دوشنبه 30 بهمن 1391   صفحه اول | درباره ما | گویا

گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

دو مبارز نستوه، سعيد سلطانپور ايرانی و الساندرو پاناگوليس يونانی، محمد محمدعلی

پاناگوليس ـ سلطانپور
هر چند زندگی پاناکوليس و سعيد سلطانپور قابل مقايسه است. اما هرکس زندگی خود را می‌کند و راه خودش را می‌رود. سعيد اگر يک شاعر و هنرمند نبود قطعا مرگش يک فاجعه عمومی به‌شمار نمی‌رفت. پانا گوليس نيز اگر شعر نمی‌گفت و سخنران برجسته‌ای نبود خاطره‌اش نمی‌ماند

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


سعيد (۲۵ بهمن ۱۳۱۹- ۳۱ خرداد ۱۳۶۰)
پاناگوليس ( دوم جولای ۱۹۳۹ – اول می ۱۹۷۶)

...ای برادرها و ای خواهرها از شما می پرسم، بهتر نيست جای دشنام به تاريکی – در تاريکی – شمع روشن کنيم؟ اگر چنين است بپا خيزيد تا شب مردنی و فاسد را متلاشی کنيم و صبح را دريابيم؟

۱ - سعيد و دشواری نوشتن درباره سعيد....
درباره سعيد سلطان پور نوشتن کارساده ای نيست. دشوار است چون هرگز زنی مثل اوريانا فالاچی درکناراو نبود تا زوايای پنهان روحش را در ساعت های گوناگون و شرايط متفاوت شاهد باشد. ( اوريانا فالاچی ايتاليايی سه سال کنار پاناگوليس يونانی زندگی کرد تا توانست کتاب – يک مرد- را بنويسد.) دشوار است از اين جهت که شک داری بتوانی با اطلاعاتی مختصرو اغلب بيرونی به عمق بروی و حق مطلب را ادا کنی. چرا که هنوز زوايای پنهان دوران کودکی، نوجوانی و جوانی و دانشکده سعيد کاملا آشکارنشده است. هنوز شعرها و نمايشنامه ها و مقالاتش در بوته ارزيابی جدی قرارنگرفته است. هنوز ازنگرش، بينش و ميزان دانش و تجربه های نهفته در درون او درباره هنر و زندگی به حد کافی آگاهی وجود ندارد. ازنحوه بازجويی وگذران روزهای او در زندان های دوره محمد رضا شاه و جمهوری اسلامی اطلاعاتی بيرون نيامده است.... و خلاصه معما ها و ابهامات فراوانی درباره او برای خوانندگان ايرانی وجود دارد. جمع آوری اطلاعات در تمام موارد ياد شده زمان می برد. اميد که درآينده محققی قادرشود پس از جمع بندی همه دانسته ها و بايسته ها يک اثرجامع از خود و يک تصوير روشن از او به يادکار بگذارد. قطعا تصوير روشن به معنای تمجيد و تکريم يکسويه از او نيست بلکه روشنگری ابعاد زندگی کوتاه و پرمخاطره کسی است که با تمام نقاط ضعف و قوتش ، بی محابا جانش را فدای اهداف خود و جمع کثيری از مردم ازجمله روشنفکرانی گذاشت که بيش از نيم قرن است نتوانسته اند حتی در حد اقليت های مذهبی پنج ده هزار نفری، يک نماينده به مجلس شورا بفرستند...حالا تا آن روز...
گفتنی است ۱ - سعيد شاعر و نمايشنامه نويس بود و پاناگوليس فقط شعر می گفت.۲ - سعيد از طرف سازمان چريک های فدايی خلق کانديدای نمايندگی مجلس شورای اسلامی شد وناکام ماند. پاناگوليس ازجانب حزب جوانان يونان به نمايندگی مجلس ( پارلمان ) رسيد. ۳- سعيد در چند نوبت و درمجموع حدود سه سال و هفت ماه در زندان بود و پاناگوليس در يک نوبت چهارسال ونيم حبس کشيد. ۴-سعيد مبلغ جنگ مسلحانه بود و پاناگوليس قصد ترور رئيس جمهور( پاپا دوپولس ) را داشت. ۵-شهرت ناگهانی سعيد از راه تبليغ جنگ چريکی درشعر و نمايشنامه و شهرت ناگهانی پاناگوليس از راه دفاع جانانه اش در دادگاه نظامی يونان به دست آمد.۶- ميل سعيد و پاناگوليس به مرگ در تئوری وعمل انگار ناپذيراست.۷- سعيد در ۴۰ سالگی اعدام و پاناگوليس در ۳۷ سالگی بر اثر تصادف ساختگی کشته شد.۸- شايد بتوان گفت اغلب همفکران و همرزمان پاناگوليس در غرب درباره او مقالات فراوانی نوشتند اما اغلب همفکران و همرزمان سعيد در باره او سکوت کردند.

۲ - سعيد در سايه روشن ها....
از ديگرمشکلات دربارۀ سعيد نوشتن اين که با همين مختصر دانسته ها، هضم گونه گونی روحيه و عملکردش در زندگی روزانه و همچنين در زندگی هنری و سياسی گاهی به حد غيرقابل درکی مشکل می نمايد. مثلا نگاه کنيد به نوع غمگينی واندوه مخاطب فرضی او در شعر " باران " و شعر " رود ".... مشکل بتوان تصورکرد که شاعراين شعرها يک فرد سياسی است که سينه خود را حمايل نعش پرنده ها می دانسته است. سعيد در شعر باران چنان غمگين می شود که قلبش را مه فرامی گيرد و می خواهد گريه کند. ذهنش غرقۀ اشيای خاموشی می شود که مثل خميازه ای شکسته بيهوده می نمايد و در تصنع روزی کثيف قدم می زند. خسته می شود و دست آخرمی گويد.../ تمدن سکونی غنی در عاطفه است / تمدن سفری سريع ازعاطفه نيست / و... اما همين شاعر در شعر رود می داند که آنچه می گويد هميشه آنچه می خواهد نيست. فقط می داند که چون رودی عظيم که پشت ديوار سدی بالا می آيد، هر لحظه ممکن است چنان مرتفع شود که گويی هرگز پايين نبوده است. او به انتظاربازشدن دريچه های سد به ديوارتناور می نگرد و فکر می کند ... پشت ديوار سد، غريو ابدی نبردی سهمگين برپاست و زمانی که دريچه ها مدتی طولانی بسته باشند، آب سرريزمی شود و او هم با قلبی به اندازه همۀ ماهی ها بيرون می آيد. و..

۳ - سعيد و يک چشم انداز موقت...
به باورمن فعلا بايد درباره سعيد آنچه را که می دانيم بنويسيم و دل ببنديم به اين که مردم و از جمله همفکران و همرزمانش روزی ضرورت نگارش تراژدی زندگی و مرگ سعيد را خود درک خواهند کرد و خواهند نوشت. شايد هم از بين همان ها کس يا کسانی پيداشوند و در ادامه راه سعيد به آنچه که او آرزو داشت دست يابند، يا آن کس را که دوست دارند قهرمان شان باشند پيدا کنند. حالا تا آن روز فقط بايد گفت... دريغا آوازخوانی تو / صدای تو در کوهسار / بی بهره ازآسمان و گل ها / بی بهره از رودخانه و ماه / بی بهره از سلام و بدرود / بی بهره از بهار ميهن / شهيد من / بدرود بهار خونين / بدرود / صدای حريق / صدای طولانی سوت / صدای گلوله در قلب روز...

۴- سعيد و بازی سرنوشت...
شايد به ميان کشيدن مقولۀ تقدير و سرنوشت ستمگر و گريز ناپذير برای سعيد و پاناگوليس چندان مصداق نداشته باشد. چه آن دودرنظر داشتند خود سرنوشت سازخويش باشند. اما بافت سرنوشت شان به شکلی است که گويی می بايست ازکنار اين مقوله بی تفاوت نگذشت. گويی سرنوشت تحفه و طعامی بی مزه بود پيش روی آن دو که می بايست به ناچار می چشيدند. شايد اين بده بستان، يک معامله پاياپای بود که هردوطرف راضی بودند که دريک بازی برد برد يا باخت باخت شرکت کردند. قطعا اين نوع مرگ چه از نظرزمانی و چه مکانی دور از انتظار سعيد و پاناگوليس نبود. جوانمرگی که هردو دچارش شدند، نمونه هايی از زندگی و مرگی است که تو گويی سه خط موازی شبيه ريل قطاراست که در طول مسيرناچار با هم تلاقی می کنند و به يک نقطه به نام مرگ نابهنگام و زودرس و دلخراش ختم می شوند. جوانمرگی ذهن و جسم مقوله ای نيست که ما ايرانی ها با آن بيگانه باشيم.

۵- سعيد و محيط زيست...
سعيد در خانواده ای نسبتا متوسط الحال شهری، بزرگ شد و از اين جهت کودکی و نوجوانی مشابه با پاناگوليس داشت. همان نداری ها و همان مشکلات فردی، سعيد را چون فولادی آبديده کرد. همان عواملی که سعيد درباره شان گفت... می دود در آسمان زهر هزاران حرف / در محله های فقرآلود / کوله بر دوشان پی کارند / بچه هاشان- کرم های کوچک خاکی / چشم هاشان را به رقص ساکت پول سياهی در نهضت کوچه می دوزند/ درمحله های دود اندود / دست های لاغری، کاوشکرهيمه / آخرين توفال ها را – کز در کهنه بجا مانده است / دراجاقی خرد می سوزاند /....

۶ - سعيد و هنر نمايش...
عشق سعيد به هنر نمايش، به رغم عمر کوتاهش نگويم پربار، ولی اثرگذار بود در دادن آگاهی سياسی به بيننده های جوان. نمايشنامه هايی که نوشت يا کارکردانی کرد هرکدام باری شگفت انگيز از محروميت ها و زجر مردم را درخود داشت. سعيد پس ازگذراندن دورۀ هنرکدۀ آناهيتا، در کارگردانی نمايشنامه " سه خواهر " اثر آنتوان چخوف با مهين اسکويی همکاری کرد. پس از طی دوره چهارسالۀ دانشکده هنرهای زيبا، نمايشنامه های " مرگ در برابر " اثر وسلين هانچف و" ايستگاه " را که يکی از نوشته های خودش بود، کارگردانی کرد. او انجمن تاتر ايران را با همکاری يکی از دوستانش پايه گزاری کرد. موفق شد نمايشنامه های "دشمن مردم " اثر ايبسن و " آموزگاران " اثر محسن يلفانی و " چهره های سيمون ماشار" اثر برتولد برشت و " خورده برژواها " اثر ماکسيم کورگی را به روی صحنه ببرد. و با نگاه خاص خود از کارکرد نمايشنامه در ميان مردم، مقابل جمع کثيری از تاتری های پيشکسوت قرار بگيرد که نحوۀ عمل او مخالف بودند.

۷- سعيد و ساواک...
نمايشنامه هايی که سعيد نوشت يا کارگردانی کرد همه در طول شب يا شب های اجرا با قرق کردن و بستن سالن يا با هجوم ساواکی ها روبه شد. ساواک به قدری از سعيد و شجاعت آشکار و پنهان او می هراسيد که يک بار حتی بی هيچ حفظ ظاهری، هنگام اجرای نمايشنامۀ آموزگاران به پشت صحنۀ تاتر يورش برد و سعيد را دستبند زد و درحالی که با اعتراض تماشاگران روبه رو شد او را به زندان انداخت. و بارديگر يک ماه قبل از اجرای نمايشنامه " چهره های سيمون ماشار " او را به جرم انتشار کتاب " نوعی از هنر، نوعی از انديشه " بازداشت کرد و چهل روز در کميتۀ مشترک و سلول مقابل اتاق شکنجۀ زندان قزل قلعه نگه داشت و شکنجه های روحی و جسمی فراوانی به او داد. اما سعيد بازهم از افشاگری و مبارزه برعليه استبداد غافل نماند. گويی او کسی نبود که از يورش و تهاجم وحشيانه و عمليات فاشيستی رژيم پهلوی بهراسد يا خللی در ايده ها و عقايدش بوجود آيد. چون به محض بيرون آمدن از محبس همان نمايشنامه را به روی صحنه برد وبه تنهايی بقدری در اجرا پافشاری کرد و سرسختی نشان داد تا رژيم مجبور شد در سالن نمايش را ببندد.
شايد بتوان گفت سعيد تشنۀ فوران آتش و سياله های سرخ وجودش بود. او به قول خودش... تشنۀ شعرهای هولناک بود و تصادمش را با يک صخره و پراکندگی پيکرش را با ستاره های خون و استخوان های شکسته قبلا ديده بود. او خواب صخره و سنکستان می ديد و فرسنگ فرسنگ از آرامش می گريخت. او رويای شعری مصور از تصادم يک صخره با خورشيد درسرداشت. در نتيجه، درگيری ها و کشمکش هايش با رژيم پهلوی به همين جا خاتمه نيافت. او می بايست سعيدی بشود همسرنوشت کسانی چون لورکا و پاناگوليس... صدای خستۀ من رنگ ديگری دارد / صدای خسته من سرخ و تند و توفانی است / صدای خستۀ من آن عقاب را ماند / که روی قلۀ شبگير بال می کوبد / ونيزه های تفته فريادش / روی مدار انقلاب می چرخد /....
سعيد در سال ۱۳۵۳ بارديگر به جرم سرودن اشعار " آوازهای دربند " دستگر شد. اين بار در سلول های کميته مشترک ده ها بار شکنجه گرديد. هفت ماه شکنجۀ اقراری و انتقامی و جيره ای او را بيست و يک روز نيمه جان روی تخت بيمارستان شهربانی انداخت، اما رژيم پهلوی به اين هم راضی نشد. چه پس از شکنجه ها به سه سال زندان محکومش کردند.

۸ - سعيد و مردم...
قلب سعيد سرشار از عشق به زحمت کشان و زخم خوردگان بود. عشقی که در اشعارش به وضوح ديده می شود. شعرهايی که باری شگفت انگيز از محروميت ها و زجرهای مردم را يکجا بر دوش دارد. او در شعر " شانه به شانه با فلز تاوان، زمين کاوان " از زارعينی حرف می زند که قلب شان از خورشيد و باران است. از آهنگری می گويد که زير رکبار صدا و پتک، قطعه آهنی را در کوره می تاباند. از زن صياد و تورباف و از صيادی می گويد که برای يک لقمه نان بر امواج پرخطر می راند. از کارخانه ها، ازکارگرهايی می گويد که از آنان نور و نيرو، آهن و فولاد، خون و اندوه می جوشد...
او به اين اميد زنده بود که زحمتکشان به سرعت آگاهی يابند و هرآن کس را که آرزو دارند قهرمان خود بدانند،انتخاب کنند و دراين انتخابات او راهم ببينند. اما ازدست توده هايی که سال ها زير سلطۀ حاکميت های مستبد قراردارند چه کاری ساخته است؟ سطح فرهنگ و دانش شان چنان نيست که جايگاهی شايسته برای يک شاعر مردمی، يک اهل عمل و سياست و يک هنرمند در نظر بگيرند. آن ها فقط می دانند يا به هرحال روزی خواهند دانست، فرخی ها ، عشقی ها، گلسرخی ها مختاری ها و پوينده ها نمونه هايی هستند از اعتلای ارزش های انسانی جامعه. کسانی که هرکدام به زبان خود بردرونمايه اين شعر تاکيد می کردند... / ای برادرها / و ای خواهرها / از شما می پرسم، بهتر نيست / جای دشنام به تاريکی / - درتاريکی- / شمع روشن کنيم / اگر چنين است بپا خيزيد / تا شب مردنی فاسد را / متلاشی کنيم / صبح را دريابيم / ....

۹ - سعيد وآموزگاری جامعه....
نخستين آموزگار سعيد جامه اش بود. همان جامعۀ سختگير و گاه بی رحم که درس را با سيلی محکم و چوب و فلک و درد و رنج همراه می سازد. جامه ای که در آن سنت های کهن به شکل حرکت های روبنايی در حال تغيير شکل بود و هر حرکت ترقی خواهانه و ضد استبدادی به مثابه سر نيزه ای در چشم مستبدان به حساب می آمد. در اين جامعه بود که سعيد درس هايی با ارزش گرفت. او آموخت که چگونه از درد حرف بزند و مثل يک ورزای سرخ که بسته به خيش خشم است، خاک کهنه را زير و رو کند... او باعطش واقعی خواندن و دانستن و عمل کردن، با تحمل شکنجه و دست و پنجه نرم کردن با بازجوها شاگرد خوبی برای جامعه اش بود. حق او بود مردم از او شاعری بسازند که نامش کنار لورکا و پاناکوليس بيايد و برای جمع کثيری از مردم جهان الگو و پوستری شود ازيک انقلابی فداکار و هدفمند.اما افسوس...

۱۰ - سعيد و شعر و شاعری و سياست ...
سعيد هنرمندی سياسی بود. شايد هم سياست پيشه ای هنرمند بود. او درعمل هنر را وسيله ای می دانست برای گسترش آگاهی های سياسی. اوج اين نگاه در ديماه ۱۳۴۸ با دست بردن درنمايشنامۀ "دکتر استوکمان يا دشمن مردم " نوشتۀ ايبسن، نمايشنامه نويس نروژی ( در انجمن ايران و آمريکا ) به وقوع پيوست که به سبب تغييرات آشکاری که در جهت تبليغ جنگ چريکی در آن داده بود، ادامۀ اجرا از سوی ساواک ممنوع شد و متعاقب اين واقعه او به سرعت شهرتی سياسی يافت. بعد ها هربار که به زندان رفت نامش بيش از پيش بر سر زبان ها افتاد. او کار شاعری خود را با سرودن غزل شروع کرد، اما ديری نگذ شت که به شعر سياسی رو آورد و اشعار پر خروشی سرود که جريان جديدی در شعر معاصرايران بنياد گذاشت. اين جريان بعد ها شعر چريکی نام گرفت و پويندگان مستعد تری يافت اما نام سعيد به عنوان نماينده تمام عيار آن ثبت شد. او اولين کسی بود که در اشعارش آشکارا از مبارزه مسلحانه سخن گفت و آن را ستود و بی آن که تحولی درفرم شعر پديد آورده باشد، تحرکی در عرصۀ محتوای آن ايجاد کرد.

۱۱- سعيد و کانون نويسندگان ايران...
کانون نويسندگان ايران در ۲۲ تيرماه ۱۳۵۶ با انتشار بيانيه ای ۴۰ نفری بعد از فطرتی ۸ ساله برای دومين بارشروع به فعاليت کرد. نشست بنيان گذاران اين دوره همزمان شد با آزادی سعيد از زندان. می گويند او روز بعد ازآزادی به خيابان سنايی، دفتر موقت کانون رفت و گفت : " من ديشب آزاد شده ام و امروزآمده ام تا دردفاع از آزادی بيان و انديشه و اجتماعات به کانون نويسندگان بپيوندم . " آنان می پذيرند و سعيد پس از امضای بيانیۀ ۹۸ نفری خود را آماده می کند تا در مهر ۱۳۵۶ در ده شب کانون نويسندگان شرکت جويد.

۱۲- سعيد و ده شب شاعران و نويسندگان...
باراول بود از نزديک می ديدمش.من نيز عضو جديد کانون بودم... وقتی پشت ميکرفن ايستاد، صورتی نسبتا باريک و جوان و موهايی پرپشت و جوگندمی متمايل به سفيدش کاملا به چشم می آمد. جوانی در قالب پيری. يا پيری در قالب جوانی. اما توفنده و پرخروش. با گفتن همان جمله اول : سلام شکستگان سال های سياه، تشنگان آزادی، خواهران و برادرانم سلام... جمعيت به خروش آمد. عبارت شکستگان سال های سياه و تشنگان آزادی را طوری گفت که گويی همه تکان خوردند. گويی حرفی تازه می شنيدند... گفت : عضو کانون نويسندگان هستم و با حفظ استقلال انديشه خود و پذيرش تمام مسئوليت آن...جمعيت جوان گويی که سال ها بود دنبال واژگانی می گشتند تا به انديشه های خود سروسامانی بدهند شعرهايش را به گوش جان می شنيدند. و او توانست به رغم سال ها دوری از مردم و پسند عمومی، همراه اشتياق شنوندگان به واژه واژه شعرش آهنگ بدهد و احساسات جوان ها را تا نقطۀ اوج وآن لحظۀ شعری ناب بالا ببرد. او آن شب خوش درخشيد و خوشبخت بود که بعد از سال ها دوری از هياهوی صحنه اندازه تمام کف زدن های سالن های تاتر، صدای کف و هورا شنيد... سعيد بعد از خواندن بيتی از حافظ : / دانی که چنگ و عود چه تقرير می کنند / پنهان خوريد باده که تعزير می کنند... ديگر اشعارش را خواند و چه خواندنی.../ آتشفشان درد / نغمه در نغمۀ خون غلغله زد، تندرشد / شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد/ چشم هر اختر پوينده که در خون می گشت / برق خشمی زد و برگردۀ شب خنجر شد/...( در اين لحظات بود که زنده نام به آذين به عنوان عضو هيات دبيران کانون، اندکی پيش رفت و آستين کت سعيد را از پشت کشيد که تندروی نکند. اما سعيد بی توجه به تذکر مسئولانۀ به آذين به شعرخوانی ادامه داد.)
سپس شعر با کشورم چه رفته است را خواند و آن چشم های پنهان ديدند که مردم طالب چه نوع شعرهايی هستند. گويی خواست عمومی مردم اين بود که شاعران و نويسندگان حاضر درجلسه، علاوه بر افشای رژيم زخمی هم بر او بزنند. اوج ده شب انستيتو گوته شب پنجم و اوج شب پنجم، شعر با کشورم چه رفته است بود. شعری که با اين مصراع ها شروع می شد.. با کشورم چه رفته است / که زندان ها / از شبنم و شقايق سرشارند / وبازماندگان شهيدان / انبوه ابرهای پريشان سوگوار/ در سوک لاله های سوخته می بارند / با کشورم چه رفته است که گل ها هنوز داغدارند....
اين اشعار در حالی خوانده می شد که آن طرف خيابان و باغ انستيتوگوته، پليس های کارد شهربانی، نفس تازه می کردند و بيم آن می رفت که هر لحظه يورش بياورند و...آن شب معلوم بود که سعيد به نقطه ای رسيده است که قادر است... قلبش را روی حصار خانۀ دل خستگان بگيرد و آفتاب کند...( گويی از همان شب کدورتی بين سعيد و اعضای توده ای کانون پديد آمد. شايد هم زخم کهنه ای سرباز کرد که دوسال بعد منجر به تلاش بی وقفه سعيد ومحمد مختاری و پرهام و... شد برای اخراج توده ای ها از کانون. )
بعد از ده شب معروف شاعران و نويسندگان، سعيد به اروپا رفت تا برای دانشجويان کنفدراسيون از سال های درد و شکنجۀ خويش بگويد. از کشوری بگويد که دامن زندان ها از شبنم و شقايق سرشار است،و ملت در آن کرانۀ مرگ آباد چون آتش نهفته در خاکستر، همچنان بيدار است... همچنين بشارت بدهد به روزهايی که ايران ديگر مانند رودخانۀ خونينی است که بر صخره های سختی می راند تا از قله های رنج فرو ريزد... که چنين هم شد و انقلابی به وقوع پيوست در سال ۱۳۵۷ که به نظر می رسيد رهبرانش هيچ دغدغه ای ندارند جز زدودن استبداد سلطنتی و برقراری جامعه ای بی طبقه که در آن همه گروه های آزادی خواه حضور خواهند داشت و...در اين ايام کانون نويسندگان فرصت يافت پس از تشکيل مجمع عمومی به کار خود شتاب ببخشد.

۱۳- سعيد و کانديداتوری مجلس شورای اسلامی...
سعيد درسال ۱۳۵۸ از طرف چريک های فدايی خلق کانديدای نمايندگی مجلس شد. اين در شرايطی بود که دست های پشت پرده سياست با روحيه اش کاملا آشنا بودند و نحوۀ برخورد اورا با تضادها و تعارض ها و خدعه های درون رژيم می دانستند. همچنين می دانستند در صورت موفقيت وورود به مجلس غوغايی برپا خواهد کرد و هيات حاکمه را زير سوآل خواهد برد. چنين بود که به لطايف و الحيل، قبل از انتخابات از شرکت دررقابت های انتخاباتی محرومش کردند. تاجايی که يادم می آيد اسماعيل خويی هم از صافی شورای نگهبان نگذشت. ( تا کنون نيز حد اکثر تحمل اين شورا ورود چند اصلاح طلب دينی بوده وحتی يک نفر ازجناح چپ و روشنفکران غير دينی به اين مجلس راه نيافته است.)

۱۴- سعيد و روزهای خوب بی بازگشت...
روزهای خوب سعيد هنگامی بود که توانست در انتخابات مجمع عمومی سال ۱۳۵۸کانون نويسندگان شرکت کند و به عضويت هيات دبيران درآيد و ساعاتی از روزش را به مشکلات اعضاء اختصاص بدهد و سه شنبه ها پشت تريبون آزاد، آن حرف های انباشته شده ساليان را با مخالفان خود بزند. او به رغم منع اساسنامۀ کانون نويسندکان گاه ازآن تريبون وارد تصفيه حساب های جناحی خود ( مخصوصا با توده ای ها ) می شد که با تذکر رئيس جلسه باز می گشت به مسير اصلی. در جمع اعضای کانون يک فرد سرزنده و انقلابی بود. فردی که به سازمان سياسی اش تعلق داشت و دقيقا می دانست چه می گويد و چه می خواهد. کسی که سعی می کرد تمام گفتار و کردارش را مطابق سياست های سازمان متبوع خود تطبيق دهد. اما نمی دانم چرا همواره فکر می کردم او به شدت تنهاست . يک هنرمند منفرد که کافی است خود پيشقدم کاری نشود تا همگان پشتش را خالی کنند. شايد چون من همواره سعيد سلطانپور را با محسن يلفانی دوست داشتنی و مردم دار مقايسه می کردم ، سعيد را اين گونه تنها و بی پشت وپناه می ديدم.
در يکی از سه شنبه های سال ۱۳۵۹ شاعری جوان که عضو کانون نبود به سعيد گفت جنگ زده است و تقاضای کمک مالی کرد. سعيد با اين که می دانست آن شاعر جوان معتاد است، فوری تسليم شد. مشگل بين آن دو سرميزان کمک بود.سعيد تعهد کمک را در شرايطی داد که به خوبی می دانست کانون نويسندگان چنان بودجه ای ندارد که به کسی کمک مالی بکند. اما او اين حقيقت را نديده گرفت. مسئله را جلو روی آن شاعر متظاهر با من در ميان گذاشت. بقدری از امورمالی و اداری بی اطلاع بود که تصور نمی کرد می بايست موضوع را نخست در جلسۀ هيات دبيران مطرح کند و پس از تصويب ازمن پول بخواهد. شاعر معتاد پس ساعتی معطلی رفت و تازه سعيد افتاد دنبال کارش و با سخت کوشی تمام در جلسۀ هيات دبيران که خودش هم عضوش بود، ضرورت کمک به يک شاعر جنگ زده را بازگفت وآن قدر اصرار کرد تا سرانجام هيات دبيران موافقت کرد مبلغی در اختيار آن شاعر جوان دروغ گو بگذارم. روزی که من مبلغ تصويب شده را به ان جوان دادم و رسيد گرفتم، گل از گل سعيد شگفت و برقی احترام انگيز و غرورآفرين در چشمانش دويد. غروری زيبا و شکوهمند که از اجابت تقاضای يک انسان هرچند دو رو به هر انسان دريا دلی دست می دهد. گويی می گفت... دست هايم لانه خرکوشان است و کبوتران بر شانه من می خوانند... ماه بعد آن شاعرجوان برعليه کانون در روزنامۀ عصر مطلب مفصلی نوشت ومن بريده روزنامه را دادم به ناصر پاکدامن يا باقرپرهام که عضو هيات دبيران بودند.

۱۵- سعيد و نمايش عباس آقا.....
خوشبختی ديگر سعيد روزهايی بود که حس می کرد می تواند به وسيله تاتر با مردم تماس نزديگتری بگيرد. او که به تاتر مردمی و مشارکت بيننده ها در نمايش اعتقاد داشت، بارديگر با ايجاد يک گروه نمايشی و آوردن نمايش " عباس آقا کارگر ناسيونال " به صحنه، خود را درگير ماجرای تازه ای کرد. عباس آقا را به ميان مردم کوچه وخيابان برد و نشان داد که هنوز کارگر جز زنجيری که به پاهايش بسته است، چيزی ندارد که از دست بدهد. اين نمايش با آراء و عقايد متفاوتی روبه رو شد. اجراهايی که اغلب با زد و خورد بازيگران و تماشاچيان از يک طرف و چماقدارن سازمان يافته از طرف ديگر نمايش داده می شد. آقايان خيلی سعی کردند با اعمال فشار جلو نمايش را بگيرند و وانمود کنند که خود مردم، خودجوش چنين کرده اند. اما مقاومت سعيد و گروهش باعث شد نمايش عباس آقا... روزها ادامه يابد. در اين ميان سعيد واقعا زندگی می کرد. چون احساس می کرد خود حادثه و حماسۀ زمانه است نه عباس آقا با لب های خونين. اوحتی يک بارهمۀ بازيگران را با سرو دست شکسته به جلسۀ کانون نويسندگان آورد تا همه ببينند بيرون چه خبر است. همه می دانستيم بيرون چه خبر است. او هم می دانست همه می دانند بيرون چه خبر است. اما آورد و برخلاف راه و رسم کانون که نمی بايست وارد جزييات اين چنينی می شد، ساعتی از وقت جلسه را گرفت. جلسه ای که اعضاء روی دقايق و ثانيه هايش برنامه ريزی کرده بودند تا هريک مشکلات خود را مطرح کنند که چه بسا همسنگ و طراز حرف هايی بود که سعيد می زد يا می خواست بزند. روح پر التهاب و عصيانگرش چنين می نمود که همواره کارهايش جنجال برانگيز باشد. به عبارت ديگر می توان گفت روح او عصيانگر نبود بلکه او خود عصيان بود. ( شايد اين جمله را از غلامحسين ساعدی در همان زمان ها به ياد داشته باشم. )
اين جاست که می گويم درباره سعيد نوشتن کارمشکلی است. او شاعر بود و همه اين را می دانستيم که بايد رفتاری شاعرانه و هنرمندانه می داشت. اما گويی خود او زير اين حرف را مهر نمی کرد...من هرگز شعر نساخته ام / من خود لحظه هايی، شعر بوده ام / من خود را نوشته ام / درمن درخت ها کلمه بودند / چشمه ها کلمه بودند / ستاره ها کلمه بودند / و شعرمن تصادم ستاره و درخت بود / فوران درشت چشمه بود / چيزی بود که بيهوده می کوشم تفسيرش کنم.... اگر سعيد دنبال هياهو نمی رفت، هياهو و جنجال سراغش می آمد. کافی بود بپذيرد که کاری يا حرکتی می تواند در روح پرملال مردم که حاصل سال ها سکوت مرگ آور و خواب صد ساله بود اثر مثبت می گذارد، حتما اقدام می کرد و به عواقب آن هم اعتنايی نداشت. او می پنداشت بايد خيلی کارکرد. بايد کمک کرد تا مردم خود پا پيش بگذارند. سعيد مردی به ظاهر اميدوار و در عين حال ساده و زود باور بود. مردی ديرجوش اما سخت جوش و سخت کوش. او می پنداشت رودخانه ای موج دار و مست است و می تواند بر سردريای مردمان کاکل بيفشاند.
در عين خشونت ظاهری يک لطافت و نزاکت خاصی در اعماق وجودش لانه کرده بود که به آسانی ديده نمی شد. به قول خودش گويی روح چشمان سحراست در قبر بتونی که بايد با بولدوزر بيرون کشيدش... عده ای او را متهم به غرور شخصی می کردند. حق هم داشتند. چون کسی که خود را شعلۀ بی قرار آتشفشان و غوغای آتش می خواند و شعر هايش را نغمه های شعله ور و بال های خود را خون تمام پرنده ها می داند يک شاعر خاکی و خاکسار نيست. به نظرمی رسيد خودنما و خود پرستی است که فقط در جستجوی موفقيت شخصی است. جاه طلبی که همواره برای مطرح ساختن خود می کوشد. اما بايد توجه داشت که او هر قدمی که بر می داشت در ارتباط با منافع مردم بود. اوآگاهی جمعی را به منافع شخصی خود ترجيح می داد. کسی بود که به مال و ثروت نمی انديشيد و آغوش خود را آشيانه سبز پرنده ها می دانست. آيا کسی می تواند پاسخ دهد سعيد سياست پيشه ای هنرمند بود يا هنرمندی سياست پيشه؟ يادم نمی رود بر سر جريان اخراج توده ای ها ازکانون سعيد با چنان جديتی کار را پيگيری می کرد که تعجب برانگيز بود. هرگز نديدم مثل محمد مختاری پيرامون مباحثی چون تساهل و تسامح و درک حضور ديگری سخن جدی بگويد.

۱۶-سعيد و چند خاطره....
۱- اواسط سال ۱۳۵۹ مقاله ای با عنوان " نقش ادبيات در رابطه با ضرورت های دوران ما " در جلسه عمومی کانون خواندم وطی آن پيشنهاد کردم کانون نويسندگان در اين بلبشوی مطبوعاتی ناشی از انقلاب، اعلاميه ای حاوی رسم الخطی دقيق و هشدارگونه بدهد به نويسندگان نوپا و تازه به دوران رسيده ای که مطبوعات قديمی و جديد را اشغال کرده اند تابلکه اين همه مطالب سراسر مخدوش و پر از غلط املايی و دستوری منتشر نکنند....پس از صحبت های من سعيد سلطانپور و محسن يلفانی و محمدعلی سپانلو و غفارحسينی دربارۀ مقاله من صحبت کردند ( گزارش کامل آن در مجلۀ انديشه آزاد ، شماره ۴يا۵ چاپ شده است.) سعيد طی سخنان پرشوری ابعاد مقالۀ مرا به گونه ای باز کرد که هم رودرروی محمدعلی سپانلو قرار گرفت و هم باعث شد من به نقاط ضعف مطلب خود پی ببرم و از اين بابت از او تشکر کردم.
۲- چند روز بعد از انتشار جنگ ادبی " نامۀ شماره ۳ کانون " به همت محمدعلی سپانلو، من تو دفتر کانون نشسته بودم و به حساب و کتاب ها و حق عضويت های ماهانه اعضاء رسيدگی می کردم که سعيد آمد وبی مقدمه گفت : " از اين داستان رعد و برق بی باران-ت خيلی خوشم آمد." تعجب کردم که چگونه با آن همه مشغلۀ بيرونی و درونی توانسته بود بخواند. بی آن که من چيزی بپرسم گفت که از نقش راوی که کودکی بود و درميانۀ داستان با نرمی و لطافت کم رنگ شد و در پايان داستان يکباره رنگ باخت، خوشش آمده...توجه و دقت نظرش به آن تکنيک داستانی غافلگيرم کرد. معلوم بود داستان را با حوصله خوانده است. به نکاتی اشاره کرد که بعدها ديدم با زبانی ديگردکتررضا براهنی هم روی همان ها تاکيد دارد.
۳- آن روزها فصلنامۀ " برج " را منتشر می کردم. شماره ۱ را با شعر محمد مختاری شروع کردم. در شماره ۲ مصاحبه ای داشتم با نسيم خاکسار که بسيار گل کرد. درفکر بودم با سعيد هم مصاحبۀ مفصلی انجام بدهم . روزی ( احتمالا اسفند ۱۳۵۹ ) غلامحسين نصيری پورشاعر، دوربين عکاسی آورد تا از او و ديگر صاحب نامان کانون عکس بگيرد و به مروربه من بدهد تا در مجله استفاده کنم. سعيد تو دفترکانون نشسته بود. همين که برق فلاش دوربين را ديد و فهميد دارند از او هم عکس می گيرند، نگاه عجيبی به عکاس و دوربينش انداخت که دلم لرزيد. موجی درد به چشمانش سرازير شد. نگاه خسته و شکسته ای که گويی می گويد چرابی خبر؟ نگاه کسی که گويی داشت فکری خصوصی را دنبال می کرده و ناگهان کسی ازآن فکر پنهانی عکس گرفته است. شايد نگاه مردی که به مرز مرگ و زندگی رسيده است و نمی داند با اين همه تهديد حضوری و تلفنی چطوری کنار بيايد.( گفته بود گاه حضوری و تلفنی تهديدش می کنند ) شايد او دريک لحظه حدس زد که اين آخرين عکسش است. آخرين عکس و توسط شاعری که برايش آشنا نبود. با همان بد قلقی که گاهی تو کانون از خود بروز می داد، لبخند نصفه نيمه ای زد و هيچ نگفت. نه مثل برخی مانع شد و نه مثل نسيم خاکسار تشکر کرد. اين يک حقيقت است. از نظر من او آدم صادقی بود که اغلب غير قابل پيش بينی می نمود. گاه به چيزی شک می کرد و بی خود بی جهت عناد می ورزيد. به قولی آن روز از دندۀ چپ پاشده بود. شايد اين شگردی بود که قادرش می ساخت اغلب در موضع حمله قرار بگيرد.

۱۷- سعيد و آخرين حضورش در سه شنبه های کانون...
يادم نيست در جلسه کانون چه مسائلی مطرح بود که سعيد ناگهان برخاست و به ده شب کانون نويسندگان سال ۱۳۵۶ حمله کرد. تهمت هايی زد به همان شب هايی که قبلا ستايشش کرده بود. تن همه گردانندگان و مجريان را لرزاند. طوری که گاهی می ديدم رفقای تشکيلاتی اش هم از موضع گيری هايش تعجب می کردند. حالت خود خوری داشت. می دانست همه را رنجانده ولی گويی چاره ای نداشت جز رنجاندن. لحظاتی عقب نشينی می کرد و باز...معلوم بود درون بس آشفته ای دارد و از دست کسی کاری ساخته نيست.

۱۸- سعيد و کانديداتوری ازدواج....
خبر داشتيم قرار است داماد شود، ولی نمی دانستيم عروس چه کسی است و چه کسانی دعوت دارند و... تا اين که خبر رسيد در شب عروسی اش دستگير شده است....تعطيلات نوروز در پيش بود...هول و ولای زيادی بين اعضای کانون برقرار شد. شايعه دهان به دهان می گشت. کم بودند کسانی که می دانستند چه اتفاقی افتاده است. فقط خبر رسيد که گفته وکيل نمی خواهم.... از يک سو باعث خوشحالی بود که لابد موضوع چندان حاد نيست و از سوی ديگر اين گمان را به ذهن می آورد که نکند قطع اميد کرده است و... حقوقدان های کانون اين اظهار نظر و انتخاب سعيد را درست و منطقی نمی دانستند. با اين حال به سرعت کميته ای برای دفاع از سعيد تشکيل شد تا وضعيت او را در زندان پيگيری کنند... همچنين تصميم گرفته شد او را غيابا به عضويت هيات دبيران انتخاب کنند بلکه توجه مجامع بين المللی و حقوق بشری جلب شود و همگی به حمايت برخيزند.

۱۹- سعيد و خوش باوری دوستان نزديک....
درجلسه مجمع عمومی ( احتمالا ۹ ارديبهشت ۱۳۶۰ ) پس از گزارش مالی توسط من يکی از اعضای کميتۀ دفاع از سعيد برخاست و از قول مادر سعيد گفت که سعيد موافقت کرده برايش وکيل بگيرند و از موضع بالا برخورد کنند. چون دادگاه هيچ مدرکی عليه من ندارد و... همه خوشحال شديم که او دستی دستی و قلدرانه و خود محورانه خودش را به دست حوادث نمی سپارد و کابوس جوانمرگی او غلط از آب در می آيد. تصور می کرديم اگر سعيد از اين دامچاله تقدير جان سالم در ببرد با وجود زن و احيانا فرزند با اين زندگی طور ديگری کنار خواهد آمد و زندگی مشترک با مسئوليت بيشتر از او آدم معتدل تری خواهد ساخت و...
اطلاعات ما از چگونگی دستگيری او همان دروغ هايی بود که دادستانی به روزنامه ها داده بود... اتهاماتی نظير خروج ارز و داشتن اسلحه و... بعد شايع شد شکنجۀ بدنی و روحی – روانی اش کرده اند و...حتی کسانی از قول ديگر زندانی ها گفتند کف پاهايش را با آتش سيگار سوزانده اند... می گفتند زنی را جلو او اعدام مصنوعی می کنند ( به تيرک می بندند و به جوخۀ اعدام دستور آتش می دهند و...) زن به دفعات بيهوش می شود و سعيد آن طور که ماموران پيش بينی می کردند مقابل اين عمل غير انسانی ساکت نمی نشيند. فرياد می زند. هوار می کشد و اعتراض می کند و...در نهايت بهانۀ قوی تری می دهد به دست آقايان ( شايد همان کسی که زمان رژيم گذشته همسلولی اش بود ) و او اين بار خود سعيد را می بندد به تيرک اعدام. سعيد در حالی که سراپا افروخته بود بی آن که وصيتی نوشته و خواسته ای داشته باشد از نه شب تا پنج صبح به تيرک بسته می ماند و بعد...

۲۰ - سعيد و کانديداتوری مرگ در شب عروسی....
برخی دوستان نزديگش عقيده دارند که تعلل و عدم درک صحيح از عملکردهای سيستم و جناح های درون هيات حاکمه بود که سعيد را به دام مرگ رهسپارکرد. او نمی بايست مجلس عقد و عروسی آشکار می گرفت و اگر گرفت نمی بايست درآن عروسی خود را تسليم می کرد و تنها راهش عصيان و گريز از مهلکه بود. برخی ديگر بر اين عقيده اند مرگ او در همان پای سفره عقد يا در حال گريز از پشت بام همسايه معقول تر و زيبا تربود تا در زندان و دور از چشم مردم. اما آيا کسی از سرنوشت و از آينده خود خبردارد؟ آيا کسی مثل سعيد می دانست چگونه با حادثه نا محتمل و ستمگر کنار بيايد؟ به نظر من هيچ کس از فردای خود خبر ندارد. مخصوصا شخصيت هايی مثل سعيد که در کانون حوادث بودند و از اين محوريت لذت می بردند.
می گويند وقتی مامور مرگ، چشمان لورکای شاعر و نمايشنامه نويس را بست و به سوی مسلخ برد لورکا از مامور پرسيد امشب ماه در چه وضعی است؟ من دوست ندارم زير بدرتمام بميرم. من در شعرهايم خيلی از ماه حرف زده ام. اگر زير نگاهش بميرم اين احساس بهم دست می دهد که از طرف بهترين دوستم مورد خيانت قرار گرفته ام....
سعيد به مامور مرگ خود چه گفت؟ فقط شنيده ام مامور مرگ او قبلا با او همسلول بوده است . و او خود پيش تر گفته بود ... کجاست قايقم ای موج / کجاست قايقم ای خون / کجاست پاروها / می خواهم برای ماندن بردريا / برای ماندن برخون سفرکنم تا مرگ / و هستی ام را مثل گل هميشه بهار / براه خانه مردم / مهمان باغ تب آلود...

۲۱- سعيد زنده و هوشيار....
هرچند زندگی پاناکوليس و سعيد سلطانپور قابل مقايسه است. اما هرکس زندگی خود را می کند و راه خودش را می رود. سعيد اگر يک شاعر و هنرمند نبود قطعا مرگش يک فاجعه عمومی بشمار نمی رفت. پانا گوليس نيز اگر شعر نمی گفت و سخنران برجسته ای نبود خاطره اش نمی ماند. گاهی آرزو می کنم کاش سعيد هم مثل محمد مختاری و محمد پوينده ( ۱۳۷۷ ) و ديگران اندکی آرام تر بود و به خود مجالی هفده ساله می داد تا به کارهای ناتمامش سرو سامانی بدهد. پيش ما بود و با ما همين زندگی نکبت بار را ادامه می داد، ولی فرصت می يافت اندکی بيشتر از اندکی افکار و ايده ها و تخيل هايش را بر صفحه کاغذ می ريخت و تصوير و تصور عميق تری از خود برای آيندگان برجای می گذاشت.

+ درپايان گفتنی است... سعيد درسال ۱۳۳۷ يا ۱۳۳۸ از سبزوار به تهران آمد و به گروه تاتری " آناهيتا " پيوست که گردانندگانش گروهی از اعضای قديمی "حزب توده ايران " بودند. در دی ۱۳۴۸ با متوقف شدن نمايشنامه دکتر استوکمان يا دشمن مردم نوشته ايبسن در انجمن ايران و آمريکا " از سوی ساواک ( به سبب تغييرات آشکاری که سعيد در جهت تبليغ جنگ چريکی در آن داده بود) به سرعت مشهورشد. بعد ها چندبار زندانی شد و هربار نامش بيش از پيش بر سر زبان ها افتاد.سعيد از سال ۱۳۵۷ عضوکانون نويسندگان شد و در جريان اخراج توده ای ها ازکانون ( ۱۳۵۸ ) اصرار فراوان کرد. سرانجام در فروردين ۱۳۶۰ در مراسم ازدواجش دستگير و ۶۶ روز بعد اعدام گرديد. او کارشاعری خود را با سرودن غزل شروع کرد اما ديری نگذشت که به شعر سياسی روی آورد و اشعار پر خروشی سرود که جريان جديدی در شعرمعاصر بنياد گذاشت. اين جريان بعدها شعرچريکی نام گرفت و پويندگانی مستعد تر يافت اما نام سعيد سلطان پور به عنوان نماينده تمام عيار آن ثبت شد. او اولين کسی بود که در اشعارش آشکارا از مبارزه مسلحانه سخن گفت و آن را ستود و بی آن که تحولی در فرم شعر پديد آورده باشد تحرکی در عرصۀ محتوای آن ايجاد کرد.
دفتر های شعر: صدای ميرا ( ۱۳۴۷ ) آوازهای بند (۱۳۵۷ - سروده های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵)از کشتارگاه ( ۱۳۵۷ - سروده های ۱۳۵۱ تا۱۳۵۶) وکتاب نوعی از هنر و نوعی از انديشه...ازاو به يادکار مانده است.

+ همچنين گفتنی است... الساندرو پانا گوليس، هنگامی که در ترور پاپا دوپولس، ديکتاتور يونان شکست می خورد مدت زيادی در زندان شکنجه می شود و بعد در دفاعیۀ خود در دادگاه با نطقی آتشين توجه جهانيان را به خود جلب می کند. پاناگوليس تا مرز اعدام پيش می رود اما درست پنج دقيقه قبل از اعدام بر اثر فشار سازمان ملل به حکومت يونان نجات می يابد و مدتی در زندان می ماند. طبق گفته اوريانا فالاچی کسی که تا مرز اعدام پيش می رود و نجات پيدا می کند ميل عجيبی به مردن برايش می ماند و تا پايان عمر منتظر مرگ است. پاناگوليس مدت ها در يک زندان قبر مانند زندگی می کند تا اين که فرمان عفوعمومی ( در راستای نمايشی دروغين از اسقراردمکراسی در يونان) همه زندانيان ، ازجمله پاناگوليس نيز آزاد می شود. اما او خيلی زود دوباره مبارزه را سرمی گيرد. در همين هنگام است که اوريانافالاچی، خبرنگار بين المللی به بهانه مصاحبه با او به ديدارش می رود. و پس ازچند ديدار آن دو به هم علاقه مند می شوند. و پس از مدتی به ايتاليا مهاجرت می کنند و پاناگوليس چند سالی را از خارج کشور به مبارزه اش ادامه می دهد. اما بعد از برکناری شورای نظامی به يونان باز می گردد و در انتخابات شرکت می کند و نمايندۀ مجلس می شود. سپس مدارکی را عليه –اونگولوس آوروف- وزير دفاع که درصدد است ديکتاتوری را با حاکميت ارتش، آغاز کند، جمع آوری و تعدادی را منتشرمی کند. اما خيلی زود در يک سانحۀ رانندگی ترور می شود....آنچه می توان در باره پاناگوليس گفت اين که او با فاشيست ها می جنگيد و با کمونيست ها هم ميانۀ خوبی نداشت. او اصولا پيرو هيچ ايسمی نبود و هيچ ايدئولوژی را قبول نداشت. او می گفت کمونيست ها يک ديکتاتور را برمی دارند و ديکتاتور ديگری را جايش می نشانند. سر انجام اين که چون پاناگوليس پيرو هيچ حزبی نبود، پشتوانۀ محکمی هم نداشت و همواره تنهايی می جنگيد. طرزتفکری که چندان دور از ذهن سعيد نبود.


ارسال به بالاترین | ارسال به فیس بوک | نسخه قابل چاپ | بازگشت به بالای صفحه | بازگشت به صفحه اول 
Copyright: gooya.com 2016