
هزار و سیصد و پنجاه و هفت ننگین بود
به دوشِ نسلِ من ، این بارِ ننگ ، سنگین بود
مرا که شرم ز پنجاه و هفتِ خود دارم
ز عمر طی شده با بارِ ننگ ، بیزارم
درود بر تو که راهت به سوی آبادی ست
هزار و چارصد و چار ، سالِ آزادی ست!
***
مرا که ننگ ز عمرِ درازِ خود دارم
ز روزگار ِ چل و هفت ساله بیزارم
مرا که لرزه از ایّامِ رفته در بدن است
همه ملامتم از کِرده های خویشتن است
درود بر تو که بانگ تو نغمۀ شادی ست
هزار و چارصد و چار ، سالِ آزادی ست!
***
من آن تَبَه شده ، آن نسلِ بی سرانجامم
که ضربِ دستِ خیانت ، فکنده در دامم
سیاهنامۀ دین ، حُکمِ سرنوشتم بود
به دستِ خویش دِرو کردم ، آنچه کِشتم بود
درود بر تو که سِیرت به سوی آبادی ست
هزار و چارصد و چار ، سالِ آزادی ست !
***
هزار و سیصد و پنجاه و هفتِ عُمر گداز
به دست عقل و دِرایت، به فاضلاب انداز
بساز میهن خود را که نسلِ هُشیاری
خوشا رَهِ تو که از ننگِ ما سبکباری !
درود بر تو که دادِ تو نفیِ بیدادی ست
هزار و چارصد و چار، سالِ آزادی ست !
م.سحر
پاریس

















