این یادداشت، بخش دوم مجموعه هشتقسمتی «از خیزش تا گذار» است؛ مجموعهای درباره الزامات تغییر حکومت و انتقال قدرت، بدون فروپاشی کشور و ساختار اداره آن.
بخش دوم
در بخش نخست این مجموعه به این نتیجه رسیدیم که اعتراض گسترده، حتی هنگامی که بخش بزرگی از جامعه را دربرگیرد، بهخودیخود به تغییر حکومت منجر نمیشود. نقطه تعیینکننده زمانی فرا میرسد که بحران از خیابان و جامعه به شبکهای منتقل شود که تصمیمگیری، فرماندهی، تأمین منابع و اجرای قدرت به همکاری آن وابسته است.
اما پیش از ادامه بحث، یک نکته درباره خود خیزشها نیازمند توضیح بیشتر است.
سازماندهی اعتراض با سازماندهی گذار یکی نیست
وقتی از گسترش اعتراضات در ایران سخن میگوییم، نباید "خودجوش بودن" را با "فقدان سازماندهی" یکی بدانیم. تجربه چهار موج ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نشان میدهد که اعتراضات ایران از یک الگوی واحد پیروی نکردهاند. در ۱۳۹۶، شبکههای اجتماعی و فراخوانهای زمانومکاندار در گسترش اعتراض نقش داشتند. در ۱۳۹۸، افزایش ناگهانی و سراسری قیمت بنزین یک محرک مشترک ایجاد کرد و اعتراض در مدت بسیار کوتاهی در نقاط متعدد کشور گسترش یافت. در ۱۴۰۱، اعتراض پس از مرگ مهسا امینی از سقز و کردستان آغاز شد و سپس شبکههای محلی، دانشگاهی، صنفی و اجتماعی در گسترش و تداوم آن نقش فزایندهای پیدا کردند. در ۱۴۰۴ نیز اعتراض از بازار تهران آغاز شد و خیلی زود فراخوانهای اعتصاب و اعتراض در شبکههای مختلف منتشر شد و در مراحل بعد بازیگران سیاسی نیز برای گسترش و هماهنگی آن وارد میدان شدند.
بنابراین فراگیرشدن اعتراض در دهها یا حتی صدها شهر، بهتنهایی نه ثابت میکند که همه چیز بدون سازماندهی و کاملاً خودجوش بوده است و نه اثبات میکند که یک سازمان یا مرکز واحد، همه اعتراضات را طراحی و فرماندهی کرده است. میان این دو، شکل دیگری از کنش جمعی وجود دارد: سازماندهی شبکهای و چندمرکزی.
اعتراضی میتواند در واکنش به یک حادثه یا تصمیم حکومت آغاز شود، از طریق رسانهها، شبکههای اجتماعی، گروههای محلی، دانشگاهها، بازار و فعالان سیاسی به نقاط دیگر منتقل شود و در جریان گسترش، هماهنگتر و سازمانیافتهتر شود، بدون آنکه الزاماً از ابتدا یک ستاد فرماندهی واحد آن را طراحی کرده باشد. این تمایز، صورت مسئله ما را دقیقتر میکند.
جامعه ایران در این چهار موج فقط توان اعتراض نشان نداده است؛ درجات مختلفی از توان هماهنگی و سازماندهی اعتراض را نیز نشان داده است. بنابراین حلقه مفقوده را نمیتوان صرفاً "نبود سازماندهی" نامید. پرسش دقیقتر این است: چرا سازماندهی اعتراض نتوانسته به سازماندهی گذار تبدیل شود؟
سازماندهی اعتراض میتواند مردم را در زمان و مکان مشخص به خیابان بیاورد، اعتصاب را گسترش دهد و شعار مشترک ایجاد کند. اما سازماندهی گذار باید کار دشوارتری انجام دهد: باید بحران را از جامعه به درون شبکه قدرت منتقل کند، بر محاسبات افراد درون ساختار حکومت اثر بگذارد، امکان عدم همکاری را افزایش دهد و در نهایت شرایط انتقال قدرت را فراهم کند.
از اینجا به پرسش اصلی بخش دوم میرسیم: حکومت چه زمانی واقعاً دیگر نمیتواند حکومت کند؟ آیا وقتی اکثریت مردم آن را نمیخواهند؟ وقتی اقتصاد دچار بحران میشود؟ وقتی میلیونها نفر به خیابان میآیند؟ وقتی میان مسئولان اختلاف میافتد؟ یا وقتی بخشی از نیروهای نظامی و امنیتی فاصله میگیرند؟ هیچیک از این عوامل بهتنهایی پاسخ کامل نیست.
برای فهم نقطه گسست باید میان سه مفهوم تفاوت گذاشت: مشروعیت، قدرت و ظرفیت حکومتکردن.
مشروعیت با ظرفیت حکومتکردن یکی نیست
ممکن است بخش بزرگی از جامعه دیگر حق حکومتکردن یک نظام را به رسمیت نشناسد، به رسانه رسمی اعتماد نکند، در انتخابات شرکت نکند و حتی خواهان تغییر نظام باشد؛ اما حکومت همچنان سالها دوام بیاورد. زیرا مشروعیت با ظرفیت حکومتکردن یکی نیست. پرسش مشروعیت این است: چرا مردم باید حق حکومتکردن این نظام را به رسمیت بشناسند؟ اما پرسش ظرفیت حکومتکردن این است: آیا حکومت هنوز میتواند تصمیم بگیرد و تصمیم خود را اجرا کند؟
اگر وزارتخانهها کار کنند، منابع مالی تأمین شود، نیروهای امنیتی فرمان ببرند، دستگاه اداری تصمیمها را اجرا کند و اختلافات درون حاکمیت در چارچوب موجود مهار شود، حکومت هنوز ظرفیت قابلتوجهی برای ادامه حیات دارد. بنابراین کاهش محبوبیت حکومت الزاماً به همان نسبت از قدرت واقعی آن نمیکاهد. مسئله تعیینکننده این است که آیا کاهش مشروعیت میتواند به کاهش همکاری مؤثر با ساختار قدرت تبدیل شود یا خیر.
حکومت یک فرد نیست؛ یک شبکه است
در تحلیل سیاسی گاهی حکومت را بیش از اندازه شخصی میکنیم. تصور میشود اگر رأس هرم قدرت ضعیف شود، کل ساختمان نیز فرو خواهد ریخت. اما حکومتهای پایدار شبکهاند.
در جمهوری اسلامی این شبکه شامل رهبری، سپاه، نیروهای انتظامی و اطلاعاتی، دستگاه قضایی، دولت و وزارتخانهها، بنیادها و نهادهای اقتصادی، مدیران استانی، شرکتهای دولتی و شبهدولتی و مجموعه بزرگی از مدیران، کارشناسان و کارکنانی است که تصمیمات را به عمل تبدیل میکنند. همه این افراد موقعیت، انگیزه و میزان وابستگی یکسانی ندارند. وقتی میپرسیم حکومت چه زمانی از کار میافتد، منظور این نیست که همه این اجزا باید در یک لحظه تغییر موضع دهند. مسئله این است که رابطه میان آنها چه زمانی شروع به تغییر میکند.
قدرت یعنی توان تبدیل فرمان به عمل
یک فرمانده صرفاً به این دلیل قدرتمند نیست که درجه و سلاح دارد. قدرت او زمانی واقعی است که دیگران فرمانش را اجرا کنند. یک وزیر نیز فقط به دلیل داشتن دفتر و عنوان حکومت نمیکند. هزاران مدیر و کارمند باید تصمیم او را به بودجه، بخشنامه، قرارداد و اقدام اجرایی تبدیل کنند.
حتی بالاترین مقام سیاسی، اگر دستورهایش اجرا نشوند، بخش بزرگی از قدرتش روی کاغذ باقی میماند. بنابراین میتوان قدرت سیاسی را چنین تعریف کرد:
قدرت، توان ایجاد همکاری لازم برای تبدیل تصمیم به عمل است.
از این زاویه ممکن است همه ساختمانها و نهادها سر جای خود باشند، فرماندهان هنوز عنوان داشته باشند و وزارتخانهها همچنان باز باشند، اما حکومت وارد بحران شده باشد؛ زیرا فرمان دیر اجرا میشود، دستگاهها یکدیگر را خنثی میکنند و افراد بیشتری میکوشند مسئولیت تصمیمات پرهزینه را بر عهده نگیرند.
وقتی اختلاف سیاسی به محاسبه بقا تبدیل میشود
اختلاف درون حکومت بهخودیخود نشانه فروپاشی نیست. جناحهای جمهوری اسلامی دههها درباره سیاست خارجی، اقتصاد، فرهنگ، انتخابات و توزیع قدرت اختلاف داشتهاند، بدون آنکه این اختلاف الزاماً موجودیت نظام را تهدید کند. تغییر مهم زمانی آغاز میشود که پرسش درونی از این شکل: "کدام سیاست برای حکومت بهتر است؟" به این پرسش تبدیل شود: "آیا این حکومت باقی خواهد ماند و موقعیت من در صورت ماندن یا رفتن آن چه خواهد شد؟"
از آن لحظه اختلاف سیاسی به محاسبه بقا تبدیل میشود.
ریزش همیشه با استعفا آغاز نمیشود
اگر مقام ارشدی با یک سیاست مخالفت کند اما پس از اتخاذ تصمیم نهایی آن را دقیقاً اجرا کند، چنین اختلافی هنوز ظرفیت حکومتکردن را کاهش نداده است. وضعیت زمانی تغییر میکند که مدیران اجرای تصمیم را به تأخیر بیندازند، مسئولیت را به دیگری منتقل کنند، از امضای تصمیمات حساس خودداری کنند، راههایی برای کاهش اثر دستور پیدا کنند یا فقط حداقل وظیفه ضروری را انجام دهند. این افراد الزاماً به مخالفان نپیوستهاند. حتی ممکن است همچنان علناً وفاداری خود را اعلام کنند. اما اتفاق مهمی افتاده است: فاصله میان دستور و اجرا افزایش یافته است.
میتوان این تغییر را به صورت یک طیف دید:
همکاری فعال ← اجرای عادی وظایف ← اجرای حداقلی ← تعلل و بیمیلی ← عدم همکاری سیاسی ← جدایی آشکار
بنابراین ریزش واقعی ممکن است مدتها پیش از استعفای علنی آغاز شده باشد.
دستگاه امنیتی لازم نیست «به مردم بپیوندد»
در بحثهای سیاسی معمولاً سؤال بهصورت دوگانه مطرح میشود. "آیا نیروهای نظامی و امنیتی کنار حکومت میمانند یا به مردم میپیوندند؟" اما واقعیت پیچیدهتر است.
برای تغییر موازنه قدرت الزاماً لازم نیست بخش بزرگی از دستگاه امنیتی رسماً به مخالفان بپیوندد. ممکن است تغییر بسیار آرامتر آغاز شود: آیا همان میزان آمادگی برای پذیرفتن هزینه دفاع از حکومت باقی مانده است؟ آیا زنجیره فرماندهی همان انسجام سابق را دارد؟ آیا همه واحدها فرمانها را با همان سرعت و شدت اجرا میکنند؟ و شاید مهمتر از همه:
آیا هر بخش هنوز مطمئن است که بخشهای دیگر نیز تا آخر خواهند ایستاد؟
حکومتها با انتظار از رفتار دیگران هم اداره میشوند
فرض کنیم هزاران نفر درون ساختار قدرت نسبت به آینده نظام تردید داشته باشند، اما هرکدام تصور کنند دیگران همچنان وفادارند. اغلب آنها رفتار گذشته را ادامه خواهند داد؛ نه الزاماً به دلیل اعتقاد، بلکه چون تغییر رفتار برای کسی که احتمال میدهد تنها بماند بسیار پرهزینه است.
اما اگر همین افراد احساس کنند دیگران نیز دچار تردید شدهاند، محاسبات میتواند بهسرعت تغییر کند. در مرحله نخست گفته میشود: "این حکومت مشکلات زیادی دارد، ولی باقی میماند." بعد: "نمیدانم باقی میماند یا نه." و در مرحله حساستر: "ممکن است دیگران نیز خود را برای آیندهای متفاوت آماده کنند." در این نقطه رفتاری که پیشتر به حفظ نظام کمک میکرد، ممکن است جهت عکس پیدا کند. افراد برای حفاظت از خود در آینده، از تصمیمات پرهزینه فاصله میگیرند.
نقطه گسست کجاست؟
میتوان نقطه گسست را چنین تعریف کرد: مرحلهای که اختلال در همکاری میان اجزای اصلی ساختار قدرت دیگر یک مشکل موقت نیست، بلکه به فرایندی خودتقویتشونده تبدیل میشود و مرکز قدرت نمیتواند با ابزارهای معمول، هماهنگی و فرماندهی سابق را بازسازی کند.
کاهش همکاری در یک بخش، تردید بخش دیگر را افزایش میدهد. تردید بیشتر، اجرای دستورات را دشوارتر میکند. اجرای ضعیفتر، تصور ناتوانی حکومت را در جامعه افزایش میدهد. احساس امکان تغییر، مشارکت اجتماعی را بیشتر میکند. فشار اجتماعی بیشتر، تردید درون دستگاه را افزایش میدهد. در این نقطه چرخهای شکل میگیرد که متوقفکردنش برای حکومت هر بار پرهزینهتر میشود.
سرکوب شدید بهتنهایی چه چیزی را ثابت میکند؟
از شدت سرکوب نمیتوان مستقیماً قدرت یا ضعف حکومت را نتیجه گرفت. سرکوب شدید ممکن است نشانه نگرانی حکومت باشد، اما همزمان نشان دهد که دستگاه هنوز توان سازماندهی خشونت گسترده را دارد. پرسش مهمتر این نیست که: "سرکوب چقدر شدید است؟"
بلکه: "حکومت برای بازگرداندن وضعیت سابق چه هزینهای باید بپردازد؟"
اگر حکومت بتواند با هزینهای قابلکنترل اعتراض را مهار کند، نیروهایش را منسجم نگه دارد، منابع را تأمین کند و فعالیت عادی دستگاه را بازگرداند، هنوز ظرفیت زیادی دارد. اما اگر برای دستیابی به نتیجهای کمتر، هر بار به منابع، کنترل و خشونت بیشتری نیاز داشته باشد، ممکن است بازده ابزار سرکوب در حال کاهش باشد.
چرا جمهوری اسلامی تا امروز انسجام قابلتوجهی داشته است؟
این موضوع را نمیتوان فقط با پول و منافع اقتصادی توضیح داد. ساختار امنیتی جمهوری اسلامی در دل انقلاب، درگیریهای داخلی و جنگ طولانی شکل گرفته است. بخشی از نخبگان امنیتی و نظامی آن دارای پیوندهای ایدئولوژیک، سازمانی و تاریخی عمیقی با نظام هستند. به همین دلیل قیاس ساده جمهوری اسلامی با ارتش شاه در سال ۱۳۵۷ یا ارتش مصر در سال ۲۰۱۱ میتواند گمراهکننده باشد. این بدان معنا نیست که انسجام این دستگاه دائمی است.
پرسش دقیقتر این است: چه عواملی امروز انسجام آن را حفظ میکند و تحت چه شرایطی این عوامل تغییر خواهند کرد؟
هزینه ماندن در برابر هزینه جداشدن
حکومت برای حفظ همکاری باید منابع توزیع کند: حقوق، امتیاز، قرارداد، امنیت شغلی و موقعیت سازمانی. اما همکاری فقط با پول حفظ نمیشود. برخی افراد به دلایل ایدئولوژیک باقی میمانند؛ برخی به دلیل ترس از آینده؛ برخی به سبب روابط خانوادگی و سازمانی؛ برخی تمام زندگی حرفهای خود را در این دستگاه ساختهاند؛ و برخی ممکن است حکومت را نامطلوب بدانند، اما جایگزین آن را خطرناکتر تصور کنند. بنابراین در لحظه بحران هر فرد دو چیز را مقایسه میکند: هزینه ماندن و هزینه جداشدن. گسست زمانی سرعت میگیرد که نسبت این دو هزینه تغییر کند.
فردای تغییر بر رفتار امروز اثر میگذارد
فرض کنیم یک مدیر دولتی، کارشناس یا افسر حرفهای به این نتیجه برسد که حکومت در حال ضعیفشدن است. آیا همین کافی است که از آن فاصله بگیرد؟ نه. پرسش بعدی او احتمالاً این خواهد بود: "اگر حکومت تغییر کند، من چه خواهم شد؟"
اگر تصور کند ممکن است صرفاً به دلیل عضویت در یک نهاد بازداشت شود، شغل و بازنشستگی خود را از دست بدهد، قربانی انتقام شود، کشور وارد هرجومرج گردد یا جنگ داخلی آغاز شود، ممکن است حتی فرد ناراضی نیز دفاع از وضع موجود را کمخطرتر بداند. از این رو، نحوه سخنگفتن مخالفان درباره فردای تغییر موضوعی مربوط به "روز بعد از سقوط" نیست.
تصویر فردای تغییر میتواند امروز بر رفتار افراد درون ساختار قدرت اثر بگذارد.
اگر آینده نامعلوم و تهدیدآمیز تصور شود، انگیزه ماندن افزایش مییابد. اگر آینده دارای قواعد قابلباور، امنیت حقوقی و تمایز میان مجرم و کارمند عادی باشد، محاسبات ممکن است تغییر کند. بنابراین آمادگی برای دوران گذار فقط کاری برای بعد از تغییر حکومت نیست؛ خود میتواند یکی از عوامل امکان تغییر باشد.
تضعیف رژیم، نه فروپاشی دولت
میان مردم و نیروهای مسلح، دستگاه عظیم اداری کشور قرار دارد. برق، آب، بانکها، بیمارستانها، راهآهن، مخابرات، سوخت، دانشگاهها و هزاران خدمت دیگر توسط دستگاه اداری و حرفهای کشور اداره میشوند. اگر این دستگاه از هم بپاشد، الزاماً پیروزی رخ نداده است؛ ممکن است بحران ملی آغاز شده باشد. در مقابل، اگر بوروکراسی بتواند خدمات کشور را ادامه دهد و در عین حال از نقش سیاسی و ایدئولوژیک حکومت فاصله بگیرد، وضعیت کاملاً متفاوت خواهد بود. اصل اساسی این است: آنچه باید تضعیف شود ظرفیت رژیم برای تحمیل قدرت سیاسی غیرپاسخگوست، نه ظرفیت ایران برای اداره خود. بحران حکومتکردن را نباید با فروپاشی دولت یکی گرفت.
از کجا بفهمیم گسست در حال شکلگیری است؟
هیچ شاخص واحدی سقوط یک حکومت را اعلام نمیکند. اما ترکیب چند تغییر اهمیت پیدا میکند: نه صرفاً اختلاف در بالا، بلکه اختلال در اجرای تصمیمات. نه صرفاً اعتراض در پایین، بلکه تغییر رفتار در دستگاه. نه صرفاً بحران مالی، بلکه دشواری حفظ شبکه وفاداری و خدمات. نه صرفاً افزایش سرکوب، بلکه کاهش توان آن برای بازگرداندن وضعیت سابق. و مهمتر از همه: افزایش عدم اطمینان افراد درون حکومت درباره اینکه دیگران تا چه اندازه حاضرند تا پایان همکاری کنند. در این مرحله مشکل حکومت دیگر فقط "مردم ناراضی" نیست. بحران وارد خود دستگاه قدرت شده است.
بهجای پیشبینی سقوط، ظرفیت حکومتکردن را بسنجیم
شناخت این شاخصها به این معنا نیست که بتوان تاریخ سقوط حکومت را پیشبینی کرد.
رفتار انسانها در شرایط بحران به برداشت آنان از رفتار دیگران وابسته است و به همین دلیل لحظه تغییر میتواند بسیار دشوار پیشبینی شود. تکرار این جمله که "این آخرین ماه حکومت است" یا "این بار حتماً تمام میشود" نهتنها از نظر تحلیلی ضعیف است، بلکه شکست مکرر چنین پیشبینیهایی اعتماد عمومی را نیز کاهش میدهد. پرسش مفید این نیست: "چه روزی سقوط میکند؟" بلکه: "آیا ظرفیت حکومتکردن در حال افزایش است یا کاهش، و کدام روابط درون ساختار قدرت در حال تغییر است؟"
بحران رژیم نباید به بحران ایران تبدیل شود
اگر مرکز سیاسی دیگر نتواند دستگاه سابق را هماهنگ کند، دستکم دو مسیر متفاوت قابل تصور است. در مسیر نخست، ظرفیت سیاسی رژیم کاهش مییابد، اما نهادهای ضروری کشور حفظ میشوند و بهتدریج زیر اقتداری جدید و مشروع قرار میگیرند. در مسیر دوم، همراه با فرماندهی سیاسی، دستگاه اداری، اقتصاد، امنیت و خدمات عمومی نیز فرو میریزند. اولی میتواند آغاز یک گذار باشد. دومی ممکن است آغاز یک بحران ملی باشد. این تفاوت، ما را از مفهوم ساده "سرنگونی" فراتر میبرد.
جمعبندی: بحران جامعه چه زمانی به بحران قدرت تبدیل میشود؟
چهار موج ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نشان دادهاند که جامعه ایران میتواند اعتراض کند، اعتراض را گسترش دهد و در درجات مختلف آن را هماهنگ کند. اما سازماندهی اعتراض با سازماندهی گذار یکی نیست. گذار زمانی امکان واقعی پیدا میکند که فشار اجتماعی بر روابط درونی ساختار قدرت اثر بگذارد و توان مرکز سیاسی برای ایجاد همکاری میان اجزای حیاتی حکومت بهطور پایدار کاهش یابد؛ بهگونهای که این کاهش خود موجب کاهش بیشتر همکاری شود. فرمان هنوز صادر میشود، اما اجرای آن دیگر قطعی نیست. منابع هنوز وجود دارند، اما وفاداری سابق را تضمین نمیکنند. نیروهای امنیتی همچنان حضور دارند، اما آمادگی همه اجزا برای پذیرفتن هزینه دفاع از نظام نامطمئن شده است. دستگاه اداری هنوز کار میکند، اما میان اجرای وظایف حرفهای و اجرای خواستههای سیاسی حکومت فاصله ایجاد میشود.
نخبگان دیگر فقط درباره بهترین سیاست بحث نمیکنند؛ درباره آینده خود در سناریوهای مختلف میاندیشند. و جامعه نیز با مشاهده این تغییرات، امکان تغییر را واقعیتر میبیند.
در چنین وضعی، بحران جامعه به بحران قدرت تبدیل شده است.
اما اینجا پرسش دیگری پدیدار میشود: چرا یک فرد درون حکومت باید اولین کسی باشد که رفتار خود را تغییر میدهد؟ اگر هزینه فاصلهگرفتن زیاد باشد و هیچکس نداند دیگری چه خواهد کرد، حتی یک حکومت ضعیف نیز میتواند از سکون جمعی سود ببرد. چه چیزی این محاسبه را تغییر میدهد؟ چرا کسی که دیروز اجرای فرمان را کمخطرترین انتخاب میدانست، امروز ممکن است تعلل، بیطرفی یا فاصلهگرفتن را انتخاب کند؟ نقش ترس، منافع، تضمینهای آینده، رفتار همکاران، وجود یک آلترناتیو قابل تصور و احتمال بقای حکومت در این تصمیم چیست؟
این پرسش موضوع بخش سوم مجموعه "از خیزش تا گذار" خواهد بود:
"نقطه گسست؛ چرا افراد درون ساختار قدرت رفتار خود را تغییر میدهند؟"

لاتهای مجازی، لاتهای واقعی، مسعود نقرهکار
















