پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! ويژگیی واژگانی ی"بچه های اعماق"*، اسماعيل خويیهيچ واژهای به گوهر زشت يا زيبا يا بدآموزانه يا نيکآموزانه نيست؛ و که آنچه مايهی زيبايی يا زشتیی واژهای ويژه در يک متنِ نوشتاری میشود تنها به جا و به هنگام بودن يا نابهجا و نابهنگام بودنِ کاربردش در آن متن است و بس.
آخوند رفسنجانی، بر منبرِ"نماز جمعه"، يک بار، سخنانی گفت بدين معنا – و کم يا بيش با همين واژه ها- که زبانِ رسمیی ما زبانِ قرآن است، يعنی عربی؛ و که زبانِ فارسی "لهجه"ای بيش نيست. اين سخنانِ هراس انگيز و بيزاری آور، بی درنگ، دو مردِ تاريخی ی ديگر را به يادم آورد: نخست، آن وزيرِ ايرانی امّا تازی زده در دستگاهِ خلافتِ تازيان را که، کم يا بيش هزاره ای پيش از اين، فرمود تا زبان و به ويژه واژههای کليدیی ديوان سالاری، که مرده ريگی از پادشاهی ی ساسانيان برای خلافتِ تازيان می بود، از فارسی به عربی برگردانده شود. و من، به شنيدنِ سخنانِ رفسنجانی، واکنشِ دردناک و هراس آلودی را در خود بازيافتم که ايرانی ی همزمانِ آن وزير -"مردانِ شاه" بود نام اش؟- از خود نشان داده بود: ريشه ی زبانِ فارسی، البتّه، بر کنده نشد، و نمی شود: چرا که ريشه ی هيچ زبانی، به خواستِ اين يا آن آدم، از زمين برکندنی نيست. باری، و دوم، استالين، همه کاره ی پرولتاريا، که "گن (ژن)شناس" و "زبانشناس" هم شده بود. "گن شناسی"ی او مايهی آبروريزی بود. گفتن دارد، امّا، که زبانشناسیی او دست کم از زبانشناسیی آقای رفسنجانی دانشمندانهتر مینمود: چرا که ديکتاتورِ کبير، دست کم، تفاوتِ "زبان" با "لهجه" يا "گويش" را میدانست: و هرگز چندان دليری نکرد که تنها روسی را زبان بشناسد و ديگرِ زبان های مردمانِ شوروی را "لهجه" بيانگارد. و شگفتا که نادانی چه مايه دليری می آورد! زبان شناسی ی امروزين به ما می آموزد که هر زنجيره ای از گفتار که در ساختارِ دستوری، در واژگان و در آواشناسی ويژگیهای تعريفپذيرِ خود را داشته باشد، بيانگرِ يک "زبان" است؛ و که هر زبان، در گستره ی جغرافيايی و تاريخیی خود، "گويش"ها يا "لهجه"های گوناگونی می تواند داشته باشد؛ و که "گويش"های هر زبان بسی کمتر در ساختار و واژگان و بسی بيشتر – و گاه نزديک به تنها- در آواشناسیست که گوناگوناند؛ و بر بنيادِ همين گوناگونی هاست که از يکديگر باز شناخته می شوند. از اين ديدگاه، ما، در ايران، نخست، زبان فارسی را داريم که "تهرانی"، "خراسانی"، "شيرازی"، "اصفهانی"، "يزدی" و "کرمانی" چند تايی از "گويش"های آن اند؛ و، در کنارِ اين زبان، زبان های آذری، کردی، بلوچی، و گيلک از زبان های ايرانی ی ديگری اند که هر يک، در گستره ی تاريخی و جغرافيايیی کاربردِ خويش، "گويش"های ويژه ی خود را داشته است و دارد. زورِ آخوند رفسنجانی به زبان فارسی نمی رسد، البتّه. "لهجه" شمرده شدنِ اين زبان از سوی اين روباه الاسلام می تواند بهانه ای "شرعی" باشد، يا بشود؛ برای "زيرگويش" (زير لهجه) شناختنِ زبان های ديگری که در ايران کاربُرد دارند: و، بدين بهانه، انکار کردنِ"حق بشری"ی نوباوگانِ دبستانی ی ايرانيانِ سخنگو به هر زبانی جُز فارسی از آموختنِ خواندن و نوشتن به زبانِ مادری ی خويش. باری. و، امّا، زبانِ فارسی تنها چون "زنجيره ای از گفتار" ، يعنی تنها در سخن گفتن، نيست که "گويش"های گوناگونی دارد. در"نوشتار"، يعنی در کاربردی که شاعران و نويسندگانِ ناهمزمان و همزمان از آن داشته اند و دارند، نيز، اين زبان "گونه"های گوناگونی داشته است و دارد. برای نمونه، نثرِ "تاريخِ" بيهقی با نثرِ "گلستانِ" سعدی و اين هر دو با نثرِ "بحارالانوارِ" مجلسی و اين هر سه با نثرِ "منشاتِ" قائم مقام و اين هر چهار با نثرِ "بوفِ کورِ" هدايت تفاوت های چشمگيری دارند: چندان که، تنها با خواندنِ يکی دو سه فرگرد از هر يک، می توان آن را از آن ديگرها باز شناخت. نثرِ فارسی امروزين نيز "گونه"هايی دارد که "نثرِ دانشگاهی" (آکادميک) و "نثرِ روزنامهای" نمونههای گزارشیی آنهايند و "نثرِ نويسندگی" نمونه ی آفرينشگرشان است. در محتوا، تفاوتِ نخستين دو گونه با سومين، بيش و پيش از هر چيز، در اين است که نخستين دو گونه، به طور کلّی، به "واقعيت" می پردازند؛ سومين گونه، امّا، میتواند بيانگرِ خيالِ ناب يا آميزه ای از واقعيت و خيال باشد. در شکلِ بيان، امّا، هريک ازاين گونه ها "زيرگونه"هايی دارد که "سبک"های گوناگونِ نوشتارند. باری. و، امّا، در "نثرِ آفرينشگر"، و بر بنيادِ آنچه "اخلاقِ زبانی" می توان ناميدش، دو گرايش از يکديگر بازشناختی اند: نخستين گرايش "پاکيزگی ی سخن" يا "عفّتِ کلام" را يکی از سنجه ها يا "بايد"های نوشتارِ "ادبی" می شناسد: و بر آن است که، در نوشتار، از به کاربردنِ دشنامها و واژههای "بدآموزانه" و "زشت"، که بيشترينه ی آنها با پايين تنه ی انسان در پيوندند، بايد پرهيز کرد. دومين گرايش، امّا، از اين "بايد" آزاد است: و، بر بنيادِ اين حقيقت که در تنِ انسان هيچ اندامی نامهم تر يا ناکارآتر از آن ديگری نيست، برآن است که واژه های توصيفگرِ پايين تنهی انسان تفاوتی گوهرين يا ذاتی با واژه های توصيفگرِ بالاتنه ی او ندارند: و که، يعنی، هيچ واژهای به گوهر زشت يا زيبا يا بدآموزانه يا نيکآموزانه نيست؛ و که آنچه مايهی زيبايی يا زشتیی واژهای ويژه در يک متنِ نوشتاری میشود تنها به جا و به هنگام بودن يا نابهجا و نابهنگام بودنِ کاربردش در آن متن است و بس. پيشتازِ دليرِ اين گرايش در نثرِ آفرينشگرِ امروزينِ فارسی، به گمانِ من، صادق چوبک است: هر چند صادقِ هدايت نيز، پيش از او، نشانه هايی از اين گرايش را از خود نشان میدهد. مسعود جانِ نقره کار از گروندگان به همين گرايش است. اندکی پيش از او، اکبر سردوزامی و زکريا هاشمی را نيز داشته ايم که، در کارِ خويش، از داوریی آموزگارانِ خودبرگزيدهی "اخلاقِ ادبی" بيم و شکی به دل راه ندادهاند و آنچه هايی را که نوشته اند چنان نوشته اند که دلِ تنگِ خودشان می خواسته است. گفتن دارد که اخلاق آموزی چون مولوی سر آموزگارِ همين گرايش در شعر است: و که، هر جا که به جا ديده است، واژههايی چون "بول"، "غايط"و "گُه" و "کُس" و "کيرِخر" و "کون" را، بی درنگ و بی پروا، به کار برده است؛ و که، بزرگ استادی چون ابراهيم جانِ گلستان هم، با نثری که برجسته ترين الگوی زيبانويسی در نوشتارِ امروزينِ فارسی ست، جايش که باشد، از"کيرِ پدر" نيز می نويسد. باری. مسعود جانِ نقره کار گرايش به برداشتِ آزاد از واژگانِ زبان را چنان از آنِ خود کرده ست و، در "بچه های اعماق"، چندان "طبيعی" به کارش می بندد که خواننده ی داستان دوست از رويارو شدن با آن دچارِ شگفتی يا رنجيدگی و رميدگی نمی شود. او، در درازای داستان، هر جا که بايد، درست چنان می نويسد که "بچه های اعماق" سخن می گفتند؛ و فضای زندگانی ی ايشان- و، برای نمونه زباله دانیی گستردهای به نام"بيابان زغالی"- را با واژه هايی وصف می کند که رنگ ها و آواها و بوهای همان گستره ی قی آورِ زشتی و تباهی را پيش چشم و گوش و بينی ی خيال يا يادِ ما می آورند. و اين يکی از چشمگيرترين جنبه های کارِ نويسنده در اين رمان است، در اين نخستين دو جلدِ آن. گفتن دارد که شمارِ دشنام ها و واژه های "پايين تنه ای"، بسته به اين که کدام يک از "بچه های اعماق"- و در چه حالی و با کی - سخن می گويد، کمتر يا بيشتر می شود. و اين، همين، می رساند که کاربردِ اين گونه واژه ها، در اين رمان، برآيندِ يک ضرورتِ زبانی در شخصیّت پردازی ست و نه به انگيزه ی ويژگی تراشی برای دست يافتن به "سبکی ويژه". و به ياد داشته باشيم که شيوايی، رسايی و زيبايی ی نثرِ بيهقی در "تاريخ" اش يا نثرِ عطّار در" اسرار التوحيدِ" او، بيش و پيش از هر چيز، در اين است، و از اين جاست، که اينان و همانندانشان درست به همان شيوه ای می نوشتند که سخن می گفتند: که، يعنی که، فاصله ی زبانِ نوشتارِ ايشان با زبانِ گفتارِ مردم چنان و چندان نبود که گويی اين دو، به راستی، کاربردهای يک و همان زبان نيستند. نثرِ "بچه های اعماق" نثری روشن، شيوا و رساست. نثری ست که سادگی و صميميت آن زيبايش هم می کند؛ و، از اشتباه های لُپّی (يا چاپی؟) و به آسانی ويرايش پذيرش که بگذريم، نمونه ای ست خوش بافت و روان و دل انگيز از نثرِ آفرينشگر در زبانِ امروزينِ فارسی. اين يادداشت در اين جا به پايان می رسد. امّا خوش دارم دو سه نکته ی ديگر را نيز، در همين جا، بازگو کنم: نخست اين که دکتر مسعود نقره کار روان پزشک است: و دانش ژرفی که از روان شناسی و روان کاوی دارد و، افزون بر اين، کارِ روزانهی او با بيمارانِ روانی سرمايه ای ست که سودش همان، همانا، تحليلی بودنِ شخصيت پردازی های او و، در نتيجه، خون وعصب و گوشت و پوست داشتن يعنی زنده بودنِ آدم های رمانِ اوست. ديگر اين که شناختِ او از فضاهای دوره ی کودکی ی خود در جنوبِ هميشه فقرزده ی تهران و يادمان های زنده ی او از آن فضاها، از يک سو، و درونی کردنِ تجربه های خود از زندگانی پُر فراز و نشيبی که در بيدرکجا داشته است، از سوی ديگر، گويی نويسنده را برانگيخته است تا، اين بار، قلمِ خود را چون قلم مويی به کار گيرد و اين دو فضای دور از يکديگر را انگار بر دو پرده يا ديوارِ رويارو نقاشی کند و ما را، از نزديک، به تماشای آنها فرا بخواند. خيره شدن در رويارويی ی ناداری و دارايی، ناتوانی و توانايی، واپس ماندگی (يا، اگر درست تر می دانيد، واپس نگاه داشته شدگی) و پيشرفتگی و ديگر تضادهای دردآور و دريغ انگيزی که اين دو فضا با يکديگر دارند، برای خواننده، آزمونی آگاهی بخش و يادمانی فراموش ناشدنی خواهد بود. آری. و ديگر اين که کاربردِ بُرشی ی زمان، و پَرش های ناگهانی از اکنون به گذشته يا از گذشته به اکنون، که از ويژگی های شيوهی آشنای "رودِ روانه ی آگاهی" ست، همراه با آرمان گرايی ی مردمی ی نويسنده، زمينه سازی ست برای آن که خواننده، به زودی، جهانِ نويسنده را در جانِ خود بازيابد: که، يعنی، خواننده نيز، همراه با نويسنده، امّا در درونِ خود، ميانِ گذشته و اکنون و آينده، در بُرش هايی از ياد و واقعيت و آرزو، در رفت و آمد باشد. اين رفت و آمد، در من يکی، همين که خواندنِ "بچه های اعماق" را آغاز کردم، آغاز شد؛ و پايان نيافت حتّا آن گاه که، در واپسين سطرِ آن، به نقطه ی پايان رسيدم. اين رُمان دو جلدِ ديگر نيز خواهد داشت. و من چشم به راه خواهم ماند تا روزی که چشم ودل ام به خواندنِ آن دو نيز روشن شود. دست ات درد نکند. و خسته نباشی ، مسعود جان! با مهر و سپاس ـــــــــــــــــ Copyright: gooya.com 2016
|
||||||||