شنبه 23 آبان 1388   صفحه اول | درباره ما | گویا


اپوزيسيون خودشيفته، اپوزيسيون دائمی است، بيژن صف‌سری

بيژن صف‌سری
از خوش‌باوری است اگر باور کنيم هر آن‌چه از تنور آزادی‌خواهان وطنی غربت‌نشين بيرون می‌آيد، حکمأ بايد مورد قبول عموم ملت ايران باشد که چرايی آن هم به چند دليل است ... [ادامه مطلب]

پادزهری به نوشته آقای خسرو شاکری، بابک اميرخسروی

بابک اميرخسروی
درست برخلاف ادعای ايشان، آن‌چه به‌روشنی از اين اسناد می‌توان دريافت؛ در تأئيد اين نظر است که: حزب توده ايران به‌واقع، به‌دست ايرانی، با فکر اصيل ايرانی، به ابتکار عده‌ای آزادی‌خواه مترقی و شخصيت‌های ملی دموکرات و عناصر مارکسيست و کمونيست؛ با برنامه‌ای دموکراتيک و اصلاح‌طلبانه، تأسيس گرديد ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

"تنها يکی از ما"، ترجمه شعری از شيرکو بيکس، تقديم به خاطره احسان فتاحيان، عبدالله مهتدی

احسان فتاحيان
غروب وقتی بود / خود به سختی جان به در برده بوديم. / مثل بارانی که می باريد / ما هم بايد بی وقفه عمل می کرديم. / رشته ای از اشک بوديم و به دنبال هم روان بوديم.

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


Shirku-Bikas
شيرکو بيکس

شيرکو بيکس (Sherko Bekas)، شاعر نامدار معاصر کرد، اهل سليمانيه در کردستان عراق و خود فرزند فائق بيکس شاعر معروف نيمه قرن بيستم است. شيرکو در اين شعر کوتاه که در سال ۱۹۸۸ سروده است، فرار دسته جمعی اهالی يک روستای کرد را از دست بمباران بعثيها به نحوه زنده ای به تصوير می کشد.

تراژدی در تاريخ کردها کم نيست و جنايات رژيم عراق در قبال اين ملت نيز بسيار فراوان و سخت دردناک است. اما سال ۱۹۸۸ در کردستان عراق سال دردناکترين تراژديها است، سال «انفال» است، سال بمبارانهای شيميائی، سال ژنوسايد بی سروصدای کردها در درون جامعه عراق است. سالی است که صدام، همچون هيتلر که برای نابودی نهائی يهوديان «راه حل نهائی» را تهيه ديد، برای پايان دادن به موجوديت کردها و همچنين پايان بخشيدن به هرگونه اميد آنها به حيات و به آينده، امواجی از حملات شيميائی به روستاها و مردم بی دفاع را به راه انداخت و اين حملات را با عاريت گرفتن ازکلام قرآن و جنگهای صدر اسلام با کفار «انفال» ناميد. وجه ديگر انفال و مکمل حملات شيميائی به مردم غيرنظامی، سياست «امحای کرد» بود که در مناطق وسيعی از کردستان عراق به آن دست يازيدند. در اين پروژه شکار انسانی، اهالی مدنی شهرها و روستاها را، مردان و زنان و بويژه جوانان را، بدون اينکه به دنبال هيچ نام مشخصی باشند بلکه به صرف کرد بودن، دستگير کرده به زور در کاميونهای ارتشی چپاندند و در لب گودالهائی که در نقاط مختلف عراق حفر شده بود به رگبار بسته و با بولدوزر خاک بر رويشان ريختند و دفن کردند و به اين ترتيب صدها گور دسته جمعی در اين کشور آفريدند. پس از سقوط صدام دهها گور دسته جمعی از اين نوع در نقاط گوناگون عراق توسط متخصصان کشف وخاکبرداری شد که هويت کردی قربانيان از لباسها و کارتهای شناسائی آنها احراز می شد. به گفته آگاهان در اين حملات بيش از صدوهشتاد هزار نفر جان خود را از دست دادند. زخم اين تراژدی هنوز هم عميقترين لايه های روح کردها را آزار می دهد و دهها هزار بيوه انفال و يتيمان انفال امروزه بازماندگان اين بربريت مدرن هستند.


عبدالله مهتدی

باری، قصد فقط آشنا کردن مختصر خواننده با زمان و مکانی بود که شعر در آن سروده شده است. در شعر کوتاه «تنها يکی از ما»، شيرکو بيکس فرار دسته جمعی شبانه مردم يک روستا را که شتابان از برابر بمباران می گريزند تصوير می کند. در آن اشک هست، دود هست، فرار از برابر دشمن مسلح غدار هست، کوفتن باران و سختی راه و فرسايش طاقتها هست، همه اينها هم بدون کوچکترين شعار و تکلف و در قالب تصويرهای شعری گويايی تجسم می شود که در آن انسان و رويدادهای پيرامونش به سادگی درهم آميخته اند. اما در ژرفنای اين مصيبت بی پناهانه و بی فريادرس، اميد و آينده نيز با ظرافت تمام و با رنگی از شيطنت در هیأت نوزاد متولد نشده ای که نمادی از تداوم موجوديت و آينده اين ملت است سرک می کشد، چنانکه در عمق احساس تلخی که از تصوير اين همه محنت و رنج به شما دست داده است، بی اختيار آهی از سر آسودگی خاطر می کشيد و لبخندی بر لبانتان نقش می بندد.

من اين شعر را در سال ۱۹۹۳ از جلد اول ديوان اشعار شيرکو بيکس، صفحه ۶۹۲، ترجمه کرده بودم اما هيچ وقت آن را در جائی انتشار نداده بودم و اينک در حالت روحی و عاطفی خاصی آن را به خاطره عزيز جانباخته احسان فتاحيان تقديم می کنم تا بدانيم که به قول شاملو «مرگ پايان نيست».

عبدالله مهتدی
سيزدهم نوامبر ۲۰۰۹

تنها يکی از ما
ترجمه شعری از شيرکو بيکس شاعر بلندآوازه کرد

غروب وقتی بود
خود به سختی جان به در برده بوديم.
مثل بارانی که می باريد
ما هم بايد بی وقفه عمل می کرديم.
رشته ای از اشک بوديم و به دنبال هم روان بوديم.
ستون دودی درهم و برهم برخاسته از دهکده ای بوديم و از کوه بالا می خزيديم.
همه تا مغز استخوان خيس، آب از هفت بندمان جاری.

بينی هايمان ناودان سرمان،
ساق هايمان جويبار بدن هايمان بود.
بچه هامان: به پرستو،
زنهامان: به درخت های پائيزی
و پيرهايمان: به اسب های خسته
می مانستند.
همه تا مغز استخوان خيس، آب از هفت بندمان جاری.

در اين ميان تنها يکی از ما
زير چتر خود
حتی قطره ای باران به خود نديد
و از همه نيز آرام تر بود.
او کودک من بود
که در زير چتری از پوست شکم مادرش به سر می برد.


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 

























Copyright: gooya.com 2011

Served by C#1 Server #2 in 0.009 seconds