سه شنبه 25 فروردین 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


چگونه ايران غرب را بازی می‌دهد، دی‌تسايت آلمان، برگردان از الاهه بقراط

منوچهر متکی
رابطه بين ايران و غرب از اين تشکيل شده که غرب پرسش مطرح می‌کند و جمهوری اسلامی پاسخ نمی‌دهد. متکی حتی ادعا می‌کند نه ايران، بلکه اروپاست که با دمکراسی مشکل دارد! اگر کسی بحثی را که در اين نيمه‌شب در سالن هتل در گرفته بود، گوش می‌داد، فقط می‌توانست برای تمام سياستمدارانی که از سال‌ها پيش مجبور بودند با موجودی مانند متکی مذاکره کنند، ابراز هم‌دردی کند ... [ادامه مطلب]

بهمنی که دوباره می‌آيد، بهروز آرمان

بهروز آرمان
اگر سلطان می‌توانست در اقصی ايالات کشور خويش با فرامين شفاهی و يا کتبی و بدون اين که نيروی نظامی به کار برد، حکام و جانشينان خويش را معين کند و يا تغيير دهد، اين پيروزی بزرگی برای اصل سلطنت شمرده می‌شد که بالاتر از آن ممکن نبود. سلطان فقط آن‌گاه در امور فلان يا بهمان ايالت مداخله می‌کرد که شکايتی از حاکم به دست او رسيده‌باشد و يا عصيان و اغتشاشی در آن ايالت وقوع يافته باشد که حاکم از عهده‌ی فرونشاندن آن بر نيايد ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

فکری، کاری، حواس جمعی يا پرتی؟ علی کلائی

نمی دانم دو ماهی می شود شايد . دو ماه و نمی دانم بيشتر از چند روز يا کمتر از چند روز . ياران پلی تکنيکيمان ، فرزندان رزمگاه پلی تکنيک بازداشت شدند . سر و صدا کرديم . داد و بيداد . خانه ها سر زديم . نوشتيم و گفتيم که باز دوباره رزمگاه پلی تکنيک گر گرفته و اين بار تو اين فضای شهر تاريک بار ديگر وقت شورش شده نزديک .
چند وقتی گذشت . به سال تحويل نزديک شديم . تا آن موقع همچنان خانه ها را می رفتيم . خانه را نريمان مصطفوی را بودم و ديدم تلاش دوستانش را . فرياد ، خواهش ، ناراحتی و درد از چهره دوستان پلی تکنيکی و فعالان دانشجويی می باريد . آخر دوستان گرامی شان ، احمد و عباس و نريمان و مجيد و ديگران در بند بودند . دوستانی که امسال ديگر حداقل بايد رهايی را تجربه می کردند . احمد و مجيد دوباره شب عيد شده بود و در بند بودن را تجربه می کردند .



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


گذشت تا ساعت سال تحويل . ابتکار زيبای فرزندان دانشجوی ايران زمين . حضور پشت ديوار اوين و بعد بازداشت شورای مرکزی تحکيم و خانواده های اسدی و مصطفوی . ميلاد را با پدر و مادرش بازداشت کرده بودند . حق داشتند ! مقصر بودند خانواده ها در پرورش فرزندانی که به جای سکس و اعتياد کمر همت بسته اند برای برقراری حقوق بشر و برابری و آزادی همه ايرانيان . اين گونه فعاليت در نظامی که خود را بهشت آفرين روز زمين می خواند و البته جهنمی تاريخی آفريده خب ! جای جرم نهادن هم دارد .
تعجب کرديم . هم از بازداشتشان و هم از آزادی زود هنگامشان . اين بار رفتار امنيت چی ها عجيب بود . شورای مرکزی تحکيم بازداشت می شوند . زير يک هفته همه آزاد می شوند . شورای مرکزی ای که وقتی بازداشت می شد پس از يک ماه با هزار مصيبت و فشار بيرون و درون مرز و با احساس هزينه کردن امنيتی ها آزاد می شد اين بار تنها کمتر از يک هفته در بند بود . رفتار ها اما بد بود . اما اوضاع بدتر . ديگر روزها بود که ديگر کسی از پلی تکنيکی ها حرفی نمی زد . انگار نه انگار که پلی تکنيکی ها در بند بودند . آخر می دانيد ! ما فصلی هستيم و نو که برايمان به بازار می آيد کهنه دل آزار می شود . رفتارمان را نگاه کنيم . شده ايم عين اين کارگران فصلی . زمانی که شلوغ می شود هستيم . بعد خسته می شويم و می رويم پی کارمان و ديگر نيستيم . کار پيگير حقوق بشری هم برايمان بدل به يک جوک شده !
فکر می کنم ششم فروردين بود . جماعتی کمپينی جمع می شوند که بروند عيد ديدنی . خبر می رسد که سر از کلانتری در آورده اند و بعد عده ای اوين و عده ای قزل حصار . باز يک موج بازداشت . باز هم حدس زديم که برخی بازداشتيان را طولانی مدت بايد در ميهمانی وزارت اطلاعات در اوين ببينيم . اما خب ! باز دوباره آزادی سريع ايشان را به عينه مشاهده کرديم . ماجرا چيست ؟ چرا چپ و راست می گيرند و سريع آزاد می کنند و موج تبليغی درست می کنند ؟ چرا در اين ميانه از شيران پلی تکنيک ، از بازداشتی های يکم و دوم اسفند يعنی فرزاد و شبنم مددزاده ، حامد يازرلو ، مهسا نادری ، احسان عرفاتی و فاطمه ضيايی و ديگران خبری نيست ؟ چرا از بچه های چپ دانشگاه ، از محمد پور عبدالله و دوستانش خبری نيست ؟ اما خب ! کسی نپرسيد . کسی رسانه ای نکرد اين سوالات را . باز نو آمد و کهنه دل آزار شد .
اين اخلاقی شده برای فعالين ما . زندانی قبلی تا جايی اعتبار دارد که زندانی جديدی نباشد . زندانی جديد يعنی فراموشی زندانی قبلی و اين داستان همچنان ادامه دارد .
از وضعيت سلامتی عباس خبری نيست . از احمد ، از مجيد و باقی پلی تکنيکی ها . از شبنم و فرزاد که قاضی حداد که اثبات کرده شاگردی لاجوردی را و ظاهرا در دوران سياه شصت هم دوره آموش می گذرانده نزد استادش بازجو و قاضی و دادستان و ... لاجوردی ، قاضی شان است هم خبری نيست . حداد حتی از نشر خبر اينان هم ترسان است . به خواهر مددزاده ها اخطار کرده بود که پخش خبر نکند و تهديد و نام بردن چند نفر خاص . باقی هم همينطور . احسان عرفاتی . حامد يازرلو که هنوز از او خبری نيست و پدرش نگران است و مضطرب . برای برادرش هود هم سه سال بريده اند . سه سال به جرم همراهی مادر و تنها نگذاشتنش . آی آدمها ! فقط برای ديگران سه سال نمی برند . اگر سه سال زندان فاجعه است برای همه فاجعه است . برای هود که يکسال از زندانش گذشته و برای مادرش بانو نازيلا دشتی که او نيز به سه سال زندان محکوم شده . فعالين محترم ! سه سال برای همه فاجعه است !
فاطمه ضيايی که هنوز تماسی نداشته . مهسا نادری که طبق آخرين اخبار در کنار پدر است . پدری که خود در بند است به جرم شرکت در مراسم سالگرد شهدای گلزار هميشه جاويدان خاوران .
وضعيت عجيبی است . گريه های مادر پورعبدالله را می شنويم . اما فقط می شنويم و رد می شويم . ماجرا قديمی شده آخر . امروز زندانيان جديد روی بورس اند . ما هم که کارگران فصلی . تنها چند روزی پس از بازداشت ماجرا برايمان مهم است .و بعد يادمان می رود و می رويم سر کار و زندگی خودمان .
ممکن است اين روزها برای ما يک ماه و دو ماه گذشته باشد . روزهايی که روز و شبش مانند برق و باد باشد . عيد هم که بوده و تفريح عيد هم شامل حالمان شد و عيد ديدنی و الی آخر .اما می دانيد ؟ هر روز زندان انگار چند روز و چند ماه و چند سال می گذرد . زندانی به خصوص اگر انفرادی هم که باشد در روزهای متمادی است که زير فشار قرار ميگيرد . انفرادی است که سعی می کند تا زندانی را آلينه کند . از خود بيگانه شدن زندانی موجب می شود هر چه بازجو می خواهد از زبانش بگيرد . اين روش سفيد شکنجه است که وزارت اطلاعات ايران به صورتی آشکار اجرا می کند . اتفاقا که هر روز بايد بيش از روز قبل تلاش کنيم برای رهايی عزيزانمان . اما خب ! ما کارگران فصلی هستيم و نو برايمان از کهنه با ارزش تراست .
نمی دانم اين همه نقد را چگونه و با چه زبانی بايد بگويم . اما تنها نگاهی به کارنامه فعاليت برای رهايی دانشجويان در دو دهه ابتدايی ماه فروردين ۸۸ به عينه نشان می دهد که فراموشی کار دستمان داده و يادمان رفته هنوز اين آدمها در بند اند . بعد هم با کلاس روشنفکری سيگاری و يا پيپی می کشيم و قهوه ای می خوريم و به نقد حافظه تاريخی ضعيف مردممان (که واقعيت است و انکار ناپذير) دست می زنيم . اما خب ! خودمان وضعمان از انها هم بدتر است . آنها در دهه ها و سالها فراموش می کنند و ما حافظه مان به يک هيجان تازه و يک تعطيلی خوش آب و هوا و ترجيحا طولانی بند است .
راستی اين آخری را داشتم من هم فراموش می کردم . فرهاد حاجی ميرزايی . از ۸۶ تا ۸۸ که گفته اند قرار است دادگاهش برگزار شود . فکر کنيم . برای فرهاد چقدر تلاش کرديم ؟ آيا تفکيک های فکری برايمان با ارزشتر بود يا حقوق انسانی ؟ آيا انسان بودن برايمان ارجح تر است يا ليبرال بودن و سوسياليست بودن و مذهبی بودن و متعلق به اين گروه و آن طيف بودن ؟ آيا انسان بودنمان قربانی گرايشات فکری يا گروهيمان نشده ؟ فکر کنيم . بايد فکر کنيم . بايد ببينيم . شايد حواسمان جايی پرت بوده که نديديم !
نمی دانم . شايد فقط درد گفتن کفايت نمی کند . شايد بايد بگويم چه بايد بکنيم . اما اين فکر که تنها بگويم فکر می کنم حماقتی است . بايد همه فکر کنيم که چه بايد بکنيم و اولا اين آدمهايی که در آب دارند می سپارند جان را در يابيم . دوستان ! اميد رضا مير صيافی شدن اتفاق آسانی است . ممکن است هر روز پا بدهد . بگذاريد تلاشی کنيم تا پای اميد رضا مير صيافی شدن ، پای مرگ انسان در بند به دليل بی توجهی ما و زندان بان (هر دو با هم) را از زندگی سياسيمان ببريم . شايد که گامی برای حقوق بشر فرا پيش نهيم . بايد کاری کنيم . بايد فکری کنيم و بعد کاری کنيم . فکر و بعد کار . نه فکر خالی . نه کار خالی


Copyright: gooya.com 2009

Served by C#1 Server #1 in 0.01 seconds