در سیاست، گاهی آنچه آینده را میسازد، نه قدرت سلاح، بلکه قدرت واژههاست.
ملتها پیش از آنکه کشور خود را دوباره بسازند، آینده را در زبان خود میسازند. واژهها، نقشه راه فردا هستند. از همین روست که میان دو پیام سیاسی، گاه فاصلهای به اندازه دو جهان وجود دارد؛ یکی از گذشته تغذیه میکند و دیگری رو به آینده دارد. یکی در پی اثبات حقانیت خویش است و دیگری میکوشد امیدی مشترک برای یک ملت بیافریند.
پیامی که رضا پهلوی در ششمین ماهگرد خیزش خونین هشتم و نهم ژانویه منتشر کرد، از همین جنس دوم است؛ پیامی که از آسمان مفاهیم قدسی آغاز نمیشود، بلکه از زمین سوخته ایران سخن میگوید؛ از خیابانهایی که خون جوانان بر آسفالت آن خشک شد، از مادرانی که فرزندانشان هرگز به خانه بازنگشتند و از ملتی که در تاریکی، امید را گم نکرد.
او سخنانش را با تصویر شب آغاز میکند؛ شبی که برق تهران و سپس سراسر ایران خاموش شد. اما خاموشی، در این روایت، تنها خاموشی چراغها نیست؛ نماد سالهایی است که استبداد کوشید نور آزادی را خاموش کند. در برابر آن تاریکی، میلیونها ایرانی از خانههای خود بیرون آمدند. نه ارتشی داشتند، نه پناهگاهی، نه قدرتی جز ایمان به آزادی.
در این روایت، عدد «چهل هزار» یک آمار نیست. هر عدد، انسانی است؛ پسری که دیگر به آغوش مادر بازنگشت، دختری که جای خالیاش بر سر سفره خانواده برای همیشه باقی ماند. سیاست، در اینجا، از زبان انسان سخن میگوید، نه از زبان ایدئولوژی.
شاید مهمترین تفاوت این پیام با بسیاری از بیانیههای رایج در سیاست ایران، همین باشد که مرکز ثقل آن، انسان است؛ نه حزب، نه سازمان، نه رهبر و نه ایدئولوژی.
او از «نسل بزرگ» سخن میگوید؛ نسلی که ایستاده مردن را بر زانو زدن ترجیح داد. این تعبیر، بیاختیار یادآور نسل مقاومت اروپا در برابر فاشیسم و نسل بنیانگذاران دموکراسیهای مدرن است؛ انسانهایی که برای تصرف قدرت نجنگیدند، بلکه برای بازگرداندن حق انتخاب به مردم ایستادند.
در این پیام، ایران نیز جزیرهای جداافتاده از جهان نیست. آزادی ایران، صرفاً مسئله ایرانیان معرفی نمیشود؛ بلکه بخشی از امنیت و آرامش منطقه و جهان دانسته میشود. هنگامی که از گشوده شدن تنگه هرمز، پایان تهدید هستهای و استقرار صلح سخن گفته میشود، مخاطب تنها شهروند ایرانی نیست؛ جامعه جهانی نیز دعوت میشود که میان بقای استبداد و آیندهای باثبات، نسبت مستقیمی ببیند.
این، تفاوت میان سیاستی است که خود را در حصار مرزهای ایدئولوژی تعریف میکند و سیاستی که میکوشد ایران را دوباره به بازیگری مسئول در جامعه جهانی تبدیل کند.
در این نگاه، آینده نه میدان انتقام است و نه صحنه تسویهحسابهای تاریخی. سخنی از حذف مخالفان، از تصفیههای ایدئولوژیک یا از انحصار حقیقت به میان نمیآید. سخن از بازیابی کرامت ملی است؛ از بازگرداندن ایران به جایگاهی که بتواند به جای صدور بحران، پیامآور همکاری، صلح و امنیت باشد.
این تفاوت در زبان، در حقیقت تفاوت در جهانبینی نیز هست.
زبان سیاستی که همه چیز را در چارچوب «ما» و «دشمن» تعریف میکند، ناگزیر آینده را نیز بر همان بنیان خواهد ساخت. اما زبانی که از «ملت»، «کرامت»، «آزادی»، «قانون» و «صلح» سخن میگوید، افق دیگری را پیش روی جامعه میگشاید؛ افقی که در آن مشروعیت از رأی مردم سرچشمه میگیرد، نه از اسلحه، نه از نسب، نه از ایدئولوژی و نه از هرگونه ادعای قدسی.
در این پیام، حتی یاد کشتهشدگان نیز به ابزاری برای مشروعیتبخشی به یک جریان سیاسی تبدیل نمیشود. آنان نه «سرمایه» یک سازماناند و نه «میراث» یک حزب؛ آنان فرزندان ایراناند و متعلق به همه ملت. این تفاوت، تفاوتی ظریف اما بنیادین است؛ زیرا هرگاه خون قربانیان به مالکیت یک جریان سیاسی درآید، حافظه ملی تکهتکه میشود. اما هنگامی که آنان به عنوان قهرمانان یک ملت یاد شوند، تاریخ به سرمایه مشترک همه ایرانیان تبدیل خواهد شد.
شاید برجستهترین ویژگی این پیام، امیدی باشد که بر واقعیت استوار است، نه بر وعدههای مبهم. در آن، آزادی رؤیایی دوردست معرفی نمیشود؛ بلکه واقعیتی در حال شکلگیری دانسته میشود که بهای آن را هزاران زن و مرد ایرانی با جان خود پرداختهاند. این امید، نه از جنس خوشبینی سادهدلانه، بلکه برخاسته از مقاومت مردمی است که نشان دادند ترس، دیگر نمیتواند آنان را به خانه بازگرداند.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین زبانی نیاز دارد؛ زبانی که رنج را انکار نکند، اما در رنج متوقف نیز نماند. زبانی که گذشته را فراموش نکند، اما آینده را گروگان گذشته نسازد. زبانی که به جای افزودن بر شکافها، بتواند بر مشترکات ملی تکیه کند.
تاریخ، سرانجام، نه کسانی را به یاد خواهد سپرد که بلندتر فریاد زدند، بلکه آنان را که توانستند ملتی زخمی را به افقی مشترک دعوت کنند. آینده ایران، اگر قرار است آزاد، آباد و امن باشد، بیش از هر چیز به همین تغییر زبان نیاز دارد؛ زبانی که به جای مرگ، از زندگی بگوید؛ به جای نفرت، از آشتی ملی؛ به جای رسالتهای ایدئولوژیک، از مسئولیت در برابر مردم؛ و به جای صدور بحران، از ساختن ایرانی که صلح، آزادی، قانون و کرامت انسانی، بنیاد هویت نوین آن باشد.
زیرا در پایان، آنچه یک ملت را از دل تاریکی به سپیدهدم میرساند، تنها سقوط استبداد نیست؛ بلکه تولد فرهنگی است که انسان را برتر از ایدئولوژی، ملت را برتر از حزب، و آینده را برتر از کینههای گذشته بداند.

یک پرسش ساده، کوروش گلنام
















