دربارهی ماشین عادیسازی بعد از کشتار دیماه و کسانی که به جای تفنگ، دوربین به دست گرفتهاند.
هنوز خاکِ گورهای تازه خشک نشده است. هنوز مادرانی هستند که هر شب لباس بچهشان را بو میکنند و خانوادههایی که حتی اجازهی یک مراسم سادهی سوگواری را ندارند. اما کافی است گوشی را باز کنی تا تصویر دیگری ببینی: کافهای در بالای شهر، فنجان قهوهای با طرح قلب، کلاس یوگا در سواحل دریای مازندران، تور آشتی با طبیعت در کویر لوت، جوانهایی که میخندند، ماشینی که قیمتش با عمر یک کارگر برابری میکند و زیرنویسی که میگوید «ایران هنوز زنده است».
این تصویر تصادفی نیست. این بخشی از یک پروژه است.
سرکوب دو مرحله دارد
هر حکومتی که مردمش را میکشد، بعد از خاموش شدن صدای گلولهها به چیز دیگری نیاز دارد: عادی سازی. سرکوب دوران شبکه های اجتماعی گویا دو مرحله دارد. مرحلهی اول کشتن است و مرحلهی دوم وانمود کردن به اینکه اتفاقی نیفتاده. مرحلهی اول را با تفنگ پیش میبرند و مرحلهی دوم را با دوربین.
اینفلوئنسری که بعد از کشتار دیماه به رستورانهای گرانقیمت میرود و از «زندگی که جریان دارد» پست میسازد، دو پیام همزمان مخابره میکند. به مردم داخل میگوید: «فقط تو هستی که هنوز عزاداری؛ بقیه کنار آمدهاند، تو هم کنار بیا.» و به دنیای بیرون میگوید: «ایران آرام است؛ آنچه شنیدهاید اغراق رسانههاست.» به این ترتیب، خشم جمعی به یک درد شخصی تقلیل پیدا میکند و سوگ یک ملت اغراقآمیز جلوه داده میشود.
کوروش روی صحنهی قاتلان فرهنگش
اما طعنهآمیزترین بخش این نمایش جای دیگری است. حکومتی که بیش از چهار دهه با نوروز و چهارشنبهسوری و فردوسی و کوروش سر ستیز داشت، حکومتی که در سالهای نخستش صدای تخریب تخت جمشید از درونش بلند شد، امروز با بودجههای کلان تئاتر و نمایش با مضامین ایران پیش از اسلام به صحنه میبرد. پهلوانان و شاهان باستانی بر صحنههایی ظاهر میشوند که تا دیروز حتی تصورش ممکن نبود.
همین مضامین روزی جرم بود. بهرام بیضایی، مردی که عمرش را پای اسطوره و تاریخ این سرزمین گذاشت، سالها با ممنوعیت و سانسور جنگید و آثارش در کشوی ممیزی خاک خورد، تا آنکه سرانجام ناچار شد ایران را ترک کند. حالا بازیگران و برنامهسازان حکومتی همان مضامین را، بیهیچ هزینهای، در اختیار گرفتهاند. این نه آشتی با تاریخ ایران، بلکه مصادرهی آن است: حکومتی که مشروعیت دینیاش در خیابانها فرو ریخته، حالا میخواهد هویت ملی را قرض بگیرد تا شکاف میان خود و مردم را بپوشاند.
زیرزمینی، اما با چراغ سبز
پدیدهی تازهتر، فیلمهایی است که با برچسب «زیرزمینی» ساخته و پخش میشوند و زنان در آنها بیحجاب ظاهر میشوند. در نگاه اول شاید این نشانهی ترکی در دیوار سانسور به نظر برسد. اما کافی است همان بازیگران را چند ماه بعد روی فرش قرمز جشنوارههای رسمی ببینی، با کلاهی یا لچکی که به زحمت روی سرشان بند شده، تا تناقض آشکار شود.
پرسش ساده است: در حکومتی که به خاطر چند تار موی بیرونافتاده دختران را بازداشت کرده و در خیابان کشته، چطور ممکن است کسی بیحجاب جلوی دوربین برود و فردا بیهیچ دردسری به جشنوارهی رسمی دعوت شود؟ فیلمسازان مستقلی که واقعاً چنین خطری کردند، ممنوعالکار شدند، به زندان رفتند یا ناچار به گریز از کشور شدند. آنچه این دو گروه را از هم جدا میکند جسارت نیست؛ چراغ سبزی است که یکی دارد و دیگری ندارد.
همین دوگانگی خودش پیام است. به مخاطب جوان میگوید «ببین، فضا باز شده، آزادی همینجاست»، و به ساختار قدرت اطمینان میدهد که مرزها هنوز سر جایشان است و هر کس پایش به جشنواره برسد، در نهایت سر به قاعده بازی میسپارد. آزادیای که با اجازه داده شود و با اجازه پس گرفته شود، آزادی نیست؛ دریچهی اطمینانی است برای خالی کردن فشار. همان کاری که با اینفلوئنسرها و تئاتر ایران باستان میشود، اینجا با تن زنانی انجام میشود که همجنسانشان برای همین آزادی در خیابان کشته شدند.
چرا این کار را میکنند؟
انگیزهها یکسان نیست. بعضی دانسته و آگاهانه وارد این بازی شدهاند و رانت، مجوز و دیدهشدن را در ادامه این همراهی میبینند. بعضی زیر فشار اقتصادی کمرشکن، در کشوری که معیشت در آن فروپاشیده، به پیشنهادهایی تن دادهاند که شاید در شرایطی دیگر نمیپذیرفتند. بعضی دیگر نیز ممکن است زیر فشارها و محدودیتهایی قرار گرفته باشند که آنان را به پذیرفتن نقشی ناخواسته واداشته است.
این تفاوتها واقعیاند و میتوان آنها را فهمید. اما پرسش اصلی این نیست که چرا کسی به این راه رفت؛ پرسش این است که نتیجهی کارش چه بود. وقتی خون ریخته شده، اخلاق با نیتها داوری نمیکند، با پیامدها داوری میکند.
همدستی، شکل دیگری از خشونت است
سرکوبی که هزینهی روایی نداشته باشد، تکرار میشود. کشتاری که بیدرنگ با تصویر شادی و رفاه پوشانده شود، به حکومت این پیام را میدهد که میتواند باز هم بکشد و باز هم از زیرش در برود. تاریخ این را بارها نشان داده: هیچ دستگاه سرکوبی فقط با سرباز پابرجا نمانده؛ همیشه فیلمسازان، هنرمندان و چهرههایی بودهاند که به آن چهرهای انسانی و دلپذیر بخشیدهاند.
از این منظر، کسی که بعد از دیماه دوربینش را به سوی شادی ساختگی چرخاند، کسی که بر صحنهی حکومتی نقش پهلوان ایرانی را بازی کرد و کسی که در فیلمی «زیرزمینی» آزادیِ نمایشی فروخت و بعد با لچک به جشنواره رفت، با کسی که تفنگ به دست گرفت و جوانان این سرزمین را کشت، فاصلهی چندانی ندارد. یکی جسم را کشت و دیگری یاد را. یکی خون ریخت و دیگری خون را از صفحه پاک کرد. و دست هر دو به همان خون آلوده است.
دانسته یا از سر اجبار، به خاطر روابط یا به خاطر پرونده، در نهایت فرقی نمیکند. دیماه خطی کشید میان پیش و پس. تا پیش از آن شاید میشد در منطقهی خاکستری ایستاد. اما پس از آن، هر کس که آگاهانه به ماشین عادیسازی پیوست، راه خود را انتخاب کرد.
آنها بعد از دیماه راه اهریمن را برگزیدند. و مردمی که عزیزانشان را به خاک سپردهاند، این انتخاب را از یاد نخواهند برد.
















