
بسيار خشنودم که آقای مهاجرانی باب گفت و گوی علمی فی مابين را گشوده نهاده اند. اميدوارم که ادامه بحث دست کم به روشن شدن ديدگاه طرفين و خصوصاً محل نزاع بينجامد و از طريق نقد، تقرب به حقيقت صورت گيرد. بخش اول پاسخ به دومين نقد آقای مهاجرانی، معطوف به برخی نکات متدولوژيک است. تا آنجا که من می فهمم، متدولوژی بکار گرفته شده توسط آقای مهاجرانی ، متدولوژيی منطقی-علمی نيست و بسيار مشکل آفرين است. ابتدا بايد متدولوژی ايشان مورد ارزيابی قرار گيرد.
۱- آقای مهاجرانی می نويسند:"همه حرفم اين است که اين نوآوری فکری نيست و افتخاری هم ندارد که سخن کهنه ديگران را در جامه ای نسبتا نو عرضه کنيم".
۱-۱- در هيچ يک از مقالات قرآن محمدی ، ادعای نوآوری وجود ندارد تا کسی بخواهد آن مدعا را ابطال کند. مقالات قرآن محمدی چيزی جز "به صدای بلند فکر کردن" نويسنده نبايد تلقی شوند. اما جای اين پرسش وجود دارد: چه ميزان نوآوری در انديشه ی دينی – کلامی- فلسفی جامعه ی ما صورت می گيرد؟ ابداعات فکری انديشه گران اصلی ما کدامست؟ (جز معدود افرادی چون سروش و ملکيان و شبستری)آيا در حوزه فلسفه دين ، کلام و هرمنيوتيک نظريه ی بی سابقه ای به وسيله ی يکی از مسلمين در دوران جديد ارائه شده است؟ آيا درخواست سخن نو، که در عالم هيچ پيشينه ای نداشته باشد، از نويسنده ی قرآن محمدی معقول است؟ مگر همه ی آنچه "جامعه ی دينداران" ما عرضه می دارند، تماماً تکرار سخنان پيشينيان نيست؟ متدولوژی آقای مهاجرانی را درباره ی خودشان بکار می بريم تا عواقب ناخواسته ی آن روشن شود:
مقدمه: هيچ يک از مدعياتی که تاکنون آقای مهاجرانی در تمام نوشته های شان مطرح کرده اند، ابداع فکری و نوآوری نيست، بلکه تمام آنها پيش از اين در يک نقطه از اين عالم خاکی به وسيله ی شخص ديگری مطرح شده است.
نتيجه: بيان آن سخنان از سوی آقای مهاجرانی افتخاری ندارد.
۲-۱- آقای مهاجرانی تمام کوشش خود را مصروف اين کرده اند تا نشان دهند مدعيات قرآن محمدی، مدعياتی است که "دست کم ۱۵۰ سال پيش مطرح شده است". پيش فرض نامدلل ايشان اين است: اگر اثبات شود مدعايی متعلق به گذشته(به تعبير ايشان کهنه) است ، به صرف مسبوق به سابقه بودن، آن مدعا ابطال خواهد شد.
برای اينکه آقای مهاجرانی دريابند که اين نوع نقد مدعا، نقدی غير منطقی و نادرست است، چاره ای جز اين وجود ندارد که متدولوژی مقبول ايشان را درباره ی مدعيات خودشان بکار گيريم تا نتايج نامقبول آن عيان گردد:
مقدمه: آقای مهاجرانی سخن کهنه ی سنت گرايان و بنيادگرايان را که قدمتی بسيار بيش از ۱۵۰ سال دارد تکرار می کنند. نتيجه: تکرار اين مدعا که قرآن کلام الله است، نوآوری فکری نيست و افتخاری هم ندارد.
تا آنجا که من می فهمم، اين حکم نادرست است، سخن بايد مستدل باشد، قدمت سخن و مدعا، هيچ تأثيری در صدق و کذب مدعا ندارد. اگر مدعای ما، بنابر ادعای آقای مهاجرانی قدمتی ۱۵۰ ساله دارد(البته واقعيت آن است که قدمت اين مدعا در ميان مسلمين بسيار بيش از آن است که ايشان می گويند، به عنوان نمونه به مقاله ی آقای مجتهد شبستری در جلد چهارم دايره المعارف بزرگ اسلامی درباره ی ابن کلاب مراجعه شود)، مدعای آقای مهاجرانی قدمتی ۱۴۰۰ ساله دارد، و بسيار کهنه تر از مدعای ماست. بسيار پسنديده است که آقای مهاجرانی روشن کنند : گهنگی و نويی، چه نقشی در تحکيم يا تضعيف مدعا دارند؟
۳-۱- يکی ديگر از ارکان متدولوژی آقای مهاجرانی اين است که می خواهند اثبات کنند، تمام مدعيات قرآن محمدی ، همان مدعياتی است که "از سوی تئودور نلدکه بيان شده است". پيش فرض نامدلل ايشان اين است: اگر اثبات کنيم مدعايی قبلاً به وسيله ی يک خارجی بيان شده است، آن مدعا،به صرف بيان کننده خارجی پيشين داشتن، ابطال خواهد شد. ادله و بينه مدعا مهم نيست، مهم پيشينه ی خارجی داشتن يا نداشتن است.
برای اثبات نادرستی اين رکن متدولوژی، چاره ای جز اين وجود ندارد که آن را درباره ی مدعيات طراح اش بکار بنديم. اگر کسی متدولوژی ای را معتبر می داند، بايد بپذيرد که آن روش در ارزيابی مدعيات خودش هم بکار گرفته شود:
مقدمه: پيش از اين ، بن لادن، ملاعمر، وهابی ها، پادشاهان آل سعود، صدام حسين و...، گفته اند:"قرآن کلام الله است".
نتيجه: آقای مهاجرانی مدعای آنان را تکرار می کنند. پس آن مدعا، نادرست است.
اصول ابتدايی منطق نشان می دهند که اين متدولوژی باطل است. مسأله، مسأله ی بکارگيری متدولوژی نادرست است. دورباد از اين قلم که بخواهد انسان فرهيخته ای چون جناب مهاجرانی را به پيروی از تروريست ها و جنايت کاران متهم کند. برای نشان دادن غير منطقی – غير عقلانی بودن متدولوژی مذکور، چاره ای جز کاربرد آن و برجسته کردن نتايج ناخواسته ی آن وجود ندارد. مسيح می گفت:"حکم مکنيد تا بر شما حکم نشود.زيرا بدان طريقی که حکم کنيد بر شما نيز حکم خواهد شد و بدان پيمانه که پيماييد برای شما خواهند پيمود. و چون است که خس را در چشم برادر خود می بينی و چوبی که در چشم خود داری نمی يابی؟ يا چگونه به برادر خود می گويی اجازت ده تا خس را از چشمت بيرون کنم و اينک چوب در چشم تو است؟"(متی ۱:۷-۵).
به طور کلی، بايد گفت که آرأ و افکار فقط موضوع محمول های منطقی و معرفت شناختی، مانند صادق/کاذب ، موجه/ناموجه، و معقول/نامعقول، واقع می شوند و هرگونه محمول ديگری را بر آنها حمل کردن به معنای خروج از بحث فلسفی و معرفت شناختی است. علی الخصوص ، چهار محمول نو/کهنه و غربی/شرقی هيچ نکته ی فلسفی – معرفت شناختی را درباب آرأ و افکار روشن نمی کنند. آرأ و افکار،در ترازوی منطق، نه زمان و تاريخ دارند، نه مکان و جغرافيا. يک رأی می تواند نو باشد و درست، می تواند نو باشد و نادرست، می تواند کهنه باشد و درست، می تواند کهنه باشد و نادرست، می تواند غربی باشد و درست، می تواند غربی باشد و نادرست، می تواند شرقی باشد و درست، می تواند شرقی باشد و نادرست. همه ی اين هشت احتمال ساری و جاری است و بنابر اين ، نو و کهنه و غربی و شرقی بودن يک رأی نه صدق و صحت آن را تضمين می تواند کرد و نه کذب و سقم آن را.
بگذريم از اينکه سخن از نو و کهنه زدن و غربی و شرقی زدن، دم زدن از مفاهيم نسبی است که چون نسبی اند ابهام دارند. ۱۰ سال پيش نسبت به ۲۰ سال پيش نو است و نسبت به امسال کهنه است. همچنين، ايران نسبت به چين غربی است و نسبت به يونان شرقی است.
اساساً اين طرز مواجهه با افکار روش نادرستی است که هگليان ، علی الخصوص هگليان چپ، و مارکسيستها باب کردند و از اين بابت لطمه ی عظيمی به ساحت فکر و علم و فرهنگ و فلسفه وارد ساختند. البته، بر نادرستی اين طرز مواجهه تأکيد داريم و هگلی بودن يا نبودن آن برای ما اهميتی ندارد. اما می توان گوشزد کرد که کسانی که از مارکسيسم تبری می جويند و دامن خود را از آن دور نگه می دارند چرا هنوز اين طرز مواجهه ی نادرست را به کار می گيرند.
از همه ی اينها گذشته، کجای سخنان امثال علامه طباطبايی و مطهری و جوادی آملی شرقی(بومی) است؟ مگر نهايت هنر اين افراد اين نبوده است که سخنان فيلسوفان يونان را فهم و هضم و قبول و تدريس و اشاعه و ترويج کنند؟ يونان شرق است يا غرب؟ به ناسيوناليست های ايرانی بنگريد که اسلام را فرآورده ی اعراب ، غير ايرانی، وارداتی و بيگانه قلمداد می کنند. اگر هر انديشه ی غير بومی(غير ايرانی) به صرف غير بومی بودن، رد شود، اسلام هم غير بومی(غير ايرانی) است. اما روشن است که اصل مدعا باطل و ناپذيرفتنی است.
۲- متدولوژی آقای مهاجرانی ، "سياسی- توطئه انديشانه" است. در "ماه قرآن يک" ايشان مدعيات "قرآن محمدی" را به مدعيات سلمان رشدی مربوط کردند و از توطئه ی محاسبه شده عليه اسلام سخن راندند:
"کوشش هايی که تا به حال در نقد و رد قرآن صورت گرفته است، رويکردی محاسبه شده داشته است؛ تا بتوان با تضعيف کانون؛ اجزای آن را از هم گسيخته کرد".
اينک همان مدعا در "ماه قرآن دو" دوباره تکرار شده است:
"در زمانه ای که ما از يک سو شاهد گرايش مسلمانان به قرآن مجيد هستيم و از سوی ديگر تهاجم همه جانبه ای به قران کريم با شکل و شمايل متفاوت صورت می گيرد. اين چه سليقه ای است که پژوهش گران مسلمان هم همان حرف های مستشرقان را مطرح و تکرارکنند؟"
۱-۲- نقد سياسی - توطئه انديشانه، مدعيات طرف مقابل را به توطئه های جهانی و "تهاجم همه جانبه" ی دشمنان فرو می کاهد تا مخالف فکری را نفوذی دشمن يا فريب خورده ی دشمنان قلمداد کند و بدينترتيب ، مدعياتش را ابطال شده تلقی نمايد. چنين نقدی، نقد علمی-عالمانه نام نمی گيرد، بلکه نقد سياسی-توطئه انديشانه است. البته نبايد فراموش کرد که رويکرد "توطئه انديشانه" مدتهاست که در قلمرو سياست هم با نقدهای جدی روبرو شده و اعتبار خود را از دست داده است.
۲-۲- متدولوژی سياسی- توطئه انديشانه بدانجا می انجامد که قای مهاجرانی بنويسند:
"قابل توجه است که نولدکه هيچگاه نمی گويد: تورات موسوی يا انجيل عيسوی. تنها قرآن را با اين شيوه معرفی می کند".
روزانه دهها نقد عليه تورات و انجيل در سراسر جهان نوشته می شود. آيا تمام آن نقدها، برنامه ريزی شده توسط توطئه گران است؟يا فقط نقد هايی که معطوف به باورهای مسلمين است، برنامه ريزی شده توسط توطئه گران است؟ گويی آقای مهاجرانی بر اين باورند که هيچ يک از مسيحيان و يهوديان بر اين باور نيستند که تورات و انجيل، کلام خدا نيستند. در حاليکه برخی از متکلمان و فيلسوفان مسيحی و يهودی نه تنها انجيل و تورات را کلام خدا تلقی نمی کنند، بلکه وجود شخصی به نام عيسای تاريخی را هم منکرند[۱]. اين ديگر نظری رايج در جهان غرب است که بسياری از دينداران متون مقدس دينی خود را سخن خدا تلقی نمی کنند.
۳-۲- چهارده قرن است که مسلمانها متون مقدس يهوديان و مسيحيان را تحريف شده اعلام می کنند، هزاران کتاب و مقاله در اين مدت در اين باره نوشته اند. حال آيا يهوديان و مسيحيان ،بنابر متدولوژی سياسی- توطئه انديشانه، محق نيستند از توطئه های برنامه ريزی شده ی مسلمانها عليه کانون دين خود سخن بگويند؟
پس از جهت مدعا وارد آوردن بر يکديگر، يهوديان و مسيحيان و مسلمانها در يک موقعيت برابر قرار دارند. با اين تفاوت که ، تنها دليل مسلمين در خصوص مدعای تحريف کتب مقدس آنان ، تعارض مدعيات متون مقدس يهودی – مسيحی با مدعيات قرآن است.يعنی دليلی ارائه نمی شود، بلکه نفس تفاوت، حمل بر حق به جانب بودن و باطل بودن طرف مقابل می شود. اما يهوديان و مسيحيان با تحقيقات فراوان تاريخی و ارائه ی شواهد و مدارک مستقل بدنبال تثبيت مدعای خويش اند. شبهاتی که تاکنون پاسخ درخوری از سوی مسلمين دريافت نکرده است.
۳- به نظر می رسد که تحقير و تخفيف طرف گفت و گو ، يکی ديگر از ارکان متدولوژی ای باشد که آقای مهاجرانی در نوشته خود بکار گرفته اند. شرط يک گفت و گوی علمی و سالم ، آن است که هيچيک از طرفين درباره ی خود توهم استغنا و استعلا نداشته باشد و به شريک گفت و گو به ديده ی تخفيف و تحقير ننگرد. به اين عبارات از نوشته اقای مهاجرانی توجه کنيد که شريک گفت و گو را طبيب علفی خوانده و بدو فرمان می دهند که مشغول"رودل و سرگيجه" باش:
"ممکن است در باره ی همان گزاره ای که آقای گنجی با قاطعيت از موضع علم و فلسفه و عقل، نقد و رد می کند، خود ايشان اشتباه کرده باشند. عقل و علم و فلسفه هم همين را می گويد! در داوری ميان دوتن که يکی مطالعات قرآنی آزاد و متفنانه دارد و ديگری که تمام عمر خود را صرف قرآن کرده است.علی القاعده نفر دوم رايش به حقيقت نزديک تر است. طبيب علفی در حد همان تجويز دوای رودل و سرگيجه است. اما اگر شما به جراحی قلب و مغز نياز داشتيد ديگر قلب و مغزتان را به دست طبيب علفی نمی دهيد. اطلاعات عمومی و آزاد در باره مباحث دينی چيزی در همان حد طبيبان علفی ست که البته می توانند در حد خود گاه حاذق باشند. اما طبيب علفی کجا و طبيب متخصص کجا؟".
آيا شرط ادب گفت و گوی عقلی و حل و فصل اختلاف نظرهای علمی آن است که فرد به جای ارائه ی استدلال های خردپسند، خود را علامه ی دهر، و شريک گفت و گو را نادان و بی خبر بنمايد؟ در بحث علمی، معيار، قوت استدلال است، نه پنداری که شخص درباره ی شأن علمی خود می برد. فرهيختگان و اهل فرهنگ با بکارگيری شيوه تحقير، بجای شيوه تحقيق، کدام درس علمی و اخلاقی را به نسل جوان و پويای ما می آموزند؟ بنده(طبيب علفی) فروتنانه از آقای مهاجرانی می پرسم که صرف نظر از هر گونه باوری که درباره ی شخص من دارند، به روشنی توضيح دهند که درباره ی پرسش های مهم زير چه می انديشند؟
دليل يا دلائل عقلی ختم نبوت چيست؟
دليل يا دلائل عقلی عصمت انبیأ چيست؟
دليل يا دلائل عقلی کلام الله بودن قرآن چيست؟
دليل يا دلائل عقلی تصاوير قرآنی بهشت و جهنم چيست؟
دليل وجود موجودی به نام شيطان و جن چيست؟
دليل يا دلائل حجيت معرفت شناختی وحی چيست؟
دليل وجود امام دوازدهم شيعيان چيست؟ چگونه می توان حيات فردی به طول چند قرن را موجه نمود، در حاليکه مطابق مستندات تاريخی ارائه شده از سوی محقق ارجمند، جناب مدرسی طباطبايی، اين باور برساخته ی نزاع های خانوادگی بر سر ارث و ميراث و جانشينی است[۲].
متدولوژی اخلاقی تخفيف، نه تنها هيچ مسأله يی را حل نخواهد کرد، بلکه از نظر روانشناختی به تضعيف مدعای تخفيف کننده خواهد انجاميد. برای اينکه ناظر بی طرف خواهد پرسيد: وقتی تمامی کسانی که قرآن را کلام الله می دانند، نمی توانند به پرسش های طبيب علفی، پاسخ گويند و با اقامه برهان، پرسش های وی را پاسخ گويند، آنها چه خواهند کرد، اگر در برابر پرسش ها و نقد های متخصصان قرار گيرند؟ آيا تنها پاسخ معتقدان به "کلام الله بودن قرآن"،به مدافعان "سخن پيامبر بودن قرآن"، تخفيف و تکفير(به ميان کشيدن پای سلمان رشدی از سوی آيت الله نوری همدانی و آقای مهاجرانی) و مرتبط سازی با توطئه های جهانی است؟[۳].
اکبر گنجی
منبع: راديو زمانه، ۱۳ مهر ماه ۱۳۸۷
پاورقی ها:
۱-جستجوی عيسای تاريخی همچنان ادامه دارد. به عنوان نمونه اثر زير قابل ذکر است
Ben Witherington, II, The Jesus Quest: The Third Search for the Jew of Nazareth(Downers Grove, IL; Inter Varsity press, 1995)
۲-نظر محققانه ی جناب مدرسی را به طور مستند در قرآن محمدی ۲ آورده ام.
۳- گويی استفاده از روش های غير منطقی نقد، می خواهد به سنت تبديل شود. ناقد محترمی، به قصد دفاع از علم و تحقيق، داستان نقل شده در قرآن محمدی در خصوص دختران لوط را ، "تحريف عمدی و مغرضانه قرآن" ناميده ،نويسنده را "تحريف گر" خوانده ، و نوشته اش را "خزعبلات"، "دروغ های راست نما"، "خيانت"، "گمراه کننده"، "خراب کننده و به هم ريخته کننده ذهن خوانندگان"، "مروج دروغ و تحريف" خوانده است. همه ی اين عناوين ، به قصد دفاع از "علم"، "تحقيق" و "حرمت محقق" ايراد شده اند. پرسش اين است: آيا بهترين راه دفاع از علم و محقق ، شيوه ايست که ناقد نکته سنج و اهل دانش و فضل ما در پيش گرفته اند؟ اين نقد انديشه است، يا طرح نابود کردن نويسنده؟
هر کس حق دارد به نام خود يا با نام مستعار مقاله بنويسد و هر نوشته ای ، يا شخصی را نقد کند. اما آيا کسی حق دارد با نام مستعار، "ديگری" را دروغ گو، تحريف گر، مغرض، خائن، گمراه کننده، خراب کن ذهن، به هم ريزنده ذهن و... بخواند؟ آيا دموکراسی و آزادی و حقوق بشری که ما بدنبالش هستيم، مجاز می دارد که با نام مستعار هر کس را که با آرايش موافق نبوديم، هر چه دوست داشتيم نثارش کنيم؟ اگر ناقد محترم به نام اصلی و حقيقی اش می نوشت، اين چنين بی پروا سخن می گفت؟
ناقد محترم که به قصد دفاع از علم و تحقيق وارد صحنه شده، روش نقد علمی- محققانه را به خوانندگان می آموزاند. می فرمايد از کل نوشته دو سه بند (در واقع يک مورد) را انتخاب کرده تا با اثبات تحريف عمدی و مغرضانه ی آن مورد ، اثبات کند ،کل مدعيات "قرآن محمدی" چيزی جز تحريف عمدی و مغرضانه، خزئبلات و خيانت نيست. پرسش اين است: آيا اين روش علمی و محققانه است؟ يعنی اگر يک مورد خطا يا تحريف در ميان نوشته کسی کشف شود، کل نوشته های آن نويسنده، مبدل به خطا و تحريف و خيانت و خزئبلات خواهد شد؟ ناقد محترم ، برای محققانه نشان دادن اين متدولوژی، از تشبيه و تمثيل استفاده کرده اند. می گويد "مشت نمونه ی خروار است" و "تعين کيفيت خروارها بتون از طريق آزمايش يک استوانه بتون" مهندسی است. علم منطق، تمثيل را منتج نمی داند، برای اينکه با عوض شدن تشبيه، حکم هم عوض خواهد شد.
ناقد محترم ، عزيز، گرامی و طنز نويسی که با نوشته هايش خنده بر لبان ما جاری می سازد، ما را به فکر وا می دارد،در پايان نوشته شان، بر نوشته ی ديگری صحه نهاده و آن را "پر مغز" خوانده اند، که در آن، بسيار بيش از آنچه خود مرقوم فرموده اند، نثار نويسنده "قرآن محمدی" شده است.
"قرآن محمدی" ، تا آنجا که قدرت بشری اجازه می دهد، کوشش کرده است،نظرات مفسران مختلف را ديده ، آنگاه آيات را به گونه ای معنا کند که برخلاف سنت تفسيری نباشد. يعنی در ميان مفسران، حداقل يک مفسر آيه را آن گونه معنا کرده باشد. روشن است که نمی توان مستندات همه مدعيات را در مقاله ذکر کرد. گفت و گو با آقای مهاجرانی نمونه ی خوبی از اين مدعاست. مستنداتی که در پاسخ به نقد جناب مهاجرانی آورده شد، اگر در مقالات اصلی می آمد، حجم مقالات بسيار افزايش می يافت. ماجرای دختران لوط هم از همين قبيل است.
هانس گادامر اين نکته را بخوبی روشن کرد که تفسير ناب و خالص وجود ندارد. هر تفسيری متکی بر پيش فرض ها، پيش انگاشت ها و پيش داوری ها است. هيچکس با ذهن خالی سراغ هيچ متنی نمی رود. ذهن آدمی آينه نيست و نمی تواند باشد. انتظاراتی که پيشاپيش مفسر از يک متن دارد،به تفسير خاص وی شکل و محتوا می دهند. پيش فرض ها، جهت تفسير را روشن می کنند. نقد پيش فرض ها، بسيار مهم است. پيش فرض نادرست، به تفسير نامعتبر منتهی خواهد شد. از طريق نقد پيش فرض، می توان نشان داد که تفسير مفسر، تفسيری معتبر از متن نيست. اما تفسير نامعتبر از متن، تحريف متن، آنهم آگاهانه و مغرضانه، نام ندارد. خيانت و دروغ و خزعبلات هم ناميده نخواهد شد.
پيش فرض هرمنيوتيکی "قرآن محمدی" اين است که "قرآن در بستر سنت يهودی- مسيحی زاده شده است". اسلام يکی از اديان ابراهيمی است. پيامبر اسلام، خود را ادامه ی انبيای ابراهيمی معرفی کرده است. متون مقدس اديان ابراهيمی ، درباره اشخاص واحدی سخن می گويند. ابراهيم کتاب مقدس يهوديان و مسيحيان و اسلام، فرد واحدی است با زندگی مشخص . قرآن در باره ی انبيا گذشته به تفصيل متن مقدس يهوديان و مسيحيان سخن نگفته است. هر جا با کمبود اطلاعات روبرو بوديم، به متن مقدس آن دو دين مراجعه خواهيم کرد. برای اينکه، لوط قرآن، همان لوط يهوديان است. يعقوب قرآن، همان يعقوب يهوديان است. در "قرآن محمدی" آمده است که کتاب مقدس، دختران لوط را دارای همسر معرفی کرده است. گفته شد، اگر اين خبر صادق باشد، پيشنهاد لوط به قوم متجاوز، چيزی جز زنا نخواهد بود. پيشنهاد ازدواج با زنان شوهر دار، زنای محصنه ناميده می شود. اين نکته، عيناً، در قرآن محمدی آمده است.
خواننده و ناقد حق دارد پيش فرض قرآن محمدی را نادرست تلقی کند و مدعی شود: لوط قرآن، لوط کتاب مقدس نيست. اما نمی تواند بگويد در اينجا با تحريف مغرصانه و عمدی روبرو هستيم. ميليونها يهودی- مسيحی به کتاب مقدس باور دارند و دختران لوط را دارای همسر می دانند و معتقدند، پس از واقعه، دختران پدر خود را مست کرده، با او همبستر شده و از پدر خود صاحب فرزند شده اند. شايد گفته شود، کتاب مقدس يهوديان و مسيحيان، تحريف شده است. اگر کسی مدعی شود "داستان های کتاب مقدس تحريف شده است،اما داستان های قرآن حقيقت محض است". بايد برای صدق مدعای خود برهان اقامه کند. نفس تعارض داستان های متون مقدس دينی با يکديگر ، مثبت اين نيست که کتاب مقدس ديگران تحريف شده است، ولی کتاب مقدس ما، حقيقت محض است.
اگر ناقد محترم شخصيت های تاريخی کتاب مقدس و قرآن را ، شخصيت های متفاوت بداند، يا کتاب مقدس را تحريف شده تلقی کند، برای پيشبرد بحث، چاره ای جز اين وجود ندارد که دايره ی بحث را به قرآن محدود کنيم. آقای طباطبايی در سوره هود ذيل آيات مربوط به داستان قوم لوط می نويسد: "وقتی شنونده بشنود که قوم لوط به طرف ميهمانان لوط هجوم آوردند بطوری که يکديگر را هل میدادند، خوب نمیفهمد که اين هجوم برای چه بوده، ولی وقتی دنبال آن بشنود که قوم لوط معتاد به عملهای شنيع و گناهان شرمآور بودند، میفهمد که انگيزه آنان بر اين هجوم، همان عادت زشتی بوده که فاسقان قوم به گناه و فحشاء داشته و خواستهاند آن عمل زشت را با ميهمانان لوط انجام دهند... لوط از در بيچارگی و ناعلاجی به قوم خود میگويد که اين دختران من در اختيار شمايند و اينها برای شما بهترند...آن قوم به علت اينکه ملکه فسق و فحشاء در دلهايشان رسوخ کرده بوده ديگر گوش شنوايی برايشان باقی نمانده بود و هيچ زاجری منزجرشان نمیکرده و هيچ موعظه و نصيحتی به خرجشان نمیرفته و به همين جهت جناب لوط در اولين کلامی که به آنان گفته، دختران خود را بر آنان عرضه کرده و سپس گفته است : فاتقوا الله ولا تخزون فی ضيفی - از خدا بترسيد و مرا نزد ميهمانانم رسوا نکنيد"(الميزان، ج ۱۰ ، ص ۵۰۵) طباطبايی می گويد، برخی گفته اند شايد منظور از اينکه:"اين دختران من در اختيار شمايند، اشاره باشد به همه زنان قوم ، چون يک پيغمبر ، پدر همه امت خويش است و زنان آن امت دختران اويند ، همچنانکه مردان آن امت پسران وی هستند و لوط منظورش اين بوده که به مردم بفهماند دفع شهوت به وسيله جنس زن و به طريق نکاح که خود طريقهای است فطری ، برای شما بهتر و پاکتر است از اينکه به وسيله مردان و از طريق فحشاء صورت بگيرد . ليکن اين توجيه جنبه دست و پا زدن را دارد و از ناحيه الفاظ آيه هيچ دليلی بر طبق آن وجود ندارد... علاوه بر اين ، کلام مردم در جواب لوط که گفتند : لقد علمت ما لنا فی بناتک من حق - تو که میدانی ما رغبتی به دختران تو نداريم با احتمالی که اين مفسرين دادهاند که منظورش از بنات ، جنس زنان قوم باشد نمیسازد زيرا وقتی صحيح است لوط جنس زنان را دختران خود بنامد که مردم قبيله نبوت او را پذيرفته باشند و به دنبال آن قبول داشته باشند که او پدر زن و مرد امت است ، و اما قوم لوط که آن جناب را به عنوان يک پيامبر نمیشناختند و به وی ايمان نياورده بودند ، مگر آنکه صاحبان اين توجيه خواسته باشند بگويند لوط از باب تهکم ، ( توقع بيجا ) زنان قبيله را دختران خود شمرده که اگر چنين بگويند ، میگوييم تهکم ، قرينه میخواهد و حال آنکه در کلام هيچ قرينهای بر آن نيست"(الميزان،ج ۱۰، ص ۵۱۰).
پس مسأله اصلی اين است، لوط دخترانش را به چه عنوان به مهاجمان پيشنهاد کرده است؟ در ميان مفسران، اين قول هم وجود دارد که منظور لوط از پيشنهاد ارائه ی دخترانش به مهاجمان، ازدواج نبوده است. طباطبايی قول مفسر يادشده را طرح و رد می کند. می گويد: "از اينجا فساد گفتار آن مفسری که منظور لوط را زنای با دختران خود دانسته روشن میگردد ، او گفته است : لوط بدون آوردن کلمه نکاح و يا قيدی که بفهماند منظورش نکاح است، گفت: اين دختران من در اختيار شما"(الميزان، ج ۱۰، ص ۵۰۶). پس در سنت تفسيری مسلمين اين نظر هم وجود داشته است، که منظور لوط ، ازدواج نبوده است. طباطبايی اين رأی را نمی پذيرد. وی، داستان تهاجم مردم شهر به درب منزل لوط و شکستن در منزلش را به تفصيل در الميزان آورده است. لذا او بايد به اين پرسش پاسخ گويد که لوط دارای چند دختر بوده است؟ پنج، ده، پانزده، بيست؟ سی؟ چهل؟ پنجاه؟ آيا لوط به تعداد قوم دارای دختر بوده است؟ نمی توان دو يا چند دختر را به ازدواج همه ی قوم در آورد. داستان کتاب مقدس پذيرفته نشد، برای اينکه دختران لوط را دارای همسر معرفی می کرد. اما تلقی ازدواج هم کار را به زنای محصنه می کشاند. برای اينکه نمی توان چند دختر را به نکاح تمام قوم در آورد. در تفسير صافی در ذيل اين آيات، روايتی نقل شده است که نويسنده قادر به نقل آن نيست. پرسش اين است، مگر "اسلام يک" چيزی به جز کتاب و سنت معتبر است؟ و مگر "اسلام دو"، چيزی جز فهم مسلمين از کتاب و سنت معتبر است؟ مفسری در "اسلام دو"، براساس "اسلام يک" ، مدعی است که لوط پيشنهاد زنای با دخترانش را داده است. مفسر ديگری، بر اساس "اسلام يک"(روايت)، در "اسلام دو"، کار را بجا های نامقبول تری می کشاند. همان طور که در قرآن محمدی آمده است، تمام اين مسائل، ناشی از تلقی واقع گرايانه از داستان های تاريخی متون مقدس دينی است. داستان ها را نمادين(سمبليک) تلقی کنيد، آنگونه که برخی از مفسران کرده اند، همه اين مسائل حل خواهد شد. "قرآن محمدی" نشان می داد که تفسير واقع گرايانه ی داستان های متون مقدس دينی، پرسش ها و مسائل بدون حل و نامقبولی پيش می آورد. ضمن آنکه هيچ منبع مستقلی ، مستقل از متون مقدس دينی يهوديان و مسيحيان و اسلام ، ذکری از اين داستان ها نکرده است. در قرآن محمدی نظر جان هيک نقل شد که اين گونه داستان ها را اسطوره ای – افسانه ای تلقی می کند.
در مباحثی که پيرامون "کلام الله" يا "سخن پيامبر" بودن قرآن در گرفته ، اتفاق عجيبی رخ داده است.فقيه مبارز و آزاديخواه، آيت الله منتظری، و آيت الله جعفر سبحانی ، در نقد هايی که بر نظريه ی دکتر سروش وارد آوردند، اخلاق علمی و انسانی را به نمايش گذاردند. آندو، نظرات سروش را نقد و رد کردند، اما به هيچ وجه، کوچکترين اهانت يا اتهامی به او وارد نياوردند. بجای آن، برخی از روشنفکران، بجای گفت و گوی منطقی- علمی- انتقادی ، بيرق اهانت، تکفير و غربزدگی را برافراشتند. جناب آقای خرمشاهی ،از سر انصاف و مقتضای گفت و گو، به سرعت از دکتر سروش عذر خواهی کرد و نوشت: "دوست ديرين و برادر دانشمندم استاد دکتر عبدالکريم سروش، دينپژوه بزرگ تجددگرا، تفسيری تازه از وحی قرآن - و طبعاً ماهيت نبوت پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) - ، به ويژه در چند مقاله اخيرش که از پنج سال تا يک ماه پيش نوشته، به دست داده است... نخستين مياله من در پاسخ اجمالی به اينان و اين نظرگاه، <پاسخهايی به قرآنستيزان> نام داشت (اطلاعات، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶). پيداست که عنوان نامناسب و برخورنده بود، و دوست دانشمند دلبندم جناب استاد سروش حق داشت که آزردهخاطر شود، و شد و گلايه کوتاه و مؤثری در اولين مقاله جوابيهاش به نقد آيتالله جعفر سبحانی، اشارهوار نوشت و شرمنده شدم.هم اينک رسماً از محضر اين دوست دانشور گرانمايه --- با آنکه اسم شريفشان را بالصراحه در آن مقاله نياورده بودم --- و ديگر همانديشانشان عذر میخواهم. به قول حافظ: هرکدورت را که بينی چون صفايی رفت رفت. والعذر عندکرام الناس مقبول."(طبيعت الهی يا الهيات طبيعی، در نقد تفسير جديد از وحی، بخش اول ، رجوع شود به سايت دکتر سروش). مسأله روشن است: قرار نيست افراد با يکديگر بجنگند،قرار است مدعيات و براهين شان روياروی يکديگر قرار گيرند. قرار نيست آدميان فدای ايده ها و انديشه ها شوند، قرار است مدعيات نامدلل نقد شوند،و از طريق نقادی جمعی ، رفته رفته ، تقرب به حقيقت صورت گيرد ، و انديشه هايی که زندگی ای اخلاقی و به سامان برای انسانها تدارک می بينند، برگزيده شوند.