Wednesday, Jul 29, 2026

صفحه نخست » افسون نجات از بیرون، بهروز ورزنده

nejat.jpgنمایشنامه‌ای درباره تکرار منجی‌گرایی در تاریخ معاصر ایران

بهروز ورزنده

نمایشنامه‌ای در سه پرده

این نمایشنامه درباره اشخاص نیست؛
درباره افسون‌هایی است که تاریخ بارها و بارها تکرارشان می‌کند.
نام‌ها تغییر می‌کنند،

اما جست‌وجوی حقیقت، اگر با صبر و صداقت همراه باشد، همان می‌ماند.

این نمایشنامه حکایت نام‌ها نیست؛
حکایت حافظه است.

حکایت چمدانی است که هر نسل، آن را برای سفری به سوی «نجات» می‌بندد؛
و هر بار، بی‌آنکه گشوده شود، به نسل بعد می‌رسد.

و پرسشی که بی‌رحمانه بازمی‌گردد:
آیا تاریخ فقط آنان را که نمی‌دانستند سرزنش می‌کند؟
یا آنان را که آگاهانه تکرار کردند، سخت‌تر داوری خواهد کرد؟

پرده اول: افسون

روزی روزگاری، در سرزمینی پربار اما سوخته،
مردی می‌زیست؛ با نامی آشنا: مسعود.

او خوش‌سخن بود و رؤیاپرداز.
کلماتش همچون شرابی کهنه در جام‌های تشنه می‌چرخید.
او آینده را نه آن‌گونه که بود،
بلکه آن‌گونه که مردم آرزو داشتند، تصویر می‌کرد.

سرزمین، در چنگال استبداد، می‌نالید.
مردم هرچه فریاد می‌زدند،
صدایشان در دیوارهای بلند قدرت گم می‌شد.
خشم بود، اما بی‌رهبر.
نفرت بود، اما بی‌هدف.

و او گفت:

این راه، به سپیده نمی‌رسد.
با دستانِ خالی، نمی‌توان کوه را از جا کند.
باید دستی دیگر،
از آن‌سوی مرزها،
به یاری ما برخیزد،

دستی که دشمنِ دشمنِ ماست.

این، آخرین زمستان است...

آخرین نبرد ما.
تنها یک گام دیگر،
و آزادی،

پشتِ همین افق،
در انتظار ماست.

مردم، که رؤیای خویش را یک‌بار در ماه جسته بودند،
و جز سایه نیافته بودند،
این بار نشانه را نه در ماه،
که در قامتِ انسانی زنده یافتند.

میدان، از فریاد آزادی لبریز شد.

شک و تردید، خیانت نام گرفت.

جوانی پرسید:

«اما ... اگر این دست، روزی زنجیرِ دیگری شود، چه؟»

و پاسخ، فریاد جمعیت بود:
«خاموش! اکنون وقت پرسیدن نیست؛
وقت ایمان آوردن است.»

و احتیاط، ترس خوانده شد.

افسون کامل شد.

و سرزمین،
بی‌آنکه بداند،
گام در راهی نهاد که پایانش، ویرانی بود.

و چمدان کهنه همچنان بسته ماند.

و نجات، باز هم، به فردایی دیگر موکول شد.

پرده دوم: فروپاشیِ توهم

سال‌ها گذشت.
آن دست‌های بیرونی،
که وعده‌ی رهایی داده بودند،
نه برای آزادی،
که برای معامله آمده بودند.

دستی که قرار بود زنجیرها را بگشاید،
آرام‌آرام افسار را به دست گرفت.

و کاروان، بی‌آنکه بداند،
راهش را به قطب‌نمای دیگران سپرد.

و آرمان، که قرار بود پرچمِ رهایی باشد،
آرام‌آرام، به سکه‌ای بر میزِ معامله بدل شد.

برخی جان باختند،
برخی فرزندشان را،
برخی وطن را.
و برخی،

اعتماد به داوری خویش را.

آنگاه مردم دریافتند
آن‌که از نجات می‌گفت،
خود در بند اراده‌ای دیگر است.

افسون شکست؛
اما نه بی‌هزینه.

نام‌ها از دیوارها پایین آمدند.
شعارها خاک گرفتند.
و شرمی تلخ، در جان تاریخ نشست.

در کتاب‌های تاریخ،
فصلی دیگر افزوده شد:
فصل اعتماد به دست بیگانه.

پرده سوم: تکرار

اکنون، سال‌ها پس از آن بیداری،
نسلی دیگر بر صحنه ایستاده است.

آنان، وارثان خشم‌اند اما نه عبرت.

دوباره،
زمزمه‌ای آشنا در کوچه‌های شهر پیچیده:

«دستانِ ما، هنوز برای شکستنِ این کوه کافی نیست.
باید دستی دیگر، از آن‌سوی مرزها، به یاری ما برخیزد ...»

و مردم، بی‌آنکه بدانند،

بار دیگر، همان نمایش پردهٔ نخست را، از سر گرفتند.

و باز هم، پرسشگران، متهم شدند.

آنان که پرده نخست را لعن می‌کردند،
اکنون خود بر همان صحنه ایستاده‌اند؛
با همان نور،
همان موسیقی،
و همان دیالوگ‌ها،
تنها با نامی دیگر.

آری دیروز، مسعود بود.
امروز نامی دیگر.

و فردا،

شاید بازهم نام‌هایی دیگر.

زیرا نام‌ها فقط نقاب‌اند؛

افسون، همان افسون کهنه است.
تنها نامِ منجی عوض شده است.

اما این بار، تفاوتی هست.

مردم، یک‌بار پرده آخر را دیده‌اند.
خاکستر را لمس کرده‌اند.
و بهای امیدی را پرداخته‌اند

که از آن سوی مرزها وعده داده شده بود.

پس اگر آن نسل نخست، در غبار نادانی لغزید،
چگونه است که این نسل نو،
با چراغ تجربه در دست،
همان راه را می‌رود؟

هیچ مستبدی،
هیچ منجی‌ای،
پیش از آنکه در ذهن مردم زاده شود،
بر صحنهٔ تاریخ ظاهر نمی‌شود.

گره، در غیبتِ نهادهایی است
که بارِ یک ملت را تاب بیاورند.

و ما، هر بار،
به جای ساختن آن نهادها،
همه را در چمدانی می‌گذاریم
و به دستِ یک نفر می‌سپاریم.

و از همان لحظه، سفرِ تکرار آغاز می‌شود.

تاریخ اگر نام نخستین افسون‌شدگان را با خطی تیره نوشت،
این‌بار نام تکرارکنندگان را با حروفی درشت‌تر خواهد نگاشت.

شاید روزی...

در کلاسِ کوچکی،
کودکی، کتابی کهنه را بگشاید.

میانِ دو صفحه،
با تصویری از چمدانی بسته روبرو شود.
بر صفحه‌ی نخست، تنها یک واژه:

«افسون»

و بر صفحهٔ دیگر:

«تکرار»

و بپرسد:
«آیا آن‌ها تاریخ را نخوانده بودند، یا آن را فراموش کرده بودند؟»

سکوتی سنگین...

کلاس را فرامی‌گیرد.

معلم نگاهش را از کودک برمی‌گیرد،

و بر چمدان خاک گرفته گوشه کلاس

مکث می‌کند.

پرده... فرو می‌افتد.

تاریکی ...
صدای بسته شدن چمدانی دیگر ...

و هیچ‌کس نمی‌داند،

این بار...
چه کسی...

چمدان را خواهد بست.

Behrouz_Varzandeh.jpg

بهروز ورزنده



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy