Sunday, Oct 11, 2026

صفحه نخست » اگر این رژیم بماند...

daha.jpgنیم‌قرن فرصت‌سوزی؛ خسارت‌هایی که حتی با رفتن این حکومت هم جبران نمی‌شوند

امیر دها

کارنامه جمهوری اسلامی را پیش از هر چیز باید با خون نوشت: با جوخه های اعدام که هرگز خاموش نماندند، با زندان‌هایی که از جوانان این سرزمین پر شدند، با انبوه جاویدنامانی که در خیابان‌ها جان باختند، و با آزادی‌هایی که نیم‌قرن زیر پا لگدمال شد. این سنگین‌ترین سند محکومیت این رژیم است و هیچ سند دیگری از وزن آن نمی‌کاهد. اما سند دیگری هم هست، که حتی آنان که چشم بر این خون‌ها بسته‌اند، نمی‌توانند انکارش کنند: نقشه ایران را بگشاییم و بپرسیم سرزمینی با این موقعیت، این منابع، این تاریخ و این مردم، امروز باید کجا می‌ایستاد و کجا ایستاده است؟

ایران بر یکی از بزرگ‌ترین ذخایر نفت و گاز جهان نشسته، در چهارراه شرق و غرب جای دارد و ظرفیتی برای گردشگری دارد که کمتر کشوری از آن برخوردار است. و از همه مهم‌تر، مردمانی دارد که هر جای جهان فرصت یافته‌اند، درخشیده‌اند.

با این همه، پس از نزدیک به نیم‌قرن حکومت جمهوری اسلامی، با تناقضی تلخ روبه‌روییم. کشوری نشسته بر دریایی از نفت و گاز، زمستان‌ها با کمبود انرژی دست‌وپنجه نرم می‌کند. کشوری که می‌توانست شاهراه تجارت آسیا و اروپا باشد، نظاره‌گر راه‌های ترانزیتی تازه‌ای است که بیرون از مرزهایش کشیده می‌شوند. سرزمینی که می‌توانست میزبان میلیون‌ها گردشگر باشد، این بازار را به همسایگانش واگذار کرده است. و ملتی که می‌توانست آینده‌اش را در خانه خود بسازد، فرزندانش را در فرودگاه‌ها بدرقه می‌کند.

فاجعه اما تنها در فرصت‌های ازدست‌رفته نیست. هولناک‌تر آن است که بخشی از این زخم‌ها حتی با تغییر حکومت هم به‌آسانی التیام نمی‌یابند. نفتی که از زمین بیرون کشیده شد، به زمین بازنمی‌گردد. سرمایه‌ای که رفت، لزوماً برنمی‌گردد. و نسلی که بهترین سال‌های عمرش را باخت، آن سال‌ها را هرگز پس نخواهد گرفت.

آنان که امروز نگرانی از «انهدام زیرساخت‌ها» را سپر دفاع از بقای جمهوری اسلامی کرده‌اند، اما از انهدامی که این حکومت نزدیک به نیم‌قرن است در آن نقش داشته، سخنی نمی‌گویند: ویرانی تدریجی یک کشور؛ بی‌صدا و بی‌انفجار، اما بی‌وقفه.

نفت و گاز؛ ثروتی زیر پای ما، در خدمت اقتصاد همسایگان

این ویرانی را پیش از همه باید در حوزهٔ ذخایر زیر زمینی دید؛ در میدان‌هایی که ایران با همسایگانش در آن‌ها شریک است.

براساس گزارش مرکز «داده‌های باز ایران» در ژانویه ۲۰۲۶، در ۲۸ میدان مشترک بررسی‌شده، برداشت روزانه نفت ایران حدود ۵۸۳ هزار بشکه و برداشت همسایگان حدود دو میلیون و ۱۶۰ هزار بشکه گزارش شده است؛ نزدیک به ۳٫۷ برابر ایران.

در منطقه نفتی مشترک ایران و عربستان ، تولید ایران در میدان فروزان حدود ۳۵ هزار بشکه در روز است، در حالی که عربستان میدان متناظر آن، مرجان، را برای توسعه ظرفیتی حدود ۸۰۰ هزار بشکه برنامه ریزی کرده؛ رقمی که اگرچه هنوز محقق‌ نشده، اما تفاوت گویاست.

در میدان گازی آرش، که کویت و عربستان آن را «الدره» می‌نامند، اختلافات حل‌نشده مرزی همچنان راه توافقی به سود ایران را بسته است، و دو همسایه دیگر توسعه مشترک خود را بدون ایران پیش می‌برند.

و اما گویاترین نمونه، پارس جنوبی است. قطر سال‌ها زودتر بهره‌برداری از بخش خود را آغاز کرد و با جذب سرمایه و فناوری جهانی، به یکی از قدرت‌های اصلی صادرات گاز مایع جهان بدل شد. ایران اما پس از نزدیک به سه دهه، هنوز به صادرکننده تجاری گاز طبیعی مایع (LNG) تبدیل نشده است. در یک سوی این مخزن، گاز ابزار قدرت و نفوذ جهانی است؛ در سوی ایران، مخزنی که خطر افت فشار تهدیدش می‌کند؛ خطری که با شعار برطرف نمی‌شود و سرمایه و فناوری‌ای می‌طلبد که سیاست‌های حکومت، راه دستیابی به آن را بسته است.

قدرت انرژی‌ای که از گرم‌کردن خانه‌های خود ناتوان است

ایران دومین دارنده ذخایر اثبات‌شده گاز طبیعی جهان است و می‌توانست یکی از ستون‌های امنیت انرژی جهان باشد. اما در حالی که قطر با گاز مایع و جمهوری آذربایجان با خطوط لوله به بازارهای جهانی راه یافته‌اند، طرح‌های صادرات گاز ایران به اروپا دهه‌ها روی کاغذ مانده‌اند. چنین جایگاهی سرمایه‌گذاری عظیم، قراردادهای بلندمدت و ثبات سیاسی می‌طلبید؛ و فراهم‌کردن همین شرایط، کار حکمرانی است.

تناقض دردناک اینجاست که ایران نه‌تنها به بازار جهانی نرسیده، که از تأمین پایدار برق و گاز مردم خود نیز درمانده است. کارخانه‌ها سهمیه انرژی می‌گیرند، تولید زمین‌گیر می‌شود و شهروندان بهای فرسودگی زیرساخت‌ها، هدررفت انرژی و ضعف مدیریت را می‌پردازند.

شاهراهی که جهان آن را دور زده است

اگر ثروت زیرزمینی ایران چنین به هدر رفته، امکانات روی زمینش هم وضع بهتری ندارد.

ایران بر یکی از مهم‌ترین گره‌های اتصال آسیا، اروپا و خاورمیانه نشسته و می‌توانست قطب ترانزیت منطقه باشد. اما جغرافیا به‌تنهایی ثروت نمی‌آفریند؛ به امنیت، روابط بین‌المللی قابل‌پیش‌بینی، زیرساخت مدرن و اعتماد تجاری نیاز دارد. و آنجا که این‌ها نباشد، جهان راه دیگری می‌جوید.

امروز عراق و ترکیه «جاده توسعه» را دنبال می‌کنند، پاکستان با مشارکت چین بندر گوادر را گسترش داده و آسیای میانه، جمهوری آذربایجان و شرکای اروپایی‌شان در «کریدور میانی» از مسیر خزر سرمایه‌گذاری می‌کنند. ایران هنوز در کریدور شمال ـ جنوب حضوری دارد، اما وقتی مسیرهای تازه ساخته و قراردادها امضا شدند، بازگرداندن جریان تجارت بسیار دشوار خواهد بود. جهان برای دور زدن ایران منتظر اجازه جمهوری اسلامی نمانده است.

آسمانی که دیگر مرکز پروازهای منطقه نیست

همین داستان در آسمان ایران نیز تکرار شده است. روزگاری «هما» از شرکت‌های معتبر منطقه ‌‌و‌جهان بود؛ امروز هوانوردی ایران با ناوگانی فرسوده و کمبود هواپیما و قطعه دست‌وپنجه نرم می‌کند. در همین سال‌ها، دبی، دوحه و استانبول با سرمایه‌گذاری و برنامه‌ریزی بلندمدت به قطب‌های بزرگ پروازهای جهانی بدل شدند.

و هر بار که تنش‌های نظامی آسمان ایران را ناامن می‌کند، فقط درآمد پروازهای عبوری از دست نمی‌رود؛ اعتبار کشور به‌عنوان مسیری پایدار ترک برمی‌دارد، و اعتبار را به‌آسانی نمی‌توان بازساخت.

گردشگری؛ ثروتی که برخلاف نفت تمام نمی‌شود

نفت روزی تمام می‌شود و جاده و آسمان را رقیبان هم می‌توانند بسازند؛ اما ثروتی هست که هیچ همسایه‌ای نمی‌تواند از ایران بگیرد، مگر آنکه خود ایران آن را رها کند.

از تخت جمشید و پاسارگاد تا اصفهان و یزد و شیراز و تبریز، از جنگل‌های هیرکانی و کرانه‌های خزر تا سواحل خلیج فارس، از کویرهای مرکزی تا قله‌های البرز و زاگرس، ایران گنجینه‌ای کم‌نظیر است. اما سیاست‌های ایدئولوژیک، محدودیت‌های اجتماعی و نااطمینانی امنیتی، این گنجینه را عملاً بمیزان زیادی بلااستفاده گذاشته‌اند.

ترکیه در سال ۲۰۲۴ حدود ۶۰٫۶ میلیون گردشگر بین‌المللی و ۵۶٫۳ میلیارد دلار درآمد گردشگری داشت؛ درآمدی که به هزاران رستوران، مغازه، راهنمای تور و صنعتگر دستی می‌رسد. اگر ایران تنها بخشی از این بازار را داشت، چند جوان به جای چمدان بستن، در زادگاه خود کار می‌کردند؟ و در همان حال، سرمایه‌های ایرانی راهی بازار املاک همسایگان شده‌اند؛ و با آن‌ها، شغل‌های فردای ایران.

زخمی عمیق‌تر از همه؛ فرسایش سرمایه انسانی

اما همه این‌ها در برابر ثروتی که اکنون از دست می‌رود، رنگ می‌بازند. عمیق‌ترین زخم ایران جایی است که در هیچ جدول اقتصادی ثبت نمی‌شود: فرسایش سرمایه انسانی.

کشوری که جوانان تحصیل‌کرده‌اش آینده را در مهاجرت می‌جویند، پزشکان و پرستارانش به رفتن فکر می‌کنند و کارآفرینانش سرمایه خود را به جای دیگر می‌برند، تنها نیروی کار از دست نمی‌دهد؛ توان ساختن آینده‌اش را از دست می‌دهد.

نفت را می‌توان استخراج کرد، کارخانه را ساخت و جاده و بندر را از نو بنا کرد. اما بازسازی اعتماد عمومی، بازگرداندن متخصصان مهاجر و زنده‌کردن امید اجتماعی، به‌مراتب دشوارتر است. و نسلی که جوانی‌اش را در تورم، ناامنی و تنگنا گذرانده، حتی اگر فردا همه‌چیز تغییر کند، آن سال‌ها را دوباره زندگی نخواهد کرد.

اگر این رژیم بماند، از ایران چه باقی می‌ماند؟

فرسایش منابع آب، فرونشست زمین، تخریب محیط زیست و بحران صندوق‌های بازنشستگی، با رفتن یک دولت یک‌شبه برطرف نمی‌شوند. سفره آبی که تخلیه شده، زمینی که فرونشسته و نسلی که در سرزمینی دیگر زندگی تازه‌ای ساخته، با هیچ فرمانی به حال نخست بازنمی‌گردند. پس پرسش دیگر فقط آزادی یا نوع حکومت نیست؛ زیست‌پذیری خود ایران است.

نزدیک به نیم‌قرن تجربه نشان داده است که در تصمیم‌های کلان جمهوری اسلامی، اولویت‌های ایدئولوژیک و امنیتی بر توسعه، رفاه عمومی و روابط عادی با جهان چیره شده‌اند.

و این همه را نباید به حساب شش ماه یا یک سال اخیر گذاشت. این خسارت‌ها درست در همان سال‌هایی انباشته شد که حکومت خود را «قدرت اول منطقه» می‌نامید، از تعیین سیاست در «چهار پایتخت» به خود می‌بالید و نیروهای نیابتی‌اش از لبنان تا یمن رجز می‌خواندند و تهدید می‌کردند . ثروت ملی ایران در اوج همان لاف‌زنی‌ها به باد رفت. و اکنون که هزینه آن سیاست‌ها بیش از هر زمان آشکار شده، بقای چنین حکومتی را دیگر نمی‌توان تنها ادامه یک بحران دانست؛ می‌تواند به معنای زوال تدریجی یک کشور باشد. و از همین رو باید به‌جد هراسید.

همه مشکلات ایران را نمی‌توان به یک عامل فروکاست؛ جنگ و نوسان بازارهای جهانی نیز اثر گذاشته‌اند، و حکومت پیوسته پشت تحریم‌ها سنگر می‌گیرد. اما تحریم بلایی آسمانی نیست؛ بخش بزرگی از آن پیامد سیاست‌هایی است که جمهوری اسلامی آگاهانه برگزیده و دهه‌ها بر آن‌ها پای فشرده است. حکومتی که خود انزوای کشور را رقم زده، نمی‌تواند ناکامی‌هایش را پشت تحریم پنهان کند.

مسئله این نیست که هر بشکه نفت عربستان یا هر گردشگر ترکیه حق ایران بوده است؛ مسئله این است که ایران، با مزیت‌هایی کم‌نظیر، سهمی درخور ظرفیت خود نیافته، و این فاصله هر روز بیشتر می‌شود.

تغییر این حکومت، نخستین شرط نجات ایران است، اما آخرین گام آن نیست. بازسازی ایران به حاکمیت قانون، نهادهای پاسخگو، مدیریت شایسته، سرمایه‌گذاری، روابط متعارف با جهان و سال‌ها کار طاقت‌فرسا نیاز دارد. و هر روز که سیاست‌های کنونی ادامه می‌یابند، بهای آن بازسازی سنگین‌تر می‌شود.

امروز دیگر کافی نیست بپرسیم جمهوری اسلامی با ایران چه کرده است. باید پرسید: اگر این مسیر ادامه یابد، برای فرزندان ما چه خواهد ماند؟ چند میدان دیگر فرصت توسعه را از دست خواهند داد؟ چند مسیر تجاری دیگر ایران را دور خواهند زد؟ چند هزار متخصص دیگر خواهند رفت؟ چند سفره آب دیگر خشک خواهد شد؟ و ایران در معادلات منطقه چه جایگاهی خواهد داشت؟

ایران هنوز سرزمینی است با ثروت طبیعی، استعداد انسانی و ظرفیتی عظیم برای برخاستن. اما این ظرفیت‌ها بی‌پایان نیستند و زمان نیز بی‌پایان نیست.

شاید سنگین‌ترین پرسشی که تاریخ و نسل‌های آینده از ما خواهند پرسید، این نباشد که چرا ایران روزگاری گرفتار چنین حکومتی شد؛ بلکه این باشد:

وقتی دیدید کشورتان، هر روز بیشتر و بیشتر، آینده‌اش را می‌بازد، برای نجاتش چه کردید؟



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy