در ایران امروز، سیاست دیگر برای بخش بزرگی از مردم یک بحث انتزاعی، دانشگاهی یا جدال میان جناحها نیست؛ سیاست مستقیماً وارد سفره، اجارهخانه، دارو، بنزین، آینده فرزندان و امنیت روانی خانوادهها شده است. مردمی که هر صبح با قیمت تازه دلار، افزایش هزینههای زندگی و کوچکتر شدن قدرت خرید خود روبهرو میشوند، دیگر فرصت چندانی برای سرگرم شدن با نمایشهای سیاسی ندارند. برای آنان بحران جمهوری اسلامی نه موضوع یک میزگرد تلویزیونی، بلکه تجربهای روزمره است: اضطراب فردا، ترس از فقر، نگرانی از جنگ، ناامنی اقتصادی و احساس گرفتار شدن در کشوری که افق آیندهاش هر روز مبهمتر میشود.
دلار افسارگسیخته فقط یک عدد روی تابلوی صرافی نیست. هر جهش آن، بخشی از زندگی یک خانواده را میبلعد. قیمت دارو، مواد غذایی، مسکن، پوشاک و هزار نیاز عادی زندگی به آن گره خورده است. گرانی بنزین نیز فقط افزایش قیمت یک فرآورده نفتی نیست؛ موج آن به حملونقل، مواد غذایی، خدمات و هزینه تولید میرسد و در نهایت بر دوش همان شهروندی میافتد که درآمدش با سرعت تورم افزایش نمییابد. در چنین شرایطی، طبقه متوسطی که زمانی ستون ثبات اجتماعی ایران بود، زیر فشار اقتصادی فرسوده میشود و بخشهای بیشتری از جامعه ناچارند برای حفظ ابتداییترین استانداردهای زندگی بجنگند.
اما بحران فقط اقتصادی نیست. جامعه در فضایی آکنده از اضطراب و بیاعتمادی زندگی میکند. نگرانی از آینده سیاسی کشور، خطر جنگ، سرکوب، بازداشت و بیثباتی، در کنار فشار اقتصادی، روان جامعه را فرسوده است. جوان ایرانی با پرسشی بسیار ساده اما تلخ روبهروست: آینده من کجاست؟ آیا باید بمانم؟ آیا باید مهاجرت کنم؟ آیا میتوانم خانواده تشکیل دهم؟ آیا شغلی خواهم داشت که بتوان با درآمد آن زندگی کرد؟ وقتی یک نسل به جای برنامهریزی برای ده سال آینده، ناچار است درباره دوام آوردن تا ماه آینده فکر کند، دیگر با یک بحران اقتصادی معمولی روبهرو نیستیم؛ با فرسایش اجتماعی یک کشور روبهرو هستیم.
در همین حال، کافی است چند هزار کیلومتر از مرزهای ایران فاصله بگیریم و بخشی از فضای سیاسی ایرانیان خارج از کشور را تماشا کنیم. گویی وارد جهان دیگری شدهایم. مردمی در داخل ایران درباره قیمت نان، بنزین، اجاره و دلار نگراناند، اما بخشی از کسانی که مدعی سخن گفتن از طرف همان مردماند، گرفتار نزاع بر سر عنوان، جایگاه، تعداد دنبالکننده، دعوت به کنفرانس، حضور در شبکه تلویزیونی و چند دقیقه بیشتر دیده شدن مقابل دوربین شدهاند. در داخل، مسئله چگونه زنده ماندن است؛ در خارج، گاه مسئله این است که چه کسی روی صحنه ایستاد، نام چه کسی در پوستر بزرگتر چاپ شد و چه کسی در عکس گروهی در ردیف اول قرار گرفت.
این فاصله فقط خندهدار نیست؛ خطرناک است. سیاست وقتی ارتباط خود را با زندگی واقعی جامعه از دست بدهد، به نمایش تبدیل میشود. بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور سالهاست در معرض همین بیماری قرار گرفته است: سیاست بهمثابه صحنه، سیاست بهمثابه دوربین، سیاست بهمثابه شهرت. در این جهان، گاهی یک مصاحبه تلویزیونی از ساختن یک نهاد سیاسی مهمتر میشود، یک توییت از تدوین یک برنامه اقتصادی ارزش بیشتری پیدا میکند و گرفتن عکس با یک سیاستمدار خارجی بهجای ایجاد شبکهای منظم و پاسخگو، بهعنوان موفقیت سیاسی عرضه میشود.
در پس بسیاری از این نزاعها، مسئلهای قدیمی نیز وجود دارد: عقده قدرت و عطش دیده شدن. کسانی که هنوز هیچ مسئولیتی در اداره یک روستا ندارند، درباره تقسیم وزارتخانههای ایران آینده سخن میگویند. گروههایی که قادر نیستند ده نفر را برای یک پروژه مشترک کنار یکدیگر نگه دارند، برای ساختار قدرت پس از جمهوری اسلامی نقشه میکشند. افرادی که هیچ پایگاه اجتماعی قابل سنجشی در داخل ایران ندارند، خود را نماینده میلیونها ایرانی معرفی میکنند. گویی سقوط جمهوری اسلامی از پیش اتفاق افتاده و تنها مسئله باقیمانده این است که چه کسی وزیر، سخنگو، رئیس یا رهبر باشد.
در این میان، جمهوری اسلامی از هیچ چیز به اندازه همین آشفتگی سود نمیبرد. حکومتی که با یکی از عمیقترین بحرانهای مشروعیت و کارآمدی خود روبهروست، برای بقای خود فقط به دستگاه سرکوب نیاز ندارد؛ به اپوزیسیونی پراکنده، خودشیفته، گرفتار حاشیه و مشغول جنگ با خودش نیز نیاز دارد. هر ساعت که مخالفان جمهوری اسلامی صرف تخریب یکدیگر میکنند، ساعتی است که درباره آینده اقتصاد ایران، امنیت کشور، مدیریت دوران گذار، حفظ تمامیت ارضی، جلوگیری از خشونت و بازسازی نهادهای عمومی بحث نمیشود.
مسئله حتی فراتر از اختلاف سیاسی است. اختلاف در سیاست طبیعی است و جامعه آزاد بدون اختلاف معنا ندارد. فاجعه زمانی آغاز میشود که اختلاف بر سر برنامه جای خود را به دشمنی شخصی، حسادت، عقده و رقابت برای دیده شدن بدهد. میتوان درباره نوع حکومت آینده، قانون اساسی، سیاست خارجی، اقتصاد و حتی چگونگی گذار اختلاف داشت؛ اما وقتی سیاست به مسابقهای برای حذف دیگری تبدیل شود، دیگر هدف تغییر ایران نیست، بلکه تصاحب صحنه است. چنین سیاستی حتی اگر جمهوری اسلامی فردا ناپدید شود، قادر به ساختن یک دولت مدرن نخواهد بود.
در این میان، بخش دیگری از مسئولیت بر دوش رسانههای فارسیزبان خارج از کشور است. رسانهای که هر شب همان چهرهها را دور یک میز مینشاند تا درباره همان اختلافهای شخصی و حاشیههای شبکههای اجتماعی سخن بگویند، ناخواسته سیاست ایرانی را به یک سریال بیپایان تبدیل میکند. در حالی که جامعه ایران نیازمند بحث درباره اقتصاد دوران گذار، امنیت انرژی، نظام بانکی، بحران آب، بازسازی آموزش، سیاست منطقهای، آینده نیروهای مسلح، عدالت انتقالی و جلوگیری از فروپاشی نهادهای کشور است، بخش قابلتوجهی از فضای رسانهای همچنان با جنجالهای کمارزش روزانه تغذیه میشود.
اما آن سوی این نمایش، ایران واقعی ایستاده است. ایران واقعی همان پدری است که حساب میکند چگونه اجاره ماه آینده را بپردازد؛ مادری است که نگران هزینه دارو و مواد غذایی است؛ جوانی است که مدرک دانشگاهی دارد اما آینده شغلی نمیبیند؛ کارگری است که افزایش حقوقش پیش از آنکه به دستش برسد، در تورم آب شده است؛ بازنشستهای است که حاصل چند دهه کارش دیگر هزینه یک زندگی معمولی را تأمین نمیکند. ایران واقعی در استودیوهای تلویزیونی و جنگهای توییتری خلاصه نمیشود. ایران واقعی جامعهای است که زیر فشار اقتصادی، سیاسی و روانی عظیمی قرار دارد و در عین حال هنوز امیدوار است روزی بتواند زندگی عادی داشته باشد.
اپوزیسیون اگر میخواهد معنایی داشته باشد، باید دوباره به همین ایران واقعی بازگردد. باید به جای پرسش «چه کسی دیده میشود؟» بپرسد «چه کاری باید انجام شود؟»؛ به جای جنگ بر سر عناوین، درباره نهادها سخن بگوید؛ به جای تقسیم قدرتی که هنوز وجود ندارد، برای انتقال قدرتی که هنوز رخ نداده برنامه ارائه کند. ایران آینده به ستاره تلویزیونی نیاز ندارد؛ به سیاستمدار مسئول، اقتصاددان، حقوقدان، مدیر، متخصص امنیت، دیپلمات و نهادی نیاز دارد که بتوانند روز بعد از تغییر را اداره کنند.
بزرگترین خطر شاید این نباشد که جمهوری اسلامی تا ابد باقی بماند؛ هیچ نظام سیاسی ابدی نیست. خطر بزرگتر این است که روز پایان آن فرا برسد و مخالفانش تازه متوجه شوند سالهایی را که باید صرف آمادگی، سازماندهی و ساختن اعتماد میکردند، در جنگهای شخصی و رقابت برای دوربین تلف کردهاند. تاریخ از کسی نخواهد پرسید چند بار در تلویزیون ظاهر شد، چند دنبالکننده داشت یا نامش چند بار در شبکههای اجتماعی ترند شد. پرسش تاریخ بسیار سادهتر و بیرحمانهتر خواهد بود: هنگامی که مردم ایران زیر فشار گرانی، ترس، سرکوب و بیآیندگی فرسوده میشدند، کسانی که مدعی نجات ایران بودند دقیقاً مشغول چه کاری بودند؟
















