من انقلاب پنجاه و هفت را ندیدهام. من از نسل بعد از انقلابم؛ نسلی که نه در میدانهای آن روز بوده، نه در شور و هیجان آن روز نفس کشیده و نه مجبور است قهرمانان و دشمنان نسل انقلاب را چشمبسته به ارث ببرد. اتفاقاً همین فاصله زمانی به من اجازه میدهد امروز با آرامش بیشتری سؤال کنم، اسناد را ببینم، فیلمها و تصاویر باقیمانده را بررسی کنم، سخنرانیها را بشنوم و روایت پدربزرگها و مادربزرگهایی را که آن دوران را با چشم خود دیدهاند کنار هم بگذارم.
مشکل بعضی از روشنفکران نسل پیشین دقیقاً همینجاست. تصور میکنند هنوز هم میتوانند همان روایتهایی را که دههها برای مردم تکرار کردهاند، بدون پرسش به نسل امروز تحویل دهند. تصور میکنند اگر یک جمله را هفتاد سال تکرار کنند، آن جمله دیگر تبدیل به حقیقت تاریخی شده است. تصور میکنند اگر از یک سیاستمدار قهرمان بسازند، نسلهای بعد نیز باید همان قهرمان را بپذیرند و اگر از شخص دیگری چهرهای سیاه ساختند، ما نیز موظفیم همان تصویر را تکرار کنیم.
اما دیگر چنین نیست.
نسل امروز تاریخ را فقط از کتابهایی که شما نوشتهاید نمیخواند. ما فیلم داریم. تصویر داریم. صدای سیاستمداران آن دوران را داریم. سخنرانیهایشان را میشنویم. رفتار حکومتها را مقایسه میکنیم. وضعیت ایران را پیش از انقلاب و پس از انقلاب کنار هم میگذاریم. روایت کسانی را میشنویم که خودشان زندگی آن دوران را تجربه کردهاند. میبینیم ایران چه بود، چه ساخت، چه جایگاهی داشت و پس از انقلاب چه بر سر آن آمد.
بنابراین دیگر نمیشود فقط با چند شعار به ما گفت تمام گذشته سیاه بود و تمام کسانی که علیه آن قیام کردند منادی آزادی و دموکراسی بودند.
من وقتی امروز به اسناد، تصاویر و روایتهای آن دوران نگاه میکنم، چیزی میبینم که با بخش مهمی از ادبیاتی که سالها به نسل ما تحویل داده شده تفاوت دارد. من در حکومت پیشین، با تمام کاستیهایی که هر حکومتی میتواند داشته باشد، یک نگاه عمیق به ایران، تمامیت ارضی، پیشرفت کشور، آموزش، زیرساخت، ارتش، اعتبار ملی و آینده ایران میبینم. من میبینم مفهوم ایران و منافع ایران در مرکز سیاست قرار داشت.
بعد به نتیجه انقلاب پنجاه و هفت نگاه میکنم.
کشوری که قرار بود آزاد شود، گرفتار حکومت دینی شد.
جامعهای که قرار بود دموکراسی به دست بیاورد، با ولایت فقیه روبهرو شد.
مردمی که قرار بود آزاد شوند، با زندان، اعدام، سرکوب، مهاجرت و محدودیت روبهرو شدند.
آن وقت من حق دارم از کسانی که آن روز برای مردم نسخه مینوشتند سؤال کنم:
شما دقیقاً چه چیزی را دیدید که نسل امروز نمیتواند ببیند؟
چگونه آن همه روشنفکر، نویسنده، فعال سیاسی و مدعی آزادی نتوانستند بفهمند خمینی چه میخواهد؟
چطور ممکن است امروز همان نسل درباره خطر انتخاب سیاسی به ما هشدار دهد، در حالی که بزرگترین انتخاب سیاسی خودش چنین نتیجهای به بار آورد؟
سالها درباره مصدق نیز با همین روش قهرمانسازی شد. از او تصویری ساخته شد که گویی اگر فقط در قدرت باقی میماند، ایران حتماً به بهشت دموکراسی تبدیل میشد. گویی جامعه ایران در اوج آگاهی سیاسی قرار داشت و تنها مانع رسیدن مردم به دموکراسی کنار رفتن مصدق بود.
من اینجا حتی نمیخواهم وارد جزئیات اختلافات تاریخی آن دوران شوم. سؤال من سادهتر است.
از کجا چنین اطمینانی دارید؟
چطور آیندهای را که هرگز اتفاق نیفتاده، با چنین قطعیتی برای نسلهای بعد تعریف میکنید؟
اگر جامعه ایران آن زمان آنقدر آماده دموکراسی بود، چرا تنها چند دهه بعد بخشی از همان جامعه و بخش بزرگی از نیروهای سیاسی مخالف شاه پشت خمینی قرار گرفتند؟
اگر آن روشنفکران تا این اندازه مفهوم دموکراسی را میفهمیدند، چگونه نتوانستند خطر حکومت دینی را تشخیص دهند؟
اگر آن نسل تا این اندازه آگاه بود، چگونه خمینی به چنین جایگاهی رسید؟
مگر خمینی نیامد و وعده آزادی نداد؟
مگر درباره مردم و حق مردم سخن نگفت؟
مگر بسیاری از همان روشنفکران از او حمایت نکردند یا دستکم در برابر قدرت گرفتن او ایستادگی نکردند؟
پس چه شد؟
این همان پرسشی است که نسل من حق دارد مطرح کند.
من نمیپذیرم کسی که در گذشته قهرمان ساخته، بعد در انتخاب تاریخی خودش شکست خورده و نتیجه آن انتخاب را یک ملت نزدیک به نیم قرن تحمل کرده، امروز بدون پاسخگویی دوباره در جایگاه معلم نسل من بنشیند.
این به معنای ممنوع کردن حق نقد نیست.
همه حق دارند بنویسند.
همه حق دارند مخالفت کنند.
اما من نیز حق دارم کارنامه آنها را جلویشان بگذارم.
و این کارنامه فقط به سال پنجاه و هفت محدود نمیشود.
در تمام این سالهای جمهوری اسلامی، عدهای از همین روشنفکران و فعالان سیاسی خارج از کشور، کسانی که خود را مخالف جمهوری اسلامی معرفی میکنند، در بزنگاه انتخابات برای مردم ایران نسخه نوشتهاند.
من درباره اصلاحطلبان درون حکومت صحبت نمیکنم.
موضوع من کسانی است که بیرون از جمهوری اسلامی ایستادهاند، خود را مخالف نظام معرفی میکنند، اما هر وقت انتخابات میرسد ناگهان به مردم میگویند بروید رأی بدهید.
چرا؟
چون این یکی از آن یکی بهتر است.
چون اگر فلانی نیاید، آن یکی میآید.
چون اگر مردم رأی ندهند، وضعیت بدتر خواهد شد.
در انتخابات اخیر نیز همین منطق تکرار شد. عدهای گفتند به پزشکیان رأی بدهید تا جلیلی نیاید. گفتند اگر جلیلی بیاید شرایط ایران خطرناکتر میشود. گفتند میان دو گزینه باید آن کسی را انتخاب کرد که کمتر بد است.
بسیار خوب.
من همینجا از شما سؤال میکنم:
پس این منطق فقط زمانی معتبر است که گزینه مورد نظر شما از داخل جمهوری اسلامی باشد؟
چطور وقتی پزشکیان در برابر جلیلی قرار میگیرد، مردم باید عاقلانه میان بد و بدتر انتخاب کنند، اما وقتی نام رضا پهلوی مطرح میشود ناگهان همین مردم ممکن است فریب بخورند؟
چرا؟
چه اتفاقی افتاده است؟
آیا مردم ایران وقتی قرار است به یکی از نامزدهای جمهوری اسلامی رأی بدهند، بالغ و عاقلاند، اما وقتی میخواهند از رضا پهلوی حمایت کنند ناگهان تبدیل به مردمی سادهلوح میشوند که باید از خودشان محافظت شوند؟
این چه نوع دموکراسی است؟
این چه نوع احترام به رأی مردم است؟
شما سالها به مردم گفتید در سیاست همیشه گزینه کامل وجود ندارد و باید بهترین گزینه موجود را انتخاب کرد.
حالا من دقیقاً با همان منطق از شما میپرسم:
اگر رضا پهلوی از نظر شما گزینه کامل نیست، آیا از خمینی بدتر است؟
آیا از جمهوری اسلامی بدتر است؟
آیا برنامهای که درباره جدایی دین از حکومت، انتخابات آزاد و حق مردم برای تعیین شکل حکومت مطرح میشود، قابل مقایسه با حکومتی است که خمینی بنا کرد؟
اگر پاسخ شما مثبت است، دلیل بیاورید.
اگر مدرکی دارید، ارائه کنید.
اگر گزینه بهتری دارید، معرفی کنید.
اما حق ندارید یک بار مردم را به انتخاب میان بد و بدتر دعوت کنید و بار دیگر، فقط چون انتخاب مردم ممکن است رضا پهلوی باشد، ناگهان اصل انتخاب را زیر سؤال ببرید.
از همه عجیبتر این است که همین افراد گاهی رضا پهلوی را با خمینی مقایسه میکنند.
من از آنها میپرسم بر چه اساسی؟
فقط چون مردم از یک فرد حمایت میکنند؟
پس آیا هر سیاستمدار محبوبی در دنیا میتواند خمینی دیگری باشد؟
آیا صرف داشتن هوادار یعنی دیکتاتوری؟
آیا داشتن رهبری سیاسی یعنی تکرار سال پنجاه و هفت؟
اگر چنین است، پس اصولاً هیچ جامعهای نباید رهبر سیاسی داشته باشد.
مشکل خمینی این نبود که مردم از او حمایت کردند. مشکل در اندیشه، برنامه، نگاه او به قدرت و حکومتی بود که پس از پیروزی ساخت.
پس اگر میخواهید رضا پهلوی را با خمینی مقایسه کنید، برنامهها را مقایسه کنید.
نگاه به حکومت را مقایسه کنید.
نگاه به دین و دولت را مقایسه کنید.
نگاه به رأی مردم را مقایسه کنید.
نه اینکه فقط از واژه رهبری بترسید و مردم را بترسانید.
من از نسل بعد انقلابم و دقیقاً به همین دلیل از شما سؤال میکنم.
شما انتخاب خودتان را کردید.
شما قهرمانان خودتان را داشتید.
شما دشمنان خودتان را تعریف کردید.
شما علیه حکومت پهلوی انقلاب کردید.
شما یا نسل سیاسی شما خمینی را دستکم گرفت.
نتیجه همه اینها امروز جلوی چشم ماست.
پس چرا فکر میکنید هنوز باید آینده نسل من را هم شما تعیین کنید؟
نسل امروز قرار نیست اشتباهات سیاسی شما را به ارث ببرد.
قرار نیست دشمنیهای شما را به ارث ببرد.
قرار نیست قهرمانانی را که شما هفتاد سال ستایش کردهاید بدون بررسی بپذیرد.
ما تاریخ را دوباره میخوانیم.
نه آنگونه که شما برایمان تعریف کردهاید، بلکه آنگونه که اسناد و واقعیتهای باقیمانده نشان میدهند.
ما تصاویر ایران آن روز را با ایران امروز مقایسه میکنیم.
ما سخنان شاه را میشنویم.
سخنان خمینی را هم میشنویم.
وعدههای انقلاب را میشنویم.
نتیجه آن وعدهها را هم میبینیم.
از پدربزرگها و مادربزرگها میپرسیم زندگی چگونه بود.
از کسانی که انقلاب کردند میپرسیم چرا انقلاب کردید.
بعد خودمان نتیجه میگیریم.
این همان چیزی است که شاید بعضیها هنوز حاضر نیستند بپذیرند.
دورانی که میشد با چند کتاب، چند مقاله و تکرار چند شعار برای نسل بعد تاریخ ساخت، گذشته است.
امروز فیلم باقی مانده است.
صدا باقی مانده است.
تصویر باقی مانده است.
اسناد باقی مانده است.
و حافظه مردمی باقی مانده است.
دیگر نمیتوان به نسل امروز گفت آنچه با چشم خودش در اسناد میبیند دروغ است، اما روایتی که شما هفتاد سال تکرار کردهاید حقیقت است.
نسل من سؤال میکند.
چرا ایران پیش از انقلاب در بسیاری از زمینهها رو به توسعه بود و پس از انقلاب چنین سرنوشتی پیدا کرد؟
چرا حکومتی که شما علیه آن انقلاب کردید امروز برای بسیاری از جوانان دوباره موضوع مطالعه و مقایسه شده است؟
چرا نام پهلوی که قرار بود برای همیشه از حافظه مردم حذف شود، امروز دوباره در مرکز سیاست ایران قرار گرفته است؟
چرا رضا پهلوی پس از نزدیک به نیم قرن همچنان یکی از شناختهشدهترین چهرههای مخالف جمهوری اسلامی است؟
و چرا کسانی که سالها به مردم گفتند میان بد و بدتر انتخاب کنید، درست در همین نقطه دیگر حاضر نیستند انتخاب مردم را بپذیرند؟
اینها سؤالهای من است.
و پاسخ آنها دیگر با تکرار شعارهای قدیمی ممکن نیست.
به من نگویید فلانی قهرمان بود چون شما هفتاد سال این جمله را تکرار کردهاید.
به من نگویید پهلوی بد بود چون نسل شما با آن دشمنی داشت.
به من نگویید رضا پهلوی ممکن است خمینی دیگری شود، مگر اینکه بتوانید این ادعا را با برنامه، رفتار و سخنان خودش ثابت کنید.
و مهمتر از همه، به نسل من نگویید چه کسی را حق داریم انتخاب کنیم و چه کسی را نه.
شما انتخاب خودتان را کردید.
نتیجهاش را ما به ارث بردیم.
این بار اجازه دهید نسل ما خودش تصمیم بگیرد.
اگر انتخاب ما رضا پهلوی باشد، این حق ماست.
اگر فرد دیگری باشد، باز هم حق ماست.
دموکراسی یعنی همین.
نه اینکه مردم فقط زمانی حق انتخاب داشته باشند که انتخابشان مورد تأیید روشنفکران نسل پنجاه و هفت باشد.
دیگر دوران قهرمانسازی برای مردم تمام شده است.
دیگر دوران تحویل دادن تاریخ آماده به نسل بعد تمام شده است.
دیگر نمیتوان با تکرار یک روایت آن را حقیقت ابدی کرد.
نسل امروز میبیند، میشنود، میپرسد، مقایسه میکند و خودش قضاوت میکند.
و شاید همین چیزی باشد که بعضیها بیش از هر چیز از آن میترسند.
زیرا نسلی که خودش تاریخ را بررسی کند، دیگر به آسانی قهرمانان دیگران را نمیپرستد و دشمنان دیگران را نیز دشمن خودش نمیداند.
این بار ما خودمان انتخاب خواهیم کرد.
امیر جاوید
فعال سیاسی از ترکیه

















