مطالب بیشتر در کانال تلگرام نویسنده
رژیمهای توتالیتر مانند رژیم اسلامی، شهروندان را به بوی لجن عادت میدهند!
یکی از خطرناکترین کارهایی که رژیمهای توتالیتر با جامعه میکنند این است که آدمها را به بوی لجن عادت میدهند؛ آنقدر که دیگر بوی لجن آزارشان نمیدهد و چهبسا از بوی خوش گریزان میشوند.
مولانا در دفتر چهارم مثنوی قصهای نقل میکند با عنوان «قصه آن دباغ که در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد» که حکایت دباغی که تمام عمر با بوهای متعفن دباغخانه سر و کار داشته و شامهاش به همان بوها خو گرفته است. روزی گذرش به بازار عطرفروشان میافتد و ناگهان از حال میرود و بیهوش بر زمین میافتد:
آن یکی افتاد بیهوش و خمید
چون که در بازار عطّاران رسید
همچو مردار اوفتاد او بیخبر
نیم روز اندر میان رهگذر
بوی عطر به مشامش میرسد و همان چیزی که برای دیگران خوشایند است، او را از پا میاندازد:
بوی عطرش زد ز عطاران راد
تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
مردم دورش جمع میشوند. گلاب میآورند، عود میسوزانند و هرچه بیشتر بوی خوش به مشامش میرسانند، حالش بدتر میشود؛ تا برادرش میرسد؛ کسی که میداند مشکل او بیماری نیست، عادت است. میداند این آدم سالها با چه بویی زیسته و شامهاش به چه چیزی خو گرفته است:
یک برادر داشت آن دباغ زفت
گُربُز و دانا؛ بیامد زود تفت
برادرش سرگین (مدفوع) سگ با خود میآورد و همان بوی متعفن را نزدیک بینی او میگیرد و مرد به هوش میآید.
مولانا میگوید داروی او تنها همین سرگین سگ است:
هم از آن سرگین سگ داروی اوست
که بدان او را همی معتاد و خوست
مسئله فقط این نیست که انسان به زشتی عادت میکند؛ مسئله هولناکتر این است که پس از مدتی، همان زشتی برای او تبدیل به وضعیت طبیعی میشود و آنچه سالم و پاک است، ممکن است آزارش دهد.
رژیمهای توتالیتر نیز با جامعه چیزی شبیه همین میکنند. آنها فقط سرکوب نمیکنند؛ معیارهای اخلاقی جامعه را بهتدریج جابهجا میکنند. کاری میکنند که آنچه زمانی مایه شرمساری بود، کمکم عادی شود و آنچه باید مایه احترام باشد، عجیب و حتی غیرعقلانی به نظر برسد.
نمونهاش را هر روز در برخورد ما با سلبریتیها، روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و چهرههای شناختهشدهای میبینیم که به شکلی با رژیم همکاری میکنند یا برای حفظ موقعیت خود در برابر آن سر فرود میآورند.
کافی است درباره یکی از آنها بپرسید چرا با دستگاه حکومتی همکاری کرده، چرا در برنامهای حکومتی حاضر شده، چرا برای گرفتن مجوز از خط قرمزهای رژیم عبور نکرده یا چرا در برابر یک جنایت آشکار سکوت کرده است. بلافاصله انبوه توجیهها از راه میرسد:
«مجبور است. اگر این کار را نکند اجازه فعالیت ندارد. زندگی دارد. نانش از این راه است. اگر حرف بزند مجوزش را میگیرند. نمیشود از همه انتظار قهرمانی داشت» و توجیهاتی از این دست.
بله! درست است؛ از همه نمیتوان انتظار قهرمانی داشت. اما از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که باید تسلیمشدن را نیز تطهیر کرد.
میان «قهرمان نبودن» و «همکاری با دستگاه سرکوب» فاصلهای جدی وجود دارد. کسی ممکن است توان ایستادگی نداشته باشد؛ اما جامعه وظیفه ندارد ضعف او را به فضیلت تبدیل کند.
مسئله دقیقاً همینجاست.
موفقیت بزرگ یک حکومت توتالیتر فقط در این نیست که اشخاصی را وادار به سکوت میکند؛ پیروزی بزرگترش زمانی است که ما نیز برای سکوت و یا همکاری این افراد استدلال میتراشیم و بهراحتی نهتنها تبرئهشان میکنیم، بلکه از آنها قهرمانان اخلاقیای میسازیم که در حال خدمت به جامعه هستند.
یعنی رژیم نهفقط رفتار فرد، بلکه معیار قضاوت ما را هم تغییر داده است.
جامعه کمکم شبیه همان دباغ مولانا میشود؛ آنقدر با بوی تعفن زندگی کرده که دیگر متوجه آن نمیشود. بدتر از آن، وقتی کسی حاضر نیست به آن بو عادت کند، رفتارش عجیب به نظر میرسد.
کسی که برای حفظ مجوز نشریه، کنسرت، فیلم، موقعیت دانشگاهی، موقعیت شغلی یا امکانات زندگی با رژیم کنار میآید، برایمان انسانی «واقعبین» و قابلدرک میشود؛ اما کسی که نمیپذیرد و تن نمیدهد یا مهاجرت میکند، حرفهاش را از دست میدهد یا سالها هزینه میدهد، به حاشیه ذهنمان رانده میشود.
میگوییم: «خب، او انتخاب کرده مقاومت کند.»
اما درباره کسی که کوتاه آمده میگوییم: «چه کار دیگری میتوانست بکند؟»
این دقیقاً همان جابهجایی معیارهاست؛ همان لحظهای که بوی لجن برایمان طبیعی شده و بوی عطر آزارمان میدهد.
قاعده باید درست برعکس باشد: مقاومت در برابر یک حکومت سرکوبگر باید احترامبرانگیز باشد و همکاری با آن نیازمند توضیح؛ نه اینکه مقاومت را امری بدیهی بدانیم و برای همکاری هزار عذر و توجیه پیدا کنیم.
نباید از همه انتظار داشت زندگیشان را نابود کنند یا قهرمان شوند و یا طعم تلخ محرومیتها را بچشند، اما دستکم میتوان انتظار داشت که جامعه نام هر رفتار را درست بگذارد.
تسلیم، تسلیم است؛ حتی اگر دلایل انسانی و قابلفهمی داشته باشد.
همکاری، همکاری است؛ حتی اگر برای حفظ شغل و مجوز باشد.
سکوت در برابر جنایت، سکوت است؛ حتی اگر از ترس هزینه باشد.
فهمیدن علت یک رفتار، به معنای تطهیر آن رفتار نیست. رژیمهای توتالیتر فقط زندان و شکنجه و سانسور تولید نمیکنند. آنها عادت تولید میکنند. کاری میکنند که جامعه به وضع غیرطبیعی خو بگیرد؛ به تحقیر، دروغ، سکوت، سازش و همکاری.
و وقتی این عادت جا افتاد، دیگر لازم نیست برای هر رفتار نادرستی زور به کار ببرند. جامعه خودش شروع میکند به توجیهکردن آن.
هم از آن سرگین سگ داروی اوست
که بدان او را همی معتاد و خوست
تراژدی جامعه گرفتار توتالیتاریسم نیز همین است: ممکن است آنقدر به بوی تعفن خو کنیم که دیگر تعفن را احساس نکنیم؛ و حتی بدتر، ممکن است روزی از بوی خوش حالمان بد شود.
آن وقت رژیم فقط بر خیابان و رسانه و سیاست مسلط نشده است؛ بر شامه اخلاقی ما هم مسلط شده است.
اما در دل همین تصویر تلخ، یک خبر خوش هم هست: نسلی در ایران برآمده که بسیاری از رشتههایی را که رژیم توتالیتر اسلامی طی دههها بافته بود، پنبه کرده و بخش بزرگی از نقشههایش را نقش بر آب ساخته است.
رژیم میخواست نسلی بسازد که به دروغ عادت کند، در برابر تحقیر سر خم کند، برای اندکی امنیت و امکان زندگی با قدرت کنار بیاید و همکاری با دستگاه سرکوب را «واقعبینی» بنامد.
همین، یکی از بزرگترین شکستهای رژیم اسلامی است.
مطالب بیشتر در کانال تلگرام بهزاد مهرانی

شرم بر من و نکردههایم، هوشنگ رشدیه















