شکاف بر سر چگونگی حفظ نظام؛ از مذاکره با آمریکا تا منطق رویارویی نظامی
سخنان اخیر مسعود پزشکیان و محمدباقر قالیباف درباره شرایط دشوار اقتصادی ایران را نباید صرفاً هشدارهایی اقتصادی تلقی کرد. این سخنان در شرایطی مطرح میشوند که جمهوری اسلامی پس از شکست تفاهم با آمریکا، بار دیگر با افزایش فشارهای اقتصادی، نظامی و اجتماعی روبهرو شده و پرسشی اساسی در برابر ساختار قدرت قرار گرفته است: ادامه وضع موجود تا چه اندازه میتواند بقای خود نظام را به خطر اندازد؟
در نگاه نخست ممکن است اختلاف موجود را تقابل میان طرفداران مذاکره و طرفداران رویارویی با آمریکا بدانیم. اما چنین برداشتی یک نکته اساسی را نادیده میگیرد: هدف نهایی هر دو طرف، دستکم در درون ساختار جمهوری اسلامی، یکی است؛ حفظ نظام. اختلاف بر سر هدف نیست؛ بر سر راه رسیدن به آن است.
یک جریان ظاهراً به این نتیجه نزدیک میشود که ادامه رویارویی، فشار اقتصادی و نارضایتی اجتماعی را به اندازهای افزایش میدهد که میتواند خود موجودیت جمهوری اسلامی را تهدید کند. جریان دیگر همچنان معتقد است عقبنشینی در برابر آمریکا، قدرت بازدارندگی نظام را از میان میبرد، دشمن را به فشار بیشتر تشویق میکند و نهایتاً بقای جمهوری اسلامی را با خطر بزرگتری مواجه خواهد کرد. اگر این دو برداشت تثبیت شوند، اختلافی که امروز تاکتیکی به نظر میرسد میتواند به یک شکاف راهبردی در مرکز قدرت تبدیل شود.
تجربه تفاهم با آمریکا
تفاهم موقت ایران و آمریکا در ماه ژوئن فرصتی ایجاد کرد تا رویارویی نظامی متوقف و راه برای یک توافق گستردهتر باز شود. پزشکیان و قالیباف، هرچند از دو خاستگاه سیاسی متفاوت، از مدافعان استفاده از این فرصت بودند. اما ادامه تنش در تنگه هرمز و اقدامات نظامی سپاه روندی را که میتوانست به کاهش تنش منجر شود، مختل کرد و تفاهم عملاً از میان رفت. اهمیت این اتفاق فقط در شکست یک تفاهم دیپلماتیک نیست. مسئله مهمتر این است که آیا دستگاه سیاسی جمهوری اسلامی توانسته است بر رفتار نظامی حکومت کنترل کامل داشته باشد یا نه. اگر تصمیم سیاسی بر کاهش تنش بوده، اما تصمیم یا اقدام نظامی نتیجه دیگری به وجود آورده است، با مسئلهای بسیار مهمتر از اختلاف نظر معمول درون حکومت روبهرو هستیم: چه کسی سیاست واقعی جمهوری اسلامی را تعیین میکند؟
اقتصاد؛ نه هدف، بلکه ابزار بقا
در اینجا باید میان "جات اقتصاد" و "حفظ نظام" تفاوت گذاشت. پزشکیان و دیگر مدیران اجرایی ممکن است درباره تورم، کاهش درآمدهای نفتی، کسری بودجه، سقوط قدرت خرید، بیکاری یا مشکلات زیرساختی هشدار دهند، اما از منظر ساختار قدرت، اهمیت سیاسی این مشکلات در جای دیگری است. اقتصاد برای جمهوری اسلامی فقط مسئله رفاه مردم نیست؛ یکی از پایههای بقای حکومت است. حکومتی که نتواند حقوق کارکنان خود را پرداخت کند، خدمات عمومی را اداره کند، منابع مورد نیاز نیروهای نظامی و امنیتی را فراهم سازد و حداقلی از زندگی اقتصادی را برای جامعه حفظ کند، دیر یا زود با بحران سیاسی روبهرو خواهد شد. بنابراین نگرانی بخشی از حاکمیت از وضعیت اقتصادی را میتوان چنین خلاصه کرد:
اگر فشار اقتصادی از حد معینی عبور کند، مسئله دیگر فقط اقتصاد نخواهد بود؛ بقای نظام در معرض خطر قرار خواهد گرفت.
از این منظر، مذاکره با آمریکا نه الزاماً نشانه تغییر ماهیت جمهوری اسلامی و نه حتی پذیرش سیاست آشتی با غرب است. مذاکره میتواند یک عقبنشینی تاکتیکی برای حفظ یک هدف استراتژیک باشد: بقای جمهوری اسلامی.
منطق متفاوت سپاه
اما از نگاه بخش نظامی، مسئله میتواند کاملاً متفاوت دیده شود. در این نگاه، بقای جمهوری اسلامی در گرو آن است که دشمن باور داشته باشد فشار نظامی و اقتصادی نمیتواند حکومت را به عقبنشینی وادار کند. اگر جمهوری اسلامی پس از افزایش فشار آمریکا امتیاز بدهد، این پیام منتقل میشود که افزایش فشار نتیجه میدهد. بنابراین آمریکا ممکن است پس از گرفتن یک امتیاز، مطالبه دیگری مطرح کند: برنامه هستهای، موشکهای بالستیک، سیاست منطقهای، ساختار نیروهای نیابتی و سرانجام حتی مسائل داخلی ایران. بر اساس این منطق، عقبنشینی برای حفظ نظام ممکن است دقیقاً نتیجه معکوس داشته باشد. پس استدلال بخش نظامی نیز میتواند بر همان هدف استوار باشد:
برای حفظ جمهوری اسلامی باید مقاومت کرد، حتی اگر هزینه اقتصادی آن بسیار سنگین باشد.
در نتیجه با دو سیاست برای دو هدف متفاوت روبهرو نیستیم؛ با دو راهبرد برای یک هدف مشترک روبهرو هستیم.
پزشکیان: حفظ نظام از طریق کاهش فشار
منطق پزشکیان را میتوان "کاهش هزینه برای حفظ نظام" نامید. اگر تحریمها ادامه پیدا کند، درآمدهای کشور کاهش یابد، جنگ و تنش نظامی ادامه داشته باشد و فشار زندگی بر مردم بیشتر شود، نارضایتی اجتماعی نیز افزایش خواهد یافت. در چنین شرایطی خطر اصلی ممکن است دیگر آمریکا نباشد؛ جامعه ایران باشد. تجربه اعتراضات گسترده سالهای گذشته نیز در حافظه ساختار قدرت وجود دارد. بحران اقتصادی میتواند یک اعتراض محدود را به جنبشی گسترده تبدیل کند. بنابراین از دید این جریان، توافق با آمریکا میتواند زمان بخرد، فشار اقتصادی را کاهش دهد و خطر انفجار اجتماعی را محدود کند. هدف تغییر نظام نیست؛ جلوگیری از شرایطی است که میتواند نظام را با بحران موجودیت روبهرو کند.
قالیباف؛ میان دو منطق
موقعیت محمدباقر قالیباف از این جهت اهمیت بیشتری دارد. او برخلاف پزشکیان از بیرون ساختار نظامی جمهوری اسلامی نیامده است. فرمانده سابق سپاه است و ارتباط تاریخی و سیاسی عمیقی با ساختار امنیتی جمهوری اسلامی دارد. به همین دلیل، هشدارهای اقتصادی او را نمیتوان به سادگی در قالب اختلاف سنتی دولت و سپاه قرار داد. ممکن است در داخل خود ساختار نظامی و امنیتی نیز این پرسش مطرح شده باشد که کشور تا چه اندازه توان ادامه یک رویارویی طولانی را دارد. قالیباف شاید نماینده بخشی از حاکمیت باشد که همچنان بر قدرت نظامی و بازدارندگی تأکید دارد، اما معتقد است قدرت نظامی باید در نهایت در خدمت یک راهبرد سیاسی برای حفظ نظام قرار گیرد. اگر چنین برداشتی درست باشد، شکاف اصلی حتی میان "نظامیان و غیرنظامیان" نیست. ممکن است اختلاف به درون خود اردوگاه قدرت کشیده شده باشد.
نقطه اصلی اختلاف: کدام خطر بزرگتر است؟
در نهایت، دو طرف در حال مقایسه دو خطر متفاوتاند. یک طرف میگوید بزرگترین خطر، ادامه فشار اقتصادی و تبدیل آن به بحران اجتماعی است. طرف دیگر میگوید بزرگترین خطر، عقبنشینی در برابر آمریکا و آغاز فرایندی است که دشمن را به افزایش مطالبات خود تشویق خواهد کرد. اولی ممکن است استدلال کند:
اگر توافق نکنیم، جامعه ممکن است علیه ما برخیزد.
دومی میتواند پاسخ دهد:
اگر عقبنشینی کنیم، دشمن تا سقوط ما پیش خواهد آمد.
اما هر دو درباره یک موضوع سخن میگویند: بقای جمهوری اسلامی. همین ویژگی است که اختلاف را بالقوه خطرناک میکند. اختلاف بر سر یک سیاست اقتصادی را میتوان با مصالحه حل کرد، اما هنگامی که دو جریان هر کدام معتقد باشند راهبرد جریان دیگر موجودیت نظام را تهدید میکند، مصالحه دشوارتر میشود.
آیا این اختلاف میتواند به رویارویی برسد؟
در شرایط فعلی سخن گفتن از کودتا یا برخورد نظامی میان سپاه و دولت مبالغهآمیز است.
سپاه نهادی بیرون از جمهوری اسلامی نیست. در اقتصاد، سیاست، امنیت و مدیریت کشور حضور عمیق دارد و بسیاری از مدیران سیاسی حکومت نیز سابقه سپاهی دارند. بنابراین اگر برخوردی آغاز شود، احتمالاً شکل نخست آن نظامی نخواهد بود. رویارویی میتواند با جلوگیری از اجرای سیاست دولت، فشار بر مذاکرهکنندگان، حملات رسانهای، برکناری مسئولان، مداخله در سیاست خارجی یا اقدامات نظامیای ظاهر شود که مسیر دیپلماسی را تغییر میدهد.
به عبارت دیگر، پیش از آنکه این اختلاف به خیابان یا پادگان برسد، در ساختار تصمیمگیری حکومت ظاهر خواهد شد.
پرسش تعیینکننده آن خواهد بود که چه کسی حق دارد درباره جنگ و صلح تصمیم بگیرد.
عامل تعیینکننده؛ شدت بحران
جمهوری اسلامی در گذشته نیز اختلافات داخلی بزرگی داشته و توانسته است آنها را مهار کند. بنابراین صرف وجود اختلاف میان دولت، مجلس، سپاه و دیگر مراکز قدرت به معنای رویارویی نیست. اما شرایط کنونی یک تفاوت اساسی دارد: هزینه تصمیمات بسیار افزایش یافته است.
اگر درآمدهای کشور برای ادامه وضع موجود کافی باشد، اختلاف را میتوان مدیریت کرد. اما اگر بحران اقتصادی به نقطهای برسد که پرداخت هزینههای عادی حکومت دشوار شود، انتخابها محدودتر خواهند شد. در چنین شرایطی بخشی از حاکمیت ممکن است بگوید:
برای حفظ نظام باید توافق کنیم.
و بخش دیگری پاسخ دهد:
برای حفظ نظام نباید تسلیم شویم.
از همین نقطه است که اختلاف تاکتیکی میتواند به شکاف راهبردی تبدیل شود.
متغیر مهم دیگر؛ مرکز داوری
در تمام سالهای گذشته، اختلافات بزرگ درون جمهوری اسلامی نهایتاً یک مرکز داوری داشتهاند: رأس هرم قدرت. تا زمانی که این مرکز بتواند تصمیم نهایی بگیرد و همه نهادها را به پذیرش آن وادار کند، اختلافات درونی قابل کنترل باقی میمانند. اما بحران زمانی جدی میشود که مرکز داوری نتواند یا نخواهد میان دو راهبرد یکی را انتخاب کند، یا تصمیمی بگیرد که بخشی از ساختار قدرت آن را تهدیدی برای بقای نظام بداند. در آن صورت پرسش از "چه سیاستی در برابر آمریکا؟" به پرسش بسیار مهمتری تبدیل خواهد شد:
چه کسی در جمهوری اسلامی تصمیم نهایی را میگیرد؟
دو راهبرد برای یک جمهوری اسلامی
اختلافی که امروز در درون جمهوری اسلامی دیده میشود، الزاماً اختلاف میان طرفداران مردم و طرفداران حکومت، یا میان صلحطلبان و جنگطلبان نیست. این نکته برای تحلیل شرایط اهمیت اساسی دارد. پزشکیان، قالیباف و فرماندهان سپاه میتوانند همگی خواهان بقای جمهوری اسلامی باشند، اما درباره راه حفظ آن اختلاف داشته باشند. یک راهبرد میگوید باید از طریق مذاکره، کاهش تنش و کاستن از فشار اقتصادی و اجتماعی، فرصت بقا برای نظام خرید. راهبرد دیگر میگوید تنها راه بقا، نشان دادن قدرت، تحمل هزینه و جلوگیری از عقبنشینی در برابر فشار خارجی است. تا زمانی که حکومت منابع و فضای کافی برای اجرای همزمان بخشی از هر دو سیاست داشته باشد، این تضاد قابل مدیریت است. اما ممکن است لحظهای فرا برسد که دیگر نتوان همزمان مذاکره کرد و رویارویی را ادامه داد؛ لحظهای که حکومت ناچار شود یکی از دو راهبرد را انتخاب کند. در آن زمان، سؤال اساسی دیگر این نخواهد بود که چه کسی خواهان حفظ جمهوری اسلامی است؟
تقریباً همه بازیگران اصلی درون حاکمیت چنین هدفی دارند. پرسش واقعی این خواهد بود:
کدام راه جمهوری اسلامی را بهتر حفظ میکند؛ توافق و عقبنشینی تاکتیکی برای کاهش فشار داخلی، یا ادامه رویارویی برای جلوگیری از عقبنشینی راهبردی؟
و اگر هر یک از دو طرف به این نتیجه برسد که سیاست طرف مقابل نه یک اشتباه، بلکه تهدیدی علیه موجودیت نظام است، اختلاف بر سر آمریکا میتواند از مرز بحث سیاسی عبور کند و به نبردی بر سر کنترل تصمیمگیری در جمهوری اسلامی تبدیل شود.
شاید مهمترین شکاف آینده جمهوری اسلامی نه میان اصلاحطلب و اصولگرا و حتی نه میان دولت و سپاه، بلکه میان دو برداشت متفاوت از چگونگی حفظ خود جمهوری اسلامی شکل بگیرد.















