پساجمهوری اسلامی - پاره سوم
هیچ جامعهای که از یک دوره طولانی بحران سیاسی عبور میکند، نمیتواند گذشته خود را نادیده بگیرد. زخمهای تاریخی، اگر درمان نشوند، نه از میان میروند و نه فراموش میشوند؛ تنها به لایههای پنهان حافظه جمعی منتقل میشوند و ممکن است در فرصتی دیگر، به شکلی خشنتر بازگردند. اما مواجهه با گذشته، خود میتواند به دو مسیر کاملاً متفاوت منتهی شود: مسیری که به سوی عدالت و بازسازی اعتماد عمومی میرود، و مسیری که در آن خشم جای قانون را میگیرد و قربانیان دیروز، به بازتولیدکنندگان بیعدالتی فردا بدل میشوند.
دشوارترین پرسش هر دوران گذار این است: با کسانی که در ساختار قدرت پیشین نقش داشتهاند، چه باید کرد؟ آیا همه کسانی که در یک نظام سیاسی خدمت کردهاند، مسئول همه خطاهای آن نظاماند؟ آیا هر مقام، هر کارمند، هر نظامی و هر قاضی، صرفاً به دلیل حضور در یک ساختار، باید در جایگاه متهم بنشیند؟ یا باید میان مسئولیت فردی، مسئولیت سازمانی و مسئولیت تاریخی تفاوت گذاشت؟
پاسخ به این پرسشها، نه تنها سرنوشت افراد، بلکه سرنوشت اخلاقی جامعه جدید را تعیین میکند. زیرا جامعهای که عدالت را بر پایه انتقام بنا کند، حتی اگر حکومت پیشین را سرنگون کرده باشد، هنوز از منطق آن حکومت رهایی نیافته است. استبداد تنها در نهادهای سیاسی زندگی نمیکند؛ در شیوه نگاه انسانها به قدرت، مخالف و دشمن نیز ریشه دارد. مفهوم «عدالت انتقالی» دقیقاً از همین ضرورت زاده شده است؛ تلاشی برای یافتن راهی میان فراموشی گذشته و اسارت در گذشته. عدالت انتقالی میپرسد چگونه میتوان جنایتها و نقض حقوق انسانها را بررسی کرد، بدون آنکه جامعه به چرخهای بیپایان از انتقام فرو رود. این مفهوم در دهههای اخیر در کشورهایی که از جنگ داخلی، دیکتاتوری یا حکومتهای سرکوبگر عبور کردهاند، به یکی از مهمترین مباحث حقوقی و سیاسی تبدیل شده است.
تجربه آلمان پس از جنگ جهانی دوم، یکی از نخستین نمونههای گسترده مواجهه حقوقی با مسئولان یک رژیم جنایتکار بود. دادگاههای نورنبرگ تلاش کردند رهبران اصلی نازیسم را بر اساس مسئولیت فردی محاکمه کنند و این اصل را تثبیت کنند که «فرمان مافوق» نمیتواند توجیهی برای جنایت باشد. اما حتی در آن تجربه نیز، جامعه آلمان ناچار بود میان مسئولان اصلی جنایتها و میلیونها نفری که به درجات مختلف در ساختار حکومت نازی حضور داشتند، تفاوت بگذارد. اگر تمام جامعه بهعنوان مجرم شناخته میشد، بازسازی کشور پس از جنگ عملاً ناممکن میگردید.
در اسپانیا پس از مرگ فرانکو نیز مسیر متفاوتی انتخاب شد. رهبران جدید کشور، برای جلوگیری از بازگشت خشونت، سیاستی موسوم به «پیمان فراموشی» را در پیش گرفتند. این تصمیم به ثبات سیاسی کمک کرد، اما بعدها مورد انتقاد قرار گرفت؛ زیرا بسیاری از قربانیان معتقد بودند بدون حقیقتیابی و رسیدگی به جنایات گذشته، زخمهای تاریخی درمان نخواهد شد. این تجربه نشان داد که صلح بدون عدالت ممکن است شکننده باشد، همانگونه که عدالت بدون ملاحظه ثبات اجتماعی میتواند جامعه را دوباره به سوی درگیری سوق دهد.
در شیلی نیز پس از پایان حکومت آگوستو پینوشه، کمیسیونهای حقیقتیاب تشکیل شد تا ابعاد نقض حقوق بشر در دوران دیکتاتوری بررسی شود. این مسیر، نه همه پاسخها را فراهم کرد و نه همه قربانیان را راضی ساخت، اما نشان داد که ثبت حقیقت تاریخی، خود بخشی از عدالت است. جامعهای که گذشته خود را مستند نمیکند، در برابر تکرار آن آسیبپذیرتر خواهد بود.
ایران آینده نیز با پرسشهایی از همین جنس روبهرو خواهد شد؛ پرسشهایی که پاسخ آسان ندارند. کسانی که در سرکوب، شکنجه، فساد گسترده، نقض حقوق شهروندان یا تصمیمهای منجر به آسیبهای جبرانناپذیر نقش داشتهاند، نمیتوانند صرفاً با تغییر شرایط سیاسی از مسئولیت بگریزند. عدالت، بدون پاسخگویی، به وعدهای توخالی تبدیل خواهد شد و قربانیان احساس خواهند کرد که رنج آنان تنها یک فصل فراموششده در تاریخ بوده است. اما در سوی دیگر، تبدیل عدالت به مجازات جمعی نیز خطری جدی است. هیچ جامعهای با ساختن فهرستهای گسترده از دشمنان و متهمان، به آزادی پایدار نرسیده است. تجربه بسیاری از انقلابها نشان داده است که معیارهای مبهم برای تشخیص «وابستگان به گذشته» میتواند خیلی زود به ابزاری برای حذف رقیبان سیاسی تبدیل شود. هنگامی که قانون جای خود را به خشم عمومی بدهد، هیچکس از دایره خطر بیرون نخواهد ماند.
عدالت واقعی، برخلاف انتقام، شتابزده نیست. انتقام میخواهد رنج گذشته را با رنجی تازه پاسخ دهد؛ اما عدالت میخواهد نظمی بنا کند که در آن همان بیعدالتی دوباره تکرار نشود. از همینرو، محاکمه مسئولان درجه یک نظام پیشین، اگر قرار است مشروعیت داشته باشد، باید بر پایه اصولی روشن انجام شود: دادگاه مستقل، حق دفاع، شفافیت، امکان اعتراض و تفکیک دقیق میان جرم و صرفاً وابستگی سیاسی.
جامعهای که در آستانه تولد دوباره قرار دارد، بیش از هر چیز باید مراقب باشد که قربانی گذشته، به زندانی گذشته تبدیل نشود. درد و خشم قربانیان حقیقی است؛ اما قانون باید بتواند حتی در اوج خشم عمومی، مسیر خود را حفظ کند. زیرا ارزش قانون دقیقاً در لحظههایی آشکار میشود که اجرای آن دشوار است.
شاید بزرگترین نشانه بلوغ یک ملت این باشد که بتواند میان دو حقیقت ظاهراً متضاد تعادل برقرار کند: اینکه جنایت نباید بیپاسخ بماند، و اینکه عدالت نباید خود به شکل دیگری از بیعدالتی تبدیل شود. آینده ایران، اگر روزی در مسیر گذار قرار گیرد، نه تنها با چگونگی پایان یک حکومت، بلکه با چگونگی رفتار جامعه پس از آن داوری خواهد شد. تاریخ تنها نمیپرسد چه کسانی قدرت را گرفتند؛ خواهد پرسید آنان با قدرتی که به دست آوردند چه کردند. آیا گذشته را تکرار کردند یا از آن آموختند؟ زیرا دشوارترین پیروزی یک ملت، شکست دادن دشمن بیرونی نیست؛ پیروزی بر وسوسه تبدیل شدن به همان چیزی است که روزگاری علیه آن برخاسته بود.
شیدا جهانبانی

کی با دعا برنده میشود؟ فرامرز پارسا

نگاهی به هجوم ِمراکشی ها به اسپانیا، نادر دولتشاهی















