پنجشنبه 8 بهمن 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

از خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد تا بيعت امام حسين با يزيد

کشکول خبری هفته (۱۱۱)
ف. م. سخن

در کشکول شماره‌ی ۱۱۱ می خوانيد:
- خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد
- مقايسه هواپيماهای توپولوف با ماشين های خطی راه آهن شوش
- مرحوم امام خمينی با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش می خورَد
- تفسير خبر کشکولی
- بيعت امام حسين با يزيد



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 




خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد
اصولا ما ايرانيان آدم های بدبين و شکّاکی هستيم. نه که هميشه کلک خورده ايم، چشم مان ترسيده است. اگر روزی روزگاری مهندسان ژنتيک، نقشه ی دی.ان.اِ مردم ايران‌زمين را ترسيم کنند خواهيم ديد که رشته ی حروفِ "ک.ل.ک. / ن.خ.و.ری" و "ح.و.ا.س.ت / ب.ا.ش.ه / س.ر.ت / ک.ل.ا.ه / ن.ر.ه" به صورت کُد در تمام ژن های ما ثبت شده و به همين خاطر است که اگر وسط روز کسی بگويد روز است، ما اولين چيزی که به ذهن مان می رسد اين است که نکند طرف دارد به ما کلک می زند و حواس مان باشد سرمان کلاه نرود.

مثال مشخص هم بخواهم بزنم، همين يارانه های نقدی: در هر جای دنيا دولتی بگويد می خواهم هر ماه به حساب تان پول نقد واريز کنم، همه از خوشحالی بال در می آورند. اما در کشور ما دولت می گويد می خواهد به حساب ما پول بريزد، ما اعتراض می کنيم و می گوييم "خيلی ممنون، نمی خواهيم. شما دست به ترکيب چيزی نزن، پول بماند برای خودت." عجب! اين واکنش به ظاهر معيوب، به خاطر همان کُدِ "ک.ل.ک / ن.خ.و.ر.ی" موجود در دی.اِن.اِ ماست که از آن ياد کرديم. از بحث دور نيفتيم...

می گفتند آقای کروبی شجاع است ما به خاطر ديرباوری مان و اين که نکند کاسه ای زير نيم کاسه باشد باورمان نمی شد. می ديديم که ايشان مثل شير در مناظره های تلويزيونی می آمد در مقابل احمدی نژاد قرار می گرفت و از ننه جون فاکت می آورد، می ديديم که ايشان رو در روی کسانی مثل محسنی اژه ای می گفت که کروبی بيدی نيست که با اين بادها بلرزد، می ديديم که حزب الله عمامه اش را می پرانْد، به طرف اش لنگه کفش پرتاب می کرد، سرش را می شکست، به طرف اتومبيل اش شليک می کرد؛ همه ی اين ها را می ديديم اما شجاعت اش را باور نمی کرديم.

اما ايشان بالاخره کاری کرد که آدمِ ديرباوری مثل من هم به شجاعت و جسارت اش اذعان کند و در ستايش او مطلب بنويسد. اين که ايشان رو در روی مردم به صراحت گفت چون آقای خامنه ای حکم رياست جمهوری احمدی نژاد را تنفيذ کرده است، کروبی هم احمدی نژاد را به عنوان رئيس دولت می پذيرد شجاعتی می خواست بالاتر از رو در روی احمدی نژاد مناظره کردن؛ با کسی مثل محسنی اژه ای در افتادن؛ در مقابل چک و لگد و لنگ کفش و گلوله ی حزب الله ايستادن. به اين شجاعت می گويند شجاعت اخلاقی، که نشانه ی آن صراحت و روشنی بيان است که در فرهنگ ايرانی متاسفانه کم مشاهده می شود. خدا پدر آقای کروبی را بيامرزد که صراحت لهجه را به او ياد داد، که راستا حسينی سخن گفتن را به او ياد داد، تا مردمی که پشت او راه می افتند، لااقل بدانند چه می گويد و چه می خواهد و آن ها را به کجا می بَرَد؛ که بدانند قرار نيست با الفاظ زيبا و استعاری کلک بخورند و سرشان کلاه برود. به همين خاطر است که شجاعت آقای کروبی را می ستايم و احترام فوق العاده برای ايشان قائلم.

مقايسه هواپيماهای توپولوف با ماشين های خطی راه آهن شوش
کسانی که از کرايه های خطی راه آهن شوش استفاده می کنند می دانند که حکايتی هستند ماشين های اين خط. تقريبا جز بدنه و شاسی، هيچ چيز اضافه ای ندارند. وقتی روی صندلی می نشينی بايد مراقب باشی لباس ات به جايی از در و پيکر گير نکند و پاره يا کثيف نشود. لذتی هم دارد اگر راننده سر حال باشد و در مورد ماشين اش با او صحبت کنی. چنان از آن حرف می زند که گويی بهتر از اين ماشين در سرتاسر ايران پيدا نمی شود. اگر هم بپرسی چرا تبديل به احسن نمی کنی نگاهی عاقل اندر سفيه به تو می اندازد که اين ماشين مگر چه اش است که بخواهم عوض کنم يا اين که دايی جون پول ام کجا بود که بخواهم ماشين ديگری بخرم.

حالا حکايت هواپيماهای توپولوف ماست. البته فرق هواپيما با ماشين خط راه آهن شوش در اين است که اگر ماشين مربوطه خراب شود، راننده کنار می زند و مسافر -گيرم با لباس کثيف و پاره- پياده می شود، ولی اگر هواپيما موقع پرواز طوريش بشود بايد تکه پاره های خودش و مسافران اش را از محل سقوط جمع کرد.

شش ماه پيش که هواپيمای توپولوفِ شرکت هواپيمايی کاسپين در اطراف قزوين سقوط کرد و تمام ۱۶۸ مسافر و خدمه ی آن کشته شدند، نوشتم:
"۱۶۸ انسان بی گناه کشته شده اند... اين بار اول نيست، بار آخر هم نخواهد بود... زندگی جريان دارد؛ عده ای از ما سوار هواپيما خواهيم شد، برخی به مقصد خواهيم رسيد، برخی هم سقوط خواهيم کرد و کشته خواهيم شد... اين جا سوئيس نيست که شرکت های هواپيمايی ما برای مان هواپيماهای نوی ارباس و بوئينگ بخرند. اين جا ايران است و برای ما توپولوف ۲۲ ساله از روسيه و فوکر ۱۸ ساله از ترکيه می خرند، تا چشم مان کور، دند مان نرم، سوارشان شويم و به جای رسيدن به مقصد، به بهشت برسيم... هواپيما اين قدر قديمی و فرسوده است که يکی دو تکان و توربولنس کافی ست تا يک جاييش بشکند و سقوط از ارتفاع ۳۰۰۰۰ پايی تا عمق ۱۰ متری زمين به بهترين نحو انجام شود... بالاخره لحظه ی موعود فرا می رسد و يک تلاطم هوا، يک چاه هوايی، سازه ای را که از درون متلاشی ست، در هم می شکند... هواپيماهای ما دست دوم و بيست-سی ساله اند. بالاخره يک تَرَک کوچک در داخل سازه ی اين هواپيماهای درب و داغان عزرائيل را به هدف اش می رساند..." «کشکول خبری هفته، شماره ۹۰»

شش ماه بعد، يعنی همين چند روز پيش خبرگزاری مهر چنين می نويسد:
"دلايل سانحه هوايی قزوين اعلام شد. رئيس سازمان هواپيمايی کشوری اعلام کرد: براساس اعلام غير رسمی کارخانه سازنده هواپيما، علت وقوع سانحه توپولف شرکت هواپيمايی کاسپين در اطراف قزوين، رها شدن يکی از قطعات فلزی در موتور هواپيما گزارش شده است... نخجوانی در ادامه با تاکيد بر اينکه هنوز بازخوانی جعبه سياه توپولف کاسپين به صورت رسمی به ايران اعلام نشده است، گفت: تا کنون دليل اين اتفاق در هواپيمای توپولف، خستگی در يکی از قطعات فلزی موتور و در نتيجه رها شدن آن از جای اصلی و وارد کردن آسيب به قطعات ديگر و قطع کردن برخی سيستمهای هواپيما شناسايی شده است..."

به آقای رئيس سازمان هواپيمايی کشوری بايد عرض کرد که نياز به اين همه بررسی کارشناسانه ی دقيق و علمی نيست. کافی ست شما هم مثل نويسنده ی غيرمتخصص اين سطور سوار ماشين های کرايه ای راه آهن-شوش شويد و بعد هواپيماهای کرايه ای يا خريداری شده از روسيه را با اين ماشين ها مقايسه کنيد. البته اميدواريم شما مانند راننده های خطی با نگاه عاقل اندر سفيه نفرماييد که اين هواپيما مگر چه اش است که بخواهيم عوض کنيم يا دايی جون پول‌مان کجا بود که بخواهيم هواپيمای ديگری بخريم چون لابد می دانيد ماشين را می شود در صورت در رفتن يکی از قطعاتِ موتورش کنار زد و مسافر را پياده کرد ولی هواپيما را نمی شود!

مرحوم امام خمينی با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش می خورَد
- الو. شما هست مشاورِ هِر ميق خُسين موسوی؟
[مشاور ميرحسين در حالی که دست اش را دور دهنی ميکروفونِ کامپيوتر حلقه کرده با صدای هيجان زده]- بله بله. من هست خودم. ببخشيد يعنی من خودم هستم.
- مرحوم امام خمينی با مارلين ديتريش آبگوشت بزباش می خورَد. با چی؟
مشاور مير حسين- با ترشی ليته قربان. عرض سلام دارم خدمت خانم صدر اعظم مرکل.
[فرد آلمانی با عصبانيت]- شما خيلی حرف زد. شما خيلی وقت تلف کرد. شما پس چرا انقلاب نکرد؟ ما چقدر بايد داد خسارت بابت تخريم جمهوقی اسلامی.
[مشاور با لبخند]- قربان، شما فرصت بديد. ما يک ده بيست سال ديگه کار داريم. همين طوری که نميشه حکومت را سرنگون کرد. بايد قدم به قدم و گام به گام...
- شما خيلی بی جا کرد که خواست حکومت عوض شد گام به گام. يا شما يک غلطی کرد يا ما دوباره رفت سراغ هِر احمدی نژاد با او کرد معامله. چينی ها آمد پُر کرد جای ما در اقتصاد ايران. ما نخواست دوباره کسی گرفتار شد مثل هلموت هوفر يا حادثه ای در آلمان رخ داد مثل رستوران ميکونوس. فهميد؟
- بله قربان فهميدم.
- به ميق حسين هم سلام رساند گفت که اگر مشکلی پيش آمد برای او يک هواپيما فرستاد در بيابان های اطراف مرقد مطهر او را با خانم اش سوار کرد آورد برلين. فهميد چه گفت؟
- بله بله. فهميدم. فقط بفرماييد آقای خاتمی هم می تونند با ايشون بيان؟ آخه بنده ی خدا سال ها خدمت کرده به ايشون و نمی تونند تنها بمونند. ايشون قبلا آلمان بودند و آلمانی هم بلدن...
- حرف نباشد. من با شما باز تماس گرفت اگر دولت ايران گفت و گوهای ما را با دستگاه های ساخت خودمان رديابی نکرد. هايل مرکل!
- بله. هايل مرکل [دست اش را به علامت نازی ها بالا می بَرَد]... حضرتِ آقا... حضرتِ آقا... [ارتباط اسکايپ قطع می شود]...

***

خانم شريعتمداری- حسين آقا... حسين آقا... بيدار شو... داری تو خواب با خودت حرف می زنی... حسين آقا... اِوا خدا مرگم بده... چه خنده ای می کنی توی خواب...
حسين شريعتمداری [چشم هايش را می مالد و از جا بلند می شود]- هان. چيه زن...
خانم شريعتمداری- انگار داشتی خواب می ديدی...
حسين شريعتمداری [با لبخند]- اون ليوانِ آب را بده ببينم. چه خواب با مزه ای هم بود. نذاشتی ببينم آخرش چی ميشه. اون قلم کاغذ را بده سوژه برای سر مقاله ام پيدا کردم...

تفسير خبر کشکولی
* ده سال پس از نامه تاريخی دکتر سحابی به رهبر: نصايحی که شنوده نشد! «سعيد زندگانی، جرس»
** - ما می گيم طرف کَرِه، ايشان می گويند شنوده نشد!

* قطعه شعری برای رئيس جمهور موسوی «جرس»
** - قربانت گردم، آقای موسوی می گويند رئيس جمهور کس ديگری ست و مجلس و قوه ی قضائيه بايد به امور او رسيدگی کند آن وقت شما او را رئيس جمهور می نامی؟!

* هائيتی زندگی روزمره در کنار فاجعه «راديو زمانه»
** - فرموديد کجا؟ هائيتی؟ مگر آن جا خبری شده؟... زلزله... آخِی... حيوونيا... خب، آقايون فرصت زياد نداريم، بريم سر دستور جلسه... ما بايد از مردمِ جهان بخواهيم که از ما سبزها اعلام پشتيبانی کنند...

* علی شيميايی در عراق اعدام شد «راديو زمانه»
** - و صدايی از مخالفان مجازاتِ اعدام بلند نشد...

* شگفتی های جهان علم «ريچارد داوکينز، راديو زمانه»
** - ...مثلا همين فنومن عجيب احمدی نژاد. يک حلقه ی غريب در تکامل نوع بشر. چرا؟ چگونه؟ به چه دليل؟ از زمان بيگ بنگ تا کنون، چنين پديده ی شگفت انگيزی سابقه نداشته است...

* "... دوست روزنامه نگاری شيرين و نمکين تعريف می کرد و می گفت: "يکی از اين افراد که ۳۱ سال است دارند رژيم را عوض می کنند، از بيانيه شما خيلی برآشفته بود و می گفت: آقا دوباره اين مذهبيا دارن سفره رهبری جنبش را از دست ما در ميارن!" به اش گفت: نه عزيزم محکم سفره را نگه دار به هيچ کس نده!" «سيد عطاءالله مهاجرانی، جرس»
** - البته از کسی که در آنِ واحد هم شيرين و هم نمکين باشد، صدور چنين جملات تلخِ با حلاوتی که کمی هم ترش و ترش رويانه است عجيب نيست!

* طائب: دولت احمدی نژاد مقدمه ظهور امام زمان است «کلمه»
** - قربان! اگر اين طور است که آقای طائب می گويد و دولت احمدی نژاد مقدمه ظهور حضرت عالی ست لطف کنيد ظهورتان را دست کم تا زمان مرگِ ما به تاخير بيندازيد. با تشکر فراوان. جمعی از منتظران سابق.

* يک روزنامه نگار در سلولی با ۵ قاتل حرفه ای «کلمه»
** اولين مقاله ی روزنامه نگار بعد از آزادی از زندان [با عرض معذرت برخی از کلمات و جملات را سانسور کردم]- تيتر: آقای خامنه ای زرت و زورت اِلَمه بابا! متن:... خامنه ای دست قشنگه (هه هه هه) گفت "نخسه" ی اصلاح طلبان را خواهد پيچيد. ما به ايشون می گيم، چائيدی! برو کنار بذار باد بياد. دستِ اون بچه ی گ..وت را بگير ببر کنار هوای تازه بياد. طرف ر.. به مملکت تو ول کن نيستی. وای از اون روزی که من و پنج تا رفيق هم‌سلولی‌م روی هوادارای مشنگ ات تيزی بکشيم. فِک نکونی من همون روزنومه‌چیِ فزرتیِ پيش از حبس ام. دوران سوسوليسم سر اومد حاجی. فک سوراخ موش واسه خودت باش...

بيعت امام حسين با يزيد
مشاور امام حسين- اماما! اوضاع قمر در عقرب است. يزيد ۳۰۰۰۰ سپاهی خونخوار راهی صحرای کربلا کرده است. تکان بخوريم حساب مان پاک است.
امام حسين- خب، منظور؟!
مشاور امام حسين- اگر اجازه بدهيد، ترتيبی بدهيم که توپ توی زمين يزيد بيفتد. يزيد که چيز زيادی نمی خواهد. می گويد يک بيعت کوچولو کنيد قال قضيه کنده می شود. نه شما در زحمت می افتيد، نه امت اسلام. کارگزاران يزيد زنجير پاره کرده اند و هر کسی دم دست شان می رسد می کشند. نديديد ابن زياد چه بر سر مسلم بن عقيل آورد. آيا بهتر نيست که دست مبارک تان را در دست يزيد قرار دهيد تا ما آرام آرام حکومت اش را اصلاح کنيم؟
امام حسين- پس تکليفِ مردمِ جان به لب رسيده چه می شود؟ فقر و فاقه و دروغ و دزدی و تجاوز و ارتشا بيداد می کند. حقوق مردم پايمال می شود. شرق و غربِ جهان به دشمنی با ما و دين ما برخاسته اند و باعث و بانی همه‌ی اين‌ها يزيد است. مگر فراموش کرده ای سخن پدر بزرگ ام را که می گفت مُلک با کفر می ماند اما با ظلم نمی ماند.
مشاور امام حسين- قربان آن حرف ها ديگر قديمی شده. الان زمانه ی پدر بزرگ تان نيست و دورانِ سياست‌ورزی‌ست. می گويند در روم، عالِمی بنام الماکياول راه و رسم سياست را در رسيدن به هدف با هر وسيله می داند. قربان ما هفتاد و دو نفريم و لشکر عمر سعد سی هزار. تازه شمر ذی الجوشن را هم در جناح چپ لشکرش جای داده که بيايد خون ما را بر زمين بريزد. مگر ما ديوانه شده ايم که با هفتاد و دو نفر برويم به جنگ سی هزار آدمکش وحشی. اجازه بدهيد توپ را بيندازيم در زمين يزيد و موضوع را ختم به خير کنيم.
امام حسين- اگر چنين کنيم، جواب بيعت کنندگان با خودمان را چه بدهيم؟ آنان که از جان و مال خود گذشتند؟ آنان که جوانان شان را در راه ما از دست دادند؟
مشاور امام حسين- قربان شما اجازه بدهيد ما توپ را "بشوتيم" آن طرف، بقيه اش با من . بالاخره مقداری زبان می ريزيم، مقداری بيانيه صادر می کنيم که شما نمی خواستيد بيعت کنيد و بيعت هم نکرديد و اين کار اسم اش بيعت نيست و مثلا دست دادن است و دست دادن با بيعت کردن زمين تا آسمان فرق دارد و خلاصه نگران نباشيد...
به نظرم اجازه فرموديد. من می روم که توپ را بشوتم و برگردم...

***

[امام حسين برای بيعت با يزيد به کاخ او می رود]
يزيد [در حالی که چپ چپ به امام حسين نگاه می کند و صورت اش از خشم و نفرت در هم کشيده شده است. محرر او که ظاهری بسيار شريعتمدار دارد با پوزخند کنار يزيد نشسته است و پای او را می مالد]- می بينم که آدم شدی و دست از حماقت برداشتی. مثلا می خواستی چکار کنی؟ در مقابل من و امتِ من بايستی؟ نديدی که ما در هر جا اشاره کرديم، مردم بلاد اسلام از شام تا کوفه بيرون ريختند و به نفع ما شعار دادند؟ به هر جا پا گذاشتيم مردم، ما و مَرْکَب مان را روی دست بلند کردند و خاک پای مان را به چشم ماليدند؟ تو فکر کردی ما کوتاه می آييم؟ پدر من معاويه هم کوتاه نيامد، من هم نمی آيم. پدر من معاويه به کسی باج نداد، من هم نمی دهم. چه خيال کردی؟ تو خود را بالاتر از مردم دانستی، بالاتر از قانون دانستی، معلوم بود که شکست می خوری. معلوم بود که تاب مقاومت در مقابل من و مردمی که عوام شان ناميدی نمی آوری. حالا چه می خواهی؟ بگو و برو!
[امام حسين در حالی که چپ چپ به مشاورش نگاه می کند و از خشم و غيظ در حال منفجر شدن است، می خواهد راه آمده را بر گردد، ولی ديگر دير شده است. مشاور او دست اش را گرفته، به سمت يزيد می کشد. مشاور با لبخند، بر دست يزيد بوسه می زند و با صدايی لرزان می گويد که ما يزيد را همواره خليفه ی قانونی دانسته ايم، و هر چه او بگويد اطاعت می کنيم. کدورتی خانوادگی بود، رفع شد. سوءتفاهمی بود برطرف شد. به کينه ها دامن نزنيم. بعد به زور دست امام حسين را در دست يزيد می گذارد. يزيد لبخندی تلخ بر لب دارد. با نگاهی پُر از کينه به امام حسين می نگرد. نگاهی که از آن خون می بارد. او در صدد فرصت است؛ فرصتی برای انتقام؛ فرصتی برای اين که خون امام حسين را بر زمين بريزد...]

[وبلاگ ف. م. سخن]


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 



















Copyright: gooya.com 2016