سقوط یک حکومت، همیشه با فروپاشی نهادهای رسمی یا کنار رفتن حاکمان آغاز نمیشود. گاه یک نظام سیاسی سالها پیش از آنکه ساختار قدرت خود را از دست بدهد، در افکار عمومی و ذهن جامعه سقوط میکند. در چنین وضعیتی، شاید هنوز بقایای یک حکومت با اتکا به زور، سرکوب، زندان، سانسور و خفقان ادامه داشته باشد، اما سقوط واقعی از همان لحظهای آغاز میشود که مردم دیگر آن را نماینده خود نمیدانند و به مشروعیت آن باور ندارند.
هانا آرنت، فیلسوف برجسته قرن بیستم، در بررسی مفهوم قدرت و خشونت توضیح میدهد که قدرت واقعی از همراهی، رضایت و مشارکت مردم سرچشمه میگیرد، اما زمانی که یک حکومت برای حفظ خود بیش از پیش به خشونت و سرکوب متوسل میشود، نشانهای از ضعف پایههای واقعی قدرت آن است. خشونت میتواند برای مدتی اطاعت ایجاد کند، اما نمیتواند جایگزین مشروعیت و اعتماد عمومی شود.
امروز جمهوری اسلامی با بحرانی چندلایه روبهرو است؛ بحرانی که تنها به یک حوزه محدود نمیشود، بلکه ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دارد. شکاف میان حکومت و جامعه، کاهش اعتماد عمومی، بحران نمایندگی، فساد ساختاری، مشکلات اقتصادی، تورم، کاهش قدرت خرید و نبود چشماندازی روشن برای آینده، نشانههای یک بحران عمیق هستند.
اما مهمترین بحران، بحران مشروعیت است. زمانی که بخش بزرگی از جامعه دیگر روایت رسمی حکومت را نمیپذیرد و آینده خود را در چارچوب موجود نمیبیند، فاصله میان حکومت و مردم به شکافی تاریخی تبدیل میشود.
جنبشها و اعتراضات گسترده در ایران در سالهای اخیر نیز نشان دادهاند که بسیاری از شهروندان با وجود هزینههای سنگین، از جمله بازداشت، سرکوب و از دست دادن جان، از خواستههای خود عقبنشینی نکردهاند. سرکوب و کشتار مردم نهتنها نتوانسته این خواستهها را از میان ببرد، بلکه در بسیاری موارد شکاف میان حکومت و جامعه را عمیقتر کرده است.
وقتی مردم یک حکومت را نماینده حقوق، آرزوها و آینده خود ندانند و برای تغییر حاضر شوند هزینههای بزرگی بپردازند، این نشانه یک بحران عمیق مشروعیت است. هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه آگاهی و اراده یک جامعه را با زور خاموش کند.
تاریخ معاصر نمونههای فراوانی از این واقعیت دارد. خواهران میرابال در جمهوری دومینیکن به نماد مبارزه علیه دیکتاتوری تبدیل شدند و نشان دادند که سرکوب میتواند انسانها را هدف قرار دهد، اما نمیتواند اندیشه آزادی و مقاومت را از بین ببرد.
نمونه دیگر، اتحاد جماهیر شوروی است. این ابرقدرت دارای هزاران کلاهک هستهای، ارتشی عظیم و دستگاه امنیتی گسترده بود، اما نتوانست بحران مشروعیت، ناکارآمدی اقتصادی و فساد ساختاری را حل کند. در سالهای پایانی، فاصله میان تبلیغات رسمی حکومت و واقعیت زندگی مردم روزبهروز بیشتر شد. در حالی که حکومت از قدرت جهانی و پیروزی ایدئولوژی خود سخن میگفت، بسیاری از مردم با کمبود کالاهای اساسی، صفهای طولانی و سفرههایی روبهرو بودند که با وعدههای بزرگ سیاسی هماهنگ نبود.
به تعبیر تاریخی، نظام شوروی نه فقط در رقابت نظامی با غرب، بلکه در برابر واقعیت زندگی روزمره مردم شکست خورد؛ زیرا ایدئولوژیای که نمیتوانست نیازهای ابتدایی جامعه را پاسخ دهد، سرانجام مشروعیت خود را از دست داد. «یخچالهای خالی» مردم به نمادی از شکست فاصله میان شعارهای حکومتی و واقعیت زندگی تبدیل شد. قدرت هستهای و ارتش عظیم نتوانست جای خالی اعتماد عمومی و رضایت اجتماعی را پر کند.
تاریخ قرن بیستم نیز سرشار از نمونههای مشابه است. آلمان نازی به رهبری آدولف هیتلر، با وجود ارتش قدرتمند، دستگاه تبلیغاتی عظیم و نظام سرکوب گسترده، سرانجام در نتیجه شکست نظامی و فروپاشی سیاسی پایان یافت. حکومت فاشیستی بنیتو موسولینی در ایتالیا نیز با وجود سالها قدرت، نتوانست در برابر بحرانها و از دست رفتن حمایت اجتماعی دوام بیاورد. حکومت فرانکو در اسپانیا نیز نشان داد که نظامهای وابسته به یک فرد، سرنوشتهای ناپایداری دارند.
در شیلی، حکومت آگوستو پینوشه با وجود ساختار امنیتی قدرتمند، در برابر خواست جامعه برای بازگشت به دموکراسی دوام نیاورد. در آرژانتین نیز حکومت نظامیان پس از بحرانهای داخلی و شکست در جنگ فالکلند، مشروعیت خود را از دست داد.
در رومانی، رژیم نیکلای چائوشسکو زمانی فرو ریخت که فاصله میان تبلیغات رسمی حکومت و واقعیت زندگی مردم دیگر قابل پنهان کردن نبود. در لهستان، جنبش همبستگی به رهبری لخ والسا نشان داد که یک جنبش اجتماعی میتواند حتی در برابر یک نظام قدرتمند کمونیستی ایستادگی کند. در صربستان نیز حکومت اسلوبودان میلوشویچ پس از اعتراضات گسترده و از دست دادن حمایت اجتماعی سقوط کرد.
تجربه خاورمیانه نیز همین پیام را تکرار کرده است. صدام حسین در عراق پس از سالها حکومت اقتدارگرا و تکیه بر ارتش و دستگاه امنیتی، قدرت خود را از دست داد. معمر قذافی در لیبی پس از چهار دهه حکومت شخصی، در برابر تحولات داخلی و منطقهای سقوط کرد. زینالعابدین بنعلی در تونس پس از اعتراضات مردمی کشور را ترک کرد. حسنی مبارک در مصر پس از نزدیک به سه دهه قدرت، در برابر موج اعتراضات سال ۲۰۱۱ کنار رفت. عمرالبشیر در سودان نیز پس از اعتراضات گسترده از قدرت کنار گذاشته شد.
در سوریه نیز سرنوشت حکومت بشار اسد نشان داد که حتی نظامهایی که سالها بر ارتش، دستگاه امنیتی و حمایت خارجی تکیه دارند، زمانی که با بحران مشروعیت و شکاف عمیق با جامعه روبهرو شوند، با چالشهای تاریخی بزرگی مواجه خواهند شد. تجربه سوریه بار دیگر ثابت کرد که قدرت نظامی به تنهایی نمیتواند جایگزین اعتماد مردم شود.
در مورد جمهوری اسلامی نیز تاریخ نشان داد که رهبران و فرماندهانی که سالها بر قدرت ساختارهای نظامی، امنیتی و اطلاعاتی تکیه کرده بودند، از تحولات بزرگ مصون نیستند. علی خامنهای و شماری از فرماندهان ارشد سپاه و نیروهای امنیتی، در جریان جنگ و حملات آمریکا و اسرائیل، هدف حملات قرار گرفتند و کشته شدن آنها گزارش شد.
این تحولات نشان میدهد که حتی قدرتمندترین ساختارهای امنیتی و نظامی نیز نمیتوانند تضمینکننده بقای همیشگی رهبران باشند. کسانی که سالها بر ابزارهای قدرت، نهادهای نظامی و دستگاههای امنیتی تکیه کردهاند، ممکن است تصور کنند که این ساختارها آنان را برای همیشه محافظت خواهد کرد، اما تاریخ بارها خلاف این تصور را نشان داده است.
وجه مشترک همه این تجربههای تاریخی یک حقیقت مهم است: هیچ حکومتی، هر اندازه هم از ارتش، نیروهای امنیتی، منابع مالی، دستگاه تبلیغاتی یا ایدئولوژی قدرتمند برخوردار باشد، نمیتواند برای همیشه جای خالی رضایت مردم را با زور پر کند.
جمهوری اسلامی امروز به نقطهای رسیده است که بحرانهای انباشته سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، پایههای مشروعیت و کارآمدی آن را بیش از هر زمان دیگری فرسوده کرده است. آنچه از این ساختار باقی مانده، بیش از آنکه بر رضایت مردم تکیه داشته باشد، بر ابزارهای اجبار و حفظ وضع موجود متکی است.
اما تجربه تاریخ نشان داده است که هیچ حکومتی صرفاً با تکیه بر سرکوب نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند. آینده ایران به همگرایی ملی، سازماندهی نیروهای اجتماعی و تبدیل اعتراضات پراکنده به یک جنبش آگاه، منسجم و مسئولانه برای ساختن آیندهای دموکراتیک وابسته است.
جمهوری اسلامی از درون با بحران مشروعیت، اعتراضات اجتماعی و شکاف عمیق با مردم روبهرو است و در خارج از مرزها نیز با فشارهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی مواجه است. ثبات واقعی ایران نه از ادامه این وضعیت و نه از مماشات و معامله با بخشهای فرسوده یک ساختار سیاسی فاقد اعتماد عمومی به وجود خواهد آمد؛ بلکه از عبور از این چرخه بحران و شکلگیری نظامی مبتنی بر آزادی، قانون، پاسخگویی و خواست مردم حاصل خواهد شد.
در تاریخ، هیچ مسابقهای را با شرطبندی روی اسبی که دیگر توان ادامه مسیر ندارد، نمیبرند. آینده متعلق به جامعهای است که برای ساختن فردای خود سازمان مییابد، نه به ساختاری که سرمایه اجتماعی و مشروعیت خود را از دست داده است.
حکومتها پیش از آنکه در عرصه سیاسی سقوط کنند، اغلب در ذهن و باور شهروندان فرو میریزند. زمانی که این سقوط در ذهن جامعه رخ دهد، دیر یا زود واقعیت سیاسی نیز خود را با این تحول اجتماعی هماهنگ خواهد کرد.
محمد زمانی
کنشگر سیاسی و جامعهشناس
















