Saturday, Aug 8, 2026

صفحه نخست » کی با دعا برنده می‌شود؟ فرامرز پارسا

parsa.jpg

-بابایی، اینا دارن چکار می‌کنن؟

-کیا بابا؟

خسرو کوچولو به بازیکنان فوتبال که پیش از آغاز مسابقه کنار هم ایستاده بودند اشاره کرد.

-اونا رو می‌گی؟ دارن دعا می‌کنن.

-برای چی؟

-برای اینکه برنده بشن.

-مگه فوتبال بلد نیستن؟

بابا جلال لبخندی زد.

-چرا پسرم، بلدن. دعا می‌کنن تا دلشون آروم بشه و با امید بیشتری بازی کنن.

خسرو نگاهی به آن سوی زمین انداخت.

-اون تیم هم داره دعا می‌کنه.

-بله.

-اونا هم می‌خوان برنده بشن؟

-معلومه.

خسرو چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:

-پس اگه هر دو دعا می‌کنن، آخرش یکی که می‌بازه. یعنی دعای اون یکی قبول نشده؟

بابا جلال لحظه‌ای سکوت کرد.

-سؤال سختی پرسیدی.

خسرو بی‌آنکه منتظر جواب بماند، گفت:

-بابا حشمت یه چیز دیگه می‌گه.

-چی می‌گه؟

خسرو از روی صندلی پایین آمد و کنار پدر نشست.

-دیروز دید داداشی هوشنگ دعا می‌کنه. پرسید: «برای چی دعا می‌کنی؟»

گفت: «فردا امتحان دارم، دعا می‌کنم قبول بشم.»

بابا جلال گفت:

-خب، دعا کردن که خوبه.

خسرو ادامه داد:

-ولی بابا حشمت زد پشت گردنش.

بابا جلال با تعجب گفت:

-چرا؟

-گفت: «دعا جای تو امتحان نمی‌ده. بلند شو برو درستو بخون.»

بابا جلال خندید.

-این حرفش درسته. آدم باید درس بخونه تا قبول بشه.

خسرو بی‌درنگ گفت:

-پس این فوتبالیستا هم باید خوب بازی کنن تا برنده بشن، نه اینکه از دعا کمک بخوان.

بابا جلال لحظه‌ای سکوت کرد.

-بله... تلاش از همه چیز مهم‌تره.

خسرو گفت:

-بابا حشمت می‌گه دعا جای کار آدم رو نمی‌گیره و تو برد و باخت کسی هم دخالت نمی‌کنه.

بابا جلال پرسید:

-دیگه چی می‌گه؟

خسرو گفت:

-می‌گه اگر آدم فکر کنه خدا قرار است یکی را برنده و یکی را بازنده کند، وقتی دعاش قبول نشه، شاید ایمانش هم سست بشه. برای همین نباید برد و باخت رو به دعا گره زد.

بابا جلال آرام کنار پسرش نشست.

-اما دعا چیز بدی نیست پسرم.

-بابا حشمت هم همینو می‌گه. می‌گه خدا احتیاج به دعاهای ما نداره. اگر هم می‌خواهی با خدا حرف بزنی، بگو: «خدایا، ممنون که چشم دارم، دست دارم، پا دارم، می‌توانم ببینم، راه بروم، حرف بزنم و زندگی کنم.»

بابا جلال آهسته گفت:

-شکرگزاری قشنگه... دعا برای دیگران هم قشنگه.

خسرو گفت:

-اما بابا حشمت می‌گه بعضی‌ها از دعا سوءاستفاده می‌کنن.

بابا جلال دیگر چیزی نگفت. دست خسرو را گرفت و هر دو از جای خود بلند شدند.

خسرو با تعجب پرسید:

-بابایی... مگه فوتبال رو نمی‌خوای تماشا کنی؟

بابا جلال لبخند کم‌رنگی زد، اما پاسخی نداد.

او هنوز میان حرف‌های خودش و سؤال‌های سادهٔ پسرش، دنبال جوابی می‌گشت که دلش را قانع کند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy