خبر اسارت یک شهروند ایرانی در جنگ اوکراین، در ظاهر یک حادثهٔ تلخ و استثنایی است؛ اما اگر آن را در بستر بزرگتری قرار دهیم، به نشانهای از وضعیت انسان ایرانی در جهان امروز تبدیل میشود. مردی که برای کار به روسیه رفته، بازداشت شده، و ناگهان خود را در خط مقدم جنگی یافته که هیچ نسبتی با آن ندارد، تنها یک فرد نیست؛ او آینهای است از سرنوشت میلیونها ایرانی که در ساختارهای قدرت، «بدن»شان دیده میشود اما «حق»شان نه.در جهان مدرن، قدرت دیگر با نمایش خشونت عمل نمیکند؛ قدرت امروز بدن را «قابل استفاده» میکند. بدن مهاجر، بهویژه مهاجری که پشتوانهٔ قانونی ندارد، بهسادگی وارد شبکهای از کنترل میشود: بازداشت، تهدید، اجبار، و در نهایت مصرف. این همان سازوکاری است که در آن انسان نه بهعنوان فرد، بلکه بهعنوان منبع دیده میشود. اما قدرت تنها از یک سو عمل نمیکند. سکوت دولت مبدا نیز نوعی اعمال قدرت است؛ قدرتی که نه از طریق کنترل، بلکه از طریق «رها کردن» بدن عمل میکند. وقتی دولتی از شهروند خود حمایت نمیکند، در واقع او را از حوزهٔ حفاظت خارج کرده و در اختیار قدرت دیگری قرار میدهد.
در این نقطه، ماجرا از سطح فردی فراتر میرود و به سطح ساختاری میرسد. زیرا این بیپناهی تنها در خارج از مرزها رخ نمیدهد؛ در داخل کشور نیز میلیونها انسان در برابر قدرت بیچهرهٔ حاکمیت، همین وضعیت را تجربه میکنند. ساختاری که شهروند را نه «فرد دارای حق»، بلکه «عضوی از امت» میبیند، بهطور طبیعی مسئولیت خود را نسبت به او کاهش میدهد. در چنین ساختاری، «حفظ نظام» بر «حفظ انسان» مقدم است، و این تقدم، پیامدهای خود را در همهٔ عرصهها نشان میدهد: از محیط زیست تا معیشت، از آب و برق تا حقوق شهروندی.
در این نگاه، کشور نه «خانهٔ مشترک»، بلکه «غنیمت» است؛ غنیمتی که باید حفظ شود، نه سرزمینی که باید آباد شود. همین نگاه غنیمتی است که میتواند توضیح دهد چرا در برابر خشکشدن رودخانهها، فرونشست زمین، نابودی جنگلها، آلودگی هوا، و بحرانهای زیستمحیطی واکنش جدی دیده نمیشود. در منطق غنیمت، طبیعت نه میراث مشترک، بلکه منبع مصرف است؛ منبعی که میتوان آن را استخراج کرد، فروخت، یا نادیده گرفت، بیآنکه مسئولیتی در قبال آیندهٔ آن احساس شود.
همین منطق در حوزهٔ معیشت نیز عمل میکند. میلیونها ایرانی که زیر بار تورم، بیکاری، بیثباتی اقتصادی و ناامنی شغلی خم شدهاند، در واقع قربانی ساختاری هستند که «رفاه» را نه حق شهروند، بلکه امتیازی قابل اعطا یا قابل سلب میبیند. در چنین ساختاری، بیآبی، بیبرقی، بیحقوقی و بیثباتی نه «بحران»، بلکه «پیامد طبیعی» یک منطق قدرت است که انسان را ابزار میبیند، نه غایت.
در این میان، مفهوم «انسان زائد» معنای تازهای پیدا میکند. انسان زائد کسی است که دولتش از او حمایت نمیکند، حقوق شهروندیاش بیاثر شده، و در ساختار قدرت «نماینده» ندارد. چنین انسانی نه در کشور میزبان جایگاهی دارد، نه در کشور مبدا. او در جهان سیاسی بیخانمان است؛ بیخانمانیای که خطرناکتر از بیخانمانی فیزیکی است. وقتی دولت مبدا شهروند را نه «فرد دارای حق»، بلکه «امت» میبیند، او از همان لحظه وارد وضعیت زائد بودن میشود.
در سطح وجودی، این ماجرا نمونهٔ روشن «پرتابشدگی» است؛ وضعیتی که در آن انسان در جهانی قرار میگیرد که خود انتخاب نکرده است. اما اینجا پرتابشدگی نه استعاره، بلکه واقعیت است: پرتابشده از ایران به روسیه، از کارگری به بازداشت، از بازداشت به جنگ، و از جنگ به اسارت. در چنین وضعیتی، نمیتوان از «انتخاب آزاد» سخن گفت. وقتی گزینهها اینهاست: زندان یا جنگ، مرگ یا اسارت، اطاعت یا نابودی، مسئولیت اخلاقی فرد به حداقل میرسد. او نه کنشگر آزاد، بلکه سوژهای است که در شرایطی خارج از ارادهٔ خود قرار گرفته است.
اما این پرتابشدگی فقط در مرزهای روسیه و اوکراین رخ نمیدهد؛ در داخل ایران نیز میلیونها انسان در برابر بحرانهای زیستمحیطی، اقتصادی و حقوقی، همین وضعیت را تجربه میکنند. خشکشدن دریاچهها، فرونشست زمین، آلودگی هوا، نابودی جنگلها، بیآبی، بیبرقی، و بیحقوقی، همه نشانههایی از ساختاری هستند که کشور را نه «زیستجهان»، بلکه «غنیمت» میبیند. در چنین ساختاری، طبیعت مصرف میشود، انسان فرسوده میشود، و آینده قربانی حالتی میشود که در آن بقا بر آبادانی مقدم است.
ماجرای اسارت این ایرانی در جنگ اوکراین، بیش از آنکه یک حادثهٔ فردی باشد، آینهای است از وضعیت انسان ایرانی در جهان امروز. انسانی که میان قدرتهایی گرفتار میشود که یکی بدن او را مصرف میکند و دیگری از او چشم میپوشد. و شاید همین تصویر، دقیقترین توصیف از جهان ما باشد؛ جهانی که در آن، برای بسیاری، تنها چیزی که باقی میماند «بدن» است--بدنی بیپناه در برابر قدرتهای بیچهره، چه در مرزهای اوکراین، چه در خیابانهای ایران، چه در دشتهای خشکشدهٔ خوزستان، چه در جنگلهای سوختهٔ زاگرس.
این مقاله دربارهٔ یک فرد نیست؛ دربارهٔ یک ساختار است. ساختاری که انسان را زائد میکند، طبیعت را مصرف میکند، و کشور را غنیمت میبیند. و تا زمانی که این منطق پابرجاست، اسارت یک فرد در جنگی دوردست، تنها یکی از بیشمار روایتهای اسارت در سرزمینی است که خود گرفتار جنگی بیصداست: جنگی علیه طبیعت، علیه معیشت، علیه حقوق، و علیه آینده.

















