کمابیش در سیستم آموزشی همهٔ کشورهای امروزی، توانایی فرهنگی در چهارچوب توانایی «خواندن و نوشتن» برداشت میشود. بنابر همین نگرش، گونهٔ «دستوریِ» زبان بعنوان تنها شیوهٔ «درست»، «بایسته» و «استاندارد» در فرهنگ معرفی شده و بر مبنای آن، زبان آوایی ناگزیر به پیروی از این زبان استاندارد میگردد. این نگرش، اگرچه امروزه درست مینماید، ولی بازگوی تاریخی روند پیدایش زبان و خط نیست:
- از دیدگاه فیلوژنتیک-تاریخی، «انسان خردمند» نخست آغاز به «سخن گفتن» کرد و سپس به آفرینش فن تکنیکی «نگاشتن» آن پرداخت.
- از دیدگاه زیستشناسی هم ، تمامی انسانها نخست سخن گفتن را میآموزند و سپس خواندن و نوشتن را.
- از دیدگاه کاربردی و ساختاری نیز، زبان گفتاری پیشفرضِ سامانمندیِ همهٔ سیستمهای نگارشی است.
رویهمرفته میتوان گفت، زمانیکه انسان برای جابجایی پیامها و اندیشهها -خواه بنابر دوریِ جایگاه اجتماعی، مکانی و یا زمانی - از پیوند نزدیک بیبهره گردید، نیازمند به یک خط نگارشی شد. بگفتهٔ دیگر؛ آنجا که آواها نارسا مینمودند، انسان آغاز به نوشتن کرد. راه پیشرفت خط نگارشی نیز، بنابر تاریخ آن، با شیوههای «نگاریک» یا ترسیمی آغاز و رفتهرفته و در نتیجهٔ تبادل تجربه با زبانها و فرهنگهای دیگر نمودهای پیچیدهتر و بهتری بخود گرفت.
از آنجا که هستیِ زبانها به داشتنِ الزامی یک خط (زباننگاره) وابسته نبود، تلاشی هم از سوی تکتک آنها برای داشتن یک خط ویژه برای خود نشد. اینگونه بود، که در درازای تاریخ، بسیاری از زبانها از نگارههای یکدیگر برای نگارشِ خود وام میگرفتند. در همین راستا جایگزین کردن الفبای نگارشی یک زبان هم نمیتوانست در کوتاه- یا دراز-مدت، دگرگونی ژرفی در چونیِ آن بوجود آورد. از اینرو، در پژوهش پیرامون چیستیِ یک زبان، فاکتور خطِ نوشتاریِ آنچنان برجسته نمیگردد، چرا که «نگاشتن»، تنها یک ابزار برای «دیدن» یک زبان بوده است.
از «زبان تیره» تا «زبان چیره»
اجازه دهید برای باز نمودن چگونگیِ پیوند زبان گویشی مردم یک «تیره» با یک زبان «چیره» و همچنین «خط» مربوط به آنها، با نمونهای از تاریخ سرزمینمان آغاز کنیم: همانگونه که برای بسیاری آشناست، استوانهٔ بجا مانده از کوروش کبیر، نه به زبان پارسی، بلکه به زبان اَکَدی و با خط میخی نوشته شده است. در آن زمان و در گسترهای که فرهنگهای گوناگون (ازجمله آشوری، بابلی، سومری، کلدانی و ...) یافت میشدند، برای دورهای نه چندان کوتاه، زبان اکدی (بابلی نو) به «زبان دیوانی» (دبیری) خاورمیانه تبدیل شده بود. در کنار این زبانها، زبان پارسی کوروش یک زبان محلی بود، که شاید برخی از تبارهای ایرانی ساکن در سرزمین «اَنشان» به آن سخن میگفتند. در دوران داریوش هم، یعنی در زمانی که فرهنگ ایرانی خود را بعنوان «فرهنگ چیره»(۱) منطقه استوار کرده بود، هنوز زبان اکدی کاربرد خود را داشت. سنگنبشتههای داریوش در بیستون، بنابر تنوع فرهنگی جغرافیای فرمانروایی او، گذشته از زبانی که داریوش آنرا آریایی میخواند، به زبانهای ایلامی و اکدی نیز، که هنوز زبانهای جاری محلی و دبیری بودند، آورده شدهاند. خط مورد استفاده برای تمامی زبانهای سنگنبشتههای داریوش، خط شناخته شدهٔ میخی است.
پیشینهٔ زبان آریایی یاد شده در سنگنبشتههای داریوش از گویشهای «ایران باستان» است، که از آنها تنها پارسی باستان و اوستایی تا اندازهای مستند هستند. (۲) این زبانها به زبان سانسکریت بسیار نزدیک بوده و از اینرو - و بهمراه یونانی و لاتین - از گونهٔ زبانهای ترکیبی (عطفی) و در خانوادهٔ کهن هندواروپایی جای داده میشوند. بعدها ما با خانوادهٔ «زبانهای ایرانی میانه» (پارسیگ) روبرو هستیم، که گذشته از پارسیِ میانه و اشکانی، برخی از زبانهای قومی آسیای مرکزی - از جمله باختری در باختر (شمال افغانستان کنونی)، خوارزمی (در خوارزمیه)، سُغدی (در سمرقند و بخارا) و سکایی (در ترکستان چین) - را نیز در بر میگرفت. از میان این زبانها، زبان اشکانی (پارتی) بعنوان زبان رسمی در گسترهٔ شاهنشاهی اشکانیان (حدود ۲۵۰ پ.م تا ۲۲۶ میلادی) شناخته میشد و تا اندازهٔ بسیار زیادی زبان شاهنشاهی ساسانی (۲۲۶ تا ۶۴۱م) را تحت تأثیر خود قرار داد. پس از این دوران یک زبان ترکیبی از همهٔ این گویشهای ایرانی یادشده شکل گرفت، که ما آنرا با نام «فارسی نو» میشناسیم، که رفتهرفته و از سدهٔ نهم میلادی، به زبان استاندارد سراسری در آسیای مرکزی و غربی تبدیل شد. این زبانِ چیرهٔ "نو"، سیستم آوایی سادهتر، دستور زبانی سامانمندتر و رویهمرفته ساختاری آسانتر از پارسی میانه داشت و گذشته از رگههای اشکانی و پارسی میانه، رگههایی از سایر گویشهای ایرانی همچون پارتی، سُغدی و یا باختری را نیز در خود جای داده بود. آنچکه تا به امروز کمتر بدان پرداخته شده و ناشناخته مینماید، ساختار کاملا "نوی" این زبان است، که آمیزهای از برجستهترین زبانهای ایران باستان، با هدف پیوند فرهنگیِ مردم سراسر ایرانزمین بود، و از اینرو هرگز نمیتوان از آن - همانند بسیاری از گروههای چپ و قومگرا - بعنوان «زبان یک قوم سرکوبگر» یاد کرد. (۳)
همانگونه که آورده شد، ایرانیها از جمله مردمی بودند، که از زباننگارههای موجود در امپراتوری گستردهٔ خود برای نوشتن بهره بردند. در گفتگو پیرامون این نگارهها بایستی به زبان و خط آرامی هم اشارهای داشت: تا بهنگام یورش اسکندر و فروپاشی پادشاهی هخامنشی، آرامی به عنوان یک زبان رایج و ادبی در بخش بزرگی از شهریاری آنها شناخته شده بود. در دوران سلوکیان (جانشینان اسکندر) هم این زبان همچنان بعنوان زبان دبیری و دیوانی برجای ماند، اما از آنجا که مرکزیت سیاسیِ برآمده از شاهنشاهی هخامنشی از میان رفته بود، الفبای آرامیِ دوران هخامنشیان در نواحی گوناگون ایران شکلهای گوناگون محلی به خود گرفت و از درون آن خطرسمهای پارتی، سُغدی، پهلوی، خوارزمی و ... پدید آمدند. تنها در باختر (بلخ)، که در دورۀ میان فرمانروایی سلوکی و اشکانی، شاهان یونانی داشت (سلسلۀ یونانی باختری)، خط آرامی جای خود را به خط یونانی داد. در اواخر دوران باستان، زبان آرامی - به شکل «سُریانی» - مهمترین زبان مسیحیان شرقی بود و تا چین به عنوان زبان همگانی گسترش یافته بود. از این گذشته بایستی به پدیدهٔ «هُزوارش» (HUZWĀREŠ) اشاره داشت(۴)، که کاربرد خط آرامی را در دوران «پارسی میانه» بسیار گسترش داده بود: هُزوارش، به شیوهای برای بکارگيری «پوششهای سامی» برای واژههای پارسی گفته میشد، که نمونههایی از آنها در متون زرتشتی و تعداد کمی از سنگنوشتهها و پاپیروسهای دوران ساسانی بجا مانده است. در این شیوهٔ نوشتاری، واژههای پارسی را با همسان آرامی آنها جایگزین میکردند، ولی آنرا بسان پارسی میخواندند (به برای نمونه نام «شاه» بگونهٔ «ملکا» نوشته میشد ولی بگونهٔ «شاه» خوانده میشد). از اینرو بایستی دوباره یادآور شد، که وجود خط آرامی، عربی و یا یونانی بر روی سکههای ایرانی، بخصوص در دوران ساسانیان، بهیچوجه اشاره به چیرگی این فرهنگها بر فرهنگ ایرانی نبوده، بلکه اشاره به این نکته دارد، که زبان و خط مورد استفادهٔ پادشاهان ایرانی، بنا بر نیاز کابردی، بسیار گوناگون بوده است.(۵)
همین پیشینهٔ بهرهگیری از شیوههای نوشتاری چندگانه و همچنین دادوستد دیرپا با دیگر فرهنگهای جغرافیای ایران، به پیشینیان ما آموخته بود، چگونه میتوان با بهرهگیری از آموزههای زبانهای دیگر، به بهینهسازی یک زبان یا یک خط ناکارآمد پرداخت، دانشی که بعدها در ویرایش بنیادین خط عربی و سامان دادن دستور زبان آن مورد بهرهگیری قرار گرفت. انبوهی از ترجمههای ادبیات ایرانی ( بیشتر از پارسی میانه) به عربی، نه تنها سرازیری ایدهها و پندارههای تازه را به جهانبینی عربی موجب گشت، بلکه همچنین سبک نوینی را آفرید، که شیوهٔ گفتاریِ عربزبانان را زیرورو نمود. راهیابی روزافزون فرهنگ ایرانی در زبان عربی، انگیزهٔ دگرگونی گامبهگام فرهنگ بادیهنشینی آنها به فرهنگ شهری شد.
زبان دبیری
پیشتر آورده شد «زمانیکه انسانها برای انتقال پیامها و اندیشهها، از برخورد نزدیک و زبانی بیبهره شدند، نیازمند زباننگاره گردیدند». به این انگیزه بایستی انگیزههای «نگارش و بازگویی رویدادهای تاریخی» و همچنین «سامان بخشیدن به هرجومرج در زمینهٔ باورهای دینی» را نیز افزود. روند یکپارچه کردن (کمابیش همزمانِ) ادیان در ایران ساسانی و روم در زمان کنستانتین بزرگ، انتخاب یک خط نوشتاری را به چالشِ مبرم هر دو امپراتوری تبدیل کرد. پرسش چگونگی یکپارچه کردن باور مسیحی در روم و دین زرتشت در ایران، و بر اساس آن، «قانونمندی» وجودی آنها، نمیتوانست در پذیرش "پراکندگی راه و روش شناخت خداوند" بنا شود و برای همین به یک مرکزیت در چهارچوب دین رسمی کشوری نیاز داشت. از آنزمان به بعد تنها ادیانی که دارای «کتاب دینی» بودند پروانهٔ کنش گرفتند، چرا که با وارسی «نوشتهها»، که بگونهای «گواهینامهٔ پشتوانهدار» این گروهها بودند، میشد پیامها و درونمایهٔ آنها را نیز کنترل کرد، امری که به پیدایش مفهوم «ادیان صاحب کتاب» انجامید. (۶)
نسخههای اولیهٔ اوستا نیز با خط بسیار نارسای پهلوی میانه نوشته شده بودند که از خط آرامی گرفته شده بود. همچنین کتابهای مانی، بسیاری از انجیلهای اولیه و بسیاری از داستانهای رستاخیزی، همچون تنها نسخهٔ باقیمانده از حماسهٔ ایرانی اسکندر، همگی به این زبان و خط نگاشته شدهاند. بگفتهٔ دیگر، زبان آرامی برای دورانی به «لینگوا فرانکای» منطقه تبدیل شده بود. بنابر این آنچنان جای شگفتی نبایستی باشد، اگر بگوییم، که زبان اولیهٔ قرآن هم آرامی ــ سُریانی بوده است(۷)، چرا که قرآن در آغاز ــ بعنوان یک "کُنِش" و برای مدت نه چندان کوتاه ــ بازگوییِ گُفتاری (قرائت) کتابهای مقدس (تورات و انجیل) در میان مردم عربزبان یهودمسیحی -که کمابیش همگی توانایی خواندن نداشتند - بود. کنشگران این باور هم روحانیون دینی بودند که «قرائت» کلام مقدس به آنها واگذار شده بود. برای همین هم، این کار را به زبان سُریانی «قُر ــءــ آن» به معنای "قرائت/بازخوانی" مینامیدند(۸). این نام خود نشاندهندهٔ جایگاه «نوشتار» در برابر «گفتار» است، که بر دیرینهتر بودن دومی بر اولی تکیه دارد. در باور آغازین ایرانی نیز، ما در کنار «پندار» و «گفتار» نیک، چیزی بنام «نوشتار» نیک نمییابیم.
در خط و الفبای زبان عربی آنزمان، نشانههای "تَفکیک" (زیر و زِبَر، نقطه گذاری و غیره (۹)) وجود نداشتند. خواندن این خطرسمها برای نویسندگان و «قاریان» کتابهای دینی چندان سخت نبود، چرا که آنها با متنهای مادر این کتاب آشنایی خوبی داشته و توانایی "مرزبندی" معانی و تفاسیر آنها را دارا بودند. بِِهسازی و بازسازی این الفبا و افزودنِ رهنمودها، نشانه و همچنین نقطهگذاری، بگونهای همین تنگ کردنِ گسترهٔ بیشمار برداشتِ متنها برای نوآموزان این زبانها و نگاشتهها بود. بیهوده نیست که نخستین ویراستاران زبان و خط عربی، نه سوریان و یا عربها، بلکه نوآموزان این زبانها یعنی ایرانیان بودند. برای اینکار تنها میبایستی روشهایی را که در زبان پارسی شناخته شده بودند، در مورد زبان عربی بکار بسته و برای زبان و خط عربی یک «دستور» (صرف و نحو)، برای قانونمند کردن کاربرد آن و جلوگیری از بهرهگیری خودسرانه ساخت. اینکار را میتوان «پارسیسازی زبان عربی» هم نامید. بایستی توجه داشت، که "زبان دینی" یک جامعه همیشه یک زبان کهنتر و یا چهبسا سراپا بیگانه از «زبان رایج» در کشور بوده است و اینکار بسیار آگاهانه انجام میگرفت، تا بدینوسیله بتوان به نوشتههای دینی و روحانیون آن جایگاه اصیلتر و گیراتری داد.
«نابسازی» زبان پارسی و زباننگارهٔ درخور آن
گفتهای به روزنامهنگار بنام مصری «محمد حسنین هیکل» نسبت داده میشود مبنی بر اینکه «چرایی عرب شدن مصریان نداشتن شاعری همچون فردوسی بوده است». برای داوریِ این گفته، بایستی بدانیم که مصر پیش از «عربشدن»، برای دورانی نه چندان کوتاه دارای فرهنگ، زبان و خط یونانی بود. بوارنهٔ این مردم، که این فرهنگ را با آلترناتیو عربی آن جایگزین کردند - در ایران، باوجود بهرهگیری از خطرسمهای گوناگون (و حتا یونانی در شرق ایران)، زبان پارسی (بعدها حتا با نام سامی "فارسی") همچنان ماندگار ماند و اینرا ما تا «اندازهٔ زیادی» - همانگونه هیکل آنرا بازگو نمود - وامدار ادیبانی همچون فردوسی هستیم.
همانگونه که میدانیم، تهاجم اسکندر به ایران تنها نمونهٔ چالشهای فرهنگ و زبان فارسی نماند. اگرچه سرزمین ما بارها جولانگاه بیگانگان شد، ولی برتری فرهنگ ایرانی - که بنوبهٔ خود برآمدی از بهترین آموزههای موجود آنزمان بود(۱۰) - نه تنها در سایهٔ فرهنگ بیگانه قرار نگرفت، بلکه مردم تازی را به پذیرش فرهنگ و زبان پارسی واداشت، بگونهای که آنها از این زبان همچنان بعنوان «زبان سراسری» فرمانروایی خود بهره گرفتند. بگفتهٔ دیگر؛ اشغالگران کشور ما هرچند از دیدگاه جنگی سرآمد مینمودند، ولی در زمینهٔ فرهنگی هیچ جایگزین شایستهتری در برابر ایرانیان نداشتند و از همین رو "ناگزیر" به پذیرش و آموختن فرهنگ سرزمین ما شدند. این موضوع ولی نمیتوانست بازدارندهٔ زوال فرهنگ و زبان پارسی در یک دوران دیرپا باشد. هر پدیدهای در جهان برای زنده نگهداشتن و پویایی خود نیازمند به «نگهداری و پاسداری» است. در اینجاست که کُنشِ کسانی چون فردوسی برجسته میگردد، که توانستند با شاهکارهای ادبی خود، از فراموشیِ تواناییهای فرهنگی ما جلوگیری نمایند. اگرچه بسیاری از واژههای ایرانی این زبان و کاربرد آنها رفتهرفته در گفتگوهای روزمره به سود واژههای عربی بکناری زده شدند، ولی به یاری تلاشهای ادیبان ایرانی توانستند برای ما در گنجینههای ارزشمندی همچون شاهنامه همچنان به یادگار بمانند. (۱۱)
در آغاز این نوشته آورده شد، که استاندارد امروزیِ زبان در شکل نوشتاری آن تعریف شده است، چراکه این شیوه ساختار سامانمندی داشته و زبان گفتاری - با مدیریتِ سیستم آموزشی - وادار به بازتولید آن میگردد. در درازای تاریخ زبان پارسی، ما بگونهٔ پیاپی تماشاگر بازسازی و یا بهینهسازی پی درپی این زبان بودهایم. بازسازی آگاهانهٔ یک زبان بیشتر با انگیزهٔ یکپارچه کردن مردمی که از آن استفاده میکنند، پیشرفت و یا حتی دستیابی به خودسالاریِ فرهنگی و یا کشوری انجام میشود. اینکار ولی در راستای برنامهریزی برای سادهسازی و نابسازی زبان هم هست، که همزمان «دستور» یا «درستنویسی» را سامان داده و زبان گویشی را، به شکلی که «پاکتر» انگاشته میشود تبدیل مینماید.
در ایران نیز ساماندهی آگاهانه و استوار بر پیشینهٔ زبان پارسی، برای هماهنگ نمودن گویشهای گوناگون و پویا نگهداشتن آن - و پابهپا با پیشرفتهای آکادمیک و اجتماعی در کشورهای پیشرفته - در یک برش زمانی ویژه، به یک نیاز فوری تبدیل شد. در اینجا اهمیت «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» خود را برجسته مینماید، که ما اکنون در آستانهٔ نَوَدمین سالگرد بنیانگذاری آن در ایران هستیم. این نهاد ولی شوربختانه نتوانست نقش تاریخی خود را تا به اکنون بانجام رساند و در چهل سال گذشته زیر فشار یک حکومت دینی، که تنها رسالت خود را در گسترش فرهنگ قرآنی میبیند، به یک نهاد بیهوده تبدیل و نیازمند به یک زایش دوباره برای پاکسازی و بهروز کردن زبان پارسی گردیده است. در همین راستا ما نیازمند به آغازی از نو برای
- یک پالایشِ فرهنگ ایرانی - و در راستای آن پاکسازی زبان گفتاری روزمره از آلودگیهای دینی و قرآنی - بعنوان یک نیاز فوری تاریخی هستیم. برپایی سکولاریسم در جامعه و جدا کردن دین از سیاست، بدون جدایی فرهنگی و ادبی از اندیشه و باور اسلامی شدنی نیست.
- یک گام همسوی دیگر، کاهش بهرهگیری از واژههای عربی است، که همسان و هموزن خود را در زبان پارسی دارا هستند. اینکار را بایستی از دوران کودکی و دبستان آغاز نمود و همزمان، ارگانها و سازمانهای روابط همگانی را وادار به پیروی و گسترش آن نمود.
- در همین راستا، بایستی رویکردی همانند در بازسازی خط رسم رایج زبان فارسی در ایران در پیش گرفت، که به باور من نبایستی لزوماً بمعنی جایگزینی الفبای مورد استفادهٔ امروزی ما باشد. اینکار را میتوان با حذف الفبای چندگانهٔ یک آوا (همچون ز، ذ، ض،ظ)، که همگی در میان پارسیزبانان همسان بیان میشوند، آغاز کرد. این سادهسازی همچنین میتواند در خدمت آموزش آسانتر زبان پارسی در بین غیرپارسیزبانان باشد، چرا که، بنابر آزمودههای شخصی، این نکته یکی از دشواریهای پایهایِ آموزش این زبان میباشد. گسترش جغرافیای یک زبان در جهان امروزی، یک گام در جهت دوستی و نزدیکی فرهنگهاست، که همزمان انگیزهٔ گسترش بازرگانی و همزیستی جهانی نیز میباشد.
آشکارا میگویم، که این کارها آنچنان ساده نیستند و برای برآوردن آن هنوز نیاز به یک گفتمان کارشناسانه با ادیبان کاردان داریم. با نگاهی دوباره به همین نوشته، میتوان بروشنی سختی این چالش را برای نگارندهٔ این نوشته هم دید. ولی «دشواری» را نبایستی به چم «ناشدنی» برداشت کرد. برای اینکار بایستی آستین بالا زده و شکیبایی نشان داد.
بجاست که ما نامگذاری سال نوی ایرانی، بعنوان «سال بزرگداشت زبان پارسی» را برای این آرمان پراهمیت گرامی دانسته و با پذیرش این چالش به پیشواز آن برویم. در این راستا، من گزینش این نام از سوی «بنیاد میراث پاسارگاد» را به دستاندرکاران این نهاد باارزش فرهنگی شادباش گفته و رسیدن به آماج یاد شده در بالا را در ایرانی آزاد و آباد آرزومندم.
آرمیـــــن لنــــــگرودی
مارس ۲۰۲۵
زیرنویس ها
۱- توضیح چراییِ «فرهنگِ چیره» (Lingua franca) در جوامع «چندفرهنگی» چندان پیچیده نیست: در جوامعی که چندین فرهنگ موازی وجود داشته باشد، فرهنگِ چیره در راستای همآوایی فرافرهنگی، جهتگیری همگانی و همزیستی پلورالیستیِ مسالمت آمیز و بدور از تنش الزامآور میگردد، تا اندازهای که بدون آن هیچگونه «تنوع فرهنگی» امکانپذیر نیست. اینگونه است که پیامِ استوانهٔ کوروش نیز نمیتوانسته چیزی بیرون از چهارچوب فرهنگی آنزمان دریافته شود.
۲- تاریخ زبان پارسی را به سه دورهٔ «پارسی باستان»، «پارسی میانه» و «فارسی نو» بخش کردهاند. در دورهٔ آخر زبان «پارسی» با نام «معرب» آن، یعنی «فارسی» شناخته شده است.
۳- برای چگونگی این سادهسازی نگاه کنید به نوشتهٔ دوست و همکار گرانمایهام «محسن بنایی» بنام «زبانی از آن همگان» در همین سایت بنیاد پاسارگاد.
۴- در اینزمینه نگاه کنید به نوشتهٔ «انسکلوپدیا ایرانیکا»: https://www.iranicaonline.org/
۵- یک نمونهٔ زنده از این کاربرد را میتوان بر روی پولهای کاغذی کشور هند مشاهده کرد، که بر روی آنها میزان ارزش پول به چندین زبان و خط موجود در هند، آورده شده است. در هندوستان هم زبان «هندوستانی» بعنوان «زبان چیره» شناخته میشود و در کنار آن، از زبان انگلیسی نیز بعنوان «زبان دبیری» بهرهبردای میگردد.
۶- گفتهها را میشود همیشه تغییر داد، نوشتهها را ولی بندرت میتوان نادیده گرفت. در زمینهٔ «ادیان صاحب کتاب» نگاه کنید به کتاب من «و انسان خدا را همسان خود آفرید» از انتشارات فروغ.
۷- خطِ نوشتاری بسیاری از کتابهای دینی در سرزمینهای روم و ایران رسمِخط آرامی (سطرانجیلی) بود، که بگونهای به یک خط تُندنویسی شباهت داشت. در الفبای این خط تنها شش حرف (مانند "م") وجود داشت که داری مفهومی كاملاً آشکار بودند و سایر حروف، مفهومی دو یا چندگانه داشتند. سبک نوشتاری نارسای سُریانی و همینگونه عربی، و نبود نشانههای زیر و زبر، نقطه گذاری و غیره، نوشتن و خواندن این متنها را دشوار میکرد. در اینزمینه نگاه کنید به کتاب من «چگونه مسلمان شدیم؟» از انتشارات فروغ در کلن.
۸- در اینزمینه همچنین کتاب « خوانش سریانی -آرامی قرآن» نوشتهٔ «کریستف لوکزنبرگ» و ترجمهٔ ب. بینیاز (داریوش) از انتشارات فروغ در کلن را پیشهاد مینمایم.
۹- diacritical signs
۱۰- Crème de la Crème
۱۱- پیشتر در این نوشته به «پارسیسازی زبان عربی» اشاره شد. بایستی توجه داشت که اینکار، درها را برای ورود واژههای عربی به فارسی نیز باز کرد. به همین دلیل ایران شناس اتریشی برت فراگنر (Bert Fragner) زبان فارسی نو را بعنوان «نخستین زبان اسلامیزه شده در تاریخ» نامیده است.
«سال بزرگداشت زبان پارسی» مارچ ۱۴۰۴- ۲۰۲۵

ما ایران رفتنی نیستیم، گیله مرد

ایراندوستی و ایرانستیزی، نیکروز اعظمی