گفتوگو نباشد، یا خشونت جای آن میآید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان![]()
خواندنی ها و دیدنی ها
در همين زمينه
28 آبان» لیبیایی کردن ایران، محمد برقعی4 اردیبهشت» قدرت در دست کیست: آیت الله خامنه ای یا آقای احمدی نژاد؟ محمد برقعی 8 اسفند» چرا جنبش مصر فراگیر شد و انقلاب ایران نشد، محمد برقعی
بخوانید!
9 بهمن » جزییات بیشتری از جلسه شورایعالی امنیت ملی برای بررسی دلایل درگذشت آیتالله هاشمی
9 بهمن » چه کسی دستور پلمپ دفاتر مشاوران آیتالله هاشمی رفسنجانی را صادر کرد؟
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! عیب می جمله به گفتی، هنرش نیز بگوی (بخش سوم)، محمد برقعی![]() ویژه خبرنامه گویا پیش گفتار در نوشته پیش نوشتم که بسیاری از خشم به حکومت به وازدگی از فرهنگ رسیده اند، وهرچه در این مرز وبوم می بینند سیاهی است. از این روی بر آن شدم که در کنار ترشی جان کاه گفته های آنان، انگبینی از دیده های شخصی خود بیاورم، به امید آنکه نشان داده شود که فرهنگ ایران را نه سرکه و نه انگبین، که سرکه انگبینی است گوارا، و به سبب همین گوارا ییش، هزاران سال است که در این چهار راه حوادث بر پای ایستاده است
مدرسه ما در خیابان پاک بود در میان خیابان خراسان و لرزاده . محله مردم طبقه متوسط و متوسط رو به پایین. فقیرترها در محلات نزدیک آن چون تیردوقولوو مسگر آباد و دروازه دولاب زندگی می کردند. شاگرد دوم ابتدایی مدرسه اسلامی بودم ،که به نام موسسش "برهان" خوانده میشد - ایت اللهی که وجوه شرعیه اش را به قم نمی فرستاد ،با توجیه آن که او راه مصرف در محل را بهتر میداند. یک روحانی مترقی زمانش بود، که تاسیس مدرسه دخترانه اش آشوبی برپا کرد. فداییان اسلام ها در مسجد او"لرزاده"، حرکتشان را پی ریختند.زمانی که نواب بود و هنوز واحدی آتشین کلام در سلک یارانش در نیامده بود مدرسه که تعطیل می شد به صف بیرون می آمدیم تا بخشی از مسیر . هرکس نزدیک کوچه اش میرسید با کسب اجازه از صف جدا می شد، و در آخر مسیر هم با فریاد " برهم" مبصر صف از هم می پاشید ،تا هر کس راه منزل خود گیرد. مشهدی اکبر گاری بستنی اش را نزدیک همین محل نگه می داشت .زیرا صف دیگری هم پایانش نزدیک همان محل بود. هجوم می آوردیم به طرف چرخ مشد اکبر . خوش بختان یکی دو قرانی پول بستنی داشتند، و مابقی به تماشای لذت آنان یا بودن در جمع شادبودند روزی اصغر که چاق بود وکم تحرک ، اما همه ملاحظه اش را میکردند، آمد کنار چرخ و با تحکم که مشد اکبر یک بستنی بده ، بزرگش هم. مشد اکبر گفت میشه سه زار (ریال). گفت ندارم .گفت برو کنار بستنی مجانی نداریم. اصغر برافروخت ومشد اکبر هلش داد ،و اصغر با دست زد زیر سینی نان بستنی ها و آب نبات ها ،که پخش شدند کف خیابان ،و بچه ها ریختند رویش. مشت اکبر خروشان رفت که اصغر را بزند ،که یکی گفت مشد اکبر مواظب باشد پسر طیب است . مشدی هراسیده آرام گرفت. در این فاصله هم بعضی از بچه ها با فریاد سر این و آن ،بخشی از اجناس به یغما رفته را سرجایش بر گرداندند. اکبر هم بستنی ای ، که هیچ وقت به این بزرگی ندیده بودم ،درست کرد و برد نزد اصغر که کنار دیوار ایستاده بود ، وگفت اصغرآقا شما به بزرگی خود ببخشید ، من شمارا نمی شناختم. هیچ وقت ندیده بودم با بچه کلاس سوم کسی با این ادب حرف بزند و از او عذر خواهی کند. تازه آن روز فهمیدم چرا هر وقت اصغر می آید توی بازی بچه ها دست وپایشان را جمع می کنند، و هروقت هم خلافی میکرد معلم ها کتکش نمی زدند ،حتی خشن ترین آنها آقای زرندی و آقای رحمانی (1) روز دوم پس از ماجرا بود و باز در اطراف چرخ بستنی شلوغ بود. که دیدم مشت اکبر ناگهان همه ما و پول در دستمان را رهاکردو خیره شد به روبرو، جایی که چند آدم گردن کلفت به آرامی به سوی ما می آمدند.دستهای مشد اکبر به روشنی می لرزید و رنگش پریده بود. مثل بچه گربه امان شده بود که چند روز پیش با عصابانیت دنبالش کرده بودم و در کنج دیوار گیرش انداخته بودم. حیوانکی چنان با ترس به من نگاه کرد، که با آن که به قفس کنجشک هایم حمله کرده بود ،دلم به حالش سوخت و گذاشتم برود. سر وصدا ها کم شد ،مثل موقعی که سر وکله آقامعلم جلو کلاس پیدا می شد. زمزمه بود ودر گوشی :طیب. طیب. مرد پهن سینه آمد کنار چرخ مشد اکبر و گفت : مشدی درست است پسرم بستنی مفتی خواسته بود و تو ندادی و او بساطت را ریخت وسط خیابان؟ . مشد اکبر که به سختی کلمات از گلویش بیرون می جهید گفت : طیب خان والله من نمی شناختمش والا بستنی چه قابلی دارد. طیب قدمی به عقب برداشت و گوش اصغر را، که مثل موش بغل دست یکی از نوچه ها ایستاده بود ، گرفت و آورد نزدیک، و به تحکم و خشم گفت بچه برو دست مشدی را ببوس تا ببخشدت. جعلق این مرد زحمت کش است نه مثل بیشترتان مفت خور. اصغر جلو رفت که مشد اکبر دستش را پس کشید و اورا در بغل گرفت. پس از سکوتی سنگین طیب پرسید: مشد اکبر همه بستنی و آت و آشغالات چند . مشدی که بغض راه گلویش را بسته بود گفت : طیب آقا این ها چه ارزشی دارد ،من خودم نوکرتان هستم . طیب دوباره واین بار با تحکم پرسید. مشد اکبر با صدایی خفه گفت : اگر شانس بیارم و همه را بفروشم شاید نزدیک پنجاه تومانی بشود. طیب دست کرد توی جبیب شلوارش و یک دسته کلفت اسکناس در آورد ، چند تا یی را جدا کرد و گفت: مشدی این هم پنجاه تومان همه را بده این بچه ها بخورند. ما از ذوق بستنی و آب نبات مفتی می خواستیم داد بزنیم ،که طیب گفت :مشد اکبر این هم صد تومان دیگر، ما را حلال کن و این توله را ببخش. از آن روز به بعد اصغر توپ بچه ها را نمی گرفت ، و به کسی زور نمی گفت، و سر کلاس تخسی نمی کرد خاطره ای دیگر سا لها گذشت ومن حال جوانی بودم بیست و یکساله . اخراجی دانشگاه تهران، برای شرکت در آتش زدن ماشین دکتر اقبال. و از سر ناچاری معلم مدرسه اسلامی ،که ملی بود وعدم سوء پیشینه نمی خواست. چند ماهی بود که به مدرسه محمدی ،در محله امامزاده یحیی ،نزدیک سه راه سیروس آورده بودنم، زیرا فکر می کردند من می توانم این بچه ها را به جایی برسانم، بچه هایی در کلاس پنجم و ششم ،پس از کلی توضیح ،مثلا عدد 2536 را می نوشتند 2000500306 . چنان عاشق کارم بود که بعداز ظهر های پنج شنبه دلم سخت می گرفت ،غصه ام می شد که باز جمعه آمد و من یک روز شاگرد هایم را نمی بینم. گویی عشق به آنها جای تمام آرزوهای بر باد رفته ام را گرفته بود. شاگردهای کلاس پنجم در این مدت با من اخت شده بودند و درس حساب را کم کم جدی می گرفتند، غیر از یکی که نه تنها تکالیفش را درست انجام نمیداد، بلکه سر کلاس هم حرف میزد . با آنکه هر کس پهلویش می نشست آشکارا ناراحت بود.اما نمیدانستم چرا هیچ کدام جرات نمی کردند که یا از او بخواهند اذیت نکند، یا به من یا ناظم مدرسه رسما شکایت کنند. روزی او را ،که فکر می کنم اسمش محمود بود ، پای تخته آوردم. گویی من این چند ماهه هیچ چیز یادش نداده بودم. تکلیف شبش را خواستم ،نداشت . بد تر آنکه توی چشمم هم زل زده بود و خجالتی نمی کشید. مهار احساس را از دست دادم ، نه تنها یک سیلی محکم به اوزدم ، بلکه با خط کش هم افتادم به جانش ،که چند نشان بر دست و گردنش گذاشت - که البته این ها غیر معمول نبود فردا بعد از ظهر در زنگ تفریح طبق معمول راهی دفتر مدرسه شدم ،که اطاقی بود جدا ، در هشتی خانه . می باید روزگاری خانه آدم بزرگی بوده، با اندرونی و بیرونی و حوض و سرداب های بزرگ. برای رفتن به دفتر مدرسه دو پله از حیاط و سه پله از کف هشتی بایست بالا رفت. دیدم دفتر پر است ،و غربیه هاچهار تا از پنج تا صندلی را پر کرده بودند- همه سینه سطبر و یکی دوتا با سبیل تابیده. تاملی و پای روی پله اول هشتی به اطاق، که کسی دامن کتم را محکم کشید .برگشتم غلامعلی فراش بود، با اشاره چشم و ابرو ودست که برویم بیرون از مدرسه . همراهش از در مدرسه ، که بهمان هشتی باز میشد ،بیرون رفتم. با صدایی لرزان و خفه گفت :آقا خدا را شکر دیدمت . اگر توی دفتر رفته بود پدرت در می آمد . با تعجب پرسیدم چرا ؟گفت آقا اون گردن کلفت ها را دیدی ؟ گفتم بله .گفت مهدی قصاب بود با چند نوچه اش. گفتم به من چه. گفت آخر آقا شما دیروز پسر مهدی قصاب را تنبیه کرده بودید. آوازه مهدی قصاب را شنیده بودم . تمام منطقه سه راه سیروس در دست او بود. تهران می شناختنش. دسته عزاداری اوحتی با دسته طیب رقابت می کرد. سر سه راه امین ظهور که میرسیدند سعی میکردند دسته هایشان کنار هم قرار نگیرند . وتا مسجد سپهسالار که محل شور حسینی بود ،یکه بزن های دو طرف دسته پرچم ها و بیرقها را ، در دست می فشردند. همیشه ، تا ماه ها پس از عاشورا،همه جا صحبت از علمات هر کدام بود - تعداد تیغه و چراغ و شال آویزان ، و مهارت و قدرت علم کش ها و تعداد چرخ علم و مقدار خم شدن تیغه وسط. و هر گروه دسته خودرا برتر میدانست. به اصرار غلامعلی در کوچه راهی شدم. کوچه ای به پهنای شاید سه متر، با جوبی پر از آب و آشغال در میان. آهسته می رفتم ودر خود، در ستیزبا خود ،که محمد با این ترسوئیت چگونه می خواهی عمری با خودت سر کنی. آن شعار های مبارزاتیت در دانشگاه چه شد. کوچه را به انتها نرسانده برگشت کردم ، از شجاعت نبود، بلکه از ترس سالها خودخوری و نفرت از پذیرش حقارتم بود. داخل هشتی که شدم کسی نبود ، و وارد دفتر که شدم چشمان از حدقه در آمده مدیر برجای میخکوبم کرد . از پشت میزش برخواست و خطاب به جمع ،که ساکت شده بودند ،گفت آقای موسوی از معلم های خوب ما. متوجه ترفند او شدم . به طرف کسی که ازهمه درشت تر بود ،وبا لاتر نشسته بود ،و می با یست خود مهدی قصاب باشد رفتم .دستم را به ادب دراز کردم ،او هم چنان کرد . هنوز دست ها به هم نرسیده بودند که افزودم برقعی. گویی فضا منجمد شد . مهدی قصاب دست پس کشید، وبه تندی از جا بلند کشید . تازه دیدم چه غولی است . با خشم پرسید: شما معلم حساب محمود هستید؟ با صدایی که با تمام تلاشم آشکارا می لرزید گفتم: بله .گفت : شما توی گوش اوزدید؟ گفتم :بله . گفت حالا چه فکر می کنی اگر من هم به تلافی آن سیلی یکی محکم بزنم بیخ گوشت. گفتم فکر می کنم اگر بزنید اگر دندان هایم نریزد توی دهانم گوشم کر می شود .لحظای مکث کرد وگفت حالا که ترسیدی و قول میدهی دیگر پسرم را نزنی ولت میکنم ،و نشست . دقیقه ای کشید تا به خودم آمدم. آرام اما محکم گفتم : بله ترسیدم ،اما اگر او سر کلاس بیاید وباز درس نخواند و بازیگوشی کند ، باز هم میزنمش. یکی از نوچه ها، که صدای گوش خراشی داشت، گفت :پررویی هم میکنی. با چه جراتی روی حرف مهدی خان حرف میزنی . نگاهش نکردم ،وهم چنان خیره در چشمان مهدی قصاب گفتم :ببینید شما هم پول دارید هم قدرت. پسر شما به درس احتیاجی ندارد ،هرچه بخواهد دارد . گفت ولی نمی خواهم یک لات بی سر وپا بار بیاید. کم کم شجاعت معلم بودن درمن زنده شده بود. گفتم انتخاب با شما است. اگرمی خواهید پسرتان باسواد شود ،نه بزن بهادر گردن کلفت و کم سوادی مثل خودشما.، باید بگذاری ما تربیتش کنیم. می دیدم که شعله خشم در نگاهش فرو کش کرده بود ،و مدیرمان هم در صندلیش آرام گرفته بود .گفتم آقای مهدی خان زمانه عوض شده ،نیش قلم کار جای نیش قلم را گرفته ، اگر پسرت درس نخواند می شود یک لات چاقوکش ، وشاید هم یک معتاد. گفتم و به طرف صندلی ای رفتم که بالای دفتر کنار دست آقای مدیر بود. چند دقیقه ای سکوت، که مهدی قصاب از جا بر خواست و به سویم آمد . مدیر مضطرب ،و من آماده خوردن سیلی بلند شدم که تحقیر نشوم. جلو که آمد دست ها را گشود بغلم کرد و بوسید. رها که کردبه یکی از همراهانش که:مهندس خواندش گفت به این میگند آقا معلم . انشا ء الله محمود ما هم درس می خواند و مثل تو می شود مهندس ، شاید هم یک دکتر. بعد با لبخندی رو کرد به من که ،آقا معلم گوشت محمود از تو، استخوانش مال من، هر طور میدانی آدمش کن . راست میگی دوره قمه کشی تمام شده.،والله من هم می خواستم آدم حسابی باشم ،اما آن زمانه بودو به عقل ما بیش از این نمیرسید از آن روز تمام راحتیم رفت. کوچه مدرسه نزدیک میدان کنار امامزاده بود . در گوشه شمالی میدان قهوه خانه بزرگی بود بر سر بازارچه -.پاتوق جاهلها و بی کاره ها . موقع نهاری کارگرها هم می آمدند. سرو کله من که در میدان پیدا می شد همه جلوی در قهوه خانه بر سرپا می ایستادند ، سلام و سلام ،ومن نگران که پاهایم از سر دستپاچگی در هم نپیچد، یا به سنگی گیر نکند. همان احترام ها مرا از یک لذت بزرگ محروم کرد. تازگی فهمیده بودم شب ها در قهوه خانه نقالی است ،اما نه همیشه . یک شب هم دزدکی چند دقیقه ای آن را دیده بودم، اما رویم نشده بود داخل قهوه خانه بروم . برنامه داشتم که به زودی نقالی که شروع شد هر شب به آنجا بروم .اما با این وضع که پیش آمده بود،چه کسی رویش می شد. در مقاله ای که در مورد لات ها و جاهل ها در اینروزها نوشته شده (2)، نویسنده کاملا آگاهانه لات و جاهل را با لوطی یکی کرده ،تا هر چه از این قشر میگوید جز سیاهی نباشد. و الا اگر نویسنده بخواهد این واقعیت را بگوید که جمعی از گردن کلفتها و زورخانه برو ها و قداره بندان لات و او باش و فاسد بوده وهستنند که سخن نوی نیست . بهمین سبب هم به این فاسدان می گویند لات ها واوباش. ولی این تفکیک آگاهانه نشده ، تا از خشم مردم علیه حکومت موجود و پیشین بهره برداری سیاسی شود، والا نویسنده ای چنین آگاه به خوبی میداندلات ها بخش کوچکی از جماعت زورخانه بروها بوده اند، و لوطی صفتان این چماعت بسی بیش از اوباش بی مرام آنهایند . صحبت از تجلیل گردن کلفت ها نیست ، بلکه سخن از نقد نگاه تحقیر آمیز این بخش متجدد، نسبت به بخش سنتی است. کجا در صد زورخانه روهای مزدور و بنده قدرت بیشتر از در صد هنرمندان، متخصصان، دانشگاهیان، قضات،کارمندان مزدور و فاسد است. جماعتی که در اثر نا آگاهی گناه سقوطشان ده یک تحصیلکردگانی نیست که حکومت داری میکنند. این نفرت از بخش سنتی حتی شامل مشاغل اینان هم می شود ،که گاه مشابهاتشان را در پرانتز می آورم ،تا این نگاه تحقیر آمیز را نشان دهم . در ذکر مشاغل آنان ،که حقیر و پست نشان داده شده، آمده . حمله دار (مدیر آژانس مسافرتی)زورخانه دار (رئیس باشگاه ورزشی) میدان داروتره بار فروش ( کلی فروشی سبزیجات) گاراژدار ( مدیر شرکت مسافربری) حمامی ، قصاب،کله پاچه ای ( فروشکاه اغذیه) قهوچی ( کافه). ضمن آنکه به این نکته توجه نشده که بیشتر نامداران این جماعت مدیران خلاق و توانایی بودند، از جمله دو نفری که خاطراتشان را اوردم. طیب محبوب کاسبان میدان بود .که در آن زمان و در نبود نیروهای نظامی کار آی یا سالم ،امنیت میدان را تضمین میکرد. بدون وجود اوهر روز دعوا بود و اجحاف و و خون ریزی . لذادروازه داری و قپانداری او را به منت می پرداختند. مهدی قصاب مدیری توانا بود و صدها حقوق بگیر داشت . امثال این دو بیش از آنکه مثل متجددین فرد محور به دنبال خانه اعیانی و لذت شخصی باشند ،خیرات و مبرات می کردند و از داشتن نام نیک لذت می بردند وبهمین سبب آنان را لوطی می خوانند، در برابر شعبان جعفری لات و حسین رمضون یخی چاقو کش.صحبت از نوستالژی یا تمجید قداره بندی نیست بلکه صحبت از سیاه دیدن کامل یک قشراست . ایراد بر این نظر بی انصافانه وکینه ورزانه است که روحانیت حاکم را لاتها آوردند، وحال هم همان ها سپاه و بسیج را تشکیل داده اند. و فراموش کنیم که بسیاری از همین زورخانه روهای لوطی با ایثار خون خود، و گاه تمام جوانان خانواده اشان ،ایران را نجات دادند. ایراد بر آن است که همه آنان را لات های جیره خواری بدانیم که به هیچ اصولی پای بند نبودند ،و نبینیم که بنا به گفته همین نویسنده بسیاراز اینان ،چون طیب،در پاسداری از باورهایشان از همه مزایا چشم پوشیدند وحتی جانشان را بر سر آن گذاشتند . هرچند باورشان را بر خطا بدانیم ،مثل باور های خطای بسیاری از سازمان های سیاسی و شهدای راه خلق.همین سیاسی دیدن ها وسیاه انگاری ها است که ناگزیر ستار خان و باقرخان هم در آن نوشته میشوند لات واوباش. این نوشتار بر سر تحلیل سیاسی نیست بلکه بر آنست که نشان دهد چگونه خشم سیاسی ازحاکمان به نفرت از فرهنگ کشیده شده، و چگونه زیبایی های فرهنگ ایرانی در پس غبار این خشم از چشم بسیاری پنهان شده است. از جمله در همین مورد لات ها و لوطی ها. این افراد نمی بینند که لوطی های ما نوع لطیف تر وانسانی تری از سامورایی ژاپنی هستند، که همین جماعت متنفر از لوطی ها تحسینشان میکنند . این خشم بر فرهنگ ایرانی نمی گذارد که ببینندهنر بزرگ این فرهنگ در آن است که اخلاق را تا عمق جامعه برده، واز لات جوانمرد ساخته است، و بالاتر از آن پهلوان. درب زورخانه را کوتاه ساخته تا پهلوان مغرور سر افتاده وارد میدان شود. میدانش را گود ساخته و ورزشکار در ورود به گود خاک را می بوسد. با اشعار اخلاقی وعرفانی ورزش جسم را با ورزش روح در هم می آمیزد . بردن اصل نیست ،جوان مردی و یاری بخشی است که اعتبار می آورد. بسیاری از همین آموخته زورخانه ها در دفاع از وطن جلوه کرد.همین فرهنگ ایرانی لطیف رقابت و پیروزی بر حریف را ،که محور هر ورزشی است، فرع بر اخلاق کرده. تا جایی که اسوه همین قداره بندان و بازاریان و کاسبان و کارگران کم سواد ،پوریای ولی است که گوید: افتادگی آموز اگر طالب فیضی هر گز نخورد آب زمینی که بلنداست ---------------------------------- 1-آقای زرندی همان هنرپیشه معروف رادیم به نام "شاباجی خانم " شد . آقای رحمانی ،نصرت رحمانی غزلسرای نامی ایران 2- "جاهل ها و لات ها، روحانیون و سلاطین" مسعود نقره کار ، گویا سه بخش Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||