جمعه 18 بهمن 1387   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

آن جوانک شکلاتی! داستان کوتاهی از نادره افشاری

www.nadereh-afshari.com

ساعت حدود دو بعد از ظهر بود. خسته و مرده با يک کيسه ی پلاستيکی ی خريد، خودم را ميکشيدم. خيس ِ باران بودم. صبح زود فکر نميکردم باران اين همه شديد شود و اينطور خيسم کند. کفش مناسبی نپوشيده بودم. هواشناسی اين بار هم گولم زده بود. کفش مناسب داشتم، ولی امروز نپوشيده بودمشان. ميخواهم بگويم از «پابرهنگان» نبودم. همه چيز تصادفی پيش آمده بود. خام ِ چند لبخند ِ خورشيد خانم ِ صبح ِ زود ِ يک روز ِ نوامبر شده بودم. برای همين هم تمام ِ روز را با کفش ِ خيس و جوراب ِ خيس و پاچه ی شلوار ِ خيس سر کرده بودم. تازه، هم چتر داشتم و هم بارانی، ولی کارساز نشده بودند. هوا ملس بود. نه گرم بود و نه سرد. فقط خيس بود، خيس ِ خيس...



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 




گرسنه بودم، اما از «گرسنگان» هم نبودم. کاملا اتفاقی گرسنه ام شده بود و مثل اسب ِ گاری هرچه به اين آپارتمان ِ زير شيروانی نزديک ميشدم، سرعتم بالاتر ميرفت.
بين راه، نرسيده به چهار راه، کمرکش ِ خيابان ِ شاه، سر ِ خيابان ِ باغ مردی ايستاده بود که انگار از شکلات ساخته بودندش. شکلاتی ی شکلاتی... من، هم پليور داشتم، هم بارانی، تازه پاهام خيس ِ خيس بودند. حوصله هم نداشتم. خسته بودم... گرسنه بودم... اما «شکلات» با پيراهنی بدون آستين، رکابی، شلواری جين و کفشی خوشفرم، بر خيابان باغ ايستاده بود و داشت سمت ِ مخالف ِ مرا نگاه ميکرد. نفهميدم چه کار ميکرد. ولی تن و بدنش، بدن شکلاتی رنگ ِ ورزيده اش قلقلکم ميداد. نه... تپشی... رويش را ناگهان برگرداند. نگاه خريدارم را ديد. لبخندی زد و سلامی... حتما تو خانه اش آئينه داشت؛ نه از اين آئينه های زپرتی ای که آدم را زشت نشان ميدهند. حتما آئينه اش کريستال بود که خودش را اين همه زيبا ديده بود. اصلا ميدانست که زيباست. حتما خودش را خوب تماشا کرده بود. حتما ديده بود، در همان آئينه ی گرانقيمت ِ کريستالش ديده بود که خوش ترکيب و خوشتراش است.
لبخندی زد. انگار از اينکه خريدارش بودم، سپاسگزاری ميکرد. زحمتش هدر نرفته بود. بدنش، بدن ِ خوش تراشش برق ميزد و چشمم را به دنبال ميکشيد. خواستم بگويم... رفتم بگويم اجازه دارم دستی به بازوهاتان بکشم؟ به سينه هاتان؟ خجالت کشيدم؟ نميدانم.
هنوز داشت لبخند ميزد. هنوز نگاهم ميکرد. هنوز چشم دوخته بود به چشمان ِ خريدار من... ولی همه ی اين چشم چرانی چند ثانيه بيشتر نبود... قدمهام شل شده بودند. ديگر عجله نداشتم. ديگر سردم نبود، گرسنه ام نبود.... مرد ايستاده بود و فقط پاهای خيس من بودند که انگار سرما کرخشان کرده بود. ديگر راه نميرفتند. نتوانستم بگويم اجازه دارم دستی به سينه ها و بازوهای خوش تراشتان بکشم، نشد... روم نشد.
رد شدم. همان لحظه باران بند آمد. همان موقع خورشيد خانم سرک کشيد. همان موقع تنم خشک شد. گرسنگی يادم رفت. همان لحظه سرما از تنم راهش را کشيد و رفت. سرعتم آمد پائين... سر چهار راه برگشتم تا دوباره، شايد دوباره تن و بدنش را ديدی زده باشم...
به خانه که رسيدم، يقه ی همخانه را گرفتم که تنش را نشانم دهد. مهربان شده بودم. ديگر خسته نبودم. ديگر گرسنه نبودم. حوصله ی همه چيز را داشتم. همه چيز را ... رفتم تا تن و بدن همخانه را نوازش کنم، اما انگار رونوشت با اصل خيلی فرق داشت.
شکلات هنوز همانجا ايستاده بود... ولی شکلات من سفيد بود... سفيد است.

۱۲ نوامبر ۲۰۰۸ ميلادی





















Copyright: gooya.com 2016