
-بابایی، اینا دارن چکار میکنن؟
-کیا بابا؟
خسرو کوچولو به بازیکنان فوتبال که پیش از آغاز مسابقه کنار هم ایستاده بودند اشاره کرد.
-اونا رو میگی؟ دارن دعا میکنن.
-برای چی؟
-برای اینکه برنده بشن.
-مگه فوتبال بلد نیستن؟
بابا جلال لبخندی زد.
-چرا پسرم، بلدن. دعا میکنن تا دلشون آروم بشه و با امید بیشتری بازی کنن.
خسرو نگاهی به آن سوی زمین انداخت.
-اون تیم هم داره دعا میکنه.
-بله.
-اونا هم میخوان برنده بشن؟
-معلومه.
خسرو چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
-پس اگه هر دو دعا میکنن، آخرش یکی که میبازه. یعنی دعای اون یکی قبول نشده؟
بابا جلال لحظهای سکوت کرد.
-سؤال سختی پرسیدی.
خسرو بیآنکه منتظر جواب بماند، گفت:
-بابا حشمت یه چیز دیگه میگه.
-چی میگه؟
خسرو از روی صندلی پایین آمد و کنار پدر نشست.
-دیروز دید داداشی هوشنگ دعا میکنه. پرسید: «برای چی دعا میکنی؟»
گفت: «فردا امتحان دارم، دعا میکنم قبول بشم.»
بابا جلال گفت:
-خب، دعا کردن که خوبه.
خسرو ادامه داد:
-ولی بابا حشمت زد پشت گردنش.
بابا جلال با تعجب گفت:
-چرا؟
-گفت: «دعا جای تو امتحان نمیده. بلند شو برو درستو بخون.»
بابا جلال خندید.
-این حرفش درسته. آدم باید درس بخونه تا قبول بشه.
خسرو بیدرنگ گفت:
-پس این فوتبالیستا هم باید خوب بازی کنن تا برنده بشن، نه اینکه از دعا کمک بخوان.
بابا جلال لحظهای سکوت کرد.
-بله... تلاش از همه چیز مهمتره.
خسرو گفت:
-بابا حشمت میگه دعا جای کار آدم رو نمیگیره و تو برد و باخت کسی هم دخالت نمیکنه.
بابا جلال پرسید:
-دیگه چی میگه؟
خسرو گفت:
-میگه اگر آدم فکر کنه خدا قرار است یکی را برنده و یکی را بازنده کند، وقتی دعاش قبول نشه، شاید ایمانش هم سست بشه. برای همین نباید برد و باخت رو به دعا گره زد.
بابا جلال آرام کنار پسرش نشست.
-اما دعا چیز بدی نیست پسرم.
-بابا حشمت هم همینو میگه. میگه خدا احتیاج به دعاهای ما نداره. اگر هم میخواهی با خدا حرف بزنی، بگو: «خدایا، ممنون که چشم دارم، دست دارم، پا دارم، میتوانم ببینم، راه بروم، حرف بزنم و زندگی کنم.»
بابا جلال آهسته گفت:
-شکرگزاری قشنگه... دعا برای دیگران هم قشنگه.
خسرو گفت:
-اما بابا حشمت میگه بعضیها از دعا سوءاستفاده میکنن.
بابا جلال دیگر چیزی نگفت. دست خسرو را گرفت و هر دو از جای خود بلند شدند.
خسرو با تعجب پرسید:
-بابایی... مگه فوتبال رو نمیخوای تماشا کنی؟
بابا جلال لبخند کمرنگی زد، اما پاسخی نداد.
او هنوز میان حرفهای خودش و سؤالهای سادهٔ پسرش، دنبال جوابی میگشت که دلش را قانع کند.

















