استعمار همیشه با تانک و سرباز آغاز نمیشود؛ گاهی از ناآگاهی، وابستگی و سکوت اجتماعی جان میگیرد. قدرت واقعی استعمارگران نه در ارتشهایشان، بلکه در بیخبری مردمی نهفته است که چرخهای جامعه را میچرخانند. آزادی واقعی نه با جنگ و خشونت، بلکه با بیداری، همبستگی و شناخت کرامت انسانی آغاز میشود.
قدرتهای استعمارگر
استعمار همیشه با سرباز و تانک آغاز نمیشود و همیشه نیز با اشغال یک سرزمین معنا پیدا نمیکند. گاهی استعمار از جایی عمیقتر آغاز میشود؛ از جایی که انسان، آرامآرام باور میکند که سرنوشتش در دست دیگری است و خودش توان تغییر زندگی خویش را ندارد.
قدرت استعمارگر، هرقدر بزرگ باشد، بدون انسانهایی که فرمانش را بپذیرند، ثروتش را تولید کنند، ترسش را تحمل کنند و در برابر بیعدالتی سکوت کنند، نمیتواند برای همیشه بر جامعهای مسلط بماند.
این حقیقت تلخ اما مهمی است: بخشی از قدرت استعمارگران از خود مردم میآید.
نه به این معنا که مردم مقصر استعمارند؛ بلکه به این معنا که هیچ قدرتی نمیتواند بدون نوعی همکاری، اجبار، ترس یا سکوت اجتماعی، سلطه خود را برای همیشه حفظ کند.
استعمارگر به مردم نیاز دارد؛ اما مردمی که به حقوق خود آگاه نیستند، به راحتی به نیرویی برای ادامه سلطه تبدیل میشوند.
زنجیرهایی که همیشه دیده نمیشوند.
زنجیر استعمار همیشه آهنی نیست.
گاهی زنجیر، فقر است.
گاهی ناآگاهی است.
گاهی ترس است.
گاهی وابستگی اقتصادی است.
گاهی تبلیغاتی است که به انسان میگوید: «تو نمیتوانی.»
و شاید خطرناکترین زنجیر، همان زنجیری باشد که انسان دیگر آن را نمیبیند.
وقتی کارگر تصور کند سهمی جز دستمزد ناچیز ندارد، وقتی کشاورز باور کند محصول دسترنجش باید همیشه ارزان خریداری شود، وقتی جوان آینده خود را در مهاجرت و فرار ببیند و وقتی مردم یک کشور به جای مطالبه حق خود، به نجاتدهندهای از بیرون چشم بدوزند، استعمار دیگر فقط بیرون از جامعه نیست؛ در ساختار زندگی روزمره نفوذ کرده است.
اما همینجا نقطه آغاز بیداری نیز هست.
قدرت واقعی در دست چه کسی است؟
قدرت فقط در کاخها، پارلمانها، بانکها و ارتشها نیست. قدرت واقعی، در زندگی میلیونها انسانی نهفته است که هر روز کار میکنند، تولید میکنند، میخرند، میفروشند، میآموزند، میاندیشند و جامعه را زنده نگه میدارند.
کارگر بدون کارخانه شاید فقیر باشد، اما کارخانه بدون کارگر نیز چیزی جز ساختمان نیست. کشاورز ممکن است زمین کوچکی داشته باشد، اما بدون کشاورزان، سفره هیچ جامعهای دوام نمیآورد. معلم ممکن است حقوق اندکی بگیرد، اما بدون آموزش، هیچ قدرتی نمیتواند آینده خود را حفظ کند.
بنابراین پرسش اساسی این نیست که
«چگونه میتوان قدرت استعمارگر را با قدرتی بزرگتر شکست داد؟
پرسش مهمتر این است:
«چگونه میتوان وابستگی مردم به قدرت استعمارگر را از بین برد؟
این دو پرسش، دو مسیر کاملاً متفاوت پیش روی انسان قرار میدهند: یکی مسیر جنگ، خشونت، ویرانی و تولید قربانیان بیشتر است؛ دیگری مسیر آگاهی، همبستگی، استقلال فکری، استقلال اقتصادی و مطالبه مسالمتآمیز حقوق انسانی.
بیداری، نخستین شکست استعمار است
هیچ ملتی یک شبه آزاد نمیشود. آزادی ابتدا در ذهن انسان متولد میشود.
روزی که یک کارگر بفهمد حق دارد زندگی شایستهای داشته باشد،
روزی که یک زن و مرد بدانند حق انتخاب و اظهار نظر دارند،
روزی که جوان بفهمد آیندهاش متعلق به خودش است،
و روزی که مردم بفهمند فقر و محرومیت تقدیر الهی یا سرنوشت تغییرناپذیر نیست،
در همان روز نخستین ترک در دیوار سلطه ایجاد شده است.
استعمارگر از انسان آگاه بیشتر از انسان خشمگین میترسد؛ زیرا انسان خشمگین ممکن است لحظهای منفجر شود، اما انسان آگاه میتواند جامعهای را برای همیشه تغییر دهد. بیداری، آرام است؛ اما قدرت آن میتواند از هر فریادی بلندتر باشد.
قشر فرودست؛ قربانی یا نیروی تغییر
در بسیاری از جوامع، فقیرترین و کم قدرت ترین مردم، بیشترین بار نظامهای ناعادلانه را بر دوش می کشند. اما همین مردم، اگر به حقوق و قدرت اجتماعی خود آگاه شوند، میتوانند بزرگ ترین نیروی تغییر باشند.
نه با خشونت.
نه با انتقام.
نه با جنگ داخلی.
بلکه با گفتن یک «نه» آگاهانه به آنچه کرامت انسانی آنان را پایمال میکند:
«نه» به فساد، «نه» به تبعیض، «نه» به استثمار، «نه» به دروغ، «نه» به تحقیر انسان، و «نه» به هر قدرتی که انسان را وسیلهای برای ثروت و قدرت خود میخواهد.
جامعهای که میلیونها نفر در آن، آگاهانه و مسالمت آمیز، از پذیرش بیعدالتی خود داری کنند، دیگر جامعه ای آسان برای سلطه نیست.
استعمار جدید، چهره دیگری دارد
استعمار در جهان امروز الزاماً با پرچم یک کشور بر فراز یک سرزمین ظاهر نمیشود. گاهی در قالب قراردادهای نابرابر، گاهی در قالب وابستگی اقتصادی، گاهی با کنترل منابع طبیعی، و گاهی با ایجاد بازارهایی که یک کشور را برای همیشه مصرفکننده و کشور دیگری را تولیدکننده نگه میدارد. گاهی نیز با نفوذ فرهنگی و رسانهای، به انسان گفته میشود که چه بخرد، چه بخواهد و حتی چگونه درباره خودش فکر کند.
اما نباید هر رابطه اقتصادی یا سیاسی میان کشورها را استعمار نامید. جهان به همکاری نیاز دارد. مشکل از جایی آغاز میشود که همکاری جای خود را به سلطه بدهد، و نیاز جای خود را به وابستگی دائمی.
رابطه سالم میان ملتها باید بر پایه احترام متقابل، منافع مشترک و حق انتخاب باشد؛ نه بر پایه اینکه یکی فرمان بدهد و دیگری ناچار به اطاعت باشد.
جنگ، همیشه پیروز نیست
تاریخ جهان پر از جنگهایی است که با شعار آزادی آغاز شدند، اما خانهها را ویران کردند، کودکان را قربانی کردند و نسلها را گرفتار نفرت کردند.
اگر هدف انسان، زندگی عادی، امنیت، نان، آزادی، آموزش و کرامت است، چرا باید برای رسیدن به آن، همان جامعهای را که میخواهد نجات دهد، نابود کند؟
مبارزه با استعمار الزاماً به معنای جنگ با انسانها نیست.
میتوان با اندیشه جنگید، نه با انسان.
میتوان با جهل مبارزه کرد، نه با جان انسان.
میتوان با فساد مقابله کرد، نه با گلوله.
میتوان وابستگی را کاهش داد، بدون آنکه شهری ویران شود.
و میتوان در برابر ظلم ایستاد، بدون آنکه ظلمی تازه آفرید.
هدف آزادی، ساختن زندگی است؛ نه نابود کردن زندگی.
زنجیر را باید از هر دو طرف شناخت
استعمارگر ممکن است زنجیر را بسازد، اما اگر جامعهای باور کند که قادر به شکستن آن نیست، زنجیر محکمتر میشود. بنابراین بیداری مردم فقط اعتراض به قدرت بیرونی نیست؛ بازسازی اعتماد به خود نیز هست.
ملتها باید بیاموزند که منابع خود را بشناسند، اقتصاد خود را تقویت کنند، آموزش را جدی بگیرند، از تولید داخلی حمایت کنند، در برابر فساد سکوت نکنند و اجازه ندهند اختلافات قومی، مذهبی، زبانی و طبقاتی آنان را مقابل یکدیگر قرار دهد.
زیرا جامعهای که مردمش یکدیگر را دشمن بدانند، بهترین فرصت را به قدرتهای بیرونی میدهد. استعمارگر گاهی لازم نیست دیوار بسازد؛ کافی است مردم را وادار کند خودشان میان یکدیگر دیوار بکشند.
آزادی بدون آگاهی دوام نمیآورد
ممکن است یک ملت از یک قدرت خارجی رها شود، اما اگر ناآگاهی، فساد و استبداد داخلی باقی بماند، آزادی واقعی هنوز متولد نشده است.
استعمار خارجی میتواند سرزمین را کنترل کند؛ استبداد داخلی میتواند روح جامعه را.
بنابراین مبارزه برای آزادی باید همزمان مبارزهای برای کرامت انسان، عدالت، قانون، آموزش، آزادی اندیشه و مسئولیت اجتماعی باشد. اگر مردم فقط پرچم استعمارگر را پایین بیاورند اما اجازه دهند انسان دیگری همان زنجیر را به دست و پای آنان ببندد، تغییر واقعی اتفاق نیفتاده است. نام زنجیر عوض شده است؛ خود زنجیر باقی مانده است.
یک جهان بدون جنگ، رؤیا نیست
شاید بزرگترین اشتباه بشر این باشد که تصور کند اختلاف میان ملتها فقط با قدرت نظامی حل میشود. اما جهان میتواند راه دیگری را انتخاب کند.
ملتها میتوانند به جای مسابقه برای سلطه، برای آموزش رقابت کنند. به جای فروش سلاح، برای درمان بیماریها سرمایهگذاری کنند. به جای غارت منابع کشورهای ضعیفتر، قراردادهای عادلانه ببندند. به جای تحقیر ملتهای فقیر، به آنان فرصت رشد بدهند.
و مردم کشورهای ضعیف نیز میتوانند به جای انتظار برای یک ناجی خارجی، با آگاهی و همبستگی، سرنوشت خود را به دست بگیرند. آزادی واقعی زمانی آغاز میشود که انسان دیگر برای زندگی عادی خود مجبور نباشد قربانی جنگ باشد.
سخن آخر
قدرت استعمارگران بزرگ است؛ اما قدرت انسانهای آگاه بزرگتر است.
هیچ ملتی برای همیشه محکوم به فقر، وابستگی و تحقیر نیست.
اما آزادی نیز هدیهای نیست که قدرتی خارجی آن را در جعبهای زیبا برای ملتها بفرستد. آزادی باید شناخته شود، مطالبه شود و با آگاهی و مسئولیت حفظ شود.
قشر فرودست جامعه نباید خود را فقط قربانی تاریخ بداند. او میتواند صاحب تاریخ باشد.
نه با خشونت، نه با انتقام، و نه با جنگی که نسل دیگری را قربانی کند؛
بلکه با بیداری، با همبستگی، با دانش، با کار، با استقلال فکری، و با شجاعت گفتن این حقیقت ساده:
«ما انسانیم؛ حق داریم آزاد، امن و شایسته زندگی کنیم.»
شاید استعمارگر بتواند دیوار بسازد، اقتصاد را تحت فشار قرار دهد و حتی ترس ایجاد کند؛ اما اگر انسان به این باور برسد که حق انتخاب دارد، نخستین آجرهای دیوار فرو میریزد.
و روزی که میلیونها انسان، بدون نفرت و بدون سلاح، تصمیم بگیرند دیگر برده هیچ قدرتی نباشند، جهان با حقیقتی روبهرو خواهد شد که هیچ ارتشی نمیتواند آن را شکست دهد:
قدرت واقعی، در بیداری انسان است.
















