خبرنامه گویا: این مقاله برای رعایت معیارهای تحریریه درباره حجم مطالب کوتاه شده است؛ متن کامل آن را میتوانید از طریق این لینک بخوانید
***
اظهارات اخیر محمد مرندی، از چهرههای نزدیک به جمهوری اسلامی و حاضر در مذاکرات تهران و واشنگتن در اسلامآباد، شاید در نگاه نخست تنها یک موضعگیری سیاسی علیه آمریکا به نظر برسد؛ اما اگر آن را در چارچوب رفتار جمهوری اسلامی قرار دهیم، معنای بسیار عمیقتری پیدا میکند.
مرندی در یکی از برنامههای صداوسیما گفته است: «عاقلانهترین کاری که نظام انجام دهد، این است که در این چند هفته، فتیله را بالاتر بکشند تا فشارها بر آمریکا بیشتر شود.»
او همچنین گفته است: «در کل فشار به آمریکا و فشار به اقتصاد آمریکا هرچقدر افزایش پیدا بکند در این هفت، هشت هفته آینده، به نفع ماست و ترامپ آسیب میبیند.»
اهمیت این سخنان در آن است که یک چهره نزدیک به ساختار قدرت، منطق محاسباتی بخشی از حاکمیت را به زبان نسبتاً صریح بیان میکند: افزایش هزینه برای آمریکا، ایجاد فشار سیاسی بر دولت ترامپ و استفاده از فرصت باقیمانده تا انتخابات میاندورهای کنگره آمریکا برای خرید زمان.
اما پرسش اساسی این است که چرا جمهوری اسلامی به جای حل مناقشات، دائماً به دنبال خرید زمان است؟
پاسخ را باید در ماهیت سیاسی این نظام و مسئله بقای آن جستوجو کرد.
حکومتهای توتالیتر و ایدئولوژیک، پیش از هر چیز خود را مسئول حفظ ساختار قدرت میدانند. در چنین نظامهایی، مردم تا جایی اهمیت پیدا میکنند که در خدمت مشروعیت، امنیت و تداوم قدرت حکومت قرار گیرند. در نتیجه، منافع جامعه و حتی منافع ملی میتواند در مقاطع مختلف تحتالشعاع منافع نظام قرار بگیرد.
به همین دلیل، دیپلماسی برای چنین حکومتی الزاماً ابزار حل مسئله نیست؛ گاهی میتواند وسیلهای برای مدیریت بحران، کاهش فشار، کسب امتیاز، فرسایش طرف مقابل و خرید زمان باشد.
اگر حکومت در حوزه هستهای به محدودیتهای پایدار و قابل راستیآزمایی تن دهد، در حوزه موشکی محدودیتهای جدی بپذیرد، حمایت از گروههای نیابتی و مداخله منطقهای را کنار بگذارد و در حوزه حقوق بشر و آزادیهای سیاسی نیز تغییرات واقعی ایجاد کند، پرسش بزرگتری مطرح خواهد شد: چه چیزی از آن جمهوری اسلامی که بخش مهمی از هویت سیاسی خود را بر ایدئولوژی، امنیتیسازی و تقابل خارجی بنا کرده، باقی میماند؟
برای جمهوری اسلامی، مسئله فقط «توافق نکردن» نیست؛ مسئله این است که یک توافق واقعی ممکن است هزینهای برای نظام داشته باشد که از نگاه حاکمان، از هزینه ادامه تقابل بیشتر باشد.
منطق حاکمیت را میتوان چنین صورتبندی کرد: تسلیم کامل میتواند به تضعیف ساختار ایدئولوژیک و افزایش بحران داخلی منجر شود و در مقابل، تقابل میتواند هزینه اقتصادی و سیاسی سنگینی ایجاد کند، اما به حکومت امکان دهد ساختار قدرت را برای مدتی طولانیتر حفظ کند.
از این منظر، حکومت با یک معادله دشوار روبهروست: اگر در برابر فشار خارجی کاملاً عقبنشینی کند، بخش مهمی از گفتمان «مقاومت»، «دشمن خارجی» و «ایستادگی در برابر آمریکا و اسرائیل» فرو میریزد. اگر این گفتمان فرو بریزد، بخشی از پایههای مشروعیت ایدئولوژیک حکومت نیز آسیب میبیند.
بنابراین ممکن است گزینه دوم را ترجیح دهد؛ یعنی بداند که ادامه تقابل پرهزینه است، اما تصور کند که ادامه تقابل از فروپاشی سریعتر جلوگیری میکند.
در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی، بارها شاهد نوعی مدیریت بحران مرحلهای بودهایم؛ یعنی بحران امروز نه با حل ریشهای، بلکه با انتقال آن به فردا مدیریت شود.
به زبان ساده: از این ستون تا آن ستون فرج است.
اگر امروز امکان حل یک پرونده وجود ندارد، آن را به ماه آینده منتقل کن. اگر ماه آینده دشوار است، به سال آینده منتقل کن. اگر فشار اقتصادی افزایش پیدا کرد، با وعده اصلاحات اقتصادی، تغییر دولت یا تغییر سیاست خارجی زمان بخر. اگر فشار سیاسی افزایش یافت، میان اصلاحطلب و اصولگرا نقشهای متفاوتی تعریف کن. و اگر بحران امنیتی شد، نقش نهادهای نظامی و امنیتی را برجستهتر کن.
این جناحبندیها البته اختلافات واقعی نیز دارند، اما در تحلیل ساختار قدرت باید توجه داشت که تغییر دولت یا جناح لزوماً به معنای تغییر بنیادین در ماهیت نظام نیست.
در این معنا، تغییر چهره میتواند جایگزین تغییر ساختار شود.
مذاکره و تهدید لزوماً دو سیاست متناقض نیستند؛ بلکه میتوانند دو ابزار متفاوت در یک استراتژی واحد باشند: مذاکره برای خرید زمان و تهدید برای افزایش قدرت چانهزنی.
از سوی دیگر، نقش سپاه پاسداران را نمیتوان نادیده گرفت. سپاه طی دههها به یکی از مهمترین بازیگران امنیتی، سیاسی و اقتصادی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
از همین رو، هرگونه توافقی که توان موشکی، شبکههای منطقهای، ساختارهای امنیتی یا نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی را بهطور جدی محدود کند، صرفاً یک تصمیم دیپلماتیک نیست؛ بلکه میتواند مستقیماً با منافع و جایگاه بخشهایی از ساختار قدرت برخورد کند.
اما اظهارات اخیر محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی، این منطق تقابل را به شکل روشنتری نشان میدهد. رضایی از ایجاد یک «محدوده ممنوعه» در اطراف تنگه هرمز سخن گفته و از محدود کردن عبور کشتیها در این منطقه صحبت کرده است.
او همچنین در مواضع دیگری هشدار داده است که در صورت ادامه فشار اقتصادی، جمهوری اسلامی میتواند مسیرهای نفتی منطقه را تحت فشار قرار دهد و منافع اقتصادی آمریکا را هدف قرار دهد.
اگر سخنان مرندی و رضایی را در کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویر روشنتری به دست میآید. مرندی از بالا بردن «فتیله» برای افزایش فشار بر آمریکا و خرید زمان سخن میگوید و رضایی از ایجاد محدوده ممنوعه در خلیج فارس، محدود کردن عبور کشتیها و بازنگری در موضع عملیاتی جمهوری اسلامی سخن میگوید.
در ظاهر، این دو موضع متفاوتاند؛ اما در یک منطق مشترک قرار میگیرند: افزایش هزینه برای طرف مقابل، ایجاد فشار، تشدید بحران و استفاده از بحران بهعنوان اهرم چانهزنی و خرید زمان.
ساختاری که بخش مهمی از هویت و قدرت خود را بر تقابل با آمریکا، اسرائیل، حضور منطقهای، توان موشکی و گفتمان مقاومت بنا کرده است، اگر این ابزارها را یکباره کنار بگذارد، با یک خلأ استراتژیک مواجه خواهد شد.
به بیان دیگر، برای جمهوری اسلامی ممکن است «دشمن خارجی» فقط یک تهدید نباشد؛ بلکه در سطح سیاسی و امنیتی، کارکردی برای انسجام ساختار قدرت نیز داشته باشد.
هر اندازه بحران خارجی افزایش پیدا کند، امکان امنیتیسازی فضای داخلی نیز افزایش مییابد. هر اندازه خطر خارجی برجستهتر شود، حکومت آسانتر میتواند مخالفان داخلی را در چارچوب «تهدید امنیتی» تعریف کند. و هر اندازه جامعه در شرایط جنگی و بحرانی قرار گیرد، امکان اولویت دادن به امنیت حکومت بر آزادی و حقوق شهروندان افزایش مییابد.
در چنین شرایطی، تقابل خارجی و کنترل داخلی میتوانند به دو روی یک سیاست تبدیل شوند.
اما این بازی یک مشکل بزرگ دارد: جمهوری اسلامی تنها طرفی نیست که میتواند زمان بخرد.
آمریکا نیز میتواند زمان بخرد. اسرائیل نیز میتواند زمان بخرد. کشورهای منطقه نیز میتوانند خود را برای سناریوهای مختلف آماده کنند. و مهمتر از همه، جامعه ایران نیز در حال تغییر است.
بنابراین تصور اینکه زمان همیشه به نفع حکومت است، یک فرض خطرناک است.
گاهی زمان به نفع حکومت است؛ اما گاهی زمان، فرسایش حکومت را بیشتر میکند.
اقتصاد ضعیفتر میشود، اعتماد عمومی کاهش مییابد، سرمایه اجتماعی از بین میرود، مهاجرت افزایش پیدا میکند و شکاف میان جامعه و حاکمیت عمیقتر میشود.
در چنین شرایطی، خرید زمان ممکن است در کوتاهمدت مانع سقوط شود، اما در بلندمدت میتواند هزینه سقوط را افزایش دهد.
یکی از خطرناکترین ابعاد این استراتژی، انتقال تقابل از سطح دیپلماتیک به حوزه تجارت و کشتیرانی بینالمللی است.
هرگاه جمهوری اسلامی تهدید کند که مسیرهای دریایی، کشتیهای تجاری یا تنگه هرمز را تحت فشار قرار خواهد داد، دیگر مسئله فقط اختلاف جمهوری اسلامی و واشنگتن نیست. موضوع به اقتصاد جهانی، امنیت کشتیرانی، انرژی و کشورهای منطقه تبدیل میشود.
اما این استراتژی شمشیر دولبه است.
افزایش قیمت انرژی و اختلال در کشتیرانی فقط به آمریکا آسیب نمیزند؛ بلکه میتواند به اروپا، آسیا، کشورهای خلیج فارس و در نهایت خود اقتصاد ایران نیز ضربه بزند.
یکی از اشتباهات استراتژیک حکومتهای ایدئولوژیک این است که گاهی تهدید را با قدرت واقعی اشتباه میگیرند.
اما اگر تهدیدهای مداوم بدون دستاورد سیاسی پایدار تکرار شود، ممکن است اثر معکوس داشته باشد.
طرف مقابل به جای عقبنشینی، خود را برای تهدید بعدی آماده میکند و در نتیجه یک چرخه شکل میگیرد: تهدید، پاسخ، تهدید شدیدتر، پاسخ شدیدتر، افزایش هزینه و در نهایت بحران بزرگتر.
این دیگر دیپلماسی نیست؛ مدیریت بحران از طریق تشدید بحران است.
اما پرونده جمهوری اسلامی فقط پرونده هستهای نیست.
ایران یک جامعه بزرگ و متکثر است که حقوق، آزادیها و آینده آن را نمیتوان به یک توافق هستهای تقلیل داد.
هر توافقی که صرفاً به مسئله غنیسازی اورانیوم بپردازد، اما سرکوب داخلی، آزادی بیان، آزادی احزاب، حقوق زنان، حقوق اقوام و اقلیتها و حق اعتراض مسالمتآمیز را کاملاً نادیده بگیرد، نمیتواند پاسخگوی بحران عمیق میان جامعه ایران و ساختار قدرت باشد.
جمهوری اسلامی امروز با یک انتخاب تاریخی روبهروست.
راه نخست، پذیرش یک توافق جامع، کاهش تنش با جهان، محدود کردن برنامههای پرخطر، کاهش مداخلات منطقهای، حرکت به سوی اصلاحات واقعی داخلی و در نهایت واگذاری قدرت به مردم و پذیرش حاکمیت واقعی ملت ایران است. این مسیر میتواند ایران را از چرخه جنگ، تحریم و انزوا خارج کند و زمینه شکلگیری یک نظام سیاسی مبتنی بر اراده مردم، آزادی، حقوق شهروندی و پاسخگویی را فراهم سازد. اما همزمان، حکومت را مجبور به تغییرات عمیق سیاسی و ساختاری خواهد کرد.
راه دوم، ادامه تقابل، تهدید، فشار منطقهای، استفاده از اهرم انرژی و کشتیرانی، توسعه قدرت بازدارندگی، حمایت از نیروهای نیابتی و مذاکره برای خرید زمان است.
این مسیر ممکن است بقای حکومت را برای مدتی طولانیتر کند، اما هزینه آن برای ایران بسیار سنگین خواهد بود.
اما سؤال اساسی این است: اگر زمان خریداری شود، با آن چه چیزی قرار است ساخته شود؟
اگر در این مدت اقتصاد ایران ضعیفتر شود، اگر تحریمها شدیدتر شوند، اگر سرمایه اجتماعی حکومت کاهش یابد و اگر شکاف جامعه و حاکمیت عمیقتر شود، زمان خریداریشده چه ارزشی خواهد داشت؟
اما اگر زمان فقط برای ادامه همان سیاست قبلی مصرف شود، خرید زمان به تأخیر انداختن بحران تبدیل خواهد شد.
جمهوری اسلامی ممکن است بتواند امروز از یک بحران عبور کند و فردا نیز بحران دیگری را مدیریت کند، اما هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه میان بحرانها زندگی کند.
مهمترین مسئله در این میان، مردم ایران هستند.
اگر حکومت برای بقای خود تنش ایجاد میکند، فشار اقتصادی تولید میکند، مسیرهای تجاری را تهدید میکند، وارد تقابل منطقهای میشود و هزینه آن را جامعه میپردازد، باید پرسید: این سیاست دقیقاً به نفع چه کسی است؟
اگر فشار بر آمریکا افزایش یابد اما در مقابل، ارزش پول ملی ایران سقوط کند، تورم افزایش یابد، سرمایهگذاری از کشور خارج شود و زندگی میلیونها ایرانی دشوارتر شود، نمیتوان این وضعیت را پیروزی ملی نامید.
منافع ایران با منافع یک ساختار سیاسی یکی نیست.
ایران یک ملت و یک کشور تاریخی است؛ جمهوری اسلامی یک نظام سیاسی است.
این دو را نباید با یکدیگر اشتباه گرفت.
در نهایت، همان «فتیلهای» که قرار است برای افزایش فشار بر آمریکا بالا کشیده شود، ممکن است به جای دیگری برسد: به بشکه باروت بحران داخلی.
حکومت میتواند زمان بخرد؛ اما نمیتواند واقعیت را برای همیشه به تعویق بیندازد.
و میتواند از یک بحران به بحران دیگر عبور کند؛ اما «از این ستون تا آن ستون فرج است» زمانی به پایان میرسد که دیگر ستونی برای تکیه دادن باقی نمانده باشد.
مسئله امروز ایران این نیست که جمهوری اسلامی چگونه میتواند چند هفته یا چند ماه دیگر دوام بیاورد.
مسئله واقعی این است که چگونه میتوان ایران را از چرخه دائمی تقابل، جنگ، تحریم، سرکوب و خرید زمان خارج کرد و آینده کشور را از منطق بقای یک نظام سیاسی به منطق منافع ملت ایران، حاکمیت مردم، دیپلماسی واقعی و یک نظام سیاسی پاسخگو بازگرداند.
بنابراین، مسئله دیگر این نیست که جمهوری اسلامی چگونه میتواند چند ماه دیگر زمان بخرد؛ مسئله این است که جامعه جهانی چگونه میتواند برای دوران پس از جمهوری اسلامی آماده باشد.
جامعه جهانی باید از هماکنون وارد یک گفتمان واقعی، مستقیم و مسئولانه با اپوزیسیون دموکراسیخواه ایران شود و صدای مردم ایران را به رسمیت بشناسد. حمایت از مردم ایران به معنای دخالت در تعیین آینده سیاسی کشور نیست؛ بلکه به معنای حمایت از حق مردم برای تعیین سرنوشت خود، آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت ملی است.
جهان نباید منتظر لحظه سقوط جمهوری اسلامی بماند و سپس به دنبال شناخت نیروهای سیاسی، ساختارهای اجتماعی و راهکارهای انتقال قدرت باشد. این گفتوگو باید از امروز آغاز شود؛ گفتوگویی با نیروهای سیاسی، مدنی و دموکراسیخواهی که میتوانند در شکلگیری آینده ایران نقش داشته باشند.
در نهایت، مهمترین مسئله برای ایران، منطقه و جهان، ثبات است؛ اما ثبات واقعی تنها با سرکوب و حفظ یک ساختار سیاسی به هر قیمت به دست نمیآید. ثبات پایدار زمانی شکل میگیرد که مردم از حقوق خود برخوردار باشند، حکومت از مشروعیت واقعی برخوردار باشد و روابط ایران با جهان بر اساس منافع متقابل، احترام و همکاری تعریف شود.
از این منظر، حمایت از مردم ایران و گفتوگوی جدی با اپوزیسیون دموکراسیخواه، نه تنها یک مسئولیت اخلاقی، بلکه میتواند بخشی از یک سیاست واقعبینانه برای تأمین ثبات منطقهای و جهانی در دوران پس از جمهوری اسلامی باشد.
















