Tuesday, Jul 28, 2026

صفحه نخست » در آزمایشگاه آدم‌سازی، نامه‌ای به رهبر جمهوری اسلامی ایران، دارکوب

darkoob.jpg(زمستان 1398)

مقدمه‌ بر انتشار نامه‌ای از هشت سال پیش

این نامه نزدیک به هشت سال پیش، در روزگاری نوشته و برای رهبر جمهوری اسلامی ایران فرستاده شد که هنوز عده‌ای از ایرانیان، با وجود همه تجربه‌های تلخ، امید داشتند شاید بتوان با نوشتن، هشدار دادن، استدلال کردن و به صدا درآوردن وجدان حاکم، اندکی از خشونت حکمرانی کاست و روزنه‌ای هرچند کوچک به سوی عقل، مدارا و مصلحت ایران گشود.

در آن سال‌ها، افراد بسیاری نامه نوشتند؛ برخی سرگشاده و برخی پنهانی، برخی با نام خود و برخی با نامی مستعار. آنان می‌دانستند که نوشتن به بالاترین مقام قدرت در جمهوری اسلامی، به‌ویژه هنگامی که نامه از ستایش و تملق خالی و آکنده از اعتراض و هشدار باشد، می‌تواند بی‌هزینه نباشد. خطر احضار، بازداشت، زندان، فشار و حتی شکنجه، احتمالی دور از ذهن نبود. با این همه، کسانی این خطر را پذیرفتند، نه از سر ساده‌لوحی، بلکه شاید به این امید که هنوز در جایی از این دستگاه قدرت، گوش شنوایی، اندکی شرم، ذره‌ای تدبیر یا میلی به نجات کشور باقی مانده باشد.

این نامه نیز در همان فضا نوشته شد؛ نه از موضع دشمنی با ایران، بلکه از سر نگرانی برای ایران. نویسنده کوشیده بود به کسی که بیش از هر مقام دیگری بر سرنوشت کشور اثر می‌گذاشت، یادآوری کند که قدرت، هر اندازه گسترده و بی‌رقیب باشد، نمی‌تواند برای همیشه از داوری مردم و تاریخ بگریزد. امید آن بود که شاید مخاطب نامه، حتی برای لحظه‌ای، از حصار ستایشگران و گزارش‌های رسمی بیرون آید و رنج واقعی مردمی را ببیند که سیاست‌ها، فرمان‌ها و سکوت او بر زندگی‌شان سایه انداخته بود.

امروز این نامه نه به امید دریافت پاسخی دیرهنگام و نه با تصور تأثیرگذاری بر کسی که سال‌ها فرصت شنیدن داشت، منتشر می‌شود. انتشار آن تنها برای ثبت در حافظه تاریخ است؛ تا روزی کسی نتواند بگوید ایرانیان خاموش ماندند، هشدار ندادند، راه گفت‌وگو را نیازمودند یا پیش از رسیدن کشور به این همه رنج، از حاکمان خود نخواستند که اندکی از جزم‌اندیشی، خشونت و تحمیل دست بردارند.

این متن سندی است از دوره‌ای که هنوز بعضی از مردم، با پذیرفتن احتمال رنج و مجازات، به جای انتقام، ویرانی یا خشونت، قلم برداشتند و از حاکم خواستند اندکی نرمش، عقلانیت و انسانیت در حکمرانی نشان دهد.

نامه بدون تغییر اساسی و با همان زبان و نگاه آن سال‌ها منتشر می‌شود. داوری درباره آن، درباره نویسنده و مهم‌تر از همه درباره مخاطبی که این صدا و صداهای بسیار دیگری را شنید یا نشنید، بر عهده تاریخ است.

دارکوب

تابستان 1405

و اکنون اصل نامه:

متن این نامه در زمستان 1398 نهایی شد...

"شاید در دستگاه عریض و طویل خداوند با آن همه فرشته، یک خردمند وجود داشته باشد که مانع شنیدن صدای این بنده‌اش نشود"

"گرچه تنها عده‌ای اندک ممکن است مبدع سیاسی باشند، ما همه می‌توانیم در باره آن داوری کنیم" (پریکلس آتنی 430 پ م)

حضور رهبر جمهوری اسلامی ایران

با عرض سلام،

اشخاص زیادی به شما نامه می‌نویسند. بعضی نیازمند توجه و توصیه برای رفع مشکلاتند؛ بعضی از نهادهای تحت نظارت شما گله‌مند هستند؛ و بعضی دوستار شمایند و شاید هم امیدوار به دریافت جمله‌ای محبت‌آمیز از سوی شما. منتقدان که جای خود دارند: این جماعت که شهد خوشایند فرمانروایی را با یادآوری مشکلات همواره به کام شما تلخ کرده‌اند، عموماً سزاوار هیچ توجهی از طرف شما نبوده و نیستند. گروهی دیگر که نه اصحاب اندیشه‌اند و نه سیاستمداران حرفه‌ای‌؛ آدم‌هایی معمولی از نوجوان، تا کارگر و کاسب و بازنشسته و معلم که با نامه‌نگاری‌های خصوصی و سرگشاده و با مضمون انتقاد از شما این پرسش را به ذهن هر ناظری متبادر می‌سازند که به راستی آیا کیفیت حکمرانی حاکم تا بدین حد تنزل یافته که حتی اشخاص عادی با کمترین دانش تخصصی قادرند صدها عیب بزرگ بر آن بگیرند... و اینکه در نهایت، دست تقدیر کدامیک از این نوشته‌ها را بر می‌گزیند تا بالاخره روزنه‌ای به سوی قلب تسخیرناپذیر حاکم باز کند؟

قدر مسلم این که، سال‌هاست یک ملت قاضی اعمال شمایند؛ فرقی نمی‌کند مستقیم به شما نامه بنویسند، سرگشاده نشر دهند و یا نظر خود را در خانه، تاکسی، مدرسه و در سطح شهر بیان کنند، یا حتی احساس قلبی خود را زمزمه کنند. هرکس روایت خاص خودش را دارد و من هم روایت خودم را. با این تفاوت که سعی کرده‌ام راوی این روایت‌ها باشم و با مونتاژ آنها، تصویری تا حد ممکن دقیق از معنای کار شما به دست دهم...

نوجوانی کم سن و سال بودم که انقلاب شد... دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها پی در پی آمدند و رفتند... آنچه را که دیدم باور نکردم و آنچه را که باور کردم هرگز ندیدم. در روزگار کوتاه نوجوانی پیش از انقلاب، بی شنیدن نام خداوند، حضور قشنگش را بین خانواده، دوستان، مدرسه و جامعه خوب، پیوسته احساس می‌کردم اما این چهل سال همه وقت نامش را شنیدم هرچند لحظه‌ای وجودش یا حضورش را حس نکردم. فهمیدم این فقط ضد انقلاب نبود که از کشور فرار کرد رفت، خداوند هم با آنان رفت و ما آدم‌ها را همچون توده‌ای از نقاط دست شما انقلابیون رها ساخت تا آنگونه که دوست دارید مدل اسلامی خود را بر ما تمرین کنید. البته چه افتخاری بالاتر از این برای انقلابیونی که خدایشان بر آنها منت گذاشت و ملتی را چنین سخاوتمندانه اسیرشان ساخت تا بدانگونه که دوست دارند افکارشان را برای ساختن دنیایی بهتر روی آنها آزمایش کنند.

پس در این آزمایشگاه آدم-سازی دیگر چه فرقی می‌کرد که این نقطه‌ها چه رنجی می‌کشند یا چه احساس یا آرزوهایی دارند. من هم در این آزمایشگاه مستثنی نیستم و اگر روزی به دست عوامل شما برای منِ نقطه حادثه‌ای اتفاق نیافتد ممکن است در یک حادثه رانندگی بمیرم یا از آلودگی هوای تهران نفسم بند آید؛ ممکن است به طور اتفاقی در تله یک سیل ویرانگر قرار بگیرم؛ یا برای یک مداوای ساده در بیمارستان جانم را از دست بدهم؛ یا آسانتر از همه این‌ها، در اثر استنشاق گاز سمی بخاری تولید ملی بمیرم... قدر مسلم این است که قرار نیست ما نقطه‌ها به مرگ طبیعی از صفحه روزگار آزمایشگاه بزرگ این نظام مقدس محو شویم... هرچند در طی این سالیان درازی که مدیریت این آزمایشگاه را بر عهده داشتید از معدود نقطه‌هایی بودم که ضمن همدردی با دیگر نقطه‌های بیچاره، نظاره‌گر تکنیک آزمایشات بدیع شما و دوستانتان شدم و البته من هم در هر بار پرپر شدن این نقطه‌ها به دست شما یا به سبب شما، مشاهداتم را با غم و اندوه بسیار در ذهنم نقاشی کردم و اکنون این تابلو را آنگونه که واقعیت وجودی شما انقلابیون است تقدیم‌تان می‌کنم تا بدانید کیستید و ببینید در این آزمایشگاه آدم-سازی‌تان چه مخلوقات و معجون‌هایی ساخته‌اید... اما قبل از آن اجازه می‌خواهم چند کلمه‌ای بگویم. فقط امیدوارم کارکنان تشکیلات شما آنقدر بی‌سلیقه نباشند که مانع رسیدن این نامه و عرض حال پیوست آن (نخستین نوشته) به شما شوند...

سیستم حاکم، البته اگر بتوان به آن سیستم خطاب کرد، در طی چهل سال یک مدل حکومت به ظاهر جدید، اما بدون روح، کارایی و ظرافت به وجود آورده به نحوی که حتی مقّربان و طراحان پیشینش را بر نمی‌تابد و همه از جمله خودش را در لابلای چرخ دنده‌های غیرمنعطفش له و لورده می‌سازد. پس، عقلانی است که برای آسایش و امنیت ساکنان این مرز و بوم، هیچ نسخه‌ای جز به دور انداختن این مدل بی‌مصرف و مخرب، به ذهن کسی نرسد... اما، یک راه، شاید تنها یک راه برای حفظ ظاهر این مدل وجود داشت و سعی کردم تا جنس این راه حل را به بهانه تجاوز به حریم خصوصی یک کودک رقصنده، با مجلس کشور در میان بگذارم. پس بدین منظور، حدود یک سال و نیم پیش شکایتی از طرز کار قوای قضائیه و مجریه "در نقض سیستماتیک حریم زندگی شهروندان از طریق تحمیلِ موشِ سبک زندگی" تقدیم کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی نمودم. کمیسیون پاسخی به این شکایت نداد، در نتیجه، نسخه‌ای برای قوای مجریه و قضاییه فرستادم اما اکنون حدود یک سال گذشته و تا این لحظه جز سکوت از سوی قوای کشور، هیچ نبوده.

بعید است کمیسیون و سایر قوا پاسخی داشته باشند چون همه می‌دانند که همه راه‌ها به ایدئولوژی و سخنگوی رسمی آن یعنی شما ختم می‌شود. به فرض اینکه اهمیتی به نویسنده بدهند یا حوصله خواندن یا اساساً قوه درک اهمیت چنین مطالبی را داشته باشند، چطور ممکن است قوای کشور حتی به مخیله خود راه دهند خلاف نظر بالاترین مقام کشور که در خصوصی‌ترین امور شخصی از دوچرخه‌سواری دختران یا نحوه معاشرت بچه‌های ما در دانشگاه تصمیم می‌گیرد و در مورد کراوات زدن آدم‌های عاقل و بالغ حکم می‌دهد، راجع به یک "تابو" تصمیمی سرنوشت‌ساز بگیرند؟ با توجه به اختیارات مطلقه شما تقریباً ذره و جنبده‌ای در ایران نبوده و نیست که تحت تأثیر فرمانروایی شما قرار نگرفته باشد هرچند به گونه‌ای رفتار شود که گویی آنچه بر سر این آب و خاک و مردمش می‌آید هیچ ارتباطی به شما ندارد...

اساساً پرسشی وجود دارد:

مفروض بر آنکه منشاء قدرت شما از جانب خداوند باشد آیا به‌عنوان امین این قدرت مکلف نیستید آن را در مسیر زندگی و بهروزی ملت و کشور صرف کنید؟ آیا مادر می‌تواند به بهانه اینکه قدرت ذخیره شیر در وجودش از جانب خداوند به وی ارزانی شده، بدون در نظر گرفتن فلسفه این لطف، کودک خود را از آن محروم یا منوط به تشخیص خود کند؟ آیا این شیر حق این کودک نیست، حتی اگر هیچ دخالتی در تولیدش نداشته باشد؟ آیا مادر حق دارد این لطف را وجه‌المصالحه دشمنی با مادران دیگر، یا شیر خود را با گشاده دستی نصیب کودک دیگری کند مادامیکه فرزندش در حسرت خوردن یک قطره از آن گریه‌ها سر می‌دهد... پس چه اهمیتی دارد قدرت شما از چه راهی به دست آمده -خداوند یا مردم- مهم این است که این قدرت را در چه راهی صرف می‌کنید... سعی کرده‌ام مشاهداتم را با زبان طبیعت در این عرض حال ترسیم کنم و امیدوارم که شما هم مثل من نظام طبیعت را بیش از عقاید و افکارمان دوست داشته باشید تا قادر شوید صدایش را اینچنین واضح و روشن بشنوید: «طبیعت بی‌هیچ آسایشی در تمامی مسیرِ رشته نامتناهیِ تعیّناتِ ممکن خویش به پیش می‌تازد و توالی این تغییرات بی‌حساب و کتاب نیست، بلکه از قوانین سخت و تغییرناپذیر متابعت می‌کند.

یک گیاه، یک شیوه یا بروزِ مشخصِ قدرتِ نامیه‌ی طبیعت، وقتی به خود رها شود، از نخستین جوانه زدن تا رسیدن به بذر را طی می‌کند. به درخت آگاهی ببخشید و بگذارید تا بی‌هیچ سد و ممانعتی نمو کند، شاخه بگسترد، و برگ و جوانه، و شکوفه و میوه، چنانکه معمول آن درخت است، برویاند. بی‌شک درخت هیچ محدودیتی بر وجود خود به مثابه درخت، -درختی از نوع خاص، و این درخت مشخص از این نوع ،- حس نخواهد کرد، بلکه خود را کاملاً مختار خواهد یافت، زیرا، در تمامی آن بروزها، کاری جز آنچه طبیعتش می‌طلبد انجام نخواهد داد؛ و میلی جز این نیز نخواهد داشت، زیرا که تنها می‌تواند به چیزی میل کند که طبیعتِ آن می‌طلبد. اما بگذارید تا هوای نامساعد، بدی تغذیه، یا دیگر علل، مانع رشد آن شوند، آنگاه درخت خود را محدود و مقیّد خواهد دید، زیرا که رانشی که به واقع به طبیعتِ آن تعلق دارد ناکام مانده است.

شاخسارهای آزادبالِ آن را به چفته‌ای میخ کنید، قلمه‌های بیگانه بر آن پیوند زنید، آنگاه درخت خود را مجبور به طی یک مسیر جبری خاص خواهد یافت؛ شاخه‌هایش خواهند رویید اما نه در جهتی می‌رویند که اگر به حال خود واگذار می‌شدند؛ میوه بار خواهد آورد، اما نه میوه‌هایی که به طبیعت اصلی آن تعلق دارند؛ وجودش ممکن است به عظمت به نظر آید اما نه به کرامت و عشق، چون در تعیّنش، خویشتنش نیست و اگر در سایه‌اش بیارمید -که اگر قادر به حرف زدن بود- به شما می‌گفت تا چه اندازه اندوهگین است...» (فیشته، یوهان گوتلیب؛ مقصود انسان. با تصرف و تلخیص) من غم‌ها و اندوه ایرانی و فغان اکوسیستم ایران را در عرض حال خود برای کمیسیون اصل 90 مجلس ترسیم کردم تا ببینند با آن میخ‌هایی که بر چفته ایران و ایرانی زدند چه بلایی بر سرش آوردند. چطور نمی‌توانید خشم صورت‌های گوناگون نامیه، جنبنده و اندیشنده را در نتیجه میخ‌هایی که به نام خدا هر لحظه بر گوناگونی و تنوع زیستی می‌کوبید ببینید؟ اینکه شما قومی برگزیده مأمور بر اجرای مشیت خداوند در وراثت مستضعفان زمین هستید و با تعبیری دینی از مکتب اصالتِ تاریخ، ستیزه یا جنگ را اصل پویا و آفریننده همه تغییرهای خوب مفروض گرفته‌اید، و ما مردم را چنان جبّارانه به سوی مدینه فاضله‌تان تازیانه می‌زنید، در واقع هیچ کاری جز اینکه اندیشه آزاد بال ما آدمیان را به چفته‌ای میخ کرده باشید انجام نداده‌اید. جنس جهانبینی شما با مکتب مادی اصالت تاریخ و در عریانترین تجربه‌اش، مارکسیسم اصلاً متفاوت نیست.

از مطالعه تطبیقی دو نحله تفکر اتوپیای غربی و شرقی به این نتیجه رسیدم که وعده خداوند برای وراثت مستضعفان در قرآن هیچگاه با درک متفکران مادیگرا از ساز و کار تحقق این وعده و نیز مسیحیت و سایر مشرب‌ها همخوانی نیافت و برای همین در تاریخ اسلام جدال چندان مهمی بین موافقان و مخالفان این نحله فکری همچون دنیای غرب روی نداد چون موضوعیتی نداشت و این بزرگترین امتیاز حیاتبخش دین اسلام می‌توانست دنیایی بهتر برای همه بسازد... تا آنکه برای نخستین بار، انقلاب اسلامی ایران در مشابهت و پیروی دقیق از انگاره‌های روایت دنیای غرب از اصالت تاریخ، پای دین اسلام را به دنیای مخوف اتوپیای غربی در جلوه خشن کمونیستی‌اش باز کرد. البته هدف ایدئولوژی جدید اسلامی، طبق معمول تفکر غربی اصالت تاریخ، گریز از سیلان هراکلیتی است که در انقلاب‌های اجتماعی و انحطاط تاریخی ظاهر می‌شود؛ اینکه بتوان با تأسیس دولتی چنان در حد کمال از روند کلی تاریخی برکنار ماند. طرح مدینه فاضله‌ای که از چهل سال پیش با دخالت جبری در زندگی خصوصی ما مردم آغاز شد و پیوسته در راستای تحمیل الگوی سبک زندگی اسلامی و ضدیت با سند 2030 تکرار می‌نمایید، انگاره‌هایش دستپخت متفکران و مکتب‌های آرمانگرای غربی است که به نحوی نمادین ابتدا در نهضت جنگل و بعد در گروه 53 نفر و سپس به‌نحوی منسجم در آموزه‌های فکری-فلسفی حزب توده ایران مدون و از طریق کاتالیزورهایی چون فدائیان اسلام، مجاهدین خلق، بازرگان، شریعتی، جلال و تقریباً قاطبه روشنفکران و نویسندگان تا شاعر و سراینده در ساختار فهمی خوشایند از سوسیالیسم و اسلام، ایدئولوژی اسلام را بنیان گذاشت و دین اسلام را بعد از 1400 سال مقاومت در برابر اندیشه‌های خطرناک اتوپیای غربی از افلاطون تا مور، از روبسپیر تا مارکسیسم سرانجام در تار و پود این شیوه غیر طبیعی به دام انداخت و الهام‌بخش انواع و اقسام ایدئولوژی‌های ویرانگر طالبانی و داعشی شد که همه بر یک اصل اشتراک دارند: تحمیل سبک زندگی واحد به آدم‌های تحت فرمان خود.

اما میزان تخریب و نابودی این نحله فکری غیرقابل تصور و باور است. اکنون تفوق این اندیشه در ایران خشت به خشت نظم اجتماعی نوین را که طی چند دهه کوشش تحسین برانگیز به تدریج فراهم آمده بود و مدنیتی قابل اعتنا و بالنده به دنیا معرفی می‌کرد، چنان از جای برکنده و با شنزار خرافات و جهل حکومتی در پای مهندسی اجتماعی ناکجاآبادی ذبح نموده که دنیای متمدن اساس مدنیت و تمدن ایرانی را به شک و شبهه نگریست و همسایگان طمع دارند تا همه دارائی‌های اصیل فرهنگ و تمدن این سرزمین را مال خود سازند.

در چهل سال گذشته بدون توجه به تفوق و برتری این اندیشه اتوپیایی بر ذره -ذره سلول‌های حکمرانی، هر مقطعی از زندگی زیبای نسل‌ها با مسئله‌ای لاینحل و عبث گره زده شد. یک روز اشغال سفارت و تقدیس آن در کتاب‌های درسی، یک روز جنگ و تقدیس آن برای همه نسل‌ها، یک روز انرژی هسته‌ای، تقدیس حرم و مدافعان حرم و اکنون موشک و هزاران زجرِ پی‌آیندِ آن و کوبیدن در طبل تقدیس برای سال‌های متمادی.

تردیدی نیست -و البته که نه هیچ افتخاری- که با استخدام یکسری دانشمند داخلی یا مزدور خارجی می‌توان پیشرفته‌ترین موشک‌ها را ساخت و اکنون نیز برای نابودی دشمنان خود لابد ساخته‌اید اما هنوز جرأت پرتاب یک موشک به قلمرو دشمن را نیافته، هر لحظه آثار اصابت آن "لفظ" موشک را رئیس دولت شما باید بر سر سفره هم‌وطنان زجر کشیده‌ام مدیریت کند و این تازه آغاز راه شکنجه‌های جدید این ملت است. بدون تردید این از آثار محتوم آن اتوپیای غربی است که با بزَک مذهبی در نسخه ایرانیش به صورت یک کمدی-درام در حال اجراست. آیا واقعاً سخت است دیدن آوار برخورد موشک‌های ساخت ایران بر اقتصاد، فرهنگ، خانواده و اجتماع ایران؟ آیا نمی‌بینید با خروج هر کلام دشمن-شکن و نیشخند عوامل دولت شما هزاران ایرانی فقیرتر، و هزاران رؤیا و آرزوی کودکانه در سینه‌های کوچکشان گورستان عقده‌ها و حسرت‌ها می‌شود؟ از بی‌دولتی این حکومت نه فقط زندگی محتوا و ارزش خود را از دست داد، بلکه ملت به جایی رسیده که برای سیر کردن شکم خود، بر سر دوراهی انتخاب پذیرش نکبت ابدی یا شورش و طغیان علیه حکومت حیران و سرگردان است.

در گوش این ملت چهل سال نجوای "دشمن" خوانده شد و من در حسرت یک دوست که برای ما گذاشته باشید و با وجود آمار ورود سالیانه میلیون‌ها پرونده به دادگستری حتی دوستی بین مردم خود را بی‌رمق و تباه ساختید. اگر جامی باور داشت که در سرتاسر ایران عهد انوشیروان ویرانه‌ای یافت نشد تا خشتی خام از آن برگیرند در زمانه شما تنها یک آباده نشانم دهید تا من به سهم خود، از نهادن خشتی خام بر آن معاف شوم! این جمهوری حتی اجداد مرا با آن همه بدی به ایران روسفید کرد تا جایی که باید گفت: «ای ایرانیان! همه مردان بزرگسال نفر به نفر خود را به دار آویزید و شهرتان را بگذارید تا کودکان بر آن حکومت کنند» در این صورت، آیا به نظر شما نگون بخت‌تر از این که هستیم خواهیم شد؟ اکنون مخالفت با شما نه از این جهت که مبارزه با ظلم یک ضرورتِ قدسیِ کرامت انسانی است، بلکه به این دلیل ساده که یک پدیده غیرطبیعی بر ایران حاکم کرده‌اید که طبیعی‌ترین و غریزی‌ترین واکنش هر اندیشنده، که هنوز آدمیتی در وجودش است، باید عصیان علیه آن باشد.

عشق و عدالت بنیان هستی؛ و زیبایی نماد ترکیب این دو در چشم دل آدمی است... در همه جای دنیا فساد و پلشتی هست اما همزمان، سیستمی کارامد نیز برای برپا داشتن عدالت وجود دارد تا در کارزار بین این دو، پیروز نهایی عدالت باشد، و این رمز تکامل جوامع انسانی است. پس باید اعتراف کرد "عشق" و "عدالت" اصلی‌ترین قربانیان این نظام غیرطبیعی بوده است که پیوسته در این چهل سال "عشق" را بر دارِ "جهالت" گردن زده‌اند. اما غم‌انگیزترین قسمت کار این است که به‌عنوان یک ایرانی، در حالی به رهبر این کشور نامه می‌نویسم و دیگران می‌نویسند و در حالی از ایران و دردهای آن می‌گوییم که شما از این حیث نه تنها هیچ دغدغه‌ای احساس نمی‌کنید، بیشتر نگران دردهای دنیای ساختگی خود هستید، دنیایی که فقط شما و اطرافیانتان می‌شناسید و به عنوان یک ایرانی نمی‌فهمم چرا باید جان من، خانواده من، هموطنان من و میهن من اسباب توسعه جهانی باشد که قرار است فقط شما و چند تن از اطرافیانتان در آن تنفس کنید؟

اما بدانید انسان‌هایی که به آسانی و صرفاً به خاطر حکمرانی بد شما یا به دلیل مخالفت با شما می‌میرند یا کشته می‌شوند، چه آنکه رویاهایشان باشد یا جسمشان، دنیاهایی کوچک و بسیار زیبا و عاشقانه داشتند یا می‌توانستند داشته باشند اما شما آنها را به هیچ گرفتید. هرچند برخلاف تصورتان یک-یک آنها انسان‌هایی بس بزرگتر از شما هستند چون شما اکنون و تنها در حالی در زندان افکار خود بزرگید که کسی شما را نه بزرگ می‌انگارد نه قلباً دوست‌تان دارد و زمانی از این جهنم خود-ساخته به دیار دیگر خواهید شتافت که جز افسوس و اندوه و جهنمی از نوعی دیگر برایتان مهیا نخواهد بود. بدانید و مطمئن باشید موضوع هرگز مسئله‌ای بین شما و خدایتان نبوده و نیست، بلکه بین شما و ما مردم بوده است.

برای همین به دو دلیل آرزوی طول عمر برای شما دارم، یک، برای اینکه روزی در برابر ملت و طبیعت مظلوم ایران مجبور به پاسخگویی شده و در متن یک زندگی بسیار طولانی خارج از قدرت، با وجدان خود تنهای تنها شوید؛ دوم، برای اینکه هنوز هم فرصت داشته باشید تا با تدبیر و همچون یک رهبر واقعی که تنها خودش تصمیم می‌گیرد وضعیت موجود را به نفع ایران تغییر دهید. بله، از خداوند طول عمر برای شما طلب می‌کنم شاید که نوری در دل شما بتاباند و باعث نجات ایران شوید. من شخصاً بعد از گزینه خوب یعنی ملکه و فرزندش، به عنوان گزینه دوم در انتخاب بین بد و بدتر، هنوز شما را نسبت به اپوزیسیون‌های پر مدعای موجود از چپ و راست تا جمهوری‌خواه و دموکرات و سلطنت طلب و روشنفکران خودشیفته، برای ایران بهتر می‌دانم چنانچه با صدور فرمان "توقف تولید محتوا" باعث شوید تا کشور به مسیر طبیعی خود متمایل شود. مخالفان در وضع موجود همه‌شان فریاد حقوق بشر، دموکراسی و جامعه مدنی سر می‌دهند اما در عمل حتی نمی‌توانند برای گپ دوستانه بر سر یک میز بنشینند و محترمانه با یکدیگر گفتگو نمایند و علیه حکومت غیرطبیعی شما با ائتلاف بر یک رهبر، مبارزه‌ای مؤثر شکل دهند.

اکنون همه این اپوزیسیون‌ها در کشورهای متمدن زندگی می‌کنند و تنها وسیله‌ای که برای جدل با یکدیگر دارند "لفظ" و "انگ" زدن است. اما فرض کنید همین امروز شما سرنگون شدید! و مخالفان شما قرار است حکومت جدید را به دست بگیرند! به ایران می‌آیند. چه کار خواهند کرد؟ با شناختی که از کینه و دشمنی این‌ها با ملکه و فرزندش دارم بعید می‌دانم به این تنها گزینه خوب -یگانه گزینه‌ای که مورد اعتماد عموم ما مردم عادی ایران است چون بیش از اینکه سیاستمدار باشند یک برند قابل اعتماد هستند-، مجال استقرار و آرامش بدهند. پس آیا تضمینی هست که با دسترسی به انبار سلاح و مهمات، به جای دشنام به یکدیگر، گلوله بر سر یکدیگر نریزید و در جنگ قدرت بین آنها ما مردم آسیب نبینیم؟ من به عنوان عضوی از عوام و مردم عادی هیچ اعتمادی به هیچیک از این اپوزیسیون‌ها و روشنفکران ندارم تا حکمرانی جدید خود را با اعلام یک شرایط اضطرار دیگر برای سرکوب و کشتار ما مردم آغاز نکنند. کسانی که هرقدر بیشتر حرف می‌زنند بهتر می‌فهمیم نه تنها از کرده خود هیچ پشیمان نیستند حتی هیچ حس واقعی از نبض هموطنان ایرانی خود ندارند... پس برگ برنده هنوز هم در دستان شماست.

شما هنوز یک مزیت بزرگ و فرصتی بزرگتر دارید و آن این که در عمل حاکمید و دست کم برای قبضه کردن حکومت نیازی به کشتار ما مردم در ابعاد وسیع ندارید. شما هنوز وقت دارید تا به‌رغم تمامی استدلال‌های درست مخالفان در اصلاح ناپذیر بودن نظام جمهوری اسلامی، بن‌بست قانون اساسی و ولایت فقیه را با عدول از یک مسئله و فقط یک مسئله بگشایید، و آن عدول از دکترین "تولید محتوا" با اعلان الغای نخستین نماد آن، لباس اجباری (که به آن حجاب گفته می‌شود) و پذیرش مطلق لوازم و آثارش چنانکه در عرض حال پیوست به دقت ترسیم کرده‌ام.

عصر جدیدی را آغاز کنید که در آن قدرت سیاسی تمام قد در خدمت آسایش ایران و ایرانیان باشد. اسلام را به حال خود واگذارید تا نفسی از دست شما بکشد. از بابت اعمال شما نه آبرویی برای اسلام مانده نه اعتباری برای ایران...

مرا عفو کنید. راحت با شما حرف زدم چون جزو هیچ گروه و دسته و جناحی نیستم، و حرف‌هایم را جز در راستای باورهای عمیق مردم عادی کوچه و بازار نمی‌بینم. معتقدم هنوز وقت هست تا با تدبیر رهبری در انتخاب بین دو گزینه احتمالی سوریه=جنگ یا عراق=ناامنی، گزینه قطعی چین=توسعه، به نام اصلاحات و ایران جدید رقم خورَد و این بخش از تاریخ ایران با نام جدید شما آغازی در خور و شایسته بیابد...

اگرچه متن این نامه را حدود یک سال پیش نوشتم در ارسال آن برای شما مردد شدم تا اینکه تصویر خاموش کودک ایران، فرهاد خسروی کولبر 14 ساله را دیدم و مصمم شدم تا اگر بعد از نوشتن این نامه و تقدیم عرض حال، نهایت درد و رنجی برایم متصور باشد ترجیح دهم آن را با فرهاد شریک شوم. عکسش را دیدید چه معصومانه به خواب شیرینش رفت تا به آرامش ابدی برسد؟ برای نخستین بار است که حس می‌کنم خداوند به خاطر سیمای عاشقانه فرهاد قصد بازگشت به ایران دارد، نجوای خداوند را در این عکس شنیدم که گفت «قرار نبود فرهاد، نزد من به شیرینش برسد، شیرین اینجاست، همین جاست در ایران. من باز خواهم گشت...» پس چه زیبا خواهد شد که اگر نام فرهاد با تدبیر رهبر برای نجات ایران پیوند یابد تا اگر زندگی در وجود این بزرگمردِ کوچکِ خطه کوهستان‌های برفی معنایی نجُست در خاموشی شمع وجودش برای زندگی ما آدمک‌ها معنایی بجوید.

با احترام

زنده باد رهبر جدید پاینده باد ایران



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy