی تختهسیاه نوشت: موضوع انشای هفته پیش:
(اگر من رئیسجمهور شوم).
بعد رو به دانشآموزان کرد و گفت:
اگررئیسجمهور بشوید، چه کارهایی برای کشورتان میکنید؟
سپس یکی از دانشآموزان را صدا کرد.
دانشآموز شروع به خواندن انشا کرد:
-موضوع انشا را آقا معلم خیلی سخت انتخاب کرده است. چون من همیشه دوست داشتم هنرپیشه شوم، تمام فکرم را برای آینده روی این کار گذاشته بودم؛ حالا برایم کمی مشکل است، اما چارهای نمیبینم و باید راجع به آن چیزی بنویسم. اگر رئیسجمهور شوم، اولین کاری که میکنم تعطیلات عید را برای ادارهها ۱۳ روز میکنم تا پدر و مادرها بتوانند در تعطیلات کنار بچههایشان باشند. بعد بنزین را ارزان میکنم تا مردم برای سفر نگران پول بنزین نباشند. حقوقها را هم زیاد میکنم تا بتوانند به بچهها عیدی بدهند. برای بچههای محله هم زمین فوتبال با چمن خوب میسازم که زانوهایشان زخمی نشود. این کارها مردم را خوشحال میکند.
آقا معلم به دانشآموز گفت:
-بله، این کارها خیلی خوب است و داشتن زمین فوتبال با چمن عالیست، اما باید بهتر از اینها به دور و اطرافتان نگاه کنید.
سپس دانشآموز بعدی را صدا کرد.
دانشآموز گفت:
-آقا اجازه! چون من هیچوقت فکر نمیکردم روزی رئیسجمهور بشوم، از پدرم خواستم در نوشتن انشا کمکم کند؛ اما پدرم گفت: شغل من رانندگی است و از این کارهای پر دردسر خوشم نمیآید. من هم انشا ننوشتم.
آقا معلم گفت:
-برو، گوشه کلاس، یک پایت را بالا ببر و دستهایت را روی سرت نگه دار تا زنگ بخورد!
نفر بعدی را صدا کرد.
دانشآموز با نام خدا و اجازه معلم شروع کرد:
-موضوع انشا را به پدرم که پیشنماز مسجد محلهمان است گفتم. پدرم خیلی ناراحت شد و گفت: تو باید راه مرا بروی و جای من بنشینی. گفتم: آقا معلم گفته اگر رئیسجمهور بشوم... ولی من میدانم بچههای کلاس اصلاً مرا دوست ندارند؛ با این حال باید جواب معلم را بدهم. پدرم گفت بنویس: بسمالله الرحمن الرحیم. اگر تو رئیسجمهور شدی، اول حجاب باید در رأس کارت باشد. بعد جوانان محل باید برای یادگیری احکام دین روزی ۲ ساعت به مسجد بیایند. آقا اجازه؟ آخه پدرم دوست دارد مسجد پر از جوان باشد و اینطوری خیلی خوشحال میشود. یک رئیسجمهور خوب باید به فکر دین مردم باشد. وقتی رئیسجمهور باخدا داشته باشیم همهچیز خوب میشود و مساجد را دو برابر میکنم.
آقا معلم گفت:
-این هم نگاهی است، اما بچهها! شما باید به دور و اطراف خودتان و سختیهای زندگی مردم نگاه کنید و ببینید چه کارهایی برای آبادانی و رفاه لازم است. خب، وقت این ساعت تمام شد، ادامه انشاها برای هفته بعد.
هفته بعد، آقا معلم دوباره وارد کلاس شد و روی تخته نوشت:
«اگر من رئیسجمهور شوم».
دانشآموز بعدی را صدا کرد.
دانشآموز گفت:
«بسمالله الرحمن الرحیم. موضوع انشا: اگر من رئیسجمهور شوم. من باید کشور را آباد کنم، چون به تنهایی نمیتوانم، از پدرم که چند ماهی است بیکار شده کمک خواستم. او خیلی خوشحال شد که من رئیسجمهور میشوم و مرا بوسید و گفت دستبهدست هم همه فامیل را سرِ کارهای خوب میگذاریم و بعد تا میتوانیم کار ایجاد میکنیم تا دیگر کسی بیکار نباشد. کار مهم رئیسجمهور یعنی فکرِ مردمِ بیکار بودن.» معلم گفت: «تو باید با طرز فکر خودت مینوشتی، نه با کمک دیگران.» دانشآموز گفت: «آقا اجازه؟ پدرمان میگوید رئیسجمهور باید مشاور خوب داشته باشد تا بهتر به مملکت کمک کند.»
آقا معلم سری تکان داد و گفت:
-بله، همینطور است. برو بنشین.
نفر بعدی را صدا کرد. دانشآموز با ترس گفت:
-آقا اجازه؟ وقتی از آقایِ مادرمان کمک خواستم، با کمربند کتکم زد و گفت از این حرفها هیچوقت نباید در این خانه باشد! من توی این خانه رئیسم، فهمیدی؟ آقا اجازه، برای همین ما انشا ننوشتیم.
آقا معلم گفت:
-پدر بزرگت تو را زد؟ بگو فردا بیاید مدرسه.
دانشآموز گفت:
-آقا اجازه، پدربزرگمان نه... شوهر مادرمان. مادرم او را "آقا" صدا میکند.
معلم آهی کشید و گفت:
-پس به آقای مادرت بگو بیاد مدرسه.
دانشآموز بعدی شروع کرد:
-به نام خداوند بخشنده مهربان که به بندگانش عقل داده تا از کشورشان در برابر حملهها دفاع کنند. اگر من رئیسجمهور شوم، چون امروز دیگر مثل قدیم نیست که با شمشیر بجنگیم، من باید کشور را مثل فیلمهای آمریکایی به جنگندههای خوب و تفنگهای دورزن و تک تیراندازهای ماهر مجهز کنم. من هواپیمای جنگی میخرم تا کشور را از دست دشمنان نجات دهیم. آن وقت مردم و بچهها در امنیت هستند و خوشحال میشوند.
همانطور که معلم به او خیره شده بود، دانشآموز دیگری اجازه گرفت و خواند: -خواهرم گفت اگر من رئیسجمهور شوم، اولین کارم تقویت اینترنت خواهد بود. چون امروز همه با تلفن همراه اخبار را میبینند و عکس میگیرند. یک رئیسجمهور خوب باید با علم جدید آشنا باشد و بگذارد دست مردم و بچهها در بازیهای کامپیوتری و ارتباطات باز باشد...
زنگ مدرسه به صدا درآمد. آقا معلم حرفش را قطع کرد و پرسید:
-مگر من گفتم خواهرت رئیسجمهور شود؟
دانشآموز گفت:
-آقا اجازه؟ خواهرمان نگفت که او رئیسجمهور شود، گفت اگر "من" رئیسجمهور شدم این کارها را بکنم...
معلم گفت:
-وقت کلاس تمام است. خسته نباشید.

















