Thursday, Jul 30, 2026

صفحه نخست » «سکوتی سنگین‌تر از آسمان»، فرامرز پارسا

parsa.jpg

فرشتگانِ مقربِ خداوند، در مجلسی خاموش گرد آمده بودند.

نگرانی در میانشان جاری بود

از آنچه بر زمین می‌گذشت،

و از آنچه انسان، بی‌آنکه بداند، به آن بدل می‌شد.

گفت‌وگوها به سرانجامی نرسید.

نه پاسخی... نه راهی.

جبرائیل، سکوت را شکست:

- خداوند بر همه‌چیز آگاه است.

بگذارید از کروبیان بخواهم تا نظر او را دریابم.

فرشتگان بازگشتند.

سپیده، آرام بر زمین گسترده شد.

خورشید، شیپور روشنایی را نواخت...

و نور، بی‌هیاهو نشست.

فرمان رسید:

چهار فرشته، به زمین روند

ببینند...

و هیچ نگویند.

«آغاز سفر»

در دل کویر فرود آمدند.

اسرافیل پرسید:

-چرا اینجا؟

جبرائیل گفت:

-آخرین‌بار، شیطان را اینجا دیدم...

از انسان گریخته بود.

باد آمد.

تعظیم کرد.

-شما در این بی‌جان‌ترین جای زمین چه می‌کنید؟

-ما را ندیده بگیر...

اما بگو، شیطان را دیده‌ای؟

باد بر شن‌ها خوابید:

-آمده بود...

دل‌خون از انسان.

می‌گفت اگر چنین پیش رود، حتی از نگاهشان محو می‌شود.

سکوت.

عزرائیل آه کشید:

-- نگرانی ما نیز همین است.

میکائیل گفت:

-- گمان می‌کردیم همه‌چیز کار اوست...

اما گویا انسان، راه خود را یافته است.

باد گفت:

-- آنچه دیده‌ام، از قدرت انسان است...

حتی در برابر من، سد می‌سازد.

باد رفت.

و سکوت... ماند.

سکوتی که نه از آرامش،

که از فهمیدن می‌آمد.

جبرائیل آهسته گفت:

-- نشانه‌ی چیزی فراتر است.

میکائیل:

-- روزی دیگر از آسمان طلب نمی‌شود...

خودشان تقسیمش می‌کنند.

عزرائیل:

-- و مرگ... دیگر تنها در دستان من نیست.

اسرافیل:

-- صدای دعاها... کم شده.

جبرائیل:

-- شاید دیگر نیازی به ما نمی‌بینند.

ناگهان

نوری سرد در دل کویر درخشید.

چیزی حرکت می‌کرد...

نه جان داشت، نه روح

اما می‌اندیشید.

-- این چیست؟

-- آفریده‌ی انسان.

سکوت، عمیق‌تر شد.

-- مخلوق... مخلوقی دیگر آفریده؟

-- از جنس آهن...

بی‌نیاز از روح...

اما با قدرتی که از خالق خود به ارث برده.

«شهر»

نور...

اما نه نور خورشید.

شهر، در دل شب می‌درخشید

گویی ستارگان را به زمین دوخته باشند.

ساختمان‌ها سر به آسمان کشیده بودند.

صدا، بی‌وقفه می‌جوشید...

اما چیزی غایب بود.

اسرافیل ایستاد:

-- صدای دعا... کجاست؟

پاسخی نبود.

در میان آن همه هیاهو...

در گوشه‌ای پنهان،

پیرمردی نشسته بود.

صورتش، نقشه‌ی زمان بود

هر چروک، راهی به گذشته‌ای دور.

دستانش در هم گره خورده،

چشمانش بسته...

اما نه در خواب.

او نه به صفحه‌ای چشم دوخته بود،

نه چیزی را کنترل می‌کرد...

گویی آخرین انسانی بود

که هنوز نمی‌خواست

جهان را در مشت بگیرد.

میکائیل آهسته گفت:

-- او هنوز نفس می‌کشد...

مکثی کوتاه.

-- نه برای ادامه‌ی زندگی،

بلکه برای آن‌که «بودن» را فراموش نکند.

لب‌های پیرمرد لرزید.

نجوایی برخاست

ضعیف... اما زنده.

دعایی...

که در هیاهو گم می‌شد،

اما در آسمان، هنوز شنیده می‌شد.

عزرائیل دستش را عقب کشید.

-- این یکی... هنوز وقتش نیست.

جبرائیل نگاهش را از او گرفت

گویی چیزی در زمین هنوز زنده بود...

اما نه در شهر.

«انسان»

در ساختمانی سرد،

انسانی ایستاده بود.

چشمانش بیدار...

دستانش خالق.

-- می‌دانستم خواهید آمد.

-- ما را می‌بینی؟

-- نه با چشم...

با دانشی که به آن رسیده‌ام.

صفحه‌ای روشن شد.

-- این... زمین است.

دکمه‌ای لمس شد.

در دوردست

نوری شکافت...

و سپس:

فروپاشی.

شهری...

در یک چشم برهم زدن،

به هیچ بدل شد.

-- فقط یک آزمایش.

سکوت.

-- مرگ... دیگر اتفاق نیست.

انتخاب است.

موجودی آهنی وارد شد.

سریع... قدرتمند...

زخم برداشت

و خود را بازسازی کرد.

-- این... نسل جدید است.

-- تو چه آفریده‌ای؟

-- آنچه شما آغاز کردید...

ما کاملش می‌کنیم.

«فراتر»

زمین کوچک شد.

و سکوت، بزرگ.

در دل کهکشان،

سازه‌ای از انسان معلق بود.

او دیگر تنها ساکن زمین نبود.

-- در جستجوی آغاز هستیم...

تصویری شکل گرفت:

نوری بی‌انتها...

دستی به سوی آن دراز شد

و همه‌چیز

برای لحظه‌ای خاموش شد.

-- آیا نزدیک می‌شوند؟

جبرائیل گفت:

-- نه...

مکث.

-- آن‌ها... در حال فراموش کردن‌اند.

«پایان»

نور محو شد.

اما جستجو... نه.

زمین هنوز می‌چرخید.

شهرها می‌درخشیدند.

انسان پیش می‌رفت...

و گاه

در گوشه‌ای دور،

دعایی کم‌جان

هنوز زنده بود.

فرشتگان ایستادند.

نه برای مداخله...

نه برای بازگشت...

فقط برای نظاره.

و سکوت...

سنگین‌تر از همیشه،

بر همه‌چیز سایه انداخت.

سکوتی

که در آن،

همه‌چیز گفته شده بود...

بی‌آنکه گفته شود.

---------



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy